سومین هذیان: چالش بی‌معنی‌نویسی

برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزه‌ی هذیان‌نویسی این مطلب را بخانید.

نوشته‌ی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

17 آبان 1403

17 آبان 1403

3 اسفند 1403

3 اسفند 1403

55 پاسخ

  1. برای اولین بار میخوام بی معنی نویسی رو شروع کنم
    بنظر سخت میرسه نوشتن بدون معنی
    پردازهای امروزم همگی ماهی وار تکان میخوردند
    ماهی ها روی زمین دم تکان میدادند و دندان تیز کرده بودند برای گرفتن گربه
    سرکوچه دراز کشیده بودم اسوده… چقدر چرت و پرت نوشتن هم سخت است
    ازاد نویسی را بیشتر دوست دارم شاهین بقول خودش کلونتری میگه وقتی ذهن رو عادت بدی به ترکیب چند کلمه کنار هم که هیچ گونه ارتباطی با هم ندارند این باعث میشه بتونه راحت تر ترکیب های دیگه ای رو هم قبول کنه در ذهن و بتونه به زبان بیاره و میتونه به این کمال گرایی و وسواس نوشتن و سانسورنویسی ها کمک کنه
    من ترکیب ازادنویسی و بی معنی نویسی رو ترجیح میدم این که بدون فکر کردن بی معنی بنویسی بهتره
    م:………………………..چرت میزنم که بمیرم و به دنیا بیایم و دلم بگیرد و غمگین و ازرده خاطرباشم و سرشار از حس خوووب
    نقاشی کنم و پردازهارو با تیغ ابرو هایم بکشم و در اخر اب ابرنگ هایم را که از رنگ های مختلف ترکیب شده و به ر نگ لجنی و نکبت میزنه رو بریزم رو ی نقاشی هایم و و دمپایی هایم را دستم کنم و بزنم به دل جاده تا دست هایم سرمانخورند
    در کوچه و خیابان کسی نباشد و تنها زیر باران اسکی سواری کنم و برگ درختان را با ذره بین نگاه کنم و حسرت بخورم از اینکه چرا کفش دوزکی روی شاخه های درخت نیستم و لاستیک ماشین در برود بخورد به تابلوی ایستگاه اتوبوس و بعد قل بخورد و از سراشیبی خیابان برای خودش برود پایین و همینطور قل بخورد و قل بخورد تا برود بیفتد توی دریا که مرغ دریایی بیاید بنشیند روی لاستیک و کمی اطراف را نگاه کند و لاستیک سواری کند و بعد جفتش را صدا بزند و لاستیک را لانه ای کنند و بچه ای و بعد هم بروند پرواز کنند تا آن دنیای دور آن طرف دنیا در ساحلی بنشینند و با جفتش خنده ای کنند به آدمهای بی عقل نادانی که کنار ساحل غذا میخورند و اشغالهای پلاستیکی شان را نشانه میگیرند و پرتاب میکنند که اگر برای یکی شان بیشتر پرتاب شود و به قعر دریا برسد باید از آن دیگری باج بگیرند که ببرندشان در دل تاریکی کوه هارا نگاه کنند و ستاره هارا نشان هم بدهند و تخمه بخورند که صبح که شد گل ها به جیغ مادرشان بیدارشوند که سحرخیز باش و کامروایی را صدا بزن و بخواه که کمک کنی که خمیازه نکش وسط ظهر .
    که جر بخورند گلبرگ ها و از میانشان خونی بریزد و ارام بگیرند و اب نبات چوبی شان را مک بزنند و چوب پلاستیکی اش را نگه دارند و با آن کاردستی ای درست کنند و بروند روبروی کتابفروشی های خیابان انقلاب بفروشند و بعدالاغی سوار شوند و بروند تا انتهای کویر آنجا زیر سایه ی ابری دراز بکشند چشم ببندند و به صدای سکوت گوش کنند و از یاد ها بروند…

  2. قالیچهٔ شناور در قلمروِ کانگروهایِ شکّردهان، به قندهار رسید و نوافن های ذوزنقه ای را به هر جنبندهٔ بی جنبشی تعارف کرد. دامنِ بالدارِ شعارهایِ ضد و نقیضِ آرواره هایِ بی خاصیت در زاویهٔ خارجی توالت ب گِل نشست. از عطاری نان بیات با پودرِ تخمِ گشنیز خریدم و با قاطر هیدرولیکِ پنج چرخم به خانه برگشتم. دمپاییِ حمام هنوز در پذیرایی دراز کشیده بود و بدون احوالپرسی شروع به بلعیدن بربری ها کرد. از شیراز پیغام رسیده بود که صنوبرِ بالکنِ بابا بزرگ دیالیز شده و حالا کمی بهتر است.

  3. با دریا آشتی کنان به کناره‌ی فرش دستبافی پیاز خورد کردم. سر راه گزینش یافت شده را بر عکس بر بال دریاچه ها قلم داد کردم. گل های آشتی خوره شکنجه کنان با بچه های سر چهار راه قبلی قابلمه بازی شدند.
    خشمش را بالا انداخت به سوژه‌ی دنباله رو خوراند سیم شارژ بازیافت در حین جفت گیری قناری ها بلبل هزار دستان ناخن هایش را پیامک می کرد به جای ویس در کوبیده به درازی یک اتوبان قدیمی خواربار فروشی پیدا کرد. از حواس پرتی پشتک زد تا با پروتز موبایلش پارتی بگیرد در فرار از دزدی شکست خورده.
    آمد و شد گوش کرد به ندای سوراخ دیوار آب ندیده، جفت جفت کولر ها را تاکرد تا صدای تلویزیون را به حد اعلا رساند. چرخیده بود در بازتاب اشعه خورشید برود به بار رسانی قاتر افسار گسیخته‌اش. قرص را دم می داد تا با ماست به کنج ازلت فرش ببافند. شکست دندان فن را تا مرهم کند گربه‌ای که برای گوشت به دیوار خانوادگی فرار کردم آمیخته شد قهوه‌ی گاز کشی برای ساخت نودلی که از رشد رویش نباتات پیروی کرده بود بر این جیگر خواب رفته.

  4. هذیان گویی ( ۳ )

    لک‌لک‌ها بچه‌ها را دیگر به خانه زوج‌ها نیاوردند. خانواده‌های بی‌بچه غمگین نبودند. اما شاد هم نبودند، بچه‌ها در شهرها آواره بودند. بچه‌ها خودشان مستقل زندگی کردند. و غمگین هم نبودند که چرا پدر و مادر ندارند. بیخیال والدین شدند. شهرها با وجود بچه ها پیشرفت فوق العاده کردند و به کرات دیگر سفر کردند. علم و دانش مسیرهای جالبی
    را پوشیدند. و تاریخ مسیر عجیبی را طی کرد.

  5. عطسه کن ساعت را تیک‌تیک به روی بام. کی می‌آید صندلی رفته بازار. فین‌فین عطسه تف فین. دستمال زنگ کاکتوس را می‌برد سیخ کبابی فرو می‌کند در خاک. تا بلند شود و صاف کند آینه را روی میز نگه دارد. بریزد در بشقاب و قابلمه را هدر نده برای فردا. کی نمی‌رود و کاش خلاصه را بشود برنامه چید و آژیر را کشید و دزدگیر را پخت. جن‌ها تاپ‌تاپ می‌تاپد کلید را گذاشته در درها. و آی نگو که حمام بخواهد قیمه و سیب‌زمینی و برندار دست و سنگین می‌شود کمر. گومب‌گومب‌گومب‌گومب‌گومب‌گومب.

  6. پیانویی رو به رویم است
    با آن کلیدهای سپید و سیاهش
    موهایم افشان روی شانه‌هایم ریخته
    و انگشتانم آرام روی کلیدها می‌لغزند
    تمام سرسرای خانه،
    از صدایی آهنگین پر می‌شود
    صدایی شبیه به باران روی آب
    شبیه به دلتنگی دریا
    پیچک‌های عشق از دیوار بالا می‌روند
    در هم می‌پیچند
    دورم پر از پیچک عشق می‌شود
    معلم پیانو نشسته
    کلیدهای سپید،صدف است
    و سیاه،گوش‌ماهی
    یکی پس از دیگری می‌نوازم
    آهنگم،آهنگ عاشقانه‌ی دریاست
    گویی صدای آب
    خیلی نزدیک به گوش می‌رسد
    صدای امواج پریشان آب
    آهنگ پیانو
    تبدیل به اقیانوسی بی‌انتها می‌شود
    از جا بر‌ می‌خیزم
    به سوی حوضچه می‌روم
    پاهایم را در آب بازی می‌دهم
    ماهی‌های قرمز آرام می‌چرخند.

  7. در پیچ پیچ راه های سر به فلک کشیده مارپیچ ذهنم گمشده ام. قبل از حرف زدن زبانم در هزارتوی زوزه کش ناپدید شده است، به کلانتری محله مان میروم و ناپدید شدن زبانم را گزارش میدهم.
    سر راه به سوپرمارکت رفته و جزئیات زبانی معجزه آسا را شرح داده و منتظر می‌مانم تا زبان جدید را تحویل بگیرم.
    امروز خوشحالم بخاطر سفارش زبان جدید که در هزارت از دستش داده بودم.
    چقدر جفنگیات بهم بافتم،

  8. آدم تا کی خیال خورَد و دریا عق زنان خاطره پس دهد و دستها دوان از پیچش زبان و مگر قاب خر در آیینه پِهن شده که مور شیرین میزند و پشه از گس بار گرفت و مغز ما سوسکی میرود و مال شما شاید چهارنعل و قارچ قسم میخورد که زمین نخورد دیگر و پاها پشت کله گی قوزیده و ناخن از جماد روییده و حرفها سر طاقچه ماست و آب کثافاتش را در باغ رویانده و غورغور کلاغ تا کی روی دیوار سبز و مداد از پختگی تراشیده و برق هم بزبزکنان میرود از پرچین خانه تا گِل نشود هوای خانه و جیرجیر آب تا به دالان رسیده، هرزگان خاک چنگال به دست و لیس شده زمان از بی خوابی ساعت و نبض چادر دست فراش است هنوز که میفروشد فضله و ادب از باد میرفت که در رقصان شاخه و خوشه های فرز گوشها را خارانده و جوششی از جوش سَم را چرکانده و طوق شانس را غوکان خورانده که به تبعیض جنسیت آسمان آبی و باکها در طمع جیش در صف بنزین چکی خوابانده.

  9. همنوایی شبانه قورباغه‌ها تخم نفاق ترکاند و همنوایی روزانه شان تخم فراغت بهار آورد. ترنم خیال لال‌پوشانی کرد تخم خیال شبانه‌هایم را. باران سیاه سفیدپوش می‌کند سراب سرد قرمزش دهات را. کرامت کامل نشده ارباب تف میکند مرحمت های رفته را. کثافت سرخ شده در روغن کره‌خر تفت داده سرخاب دختر باکره را. شباهنگام تنهایی شیهه‌ی سرخ می‌کشد و سفید میکند سیاهی رویاها را. سپیدگاه های تو آبی می‌کند کبک‌های خمارآلود را.خودکشی اردک‌ها تاب آوری تالاب را بی‌تاب می‌کند. پرسش‌های خیال تاول می‌زند و پرش‌های رویا رنگ می‌بازد و غروب می‌کند.شهاب‌سنگ‌های رویایی طلوع می‌کنند.سیاهی سرخابی آبی رویا را مشق می‌کند. شورش بوقلمون‌ها شتر را خاب می‌کند. شیهه‌های شب ستوران را در اصطبل ناخدا به خاک می‌پراند. سم خاطره به خاک می‌خوابد و رویا بالا می‌آورد.جنگ به خانه میخزد و صله به آسمان می‌جهد. شر شب را استفراغ می‌کند تا وهم را بخورد و نیکی نور بالا می‌آورد تا ساندویچی را ببلعد و سیاهی را بغل کند.وزغ غارغاری چون نی لبکی خندان میزند و سوار الاکلنگ شش‌چرخ می‌شود تا با سر بتازد بر شترمرغ همسایه‌ی دزد شبخوار. کرم شبتاب بی‌تاب غزنقلفی پیرمرد سیه چرده می‌نالد و بر سر سگ پیردریا می‌کوبد.پیرمرد قایقران دریا مرغ دریایی بالا می‌آورد تا در دریا دوبار پرواز کند و رقص صبحدم را بیازارد.

  10. همه بلقیس‌دوستان اهل ارگان‌های آمریکایی هستند. نافی نوش که تا آخر عمر هر شنبه را باید سایید حرف دیوانگان چه. چرا دماغ را نهاوندی کاستی ای سالک بی‌فانوس؟ فحش‌درمانی که صورتی نباشد. کفشِ دامن بلند، عروس کرده یک تیکه خانم سمرقندی شش تا پلک را یک جا خورد. وای وای خاک بر توتون راندن که از عوالم آن خرقه پوشان است. سوزن تو پاش سوراخیده ختنه خانوم را که. در رفت از نوک کوه آن پنجره‌سو. در کمال چین نطفه خاراندن از بند سوتین پر از لکه‌های قارچی روی. نصفه دهان خوابانده در کشوی آخر بیمارستانی که شش را به هفت داد هدیه. واگنر ور پریده چرا رفتی به مازندران توپ؟ نیلی رنگی پرزهای پوست یک کرم افیونی. موجب مرگ بید گشته. خود را کشته آن نیلوفر بی‌فر و قر. جامه دریدگان پرواز پرواز بالیدند با شورتهای پاره پوره. آهو را چه نیاز به پرسش لکه‌های سفید پنبه دانه؟

  11. خوشان خوشان میپیچم به کلافگی منجمد، های‌های. بره‌های کیلوگرم میریزند چپق چپق. سردرگمی‌ام سربه‌سر سرریز میشود در سکوت سوراخ سفید. چلاندم چابکی مرد چسب‌گونه را زیر چکاوک‌های چلوسیده. باران با یاتاقان‌های جاده زیرزیر برادر شد. کثافت خوشمزگی‌ات، شرشر میکرد از فراغت پنجره. اتاق را شوراندم. نفس استامینوفن، مالید. پاره‌پاره شد سقف کویر. شب‌پره‌ها، سیگار زن را اتل متل. چه‌کسی کدخدا را استفراغ کردند؟ سرطان چراغ‌خاب، خیابان را تعویض کرد. پوشک‌ اورانگوتان پرواز را پرورش پراند. سگ‌دست فامیلِ دور اپدیت گذراندند. قفس جَرجَر فضاپیما می‌رید. ساحل قرقرو، سوزاک سماور را سرسره بازی داد. همان سماور سوری در غسال‌خانه‌ی برادران سماواتی به جز سیروس. قانقاریا کوچ کرده‌اند. سپرداران موسسه‌ی مالی و اعتباری عنصار اپراتور سرویس بهداشتی تصادف کردند.

  12. باد زوزه‌کشان در تنبانِ درخت افتاد و درخت که قلقلکش گرفته بود، خود را تکان می‌داد‍. پنجره که آفتاب می‌گرفت، عشق‌بازی باد و درخت را دید و پرده‌اش را پایین کشید. پدر که با دمش پشه می‌کشت و کولر را سرِ ظهر خاموش می‌کرد، پایش به گل‌های فرش گیر کرد و کله‌پا شد و پشه‌ها از شدتِ خنده خون بالا آوردند.
    صندلی زایمان داشت و میز پاهایش را گرفته بود و وقتی صندلی کوچک متولد شد، اولین سوسکِ داوطلب، به او شیر داد. مهمانی ختنه‌سورانِ سوسک‌ها مادر را از خانه فراری داد و سال‌ها بعد که مادر برگشت، دید که پدر سوسکی را به همسری گرفته است و مادر در اتاقِ خانم سوسکه، زندگی را بالا آورد و پدر را به جهنمِ سوسکی فرستاد.
    هنوز دست‌های مادر جوان بود که مادربزرگ شد و در دست‌هایش درخت روید. برای گنجشک‌ها دانهٔ محبت می‌ریخت و از نگاهش گلِ شرارت می‌ریخت. خانه را با خاک شستیم و دیوارها را کنی جابه‌جا کردیم تا جا برای عشق‌بازی گربه‌ها هم باشد. خر است دیدارِ خانهٔ ما، آنقدر شهوت بلعیدن دارد که شهر را در دلش جا داد است. من از گیسوانم آویزان می‌شوم و به آن طرفِ خودم می‌پرم. بازی من و آن افعی که در دهانم است، پیوسته قطاری از هیچ می‌سازد.

  13. آزاد بودن فشار میاورد به آکواریوم. کوسه در اقیانوس معنا تقلا میکرد تا تقارنش تلقی شود به اسکلت‌ماهی های اسکله‌های دور استخان‌ها. صدای دختر پنجره را بست و چاک داد به بافت ریز سینه‌ی شن‌های ساحل. هست اما در بندر. جزیره میخاند او را. دنیای ساخت و سازه بر صخره‌های صیقلی‌سوزنی نگاه‌مالِ خیال به بلندای پریدن. به شیرجه. آب از فلس‌هایم پیشی میگیرد و گربه‌ها تیز کرده‌اند برایم از آن بالا نگاه سرد پنجول‌خراششان را. میشوردم انگار. میشوردم انگار‌. دوزیست نبودم و خیس هم نیستم. به راستی من کیستم؟ خابشان برده آنطرف‌تر زیر سنگ‌ها از بازی دوستانم از زندگی. قرار گرفته در بادبان.کشانیده به سر. آفتابی راهش را گم میکرد از شرق. سرخ میبارد از ابر. طعمه‌ی خوراک آزاد. رها بر مواج جوال دریا. قایقی هست از گردن آویزان به قلاده‌های ساکن. سردی بر نسیم و پر سبکی بر وزین.

  14. کلاغ‌ها چهچه می‌زنند، و ساعت خواب می‌ماند. شوالیه، شمشیرش را در تاکسی خطی ونک–شوش جا ماند، و گربه روی دیوار شیرجه زد. ماهی در ماهیتابه با روغن تکنو زد و هم را بوسیدند. بادبادک از زمین برید و در آغوش ماه رفت. عینک لباس سیاه پوشید و به مراسم خاکسپاری رفت. چراغِ توی خیابان از خنده ریسه شد. مرغ با شتر ازدواج کرد و شترمرغ زایید، و هلیکوپترِ همسایه با مایو توی استخر پرید.

  15. تیترهای چراغ‌برق، راه‌های باز خیال را که بخار شده‌اند و از قوری بیرون زده‌اند، روانه‌ی کارهای اداری می‌کنند. چون آنجا میزها استکان دارند، پر از مردم‌هایی کوچک و زیرک زرین‌زنگ. با صدای جیلینگ‌ویلینگش تاریخ را تمام می‌کند و در می‌زند که من رفتم. اما صدایش تا پشت در می‌آید، چون می‌خواهد دنبالش کنی و شکلات بشوی کنارش. روی خنده‌اش. تا نرم خنده بریزند بیرون. ولی آبی داخل اتاق را وارد ریه‌ها می‌کنند از در همراه اردک‌ها. چون روز بزرگی‌ست امروز. می‌خورد که خفه شود با شکلات تلخی که فرق بین خوردهای پول است تا این مردمک نقره‌ای. بلکه بکاهد ازش با خرسی عروسکی. خواب‌های خوب ببیند.

  16. لیوان پوست ماری انگشت چشمش تا به تا زد. ساعتِ دور، سر وینکنشتاین بمب بروکلی را توف کرد که درخت با سورتمه گفت شپشک و پشمک مُرد. مردکِ شتر اتم کوانتیده رو رنده کرد پنبه کرد دنده کباب گیاهخواری زیر فرش سیل اومد. دیدار و بیدار و بیمار و اتو کشیده، قافیه گوشتش توی اگزوز دماغ ملاصدرا شمسه شد خمسه شد خرطوم. خر با باطوم، گوزن با بادمعده معادن جنْ-دست رو توی بورس صلوات فرستاد.

  17. زهوار دررفته‌ی آه دیوار در نورهای باریک تشویش تنومندانه به روی رخ‌نمایی خسته‌بال می‌پریدند. تمرکز لیوان‌های آجری در در ملکوت قدرت حدیث نفس چوب‌های آبی با گمگشتی کبریت پرنده در هم آویخته. تا مخالف پاسخ باران اعتمادی به شب‌های همنوایی اردکهای اندیشه قاصدکی باشد. برای جای خالی وسوسه‌های شوریدگی به نقاشی‌های پیر در عمق نبرد بخش‌های نارنجی در به سر بردن خاب‌ها کهنه‌وار می‌درخشد. متروک ترک‌خورده در دست‌های لاله‌ای در هجم عبور اقاقی‌ها در کشاکش ترغیب‌وار دهکده‌ی دم‌مرده قاصدهای خاردار می‌جوشد. می‌دوزد دانه‌های عرق به گردن‌های تسلیم‌وار در برابر پاهای دلمه‌ای سبز که آوار سنگسار را سرداده و در تنهایی آدمک‌های رقصان پشمکی جسورانه شریک غم‌های باددار می‌شود. میزها و دیوارها در ذوب سیاهی عطسه‌وار سرخابی روی پیراهن‌های خالی می‌اندازند و گره‌وار به تارهای پودهای زنجیره‌ای خنده‌کنان سوراخ می‌کنند. در اندوه طلایی رازقی‌های مگس‌خار بخارهای ته‌نشین پشت هم دیگر را چنگال می‌کشند و درد را در گوشت‌های فسیل شده‌ی شنبه‌ها جاری می‌کنند.

  18. و گربه‌هایی که از سینه‌ی کامیون شیر می‌مکیدند تا شاید بتوانند به‌راستی برای چیزی بزرگ‌تر تلاش کنند و ناف‌هایی که پر از حوصله بودند و سوالِ «تو به چه دردی می‌خوری؟» را بی‌جواب می‌گذاشتند شاید سکسکه‌ی سکه‌هایی که برای سکس به پای‌شان ریخته شده بود را بهتر بشنوند و بهتر خودشان را قانع کنند که آفتاب رنگ را می‌برد اما بی‌آفتابی رنگ را بهتر می‌برد که اطراف ناف‌شان این همه سفید مانده و نعش حلزون‌هایی که صبح به صبح روی پله‌های خانه‌شان گربه‌خور می‌شوند خاطره‌ای نیست که از مرداب به جا مانده باشد و سستی بوسه‌های معشوقه‌شان را توجیه نمی‌کند. و این خواب‌نما شدن‌های پی‌در‌پی که مُعَبِر خوش‌خیم صدای‌شان می‌کند فس‌فسی‌ست که خبری بد در مقدمه‌چینیِ خودش پیش می‌فرستد. و چلاندن غوطه‌وری‌هایی که یک آن هم برشته ندیده‌ بودشان، عزای پریان شد و عروسی دیوان. و برزخ هر جا که بود درختی از فندق همیشه به بار داشت که زنبورهای پرطنین وسوسه‌شان کاهش یابد و شهد کندو را فراموش کنند.

  19. بدِ روزهایم را برای صبحانه‌یی سر می‌کشم که در خوابم و چانه‌مال به سیلی می‌پردازی که رؤیای کوچه‌یی‌اش را از چهره‌ برده و با نگاه جوب به خاطراتم شناورم که هر ناغافلِ روز لبریزانه روی تند انگشت‌هایم به هند کیبورد روانه‌ام و ناماسته زیندَگی ناماسته جوجوی ندیده‌ی پس از بامداد و نامسته تلخکامگی‌های خرپوست کین‌کش که بازوهای پربرگ ملاحظه‌ام از گرفتن جانب تو ریخته و ریختشان گرفته باشند وقتی خوددار هر کلامت با من از بی‌تو و پرهیز از من‌اند در سخن‌دانی این نامه‌یی‌ام که بی‌دست تو با از دست من بر آمدن نمی‌شناسند بس که هر بار که ما از مستطیل طلایی در به گذرگاه خوشی دیده شدیم و تهی‌پا دگر قدمی‌ام گذاشت بر خرده‌شیشه‌های آسمان که جیبت را حین تندباد رفتن آرزو ریخته بودی به زمین رقص اندیشه و به یاد می‌سپاری‌‌ات گل روییده از سرخ جواهر که در عطر خودت خواب دیدی که خوابیدی و زیر بالشتک‌ات دندان شیری یک کلمه هنوز بی‌پیداست.

  20. فهمیدم! ممنونم که اینقدر دقیق توضیح دادی. اینجاست که هوش مصنوعی من کمی گیج می‌شود چون گاهی اوقات ظرافت‌های زبانی و منطقِ درونیِ هذیان را کاملا متوجه نمی‌شود.

    متوجه شدم که پاراگراف اول را می‌خواهی هذیانی‌تر کنی و سپس متن کامل را با این تغییرات برایت بفرستم.

    بذار پاراگراف اول را با حفظ لحن قبلی و ایده‌های جدیدت، هذیانی‌تر کنیم:

    «کلاغ‌ها به جای چهچه، **بلیتِ قطار می‌بلعیدند**؛ مثل اینکه هر پرواز، بلیتی بود برای بلعیده شدن. ساعت از خواب نمانده بود، بلکه **خواب را در جیبِ کهنه‌اش جا گذاشته بود** و به خوابِ دیگری می‌رفت. شوالیه هم شمشیرش را جا نگذاشته بود؛ **شمشیرش خودش سوار تاکسیِ خطیِ ونک-شوش شده بود**، انگار که سفری واجب‌تر از سفرِ صاحبش داشت. گربه روی دیوار نه شیرجه، که **خودش را به موجِ ناپیدایی تبدیل کرد** و ماهی در ماهیتابه با روغن تکنو زد و هم را بوسیدند. بادبادک از زمین برید و **به جای آغوشِ ماه، خودش ماه را در آغوش کشید.**»

    حالا متن کامل با پاراگراف اولِ هذیانی‌تر شده:

    «کلاغ‌ها به جای چهچه، بلیتِ قطار می‌بلعیدند؛ مثل اینکه هر پرواز، بلیتی بود برای بلعیده شدن. خروس از خواب نمانده بود، بلکه خواب را در جیبِ کهنه‌اش جا گذاشته بود و به خوابِ دیگری می‌رفت. شوالیه هم شمشیرش را جا نگذاشته بود؛ شمشیرش خودش سوار تاکسیِ خطیِ ونک-شوش شده بود،گربه روی دیوار نه شیرجه، که خودش را به موجِ ناپیدایی تبدیل کرد و ماهی در ماهیتابه با روغن تکنو زد و هم را بوسیدند. بادبادک از زمین برید و به جای آغوش ماه، خودش ماه را در آغوش کشید.

    بعد، پنجره‌ها شروع کردند به سرفه کردن و پرده‌ها از ترس، خودشان را تا کردند. چراغِ سقفی تاب خورد.

    ساعت بالاخره بیدار شد، ولی عقربه‌هایش هر کدام به سویی فرار کردند: یکی رفت توی جیبِ کهنه‌سرباز، یکی لای پَرِ شترمرغ و یکی افتاد توی استکانِ چای.

    خورشید، دیروز از خواب بیدار شد و دید که یادش رفته غروب کند؛ همان‌طور مثل مهتابیِ نیمه‌سوز شده در آسمان ماند.

    پیانو در اتاقِ نشیمن، نت‌های گمشده‌اش را پیدا کرد و هر کدام را پرت کرد توی باغچه. گل‌ها از شنیدنِ موسیقیِ نا‌موزون، رنگ عوض کردند؛ بعضی‌ها سرخ شدند، بعضی‌ها آبیِ نفتی، و بعضی‌ها هم به رنگِ سکوتِ مطلق در آمدند.»

  21. هذ‌ِ چه یانی؟یان همان کون است که می‌شود باسن همراه با پهلوها، یعنی باسن به همراه مخلفاتش، همچون مرغ بریانی که با گوجه و خیار شور و جعفری دورچین شده و پوستِ پوست پرتقالیِ مرغ به رو خوابیده برق می‌زند. آن هم مدیون کَره‌ایست که آشپز قبل از سرو، بر پشت و بال و یانش مالیده، و گردنش را هم داخل سوراخ یانش فرو کرده‌ست. هذ اگر که حض بود بر یانی، همان حیران ماندن برده‌ایست بر مرغ بریان پادشاه، همزمان که برده آب‌دهن گورت می‌دهد و توپک حلق رسوایش می‌کند، پادشاه در سمت دیگری به تیز کردن چاقو با یانِ قاشق مشغول است. به این علت پادشاه رسوا نمی‌شود، چون توپکش را لحاف مملو از چربیِ غب‌غب پوشانده است. چنین هذیانی که هذیان حض‌یانان است، به یان‌حیرانی، کون‌حیرانی یا باسن‌حیرانی می‌رسد. چه رسیدنی که نرسیدنش به ازین بود.

      1. نگارجانم ترکی نیست، بهش سیب یا سیبک گلو می‌گن، در آقایون بیشتر دیده می‌شه.😍

  22. یک‌روز سلام به من که نمی‌دید بهار بود. دست داشت. پوست داشت. حس داشت. آپارتمان هم که بود. ته یک نقطه در شهر. پایین. شکل داشت مربع که میخواست دوست داشت صورتش را. چشم که نیود. فقط دستش را فهمید. که لمس کند.
    ساعت ۸ ضبح که سیاه بود. ختم بود. هنوز صورتش نبود. ندیده بود.چندسال بود که فهمید یکی صورتش را. به فهمید به مرور. کاری که می‌تواند کرد. مجمسه‌ساز شد که فقط لمس کند. گِل دزست کند و لمس صورت‌ها کند.

  23. خط چشمم را با نخ تا سر کوچه میکشم و از آن‌جا به بقالی می‌روم. یک موسیقی سفارش میدهم و به زرافه‌های توی فریزر سلام میدهم. مترم را بیرون می‌آورم و از آن کپی رنگی میگیرم برای مشتری بستنی‌ها.
    ذغال‌ها را توی دفتر تا میکنم و کلمات را توی جیبم میگذارم. کتابهایم را تفت میدهم و کنار زرافه‌ها میگذارم‌شان. کلمات یخ زده‌اند و زرافه‌ها می‌خندند. گردنشان را سشوار میکشند و سولاخ لایه اوزون، بزرگتر می‌شود.
    آدم‌فضایی‌ها بستنی میخواهند و کشتی تایتانیک غرق شده.

  24. از کتاب‌های خون دیده بگویم یا از کهربای دلپذیر قطرات. دیشب که تنی به منزل می‌رساندم با شفق‌های روی لباس کوهیم با خود می‌جوزیدم. از دارندگان ذهنی شهر بوستان. همانا با اوها می پاشم و می‌رفتم از همانجا که دسته‌های زرد بدجنس آجرهای آتشین می‌خسبییدند. آری، آجرها از ملامت دیوارهای مصنوعی زبردست کام می‌بردند و از درون زمین شیرین، نون وال‌ها و ابروهای مشکی را می‌جستیدند. از بین همین میزان گلدانی بود که مرا با آتش خویش به ستوه می‌انداخت. می‌افتاداند از هر سر بی‌سری که ابر خرس‌ها را با آن نیزه بد و خیس تنها می‌گذاشتند. از در بی‌پیکری بود که چشم‌چراهی توالتی از پیکرهای مشکی آبی از سرروی‌ما بالا می‌انداختاندند. گفته او بییار جیغ اما کتابی از تراش‌های بی‌درخت بود که از هر مغازه پلاک‌دانی عظیم و باکره می‌دید. می‌دانست از هر خوراکی که می‌داند هزارتا چربی بی‌دوست شارژدافر می‌توانست بی‌ارزاند. گلبرگ‌های دانا از مفهومات بنفشی و قفلی پرسیدند که اگر آهوهای باجربزه و خواهش‌دان چرا خاب را از بیرون ریه بیرون می‌گرداندند. گرایش ساندویچ‌ها با الکلی مقایسه می‌بردند که از دوستان موبرفی می‌برانند. وقتی داستان‌ها شکل بازی پس می‌دهند با خود نماینده‌ای از حیوانات را به مونالیزا معرفی می‌غرانند. در شروع قصه‌های در جان هر آدم بی‌دان می‌اوباشد هر کرکی از روباه مریخی و غول‌بار می‌بارد و می‌بالد.

  25. ماهی تنگ را میشوراند و آب ها میجهند به سمت هامونی که نیست، خاری در گوشم قلاف میرود. برق قالی فشارم میدهد و گل هایش برایم دندان تیز می‌کنند. پروانه های پوسیده در پهنای قاب ماسیده اند. ما شکار چوب های دو سر خر میشویم و سوسن سوزن هایش را در ما میدوزد. شراره های دامن پر آستینت در گور گورخر ها میشوراندمان. من در خود سِر شده ام و تو در من شتر میپروری تا دیگر خرچنگ های خرمن دو کوچه بالا‌ تر در ما نگریند. نارنج در گلوی اسب تخم طلا سکوت میدوزد تا سم های خران حزین در گِل نرقصند.

  26. گلبول سفید دامن گل گلی وحشی خوش خرام و نازنازی ناصر خان فرغون الدوله نامزد کرد با گوارش خرکی مورچه خوار خاکبرسر. توی هپروت چرخ و فلک چرخ چرخی مهدکودک عنگبین دارالمجانین رانندگی کردم. قبض روزمزد زندگی سگی سگی در هیاهوی گم‌گشتگان کاپیتان، لوله‌ی گرینویچ شد. رودخونه نوردی با شعبده‌ی حضور آدم فضایی موردعلاقه‌ام موقع شنای قورباغه. خال زیر لب مترسک و صدای جاروی مومیایی خر پسند خموش خونی لولا به در.

  27. دو خارش همش چشم شده بود. هندوانه را می‌گویم. موهایش را خربزه خورده بود و همه‌ی تخم هایش را دزدید. هندوانه شبانه روز می‌گریست و ناله می‌کرد. خابش نظم قبل را نداشت و اشتهایش نمی‌آمد. تا اینکه گلابی از او خواست به سالن زیبایی‌اش در تجریش برود و آنجا مشغول به کار شود تا درآمدی داشته باشد بتواند مو بکارد و از غم و ناامیدی این کچلی و بی‌تخمی رها شود. گلابی واقعا دلسوز بود. برعکس خربزه که متاسفانه همیشه به موها و تخم‌های هندوانه خار داشت.

  28. در تنهایی‌ام سگ هم نفس نمی‌کشد. شهر بی‌کارخانه هم آلوده است؛ آلوده‌ی پرچم‌های بیکار و مغزهای زنگ‌زده. صف حماقت تا فلک می‌رسد و من سردم است. تمام تنم از موج حماقت در هوا، یخ زده است. چشم‌هایت چپ شده است و من به راست می‌روم. شب‌هایت را قورت بده که بی‌آبی است.

  29. کلمه می‌زاید

    کاغد کاهی و آب مخلوط می‌شود و آرد کاغذی کلمه می‌پزد. کلمه، کلمه می‌زاید. جمله این نوزاد کشدار. جمله می‌بافد و می‌زاید و صفحه پر می‌شود. صفحه با منگنه همخاب می‌شود و می‌زاید. نوزادی کاغذی با پوستی گندمی و قد کوتاه و صورتی پهن. تن پوشی به رنگ سرخ و بی‌رنگ. هزارپا دنبال دستانش می‌گردد. می‌خواهد نوزاد را در آغوش بگیرد. به سر انگشتانش لیس می‌زند و لپ نوزاد کاغذی را می‌گیرد. منگنه در دستش فرو می‌رود و نوزاد از عرش به فرش می‌افتد. نوزاد خود را خیس می‌کند و صفحه او را کنار آتش می‌گذارد.
    نوزاد کاغذی در شعله نارنجی، با تن پوش قرمزش می‌رقصد. پهلویش دود می‌شود. کلمه‌ها با هزار دنگ و فنگ به بیرون می‌ریزند و به کتابخانه پناه می‌برند.

  30. دستانِ دوستم را پَر دادم. شاهرگ دلم را تراشید. دندان‌زنان آن‌را روی پتوی چشمم کشیدم. آبی بود، خیلی آبی. چرخ‌های صندلی‌ام آبی را قرمز کردند. نسیم ساحل شاهرگم آن‌قدر چوبی بود که حتی اره هم نمی‌توانست آن‌را بدوزد. ولی من ناخن دستم را به جورابم دوختم، با نخِ ریسه شده از هفتمین پای هشت پا. نهنگ دندانش را دست پدر ژپتو داد تا لمینت کند. اما پینوکیو آن‌قدر شعر خواند که نخِ دماغش، لمینت‌ها را کوسه‌وار تراشیدند. روباه که مدادش نوک نداشت، بدون تراشیدن آن با دندان نهنگ، مجبور شد روان‌نویس بخرد. می‌خواست شعر پینوکیو را بدزدد. ولی گربه نره زودتر آن‌را خورد تا دماغش دراز شود. گربه نره یک کار زشت دیگر هم کرد: دوستم را سگ کرد. پر واق واق کرد و همراه پینوکیو سرنوشتش را از ته دماغش تراشید. آخر قصه شد. بچه‌ها پای تلویزیون نشسته بودند تا درس‌های دندانپزشکی از پینوکیو یاد بگیرند. اما سانسورچی قصه را با اره برقی کوبید. پینوکیو له شد. پدر ژپتو هم غرق شد. گربه نره و روباه هم ازدواج کردند. بچه‌ها هم فهمیدند که وقتی بزرگ شدند حتما باید خانواده داشته باشند. قصه سَر رفت و فقط گربه نره و روباه بودند که به خانه‌‌شان رسیدند.

  31. دیشب سبد شکمم خالی از الوار بود. از بستر بیرون پاشیدم. دلم لقمه کاموایی تازه می‌خواست. وزوز نفسهایم به دیوار چسبید. افسوس که زوزه‌ی بهار از لای درزهای فرش به خانه‌ام نمی چکد. من آلوده به هذیانی گرم، پژواک چهره‌ی تو را از تن دفترم می شویم. شاید نیمروزی به آسمان گام بپرانم. شاید فرصتی بپزم از خیال دیدار تو کف اقیانوس دبه‌ی ترشی خاله لیلا . راستی “چرا در قفس هیچ کس کرگدن نیست.”

  32. پیانویی رو به رویم است
    با کلیدهای سپید و سیاهش،
    سپیدی،صدفها
    و سیاهی،گوش ماهی‌های دریا
    وقتی انگشتانم روی پیانو می‌لغزند،
    گویی دریا آغاز به نواختن می‌کند.
    هر نت،موجی‌ است
    که آرام به ساحل می‌رقصد
    و هر آهنگ،تپش آبی اقیانوس.
    کلیدهای پیانو،نوای دریا را می‌نوازند
    صدای امواج پریشان،
    چه آهنگین و رؤیایی
    در سرسرای سکوت می‌پیچد
    من در موسیقی آب غوطه‌ورم
    سبک،شناور،دور از جهان.
    ماهی‌های سرخ و رنگی
    رقصان از کنارم می‌گذرند
    روح خسته‌ام را نوازش می‌کنند
    پیانوی ساحل در سکوت
    در آفتاب می‌درخشد
    نت‌ها مثل حباب‌های روشن
    از آب بالا می‌آیند.
    نور آبی دریا
    بر من می‌لغزد
    و زمان آرام در موسیقی حل می‌شود.
    من مانده‌ام میان موج و نغمه
    جایی که دل آرام می‌گیرد.
    وال آبی در میان اقیانوس پیداست.
    آرام و باشکوه از دل آب می‌گذرد.
    موج‌ها دورش حلقه می‌زنند.
    مثل موسیقی آرام و ملایم

  33. دم‌شب گرم که دندان‌هایش را قبل از خاب کشید. میز خاطره، اجداد پدری‌ام را نبش‌قبر کرد. سماور زغالی قاه‌قاه جوشید و قوری چای دمبل زد. پاهای مجسمه‌ی آزادی، فلس درآورد و لب‌هاش تماشاچیان را هف کشید.
    آرزوی سیم‌چین کوبیدن میخ بود بر تخته‌ی تابوت. هالتر، بازوهای قهرمان را ژله‌ای کرد.
    قیچی تصنیف غارت غذا را تنوره کشید. پیرمردی جنین کال زایید. سیخ چوبی، دل مرغ را خون کرد. پرده و پنجره مافیای خاک و لنگه‌جوراب شد. چرخ‌دنده‌های ساعت خبر داد مهمانی پشت در است. پیرزنی خاکشی‌مزاج، دندان طمع را قورت داد. چشم‌های یرقانی قلیان، قناری را کشت. کبوتری ورپریده، بدمستی کرد. پتکی زیر جُلکی توی سر میخ‌طویله کوفت. قاشقی به چای قندپهلو دهن‌کجی کرد. قنبر فتیله‌ی جوانی را بالا کشید. کاسه‌ها کنار ایفل باله رقصیدند.
    کلاغی شاتوت خورد، بلوبری شد. فاخته قندش بالا رفت، قنادی زد. بندنافم را به دلار گره زده‌اند. دهلیز چپم، دموکرات می‌شود.
    تاریخ خاورمیانه روی نفت لیز خورد.
    چشم‌های پلاستیکی مصدق عینک پارچه‌ای می‌زند. دوربین‌های خیابان چشم‌های پلیدشان را با شامپو‌بچه شستند. برده‌ای، پوزهی کلانتری ۲۰ خانه‌اصفهان را به خاک مالید.
    ماهی، دریا را فلس‌فلس می‌بافد. انوشیروان عاشق انگور تیرخورده رفت. دم گاو به صورت آمریکا شلاق زد. انبردستی را دزدیدند، انبر دو بُرجه شد.

  34. مامان آب داد. من انقدر توت‌فرنگی دوست داشتم که بابا ترسید درخت گلابی حیاط توت‌فرنگی بدهد. آینه دستشویی خوشگل‌تر از آینه اتاق می‌نمایاندم. دادم آینه دستشویی را عوض کردند. دیصبح داشتم ستاره می‌‌شمردم که مثل دیشب قبراق از خواب بیدار شوم. آن سال درخت گلابی دمپایی داده بود. صد جفت دمپایی پلاستیکی مجلسی. من خیلی توت‌فرنگی دوست داشتم چون مزه موز می‌داد. کفاش محل ترسید درخت گلابی حیاطمان توت‌فرنگی بدهد. خورشید شب‌نشینی‌های صبحانه را خیلی دوست داشت. من روزها زود می‌خوابیدم تا شب‌ها برای تماشای خورشید سرحال باشم.

  35. توت فرنگی نشست روی تلویزیون. مرد سیبیلوی داخل سریال به علامت پیروزی عطر زد. قاشق داخل لیوان بهار نارنج کیف مدرسه را وارد داستانش کرد و همه قرارشمال را گذاشتند صبح، حلوای ختم خانه کناری. یک ربع به نه خجالت کشید و نه و نیم را نبخشید باز هم .پنجره بالاخره به رمان چاپ سوم نویسنده سرخوش خارجی عشقش را اعتراف کرد و او را پرت کرد توی ظرف بستنی. شیشه ی لاک رفت کلاس رقص را بیندازد پشت درخت گردوی پارسال همین سال روبروی پشت شیشه. قایق آبی سرماخوردگی را با نان سنگک دورش توی شلوار کامیون جاده لندن_تهران گذاشت. میمون گفت لی لی لی لی لی و همه خوش‌بوها پریدند تا سقف کارگاه خنده دوزی همین ته. بلوز خال خالی شب را خالی کرد و با لیموازدواج کرد و دارچین داخل قیمه چندشب پیش فرزندشان شد.

  36. گربه نبات می‌بندد به چرخ و لایه‌هایش را بیرون می‌کشد. از دمش گریه می‌چکد به طاقچه‌ی نبایدهای مادربزرگ و بایدهایش را در سرزمین اشکالات ماهی‌ها به سنگ اقیانوس می‌سپارد.
    گل اقیانوس از شب سرما می‌گیرد و واگیرش را به چاه سوداهای شکسته و نباید‌های نشکسته‌ تزریق می‌کند. ماهی غنچه می‌کند و شکفتن‌هایش را به آسمان طلایی از حسادت گل‌های نابالغ پز می‌دهد و سنگ. چه تماشا دارد این سبزی موی کمد در پس افسانه‌های ترشیده و نوعروس‌های جان بر کف اشیای ناتمام خاک مرده. رویش سگ بر چنین آسمانی تباه می‌کند خدا. سگ می‌ماند و نطفه‌های درهم اشیای ناپخته‌‌

  37. یالقوزِ ناسور وعده‌گاه‌اش را شترق منکوب کرد چون جُربزه اسبچه فت و فراوان در خمرهِ مسروقه است. اینجا بود که هچلِ چمن، هزیمت به شلنگ کرد. تق! بروشورِ نگاه‌ربا گفت: «حضرت آقا، چه ریز اندامی!» برو بادنمای چالاک، سینوزیتت خارخارِ نیسان را به صرافت انداخت. بی‌مورد نبود که قلب بدگمانم شرارت ورزید به مباشر شندر و پندر، آخر بستر تلخ مزاجش را ذله کرده بود. اصلن تارتانَک‌ها را باید تُراند؛ وگرنه پاراوانِ آویخته، حنایش، انگشتانت را می‌بوسد. اصلن می‌گویم زمان بزم، خَلنگ‌زار را چه به فلس انداختن؟

  38. اقا تو نمیری، به موت قسم ما اصن تو نخش نبودیم. مورچه بودم و غرق خیال:
    شبی در بازار میچرخیدم و عربده میکشیدم، زنی دیدم گونی به دست. گونی را از دست زن گرفتم و خودم را با او به خانه رساندم. خانه گرم بود و من نیز گرمتر. پسر زن خوش بر و رو بود و کمی خوش بو دل مورچه ایم بر او رفت و ما ناغافل در او شدیم، در جون شدیم.
    از پنجره پشتی به درون پسر وارد شدم و خودم را در او چرخاندم و خاباندم و مالاندم و بعد از هفتاد و هفت روز از پنجره بالایی بیرون امدم و دیدم ای دل غافل هنوز پزشکیان ریس جمهوره و دوباره به تو رفتم و گشتن همانا و مالاندن و خاباندن همانا.
    هم من راضی بودم هم پسر هم پزشکیان

  39. خوار کردی سپاه مرده را نشنیدی مارهای خفته را گشتی در خوردن مارهایم .برادرم سرخ رفت و سفید گرفت خواهرم گرگ گرفت و ماه خندید خواهرم ستاره خورد و شب سپید شد.خرناس ماه شب را کثیف کرد و ترانه راه تاریک را کشید گوش شب غرید و صبح شیهه کشید گوش صبح تیغ کشید روز غمگین شد و شب خندید. تنهایی خون گریست و شب ترانه خواند گربه در آسمان عوعو کرد و من در تنهایی سگ‌ها خرمی دیدم خرمی شنیدم خاری گردیدم خاری شنیدم خوری دیدم خونی سیاه پریدم خونی سپید گرداندم خاشاکی پراندم تا خوشحالی بخورم تا خون‌آشامی زنده پرانم تا خونآشامی بچرانم. کفش بر چشمانش بتپانم گوش به حلقش بنمایانم. ستاره در کوهش بچرخانم. بشقابی در سرش بچپانم. چنگالی در باغچه بکارم. نگاهی به جهان تازه بتپانم.

  40. گریه‌ی رزماری به اشک‌هایم می‌توپد. هلوی توپ‌بازی را به سبد والیبال می‌گزم و گرم از آش گوجه‌ی خاله به کوچه می‌هراسم. حواسش پرت مرغابی ساتور می‌شود و دلم غنج می‌رود برای نمکدان‌های سربریده‌ی انزوایی و گرامافون کرفسی آبشار شمالی. کوچه‌ی زنگار گرفته‌ی کامپیوتر در سرم طبل می‌زند بازی می‌کنم با رنگین‌کمان سپیدار به دست. ماردوشی از ته چاه می‌کند به قلبم سرم زنگ می‌زد جاده روح می‌تاباند و نفسم هق‌هق‌هق اشکم از پس قبرهای توخالی زنده به پا سر از مرده‌خانه‌ی حاج حیدر کتاب وا می‌کند. جمال کسبه‌ی زرتی شپکی تناول بلبل‌های باج‌داران را می‌سراید از ته کاسه‌های انار دربار شاهی.

  41. آشپزخانه‌یی که زندگی را سخت نمی‌گرفت و با یخچالی کم‌رو می‌خندید و گازی عصبانی او را در آغوش می‌گرفت. پیاز و سیب‌زمینی اعتصاب کرده بودند و نخود و لوبیا غش غش فریاد می‌زدند. اسکاج با سکسکه‌ی بلند تمام مایع ظرف‌شویی را استفراغ کرده بود. شیر آب خودش را به خاب زد تا کاسه عقلش را در دهان قاشق بریزد. بشقاب دندان عقلش را کشید و به شکم نایلون فریزر پرتاب کرد. صدای باد گلوی آب چاه تا هفت تا همسایه می‌رود. ماشین لباس‌شویی قرص افسردگی لورازپام می‌خورد تا سقط جنین پودر را باور کند. تهویه حالش به کلی عوض شده وقتی روی ماه ته‌دیگ سوخته را می‌بیند. کتری آب جوش به پدرسوختگی پشه اعتراف می‌کند.

  42. چرتهای یک زرافه‌ها را خال‌هایش بیرون ببار تا یکی دو بال زدن به آن غربت لاک پشت زده سلام تخمه‌های آفتابگردان را صورتی بنویسیم.کانون یک لپه را از میان آجیلها خروار خروار بوق بنال تا چند خمپاره تو قهوه‌ات رنگ بکارد و از کاهگل‌های یک شناسنامه چند پاکت سیگار ریسه کن در قوقولی قوی شماعی‌زاده تا خروس پری پیرهن زری برای شاملو چای گلابی دم بپزد تا یک نماهنگ بریزد از چشمهای آن درخت به ریشه‌هایی چند دلفین در قاب عکسهای رادیکال گرفته با چترهایی که کویر را از ته فنجانهای گلابتون خانم بوسید.

  43. واژ‌ه‌ها منجمدشدند در فضای فرار از کتاب، دوده‌های کاغذهای فشرده آسمان. باران لکه‌ها را می‌کارد در گلبرگ‌های حسرت صورتی. درخت پنجه‌می‌افکند سیاه و سپید و دار می‌شود. برفک بر چشم‌انداز مستطیلی موهای دخترک را پریشان‌می‌کند. پراکنده در دشت می‌روند کوتوله‌های ذغال بی‌مغزی. آشفتگی، دهان‌های ناپیدا را می‌شورد. گردبادها درون جسم‌‌های صلب، وسیله ارتباط می‌شود. مجسمه‌های سنگی رنگ‌می‌بازند و نرم می‌شوند. آرامش بازنمی‌گردد و رودی می‌شود میان انسان‌ها. نبرد دست پیدامی‌کند و شمشیر می‌شود. دختران پروازمی‌کنند در غارها. رنگ‌ها از سیاهی‌ها سبدسبد می‌شوند. کاغذهای رنگی میوه‌های توخالی بر تک درخت می‌رویند. کودکی آوار می‌شود.

  44. آبگرمکن‌های مضطرب در کهکشان‌هایی که نمی‌توانستند چگونگی را برای صندلی‌های چارقدبسته بخوابند بالای خطوط گمشد‌ه‌ی بی‌نهایت خوب‌هایی که سبدها را نباریده برداشتند تا دفتر هم برای خودنمایی چراغ دم می‌کند و دلش سوخته از بنگاه‌های تیک‌تاکی یا چِک‌چِکی که متلاشی می‌شود صدای عربده‌های نجوشیده در کتری رسوب‌کرده اما پیگیر چراغ هیچ کوهی نتوانست بالا برود از ورزش‌ شبانگاهی سگ‌های بی‌صدا یا کوشک‌های موش‌زده را بمب در خیال انگشترگونه‌ای تا روشنایی برای تحصیلات دانشگاهی غرق در فرشی بی‌رنگ و حالا نکبت روییده از پس سکوت‌های پُرکنتراست و پاهای دراز آن هیولای خوش‌قواره بر تنت دوخت می‌شود آسمانی که یک روز دیگر از روزنه‌های ناامیدی سرت بیرون نیامد و دماغت کشیده می‌شد زیر جورابِ راه‌راهی که خورشید را بغل کرده بود.

  45. وقتی به جنونش شالی آویخت، گوشواره از انگشت کوچک ماهی پرنده فرو برد. پلک‌های دیوار کتاب فلزی از دامنش جاری شد وقتی احساس تمیز گوش میانی بالای قابلمه چکه‌چکه سوراخ‌های میان تلفن همراه را شکافت. از آن قرن تا به سال‌های بعد از وفات صورت‌های کوبیده در کف دمپایی چشم‌های دوخته را سردوز کردند و جادکمه‌های فرش پابافت پایتخت خشت‌های پایین سنگ‌فرش‌ها را آب‌پز کردند. بعد از دیگر مرغ های چهارپا بار‌های اکسیژن درون برگهای پتوی مسافرتی قورت دادند.

  46. از شمال‌شرق که بر طلوع شب، شرق غم می‌داشت، خبر داد که نرو به جشنواره‌ی علی‌آبادی. در غمِ شادیِ این بیدارِ بیدادخانه می‌باید راه ساخت. شجاع باشم از این غم که خراباتِ جمال و کمال و شفاعتِ این و آن شدند.
    قهوه، دستم را بر پایم سنگینی می‌کرد و چهره و اندامم شکلی شگرف بر باطن داشت. تو گویی چون فوّاره‌ای فیل برایم شر می‌کردی و هُرمِ گردنت بر عضوِ تنم زیبا می‌شناخت.
    فدای آن خدای پدرت! می‌شناسم که جایی برایم قند می‌ریخت، کُت بر جیب می‌خریدم و ستونِ گچ بر بَر می‌شکافت دوستت دارم. فرق سر شتر بر شتربان سلام میکنم و فدای گردنت را از شتربان به خیر و مصلحت است. کتاب خواهی شناخت و خراب آن مامانی هستم که میفشرد و گردن بر بازو شرافت میخرد و صداقت درو میکند و کچراغ سلسله ی خوارزمشاهیان بر فراغتم مینشاند و شرق میگذارد بر صدایم و جزام میخورم بر سفید.

  47. هذیانْ سِوم

    پُشته پُشته خمیازه می‌خورد عقل را و قلم میزند نفرتْ بالِ سفیدِ کبوتر را چونکه پروانه راه رفتن آموخته و کرکس شنا و شُغال پرواز. میدَوم درونِ نورون‌هایِ مغزِ پِهن تا که پیدا کنم نور را و پیدا می‌کنم مگس، که وُدکا می‌کِشد و دود می‌کند شرف را. ابتهاج و نگاه و پنجره، چَکُش بغل می‌کند شیشه را و می‌چِکد الماس بر بَسترِ معصومیتِ جوجه عقاب. آه می‌کِشد خیابان تا تراپی کند سیاه‌هایش را که قرمز شده چراغ، برو برو تا بمانی و انگشت زنی بر خیک ماست تا شغال ها تایپ کنند هذیان‌های دخترک که می‌دود تا بیا بغلت کنم. بیا راه بخور و غذا را بُدو که شب کرواتِ راه‌راهِ گورخرِ قطبِ جنوب را پاره کن. پاره کن مشق‌های گلبرگ‌های گلِ شعار را که تعصب می‌دود تپانچه زوزه‌ی شغال را پاره کن.

  48. دوش وقت سحر حکم جلبم را دادند وندر آن رستوران شیک پپسی کولایم دادند چون من هر کجا که هستم باشم به شکوفه ها به باران چه ربطی دارد که امروز سه شنبه است یا چلوکباب با برنج را چطور باید با ماساژور ورمالاند؟ شاه شمشاد قدان بغل دست خشرو شیرین دهنان دنبال داشتند لنگه کفش سیندرلا می گشت که ناگهان قوی سفیدی با پالتوی بارانی مشکی بر تن، بلندگوی دستی اش را بیرون کشید و شش تا تیر تیر شلیک کرد، خشابش که خالی شد آن را از شربت به لیمو پر کرد و گذاشتش توی فریزر ولی موش کوری که سه دانگ از موتور یخچال را رهن و اجاره کرده بود، شربت را ریخت لای سیم پیچ و یخچال شروع کرد به جیغ زدن و شربت ها رو تف کرد وسط آشپزخانه

  49. من از هستی چیزی به یادگار گذاشته‌ام توی چمدان و با خودم این‌ور آن‌ور می‌برم و خیالم خالی‌ست که جای کسی را تنگ نمی‌کند. در این همه تابستان ملال‌آور و پرکار می‌لولم و توشه جمع می‌کنم و به هیچ‌جای کسی نیست که چقدر سفر را دوست دارم و الان جنگ است. تا بوسه‌های مشکی را از کیفم درنیاوردم و روی چشم تو نگذاشتم یک عمر طول کشید. طبیعت را جنگل می‌دانم و بقبه می‌گویند دریا. شاید چون با دریا زیرزیر برادرم. دلم برای دریای لامصب تنگ است.

  50. آب پرتقال روی بستنی می‌ریخت و انگار دو مزه توی گلویم به هم ضربه می‌زدند؛ یکی مثل آفتاب دم‌پَر غروب می‌پرید بالا، یکی مثل سایه، سرد و بی‌حوصله، گلو را جر می‌داد. آن وسط مسط‌ها اسید معده لزج بو گندو نمایش سیرک راه انداخته بود . خود را تا ته زبان کوچیکه بالا می‌کشید. و آنگاه مزه‌ها از دهان گذر نکردند، راه نرفته را دیپورت شدند و روی زبان نشستند. بستنی کوفتی آب نمی‌شد، پرتقال هم انگار نه انگار که لهیده بودندش، با چشمانی ورقلمبیده نگاه می‌کرد.به جایشان آب می‌شد من.

  51. قلبم از سقف کوتاه تبر خالیست. از پشت نخ میگریزم. به اعماق تبر مینگرم. کمی بالاتر از مار آنجا که پیچاپیچ گره و فرش با دستمال‌گردن فاخته یکی شده است. عروسک به کشتن همه مرده‌ها میاندیشد ولی کور و بی‌شاخه. بی‌نهایت و طاس.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *