اگر قصد خیانت نداشت، چرا اینقدر دیر به من گفت تا من هم به مراسم عقد بروم؟ چرا اول خودش رفت؟ هزار دلیل هم آورد که من نرسانمش. تا با تاکسی برود. اگر یک جای کارش نمیلنگید این بهانهها برای چه بود؟
تازه حوالی چهارونیم بود که آیدا زنگ زد و گفت « به مراسم عقد بیا ». به سرعت لباس پوشیدم. تا از شهر بیرون بروم، چند دوربین کنترل سرعت پشت سرم روشن شدند. یادم نیست چند چراغ قرمز را رد کردم. عین دیوانهها میراندم. تا توانستم و به هر شکلی از راست یا چپ، سبقت گرفتم. صحنههای خیانت آیدا، مثل ماشینها پشت هم از ذهنم میگذشتند. پتیاره حتما دست پویا را گرفته و با او میرقصد. مهران را میدیدم که از پشت او را در بغل گرفته و میپرسد: « یک پیک دیگه برایت بریزم؟ »
عقدکنان ساعت چهار بعد از ظهر شروع شده بود. شب قبل به من گفته بود مراسم عقد، خانوادگی و خصوصی برگزار میشود. بنابراین قرار بر این بود که من بعد از مراسم عقد به عروسی بروم.
کل روز عقدکنان کثافتکاریهای آیدا را نشخوار کرده بودم. فکر میکردم شاید بعد از آریشگاه با تاکسی نرفته و با امیر به مراسم رفته است.
با یک ماشین در جاده دعوایم شد. بلند داد زدم: کسکش این گاریتو ببر کنار بگذار رد شوم. رانندگی هر روز بدتر شده است. هر خری یه گاری بنزینی خریده و انگار همه خیابانها را به نام مادرش سند زدهاند.
« چرا تصمیم آیدا عوض شد؟ » او که تا امروز ظهر میگفت « شرایط مهمانی به گونهای است که نمیتوانیم با هم به مراسم عقد برویم. » حالا چه شرایطی عوض شده که میخواهد در کنار هم کادوی شهرزاد و امیرحسین را بدهیم.
به نظرم کاسهای زیر نیمکاسه بود. چرا با هم به مراسم عقد نرفتیم؟ آیدا را در پارکینگ سوار بر ماشینی در حال بوسیدن مردی ناشناس تصور میکردم. صندلی خودش را خوابانده است. آیده لمیده و مردک لش خودش را روی او انداخته است. با ولع لبهایش را میبوسد.
کمتر از نیم ساعت طول کشید تا از خانه به باغتالار رسیدم.
از پارکینگ به سمت تالار دویدم. کسی صدایم زد. پدرام بود. مست و پاتیل تازه همان موقع رسیده بود.
از پدرام پرسیدم: « تو هم الان آمدی؟ »
گفت حوصله نداشتم جلوی آرایشگاه منتظر ساغر بمانم. از ساغر خواستم خودش زودتر به مراسم بیاید. خودم در خانه ماندم. کمی مشروب خوردم تا با کلهای گرم به قسمت خوب مراسم برسم.
ساغر با امیر هماهنگ کرد. امیر و عماد رفتهاند آرایشگاه و با ساغر زودتر به مراسم عقد رسیدهاند. با خودم گفتم « این کسخل بیغیرت چطور با این مسئله کنار آمده است. » امیر اولین دوست پسر ساغر بود. ساغر از سیر تا پیاز رابطهاش با امیر را برای پدرام تعریف کرده بود.
مرتیکه تو به عنوان شوهر یک جو غیرت نداری که ساغر با امیر تا اینجا آمده است؟
پدرام پرسید عجله داری؟ برای رسیدن به مراسم تخمی عقد چرا عجله میکنی؟ خبری نیست. همزمان با درست کردن پاپیون، خندید و گفت: « من و ساغر برای مراسم عقد خودمان هم دیر رسیدیم. بعد از آرایشگاه با عکاس و ساغر جایی ایستادیم و سمی ناب زدیم. وقتی به مراسم رسیدیم بوی سم همهی سالن را برداشت. »
افیون باعث بیغیرتی میشود. مرتیکه عین خیالش نیست که زنش وسط مراسم عقد، چه گهی میخورد.
ورودی تالار با چند نفر احوالپرسی کردیم. تنها برادر امیرحسین را قبلا دیده بودم. بقیه هم حتما از دوستان داماد بودند. امیر رضا پرسید مشروب نمیخورید؟ از قرار معلوم برای نوشیدن مشروب باید به پارکینگ میرفتند. مشروبها در ماشین امیررضا سرو میشد.
من عذرخواهی کردم. اما پدرام به سمت پارکینگ حرکت کرد. وارد تالار شدم. با آیدا تماس گرفتم. آیدا خودش را به ورودی تالار رساند. با خوشحالی گفت: « هر چه فکر کردم دیدم بدون تو نمیخواهم کادوی شهرزاد و امیرحسین را بدهم. به مادر شهرزاد گفتم و از او اجازه گرفتم که تو هم باشی.» با آیدا به سمت تالار عقدکنان رفتیم. آیدا دستم را گرفته بود و میگفت: « ما باید زودتر از اینها ازدواج میکردیم. دیگر این مسائل و مشکلات کوچکی که در رابطهمان داریم خود به خود حل میشدند. »
خوشحالم که آمدی. چه به موقع رسیدی. برنامهریزی کردم که اسم ما را بعد از آمدن تو بخوانند. پاکتی را به من داد. گفت « بهتر آنست که هدیه را تو بدهی. » پاکت را باز کردم. چهار سکه تمام بهار آزادی خریده بود. من برای ژستی که قرار بود از دادن هدیه بگیرم حتی یک ریال هم هزینه نکرده بودم.
وارد تالار اصلی شدیم. با تکان دادن سر به سلام دیگران جواب میدادم. آیدا قبل از میهمانی برای اینکه چه بپوشیم، دغدغهی بسیار زیادی داشت. صد بار لباسها را پرو کرده بودیم. آیدا دوست داشت که با هارمونی کامل به عروسی برویم. معمار جماعت حس هنرمندی دارد. البته که این جماعت چه هنرمندانه به قیافه شهر و معماریاش ریدهاند. به آیدا گفته بودم « لباست زیادی باز است. » قرار بود کت حریری روی لباس بپوشد. اما کت را نپوشیده بود. گفتم «همه جا باید هرزگی خودت را نمایش بدهی؟ چرا پشت لباست باز است؟ مگر قرار نبود کت را روی لباس بپوشی؟» نگاهی مظلوم به من کرد و گفت « قبل از آمدنت پوشیده بودم. با خودم گفتم حالا که تو کنارم هستی به پوشیدنش نیازی نیست.»
طبق معمول چهرهام با اخمی از سر غیرت قرمز شد. حرفی نزدم. در میان میهمانها به دنبال همان کسانی گشتم که در ذهنم آیدا با آنها رقصیده بود. آنها را ندیدم. حدس زدم حتما بعد از لاس زدن با آیدا رفتهاند. به همین دلیل آیدا با من تماس گرفته است. مهدی را دیدم. با قد کوتاه و عینک ته استکانی مثل همیشه مضحک بود. پرسیدم پویا کجاست؟
مهدی گفت هفتهی پیش در یک میهمانی به جرم برپایی مجلس شیطان پرستی دستگیر شدهاند. هیچ کسی از آنها خبر ندارد. مهران هم نیست. مهدی تعریف کرد که میهمانی در ویلای مهران بوده و حدود هفتاد دختر و پسر دستگیر شدهاند.
باید از دستگیر شدن و عدم حضورشان در عقدکنان خوشحال میبودم؟ اسم من و آیدا را صدا زدند. سامان جان و آیدای عزیز برای تقدیم کادو و گرفتن عکس یادگاری تشریف بیاورید.
آیدا به سرعت کنارم ایستاد. دستم را گرفت. در همان حال که به سمت سفرهی عقد قدم برمیداشتیم، گفت « کاش زودتر من و تو هم ازدواج کنیم. مطمئنم اگر با هم زندگی کنیم دیگر این بددلی و شک دائمیات از بین خواهد رفت. » به عروس و داماد رسیدیم. با امیرحسین و شهرزاد دست دادم. تبریک گفتم.
کنار عروس و داماد ایستادیم. چند عکس گرفتیم.
با آیدا به سن رقص برگشتیم. لباس گلبهی آیدا همهی نظرها را جلب میکرد. به نظرم آیدا زیباترین دختری بود که در آن میهمانی حضور داشت. با او شروع به رقصیدن کردم.
تانگو را با کامیناتا شروع کردیم. در هر گام به آیدا نگاه میکردم. انگار برای اعترافی آماده میشدم. شروع به کشیدن عدد هشت روی زمین کردیم. اوچو طولانیترین حرکت تانگوی من و آیدا بود. اوچو به سان تردیدی که تمام ذهن من را پر کرده، تمام نمیشد.
میدانستم که دوستش دارم. نمیدانستم چرا به او شک میکنم. ای کاش از رابطهی قبلیاش چیزی نمیگفت. ای کاش اعتراف نمیکرد او را بوسیده است. در وهم رابطهی قبلی آیدا و حمید زندگی میکردم.
هفت سال از رابطهی یکماههی او و حمید گذشته بود. بعد از دو سال تنهایی رابطهاش را با من شروع کرد. تا عروسی شهرزاد و امیرحسین پنج سال از رابطهمان میگذشت.
اما من هر روز در هاویهای زندگی میکردم. آیدا و حمید را به جرم رابطهشان به میان آتش میکشیدم. خودم هم با آنها میسوختم. بعد از هر بار سوختن بیدار میشدم. میدانستم که دوستش دارم. در دفترچهای برای فرار از وهم مینوشتم.
روزی هزار بار نوشته بودم « آیدا او را دوست نداشته است. اگر دوستش داشت که با او میماند. » برایم تعریف کرده بود که یک روز عصر تابستان حمید او را به زور بوسیده است. آیدا بعد از کتک کاری مفصلی به زور از ماشین پیاده شده و فرار کرده است.
بعد از اعتراف آیدا دیگر همیشه شک داشتم. بارها از خودم پرسیده بودم « از کجا معلوم که راست میگوید. » بعد در هاویهی خیالات وارد میشدم. شک لعنتی به سراغم میآمد، بغ میکردم. به او محل نمیگذاشتم. اگر در کنار یکدیگر بودیم حتما دعوایی راه میانداختم. و بعد از فروکش کردن این احساسات در دفترچهای تمام افکار منفیام را مینوشتم که حتما راست میگوید. حالا یک نفر او را بوسیده است. از سر دوست داشتن که نبوده، شهوتی هم که در کار نبوده است. در بدترین حالت بوسهای بوده و تمام شده است. در ماشین حمید و وسط خیابان که امکان انجام گناه بزرگتری نبوده است. یک روز آیدا را مجبور کردم محل ارتکاب این گناه نابخشودنی را نشانم بدهد. پس از آن همیشه در خیالات از تمام زوایای آن خیابان به کثافتکاریشان در ماشین حمید نگاه میکردم. در انتها خودم را قانع میکردم که حتما راست میگوید. اگر سر و سری داشت حتی همین بوسیدن را هم تعریف نمیکرد. برای برطرف شدن بدگمانی با اصرار خودش به پزشک زنان رفتیم. پس دیگر مسئلهای نبوده است.
هر بار به این نقطه رسیدم، چرندیات دیگری در ذهنم بیدار شدند. چرا گفت این دکتر بهتر است. چرا به دکتری رفتیم که او تعیین کرد. شاید سرم کلاه گذاشته است.
امان از گانچوی لعنتی که باید در هوشیاری و تمرکز اجرا شود. از دنیای خیالات موهوم به صحنهی رقص برگشتم. آیدا پایش را به دور پایم پیچاند. چشمانمان در هم خیره شدند. کسی به غیر از من و آیدا نمیرقصید. آن عشق لعنتی در ما سرکوب شده است. این بددلی از دوست داشتن است. من قبل از آیدا هرگز بدگمانی و شک را تجربه نکرده بودم. دوستش داشتم. عاشقانه دوستش داشتم. هر روز این عشق بیشتر شد. اما الان نمیدانم دوستش دارم؟ حاضرم او را ببخشم؟ اصلا مگر چه گناهی کرده است که من باید او را ببخشم؟
رقص را ادامه دادیم. هیرو را اجرا کردیم. به دور آیدا میچرخیدم. در جاذبهاش اسیر و بی راه گریزی از این افکار لعنتی بودم.
هر روز نمودار زمانی رابطهی آیدا و حمید را میکشیدم. آیدا گفته بود این رابطه در پایان ترم دوم شروع شده است. یکماه طول کشیده است. از قرار معلوم آن بوسیدن لعنتی در روز ثبتنام ترم سوم اتفاق افتاده است. با این حساب آنها در شهریور ماه قرار گذاشتهاند. حتما به من دروغ گفته و رابطهای طولانیتر داشتهاند.
و باز رقص را ادامه دادیم. کورته و سکوتی که بین ما افتاد. فکر آزاد خطرناک است. مثل خوره به جان آدم میافتد. با حمید چند ماه رابطه داشته است؟ کسی بدون تجربه جندگی معاملهی طرف رو تا ته حلقش میبرد؟ چرا مثل حرفهای ترین دندانپزشک فیلمهای عموجانی معاملهام را میخورد؟ اگر قبل از من با کسی رابطه نداشته، چرا در سکس تا این اندازه حرفهای است؟
و باز رقص را ادامه دادیم. دوباره با کامیناتا در کنار هم میگامیدیم. مثل روزمرگی زندگی که از جایی به بعد فقط ادامه میدهی. هر روز او را در ذهنم میبخشیدم. در دفترچهام با رویکردی منطقی اثبات میکردم که اشتباه کردهام. در پایان اثبات و آرامش مصنوعی ماحصل، مینوشتم: سامان بالغانه زندگی کن.
و باز رقص را ادامه دادیم. در اجرای ولکادا، تمام بدنم را به آیدا سپردم. بیتردید با اعتمادی کامل خودم را رها کردم. این سقوط تنها راه آزادیام است. ای کاش در زندگی هم تانگویی عاشقانه میرقصیدیم. کاش خودم را رها میکردم. کاش از این افکار لعنتی رها میشدم.
رقصمان تمام شد. همه از این رقص عاشقانهمان به وجد آمده بودند. برایمان دست زدند. آیدا را در آغوش گرفتم. آرام زمزمه کردم که لعنتی دوستت دارم. معذرت برای همهی این رفتار احمقانه که من مقصر هیچکدامشان نیستم. مهدی وسط دست زدن میهمانان بلند شد و گفت «من فقط با آهنگ در و دورنگهی فتانه میرقصم.» با آیدا از تالار بیرون آمدیم.
لیلا پرسید: « قبل از این مراسم با هم جلسات تراپی میرفتید؟ »
من تقریبا دو سال آخر رابطهام با آیدا از سر استیصال به رواندرمانگر مراجعه کرده بودم. آیدا و رابطهام را دوست داشتم. برای نجات رابطه از شک و تردید دائمی باید تلاش میکردم. اما آیدا به رواندرمانگر، مشاور و تراپیست عقیدهای نداشت.
شوهر خواهرش هم به مرز جنون در بددلی رسیده بود. اصلا یکبار با تفنگ به خانه میرود. به در خانه شلیک میکند. همسایهها از او پرسیده بودند که چرا با تفنگ به خانه آمدی؟ گفته بود « حتما با فاسقش در حال عشق بازیست که جواب تلفن را نیم ساعت نداده است. » با هزار بدبختی طلاق خواهرش را گرفته بودند.
به رواندرمانگرم گفته بودم رفتار منجر به بدگمانی در این خانواده ارثی است. حتما رفتاری کرده که شوهرش به او مشکوک شده است.
این شک و بدگمانی در من رشد میکرد. هیولایی بود که در من پرورش یافته بود. روزهای اول تنها به دیر رسیدن یا پاسخ ندادن توجه میکرد. هر زمان آیدا تلفن را جواب نمیداد، یا دیرتر به خانهشان میرفت، هیولا بیدار میشد. بهانه میگرفت. با صدایی خفه غر میزد. من هم پژواک صدای هیولا میشدم. پژواک را پشت تلفن با خشم فریاد میکشیدم.
کم کم هیولای بدگمانی بزرگتر شد. شبی به دنبال آیدا رفته بودم. سر کوچهشان پارک کردم. آیدا از خانه بیرون آمد. مردی با او دست داد. دقت کردم عموی آیدا بود. بعد از احوالپرسی او را بوسید. آیدا خداحافظی کرد و سوار ماشین من شد. بغ کرده بودم. هیولای لعنتی درونم نعره میکشید. از او پرسیدم چرا عمویت را بوسیدی؟ خیلی عجیب به من نگاه کرد. سعی کردم ساکت بمانم. نهیب هیولا لحظهای قطع نمیشد. پژواکی از نعرهی هیولا را با همهی بدن و تمام سلولهایم میشنیدم. شاید عموی خودش را با هوس بوسیده است.
برای شام در رستورانی به میزبانی یکی از دوستان آیدا دعوت بودیم. کوچهی روبرو پارک کردم. آیدا دستم را گرفت و به سمت رستوران قدم زدیم. صحبتهای آیدا را نمیشنیدم. به تدریج هیولا وجودم را تسخیر میکرد. هیولا در من پدیدار شد. بدگمانی از وجودم بیرون جهید. نعره میکشیدم. هیولا آیدا را به قصد کشت زد. به خودم که آمدم فهمیدم آیدا را یکی از دوستانش از زیر مشت و لگد هیولا نجات داده است.
من مبهوت به نگهبان رستوران نگاه میکردم. گریه مرا به هق هق انداخته بود. پدرام کنارم نشسته بود. آیدا آبرویم را خریده بود. برایشان داستانی سرهم کرده و گفته بود که خطایی از خودش سر زده که من اینگونه ناراحت شدهام.
چند روز سعی کردم آیدا را ببینم. اما او حتی جواب تلفنهایم را نمیداد. روز اول دسته گلی و روز بعد عطری به عنوان هدیه و عذرخواهی فرستادم. از روز سوم کار و زندگی را رها کردم و از صبح در جلوی خانهشان نگهبانی دادم.
بالاخره بعد از پنج روز از خانه بیرون آمد. هنوز صورتش کبود بود. به پایش افتادم. گریه کردم. خاهش کرد که بلند شوم. دوست نداشت اینگونه گریه و التماس و زانو زندنم را ببیند. قول دادم دیگر این رفتار از من سر نزند.
به همین راحتی مرا بخشید. آشتی کردیم. از او پرسیدم « کجا میروی؟ » گفت « جایی نمیروم. از پنجره تو را دیدم و دلم طاقت نیاورد. از سر دلتنگی بیرون آمدم. »
هیولا خرناسی کشید. با صدایی گرفته گوشزد کرد که حتما دروغ میگوید. به او محل نگذاشتم.
با هم به رستورانی رفتیم. همان رستورانی که قرارهای اولمان در آنجا گذاشته میشد. بعد از رستوران او را به خانهشان رساندم. هنگام خداحافظی بوسهای تمام نشدنی آن همه خشم و کدورت رابطه را تطهیر کرد.
بلافاصله به کلینیک رواندرمانگر رفتم. برای دو هفتهی بعد به من وقت داد. هر چه خاهش کردم که نیاز به جلسهای اورژانسی دارم افاقه نکرد. پروفسور عجوزهی پیر و بداخلاقی را به عنوان منشی انتخاب کرده بود. پیرسگ ماده تاکید کرد که اگر بیشتر اصرار کنم همین وقت را هم نمیدهد.
قبول کردم و بیرون آمدم.
آن دو هفته با هزار سختی بر من گذشت. ساعتها با هیولا گفتگو میکردم. او قانع نمیشد. از ترس اقدامی غیر ارادی سعی کردم آیدا را کمتر ببینم. خودم را درگیر مشکلات کاری نشان میدادم. باید هیولا را میکشتم. حداقل او را در بند میکشیدم. مطمئن بودم که به رابطهی من و آیدا آسیب خواهد زد.
برای اولین جلسهی درمانی نیم ساعت زودتر به کلینیک رسیدم. صندلی ماشین را تا انتها خواباندم. چرتی زدم. خیالات موهوم خودم را دوباره و دوباره بافتم. ناگهان ساعت را دیدم. دیر شده بود. با تاخیر ده دقیقهای وارد کلینیک شدم. به اتاق پروفسور رفتم. جلسهی درمان شروع شد.
پروفسور پیرمردی خوشرو و حدودا هفتاد ساله بود. پروندهام را نگاه کرد. او گفت « با توجه به شرح اولیه بالینی دیر رسیدنت امری طبیعی است. »
پروفسور روند کلی درمان را توضیح داد. « پنج جلسهی اول برای شناخت دقیق است. بعد از جلسهی پنجم گزارش وضعیت شما را ارائه و فرایندی برای درمان پیشنهاد خواهم کرد. »
روزهای شنبه و چهارشنبه صبح به کلینیک رواندرمانگر میرفتم. تا مدتها از هیولا خبری نبود.
برای تولد آیدا میهمانی مفصلی را برنامه ریزی کردیم. سر و کله هیولا از روز قبل از آن میهمانی پیدا شد. هر لحظه در مورد میهمانی و افراد حاضر با هیولا بحث میکردم. چرا فلان همکلاسی دانشگاه را دعوت کرده است؟ چرا فلان پسر فامیل دعوت شده است؟ چرا میخواهد این لباس را بپوشد؟
میهمانی در خانه آیدا برگزار شده بود. از همان صبح مهمانی راهکارهای پروفسور را بارها و بارها برای خودم تکرار کردم. میدانستم که باید بالغانه رفتار کنم.
میهمانی بدون هیچ مشکلی برگزار شد. من و آیدا میزبان خوشحال و خوشبخت میهمانی بودیم. شهرزاد و گیلدا در اواخر میهمانی کیک تولد را آوردند. از کیک با مراسم ویژهای رونمایی شد. میهمانان با دادن کادو و گرفتن عکس، قاب خوشحالی میهمانی را تکمیل میکردند. آخرین نفر من بودم. انگشتر برلیان گرانقیمتی به او هدیه دادم. آیدا را در آغوش گرفتم. بعد از کلی ادا و اطوار کیک بریده شد. همه در گوشه و کنار میهمانی مشغول خوردن کیک شدند.
من در کنار مادر آیدا نشسته بودم. مادر آیدا رو به من کرد و گفت « او عاشق تو شده است. حمید چندین بار برای خواستگاری و خرید انگشتر و آوردن نشان با ما تماس گرفت. آیدا حتی حاضر به شنیدن پیشنهادش نشد. اما به قدری عاشق تو شده که بدون توجه به نظر دیگران انگشتر را از روی اشتیاق و عشق به انگشت ازدواج کرد. »
آیدا از من خواست با او برقصم. هیولا بیدار شده بود. زمزمهی زهرآلودش آرام آرام در تمام وجودم اثر میکرد.
تانگو را با کامیناتا شروع کردیم. در همان قدمهای اول در گوش آیدا زمزمه کردم. به او گفتم «میدانم حمید او را گاییده است. » به آیدا گفتم « حتما به همین دلیل دست از سر تو بر نمیدارد. اصلا به همین دلیل اینقدر پررو و وقیح شده که هنوز هم برای تو گل میفرستد. »
هیولا به سان اپراتور سینما سپیده، صحنهی معاشقهی حمید و آیدا را اکران میکرد. با جزئیات کامل معاشقه را میدیدم. برافروخته شده بودم. حمید دستش را از پشت کمر پایین آورد. دو طرف لمبرهای آیدا را گرفت. آیدا جلوی پایش زانو زد. در افکارم غرق شدم. به آیدا گفتم « من با جنده جماعت نمیرقصم. با پوریا برقص که پیداست با او سر و سری داری. من عشقم را به بدکارهای مثل تو نمیدهم.
هیولا در من پدیدار شد. چشمانم دو کاسه خون شده بودند. خشم وجودم را فرا گرفته بود. آیدا گریه میکرد. خواهش میکرد حرفی نزنم که دیگر پردهی شرم بیفتد. هیولا از نهادم فریاد کشید که مگر جندهها شرم و حیا دارند؟
لیلا نگاهی به ساعت انداخت. جلسهی مشاوره به پایان رسیده بود. از من خواست جلسهی بعدی را با منشی هماهنگ کنم.
منشی دختری جوان و لاغر اندام بود. ناخنهای کوتاه داشت. لاک ناشیانه و کودکانهای زده بود. کارت نوبت را برداشت. برای سهشنبهی هفتهی بعد ساعت ۱۲ ظهر نوبت را تعیین کرد.
از کلینیک لیلا بیرون آمدم. بدنم کرخت شده بود. انگار وزن هیولا را میکشیدم. یک طبقه راه پله به اندازهی صد طبقه گذشت. دستم را روی دیوار سیمانی میکشیدم. همهی تئاترهای مشابه زندگیام در خیالی حقیقی به ذهنم هجوم آورده بودند.
به جلسات پروفسور فکر میکردم. آن سوالات احمقانهای که میپرسید. آیا ناسزا میگویی؟ آیا سکس دهانی را دوست داری؟
آن کارتهایی که نشانم میداد و میگفت « این تصویر را ببین، حالا فکر کن و بگو برداشت تو از تصویر چیست؟ »
یا آن موزیک احمقانهای که پخش میکرد و میگفت «چشمانت را ببند. فرض کن کنار دریا قدم میزنی. زنی به سمت تو میآید. زن را توصیف کن. آن زن چه نسبتی با تو دارد؟»
من برای گذر از این منجلاب به دعانویس هم رو کرده بودم. به من گفت همزاد داری. او نمیگذارد با کسی وارد رابطه شوی. شاید دعانویس درست میگفت. این هیولا همزاد من است.
هر روز بزرگتر شده و حالا دیگر خودم از او سهم کمتری در زندگیام دارم. هیولا بیدارم میکند. هیولا به من اجازه میدهد بخندم یا گریه کنم. هیولا دستور میدهد شادی کنم، غمگین باشم یا تمام وجودم خشم و نفرت شود. هیولا در عشقبازیام پدیدار میشود. ناگهان فریاد میزند تو جندهای.
در میان عشقبازی صدای هیولا به گونهای ممتد در تمام وجودم شنیده میشود که میپرسد «اگر جنده نیست چرا با تو میخوابد؟ چرا اینگونه استادانه عشوهگری میکند؟»
اینگونه من در جندگی همخوابهام به یقین میرسم. اصلا معلوم نیست با چند نفر قبل از من عشقبازی کرده است. هیولا کم کم وجودم را در بر میگیرد. ناگهان هیولا میشوم. فریاد میکشم جندهای که با من خوابیدی.
آن طرف خیابان و پایین تر از دور برگردان سانتافه مشکی را پارک کرده است. سارینا در ماشین نیست. حتما پسری به او پیشنهاد داده با هم دوری بزنند. او هم حوصلهاش سر رفته و با پسرک رفته است. شاید دوست پسر قبلیاش را دیده و مجبور شده با او برود.
هیولا سناریوهای مختلف را به من نمایش میداد. وسط خیابان گیج و منگ مانده بودم.
صدای شدید ترمز ماشینی که دقیقا جلوی پایم ایستاد مرا به دنیای واقعی برگرداند. راننده با صدای بلند فریاد زد الاغ حواست کجاست؟
پسر جوانی با تتوهای فراوان بود. به ماشینش چند لگد زدم. از ماشین پیاده شد. گلاویز شدیم. تمام قدرت هیولا در من ریخته شده بود. با چنان قدرتی به صورتش کوبیدم که وسط خیابان ولو شد. صدای سارینا را شنیدم. او گریه کنان صدایم میزد. دعوا را نیمه تمام گذاشته و به طرف سارینا رفتم. پسرک خودش را جمع و جور کرد. سوار ماشین قرمز رنگش شد. همانطور که فحش میداد گاز داد و رفت.
سارینا برایم قهوه خریده بود. لاته با شیر بادام و سیروپ فندق و کرواسان ساده را با عشق به من داد. از من پرسید چرا دعوا کردم؟ گفتم کجا بودی؟ جواب داد که از صبح هیچ چیزی نخوردهای و گفتم برایت قهوه بگیرم.
هیولا با صدایی عجیب غر میزد. اگر دختر خوب و نجیبی است. اگر واقعی و تا این اندازه تو را دوست دارد که نگرانت میشود. اگر صداقت دارد، چرا این لباس بدن نما را پوشیده است؟
دختر نجیب با این لباس بیرون میآید؟ اصلا مگر آدم درست به دنبال جلب توجه است؟ مادر خودت چطور لباس میپوشد؟ مادربزرگت حتی در این سن و سال بدون اجازه پدربزرگت لباسی را نمیپوشد. دختر نجیب برای هر قدمی که برمیدارد از مرد زندگیاش یعنی پدر، برادر یا همسرش اجازه میگیرد. سارینا بچهی طلاق است. مادرش هم زیر سرش بلند شده که طلاق گرفته است. چه توقعی از جندهای موروثی داری؟ اصلا شاید آن راننده با آن دستهای خالکوبی شدهاش با سارینا قرار داشته است. مگر سارینا نمیگفت خالکوبی و بازوهای بزرگ را دوست دارد؟ مگر سارینا از تو نخواست روی دستهایت تتوی کامل بزنی؟
صدای موزیک را بلند کردم تا صدای هیولا را نشنوم. هیولا بلندتر و وحشیتر میغرید.
به رستوران سوئیس رفتیم. رستوران سوئیس همیشه شلوغ است. حتی اگر رزرو کرده باشی نیم ساعت منتظر خواهی ماند. آقای مجد در میان شلوغی صدایمان زد. با مجد خوش و بش کردم. ما را تا میز همراهی کرد.
موهای مشکی و لختش را باد میبرد. ما در حیاط رستوران سوئیس نشستیم. چند پسر در میز روبروی ما نشسته بودند. من به رابطهی قبلی سارینا فکر میکردم. وجودم از سوال احمقانهای پر شده بود. چرا سارینا در معاشقهی با من چنین حرفهای است. معلوم نیست با چند نفر معاشقه کرده که اینگونه استاد شده است. به بهانه شستن دست به دستشویی رفتم. دست و صورتم را شستم. کمی معطل کردم که شاید هیولای لعنتی رهایم کند. به حیاط برگشتم. سارینا در ایتالیا ارشد گرفته، و حتما آنجا هر شب پسری با او خوابیده است. اینجا که مثلا خانهی پدربزرگ و مادربزرگ زندگی میکند، هر شب به خانه من میآید. در ایتالیا آزاد و رها بوده است. اصلا آزادی برای زن جماعت جز فساد بهرهای ندارد. آزاد باشی که دامن کوتاه بپوشی و با قر و قمیش راه بروی. سارینا در هنگام راه رفتن حتما آگاهانه خودش را اینگونه تاب میدهد.
از او متنفر شده بودم. شروع به خوردن کردیم. به سارینا نگاه میکردم. از تمام حرکات او بدم آمده بود. لقمهای در دهانش میگذاشت. به لبهایش نگاه میکردم. لب های کثیف و سرشار از گناهش را در بدترین صحنهها تصور میکرد. تنفر هر لحظه بیشتر میشد.
بیاشتها غذا میخوردم. صدای زنگ تلفنام را شنیدم. جواب دادم. از کلینیک تماس گرفته بودند. بلند شدم و چند قدمی دورتر صحبت کردم. از منشی خوشم آمده بود. عشوهای معصوم داشت. گفت نسخهی داروهایم را جا گذاشتهام. از او خواستم نسخه را به خانه ببرد. تا برای گرفتن نسخه با خودش هماهنگ کنم. از او خواهش کردم با شمارهی موبایل شخصیاش به من پیامی بدهد. بعد از مکالمه به سمت میز خودمان برگشتم.
پسری از میز روبرو بلند شده و کنار میز ما ایستاده بود. وقتی مرا دید به میز خودشان برگشت. پشت میز نشستم. از سارینا پرسیدم اینجا چه کار داشت؟ سارینا هول شده بود. گفت از بچههای دانشگاه است. آمد آدرسی بپرسد.
از جایم برخاستم. به سمت میز آنها رفتم. صدای سارینا را شنیدم که میگفت باور کن چیزی نیست. فقط آدرسی را از من پرسید.
با عصبانیت پرسیدم « سر میز ما چه میکردی؟ »
جواب داد « از بچههای دانشگاه سارینا هستم. برای سلام و احوالپرسی آمدم. » نعره کشان به او گفتم « مرتیکه تو با این قیافه و سن و سال هم دانشگاه سارینا هستی؟ »
مشتی به پسرک و لگدی به میزشان زدم. میز با لگد روی آنها افتاد. پسر غریبه از جا بلند شد. یقهام را گرفت و با مشت به صورتم کوبید. چهار نفری مرا زدند. آنقدر کتک خوردم که یکی از چشمانم باد کرده و کاملا بسته شده بود. توان بلند شدن نداشتم. با صدایی خفیف که به خرناس شبیهتر بود تا رجزخوانی به او گفتم مادرت را به عزایت مینشانم.
آخرین لگد را به پشتم زد. آنقدر محکم بود که بی اختیار شاشیدم. بالای سرم آمد. نگاهی به من کرد و گفت بدبخت شاشیدن سارینا را که به اندازهی موهای سرم در حمام خانهمان دیده بودم. شاشیدن تو را هم دیدم.
به زحمت بلندم کردند. مجد و یکی از کارگران رستوران مرا تا ماشین سارینا روی زمین کشیدند. سارینا میز را حساب کرد. با گریه سوار ماشین شد. به بیمارستان رفتیم. شکستگی نداشتم. دکتر کشیک برایم دارو تجویز کرد. دارو ها را سارینا از داروخانه خرید. به خانه من رفتیم. دو سه روزی حتی نتوانستم از جایم بلند شوم. سه شنبهی هفتهی بعد رسید.
بعد از چند روز به منشی لیلا پیام دادم. اسمش را پرسیدم. او هم آیدا نام داشت. شاید آیدای بعدی زندگیام شود. از او عذرخواهی کردم که برای گرفتن نسخه فرصت نکردم قراری بگذارم. تا سهشنبهی بعدی استراحت کردم. سهشنبه زودتر به کلینیک رفتم. جعبهی شکلات را روی میز آیدا گذاشتم. به او پیام داده بودم که شکلات برای خودش است. آیدا با لیلا هماهنگ کرد. لبخندی به من زد و گفت لیلا در اتاق درمان منتظر شماست.
با صورتی که هنوز آثار کبودی داشت و لنگ لنگان برای جلسهی دوم به اتاق لیلا رفتم. لیلا پرسید چه شده است؟
برایش همهی ماجرا را تعریف کردم. مات و مبهوت نگاهم میکرد. اسم آن پسر دانیال بود. آدرس خانه، اکانت اینستاگرام و شماره تماس دانیال را پیدا کرده بودم.
در تمام جلسه لیلا حرف زد. صدای او را بسته بودم. لبهایش تکان میخورد. به نقشهای که ریخته بودم فکر میکردم. باید با ماشین او را زیر بگیرم.
2 پاسخ
آقای کمالی عزیز
از خوندن داستان شما لذت بردم. امیدوارم داستانهای بیشتری با قلم شما بخونم
درود آقای کمالی گرامی
ایده داستانتون خوب بود. پرداختن به مسائل روحی و بیماری روان.
به نظرم نیاز به بازبینی وحذف برخی توضیحات اضافه دارد.
موفق باشید و بدرخشید✨️🌺