داستان کوتاه «شکی که رهایم نکرد» از ثمانه چیتگرها
صدای مردی که اسمم را بلند فریاد میزد، من را به خود آورد. پیرزن نگاهی به من انداخت و گفت: پاشو، مثکه تو رو میخوان.
صدای مردی که اسمم را بلند فریاد میزد، من را به خود آورد. پیرزن نگاهی به من انداخت و گفت: پاشو، مثکه تو رو میخوان.
جلوی در مدرسه با یک سطل بلال ایستادم و برادرم جلوی در دیگر مدرسه. دخترها از من بلال نمیخرند. برادرم فروشش بهتر از من است.
در این صفحه مطالبی از نویسندگان گوناگون همرسان میشود که میتواند الگویی برای نوشتن یادداشتها و قطعههای کوتاه در موضوعات گوناگون باشد. داستانْ هر آدمی
جملهی خودتان را در بخش نظرات همین صفحه ثبت کنید. فقط ۱ جمله موضوع: تنهایی اطلاعات بیشتر: دربارهی جزییات چالش جملهورزی چند نمونه: تنهایی مثل
برگۀ سفید درست وسط میز بود؛ بیخط، سبک و در عین حال سنگینتر از هر سندی که در طول سالهای کارش دیده بود. کاغذ هیچ
یکییکی در کوپهها را میزد تا ساک پتوها را تحویل بگیرد. همهی کوپهها دو ضربه؛ کوپهی پنج، سه ضربه. مرد جوانی که لباس بلوچی به
صاحبخانه با حرکتی شاهانه به در اشاره کرد و گفت: «بفرمایید داخل، خانمها.» منتظر تعارف بعدی نشدیم. کفشهایمان که در مسیرِ جنگلی گِلی شده بود،
یک دهه پیش فهرستی نوشتم از ۱۰ کلمهی محبوبم (+)، و حالیا فهرست روزآمد: زن نوشتن عشق شعر زندگی داستان زبان پرسش آینده آزادی شما
جملهی خودتان را در بخش نظرات همین صفحه ثبت کنید. فقط ۱ جمله موضوع: تغییر اطلاعات بیشتر: دربارهی جزییات چالش جملهورزی چند نمونه: تغییر فقط
وقتی وحید در را پشت سرش بست، صدای فسوفس کردنِ دمپاییهای هما در اتاق دکتر جا ماند. دکتر امیدوار بود وحید بتواند رضایت هما را
وقتی آخرین چشم را ازآخرین چهره بریدم، یهحسی به من گفت که این هم قرار نیست جای آن دو حفرهی خالی را پُر کند. کارم
دختر، روی قالی کهنهای، کنار ورودی آشپزخانه نشسته و به آرامی و برای چندمین بار، کاغذکادو را تا میکند؛ در تلاش است که تا حد
جملهی خودتان را در بخش نظرات همین صفحه ثبت کنید. فقط ۱ جمله موضوع: تاریخ اطلاعات بیشتر: دربارهی جزییات چالش جملهورزی چند نمونه: تاریخ چیزی
ساعت از یکونیم گذشته بود که برگشتم. ساختمان ساکت و خاموش بود فقط صدای پمپ آب میآمد و باد پاییز که زیر راهپلهها گیر افتاده
سلین با پایش محکمتر به زمین میکوبید. چیزی به شروع برنامه نمانده بود اما تازه داشت به نور خیرهکنندهی نورافکنها عادت میکرد. نگاهی دزدکی به
دو روز و چهارده ساعت پیش اخراج شد. خبرش که به گوش اهالی خانواده رسید، پدر بیدرنگ گفت باید برگردی سرکارت و مسئله را حل
جملهی خودتان را در بخش نظرات همین صفحه ثبت کنید. فقط ۱ جمله موضوع: پول اطلاعات بیشتر: دربارهی جزییات چالش جملهورزی چند نمونه: داشتن پول
«تُف تو این شانس.» زیرِ تخت، روی میز، بالای کمد. خانه را چپورو کرد و نیافتَش. پنبه دود شده بود هوا. ده دقیقه به نُه
دستهایم را بالا میبرم. منتظر آهنگ بعدیام. معین میگوید به افتخار من، میخواهد طناز را بخواند. از شوق جیغ میکشم و از جا میپرم. هههههیع،
دلش میخواست همانجا روی همان پلههای یخ بسته و چرک بنشیند. دندانهایش از سرما بهم میخورد و دلش زیر و رو میشد. سرباز گفت: «خانوم