داستان کوتاه «حوصلهی جنگل» از شکیبا اسکاف
ولی نگفت دیگر روشن نمیشود. دوباره. چندباره. تلاش بیهوده. روشن نشد. گفته بود: – نیمسوز شده خانم، تو راه میمونی. این جماعت را باور نداشت،
ولی نگفت دیگر روشن نمیشود. دوباره. چندباره. تلاش بیهوده. روشن نشد. گفته بود: – نیمسوز شده خانم، تو راه میمونی. این جماعت را باور نداشت،
اگر مادرشان میدانست با دو بلال چه بر سرِ هویتش میآورند، هرگز تنهایشان نمیگذاشت. هفت روز پیش ساعت ۵:۳۰ صبح، رقیه خانم بعد از یک
-بپر بالا، الانه که پلیس سر برسه. راننده با دستمالِ نمدار عرق سر و صورتش را پاک کرد. نیمرخ سر برگرداند. به پسربچه گفت: «بشین،
پسرک میلرزید و نفسهایش در نمیآمد. آوا لیوانِ آبِ رویِ پاتختی را برداشت و به لبهایِ لرزانش نزدیک کرد. «هیس… آروم باش عزیزم. فقط یه
تلفن داخلی که زنگ خورد، سگرمههای مرد درهم رفت. آخر وقت اداری بود. مرد استکانهای چای را شسته و زیر سماور را خاموش کرده بود.
تمام نامههای نیمهنوشتهاش را در اجاقک سوزاند؛ تنها عکسهارا نگه داشت. با تندی پیرهنش را که انواع و اقسام جانورهای ریز بهآن چسبیده بود، از
دوست ندارم صابکارم فکر کنه دارم با مشتریا تیکوتاک میزنم. بهش گفتم دور از کافه وایسه. -ممنونم که وقتت رو بهم دادی آقا امید. -باید
بسته را زیرِ تخت چپاند. نگاهش به در بود. ملحفه را صاف کرد و نشست رویِ تخت. از پشت پنجرهی اتاق آسایشگاه به حیاط نگاه
جلوی در دستشویی را میپایید. صدای قدمهایش را نمیشناخت. توی مانیتور خودش را ورانداز کرد. مقنعهاش را جلو کشید. چند تار موی بیرون آمده را
توی دبیرستانِ دخترانه اگر یک هفته دیرتر برسی میبینی که تنها کسی که عضو اکیپی نیست توئی. به خصوص اگر کلاس دهمی باشی. و من
ـ قول میدم زیر پنچ دقیقه تمومش کنم. ـ نه، نه، نه. دستانش را روی دلش چرخاند و چشمانش را به هم فشار میداد. نیمخیز
-اگر سروها دست از کرشمه بردارند و با ناز کمتری تن به خشکی دهند، گیر چنین دهانی نمیافتند. مادر است دیگر. طوری میبرد و میدوزد
« خانم گهرمانی… نه خبر؟ صب اول صبی اخمات تو همه؟» در فروشگاه وسط کارتنها، موبایل به دست ایستادهام. « خبر… که می بینی، ساعت
متنفر بودم. اصلا هیچ و هیچ لذتی درون آن، بیرون آن، لبهٔ آن، هرجا، نبود. اما چارهای نداشتم. کنار پیادهرو با احتیاط نشکستن آن ایستادم.
زودتر از همیشه رسیدم. امروز روز آخر بود. هیچ نگفتم مخالف سفرشم. این جمله را آنقدر در ذهنم تکرار کردهام که تقریبا باورم شده، اما
سر خورد. افتاد. پیش رویش همه سرخی بود. پرسید: «دریا مگر آبی نبود؟» دریا به سادهدلی او خندید. خنده موج شد. ماهی را تکان داد.
با دراز کردنش هم هنوز ۲۰ سانتیمتر کم داشت. با چشمانِ نیمبسته و دندانهای گاز گرفته، سعی میکرد بَرش دارد. شکستگی جزئي دست چپش، اجازه
در راه پله قدم برمیدارم تا دستهای خواب آلودم را بر دستگیره در بیاندازم. دلم برای تخت خوابم یک ذره شده است. در را باز
از جایی که مسیر صعبالعبور شده بود تا روستا کمتر از نیم ساعت راه با ماشین داشت. مقصدش آخرین روستای اطراف بود، جایی پشت کوهها.