داستان کوتاه «ماتیس در نیمهشب» از مریم جوینده
همهچیز در کارگاه ثابت بود، جز نگاهی که از دلِ قرمزیِ دیوار تکان خورد. وسطِ دیوارِ روبهروی در، پوستر بزرگی آویزان بود: «اتاق سرخ» از
همهچیز در کارگاه ثابت بود، جز نگاهی که از دلِ قرمزیِ دیوار تکان خورد. وسطِ دیوارِ روبهروی در، پوستر بزرگی آویزان بود: «اتاق سرخ» از
سایه در اتاقی سفید، کاملن سفید، به دنبال جایی برای آینه است. پس از روزها فکر کردن، به این نتیجه رسیده است که وجود یک
در تاریکیِ کپسولی بیضهمانند زن و مرد را میپاییدم. لیلا گوشهی تختخواب به ۲۳:۲۵ فکر میکند، به دوستان قدیمی احمد. آرام گیس موهای قهوهایش را
نمیتوانستم باور کنم آینده شغلیام در حال نابودی است. شغلی که آن همه سال برایش تلاش کرده بودم. با عصبانیت کیفم را برداشتم و جلسه
با صدای آرامی گفت:راضیه خانوم میگفت پشت و جلوشو یکی کردن. -وای بلا به دور. بیچاره دختره. بیچاره مادرش. عسل با دهان نیمهباز و چشمان
روزی روزگاری یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود… بس کنید این کلیشهها را. چه گنبدی؟ چه کبودی؟ در واقع شبی شبگاری، زیر غاری دندانکوهی
«برای عشق مبارزه کن اما هرگز گدایی نکن.» -گابریل گارسیا مارکِز اَمُرداد ۲۸ اردیبهشتِ سال ۳۷۶۳ ساعت ۱۲:۰۰ اَمُرداد، روزیست در گاهشماری که مرگ و
مردِ ریزاندام که خودش را رضا معرفی کرده بود، منتظر نگاه میکرد که آیلار گفت: «قبوله.» هدا میخواست با اشاره به آیلار بفهماند که به
اگر قصد خیانت نداشت، چرا اینقدر دیر به من گفت تا من هم به مراسم عقد بروم؟ چرا اول خودش رفت؟ هزار دلیل هم آورد
این یکی هم مُرد؟ گوشی را ول میکنم. یا ول میشود؟ سیمش تابتاب میخورَد. از کیوسک میزنم بیرون. فقط تا آخر هفته وقت دارم. اگر
بوی خواب میدهد خانه. ولی الکل اینجا زندگی را به رگهایم تزریق میکند. دلم خانه را میخواهد، اما گرمم نمیکند. خستهام. نمیدانم چندمی میرود که
بطری آب از لبهی میز سر میخورد و با صدایی تیز کف سالن میافتد. سرش را بالا میآورد. سی جفت چشم به او خیره شدهاند.
عصر روز یکشنبه ششم اردیبهشت هزار و چهارصد و پنج گرم وبینار نویسنده ساز مدرسۀ نویسندگی بودم. با علاقه به پیشگفتار کتاب ونس گوش میدادم
رئیس هتل کارت را چند بار کشید درِ اتاق باز نشد. نگران و عصبی بودن مرد او را بیشتر دستپاچه میکرد. نیم ساعت است هرچه
اگر از شدت سردرد از خواب بیدار نشده بود، میتوانست سر و ته رؤیایش را هم بیاورد. غلت زد و به همسر خفتهاش نگاه کرد.
گفتم: «بیا این جنازه رو از این وسط جمع کن فعلا ببرش زیرزمین تا ببینم باید چیکارش کنم» آقا غلام با گردن کج و چهرهی
– سِنِت خیلی کمه، این کارها آدم خودش رو میخواد، تو نمیتونی. حمید هر موقع میخواست، سپیده را از سرش باز کند، این جمله را
«پیشنهاد ما تنها تا آخر این ماه اعتبار دارد آقای شهیدی.» ظاهراً این آخرین پیامشان بود. گوشی را درون جیبم گذاشتم.دستهایم را شستم و به
از آن بالا، به آواز نامفهومش گوش میداد و رقصش را تماشا میکرد. دستی به موهایش کشید و شکمش را تو داد. چانهاش را بالاتر
با فرستندهای تلاش میکند برای همرزمانش یا شاید هم کس دیگری پیام بفرستد. صدای هلیکوپترها بالای سرمان است. فرستنده را که به اندازه تبلت است