مردِ ریزاندام که خودش را رضا معرفی کرده بود، منتظر نگاه میکرد که آیلار گفت:
«قبوله.»
هدا میخواست با اشاره به آیلار بفهماند که به مرد اعتماد نکند، اما آیلار اصلاً توجهی به دوستش نداشت. هدا به مرد ریزاندام مشکوک بود و از رفتارِ آیلار لب بههم میفشرد و دندان بههم میسایید. کنارِ آیلار رفت و سرش را به گوشِ او چسباند و گفت:
«من به این کوتوله مشکوکم. از کجا معلوم ادعایی که میکنه درست باشه و اون نویسنده رو بشناسه؟»
رضا پچپچه را شنید و پوزخندی زد:
«چرا باید دروغ بگم؟ نویسندهای که دوستِ شما دنبالش هستند، دوستِ صمیمی منه. مجبور نیستن به من اعتماد کنن.»
بعد، با قدمهای کوتاهش از آنها دور شد. آیلار به هدا نگاه کرد و زیر گفت:
«واقعا که.»
بعد دوید و خود را به رضا رساند. جلویش ایستاد و برگهای کوچک از کیفش بیرون آورد و شمارهتلفنش را روی آن نوشت. تا کمر خم شد و گفت:
« بابتِ رفتارِ دوستم معذرت میخوام. رضا سرش را تا جایی که میتوانست بالا گرفت و به آیلار گفت:
« مهم نیست، من حتماً ترتیبِ قرارِ شما با پیمان امیدی رو میدم.»
از میانِ چشمهای متعجبِ جمعیت که او را میپاییدند، از سالنِ کتابفروشی بیرون رفت. آیلار هم او را تا وقتی از دیدرسِ نگاهش خارج شد، نگریست. هدا حسابی از دستِ آیلار عصبانی بود. دوستیِ این دو، سهساله بود. آشنایی آنها از دانشگاه شروع شد. هر دو در رشتهٔ ادبیات تحصیل میکردند. هدا به دلیلِ علاقهٔ پدرش این رشته را انتخاب کرده بود و آیلار هم به دلیلِ عشقِ بیحد و اندازهاش به ادبیات. هر دو از خانوادهٔ متوسطی بودند. پدرِ هدا دبیر ادبیات و پدرِ آیلار، پنگاه معاملاتی داشت.
دو سالِ پیش، در یکی از کلاسها، استادی که آیلار خیلی قبولش داشت، کتابهای پیمانِ امیدی را معرفی کرده بود. آیلار هم همه را با اشتیاق خوانده و شیفتهٔ قلمِ نویسنده شده بود. نویسنده اهل شیراز بود و آیلار میخواست هر طور شده، او را پیدا کند و از نزدیک با او آشنا شود. چون علاقهٔ زیادی به نوشتن داشت و خیال میکرد برای نوشتن، نیاز به کسی دارد که خودش هم نویسنده باشد و هم بتواند اطلاعاتِ دقیقی دربارهٔ نوشتن به او بدهد.
هدا از کنارِ آیلار گذشت و ریزلب گفت:
«دوستِ ما رو ببین، به حرفِ یه غریبه بیشتر از ما اعتماد میکنه.»
آیلار خودش را به او رساند و گفت:
«قبول دارم امروز هم الکی به هدر رفت و یکی دیگه از کلاسهای مهم رو از دست دادیم، ولی باز خدا رو شکر که مثل هر بار دستِ خالی برنمیگردیم. درضمن، به نظرم درست نبود اون طوری دربارهش حرف زدی. حس کردم خیلی ناراحت شد.»
هدا زیر لب گفت:
«من چی میگم، خانم چی جواب میده. برام مهم نیست که ناراحت شده یا نه. حرفِ من اینه، تو همین الان هم خیلی قشنگ مینویسی. فقط باید باورش کنی. چه نیازی به اون نویسنده داری آخه؟»
این چندمین بار بود که هدا به اصرارِ آیلار در افتتاحیهٔ کتابهای پیمان امیدی، که در یکی از کتابفروشیهای بزرگِ شیراز برگزار میشد، شرکت میکرد؛ به امیدِ اینکه آیلار بتواند نویسنده را آنجا پیدا کند و از نزدیک با او گفتوگویی داشته باشد. اما هر بار تنها چیزی که نصیبشان میشد، میزی پُر از کتابهای نویسنده و سخنرانی بود که کتاب را معرفی میکرد. همه پیمان امیدی را از روی نوشتههایش میشناختند و کسی تا حالا او را از نزدیک ندیده بود. بعضیها هم خیال میکردند سخنرانِ قدبلند و خوش تیپ، خودِ نویسنده است.
هدا درِ دویست و ششاش را باز و عصبی روشنش کرد و گفت:
«من نمیدونم چرا گیر دادی به این نویسندهٔ نامرئی که قلمش هم اصلاً خوب نیست. از بس غمگین و مبهم مینویسه که آخرش آدم نمیفهمه چی به چیه. حالا هم که این کوتوله پیداش شده و میگه که با اون دوسته.»
آیلار وسط حرفش پرید و گفت:
«تو خسته نشدی از اینکه اینهمه از نویسنده بد میگی؟ خوبه که فقط یه کتابش رو خوندی و بر اساسِ همون یه کتاب هم قضاوتش میکنی. الحق که اصلاً ذوقِ ادبی نداری.»
هدا نگاهش کرد و سر تکان داد و گفت:
«ادبیات خریست که پدرم به زور من را سوارش کرده است.»
آیلار خندید و لپش را کشید و گفت:
« همین دیگه، این بدبخت رو هم بر اساسِ قدش قضاوت میکنی. درسته که کوتولهست، ولی چه ربطی به ارتباطاتش با نویسنده داره؟ راستی، صورتش رو دیدی؟ اصلاً به قدش نمیخوره؛ خیلی خوشچهرهست.»
هدا چیزی نمیگفت و ادای قهر بودن را درمیآورد، اما با شنیدنِ حرفِ آیلار، خندهاش در هوا ترکید. دست گذاشت روی دهانش و چشمکی زد و گفت:
«نکنه عاشق اون چشمای مرموزش شدی؟ بیخیال آیلار، چرا اینقدر سادهای؟»
دو روز گذشت، اما خبری از رضا نشد. آیلار نمیتوانست از فکرِ نویسنده بیرون بیاید. روزِ سوم، در حالی که کاملاً ناامید شده بود، پیامی از یک فردِ ناشناس دریافت کرد. خودش بود. آیلار هیجانزده منتظرِ زمانِ قرار بود که رضا گفت:
«راستش رو بخوایین، این دو روز با شما تماس نگرفتم چون آقای امیدی شیراز تشریف ندارن، ولی بهزودی میادش. فقط من احساس کردم بدتون نمیاد، حالا که خودشون نیستن، یه کم در موردش بیشتر بدونید. ساعت سه، من همون کتابفروشیای که شما رو دیدم، هستم.»
واقعاً هم آیلار دلش میخواست بیشتر از پیمان امیدی بداند. به ساعتش نگاهی انداخت. تا شروعِ کلاسش خیلی فرصت نداشت، اما بیخیالِ کلاسش شد. میدانست که حق با هداست و نباید راحت به رضا اعتماد کند، اما نمیتوانست بر کنجکاویِ خود فائق آید. مثلِ وقتی که رمانی را دست میگرفت و نمیتوانست آن را زمین بگذارد و تا صبح بیدار میماند و تمامش میکرد.
وقتی به کتابفروشی رسید، آنجا را طورِ دیگری دید. خبری از سروصدای روزِ افتتاحیه نبود و خلوت و آرام به نظر میرسید. به چند بخش سر زد تا بالاخره رضا را در گوشهای خلوت دید؛ باز کتابی در دست داشت که جلوی صورتش را گرفته بود. آیلار کنارِ میز رفت و گفت:
«همیشه عادت دارین اینطوری کتاب بخونید؟»
«سلام. چطوری؟»
آیلار کولهاش را روی یکی از صندلیهای خالی گذاشت و جواب داد:
«کتاب رو نزدیکِ صورتتون ببرید.»
رضا کتاب را بست و به جلدش نگاهی انداخت:
«خب، اینطوری میتونم هم کتاب رو بخورم و هم بخونم.»
ابروهای آیلار بالا رفت که رضا ادامه داد:
«عطرِ کاغذ، بهم یه حسِ خیلی خاص میده. با تمامِ وجود تنفسش میکنم.»
آیلار هم عاشقِ بوی کتابها بود، اما این را نگفت. وقتی بچه بود، تنها به بوی کتابها اکتفا نمیکرد و گوشهٔ همهٔ کتابهای درسیاش را میخورد؛ طوری که مادرش اولِ سال، ساعتها مینشست تا گوشهٔ کتابها را چسب بزند تا آیلار نتواند آنها را بخورد. اما این تنها دلیلی نبود که رضا کتاب را جلوی صورتش میگرفت؛ بیشتر به این دلیل بود که کسی او را نبیند. آیلار پرسید:
«شما چطور با پیمان امیدی دوست شدین؟»
«از طریقِ کتاب. همدیگر رو در یه کتابفروشی دیدیم.»
آیلار گفت:
« مثل اشناییتون با من.»
دو دخترِ جوان از کنارِ میزشان گذشتند و زیر چشمی نگاهشان کردند. آیلار حس کرد دخترها خندیدند. با خودش گفت: «یعنی بقیه الان در موردِ من و رضا چه قضاوتی میکنن؟»
صدای رضا او را از فکر کردن بازداشت:
« شما از قضاوت شدن میترسید؟»
برای لحظهای آیلار در شوکِ این سوال رفت. بطری آبش را از جیبِ کولهاش در آورد و آن را سر کشید. با مکثی طولانی جواب داد:
« فکر کنم همه میترسن.»
رضا بحث را عوض کرد و گفت:
« من برعکسِ پیمان زیاد گوشهنشین نیستم. البته تا چند سالِ پیش، من هم ترجیح میدادم خونه بمونم تا اینکه بیرون با نگاههای ترحمبرانگیزِ دیگران روبهرو بشم.»
آیلار از اینکه رضا فکرش را خوانده بود، احساسِ بدی داشت. با صدای آرامی پرسید:
«یعنی الان دیگه این نگاهها اذیتتون نمیکنه؟»
«نه زیاد؛ من همینم که هستم. پذیرفتمش. البته نه کامل.»
باز هم رضا راستش را نگفت. هنوز از نگاهِ دیگران به خود، اذیت میشد.
شب که آیلار در تختش پهلو به پهلو میشد، یادش افتاد که رضا بیشتر از خودش گفت تا پیمانِ امیدی. دلش برای رضا سوخت. فکر کرد این تنها کاری است که میتواند برای او کند؛ برای همین کمتر سوال پرسید تا رضا بیشتر حرف بزند. با خودش گفت حتماً پیمان امیدی هم از روی ترحم با رضا دوست شده است. یا شیفتگیِ رضا به مطالعه، باعث این دوستی شده بود. خودش گفته بود از پیمان هم بیشتر مطالعه میکند. کسی حاضر نمیشد به مردِ یکمتر و ده سانتی کار بدهد؛ تمامِ وقتش به مطالعه میگذشت. به آیلار قول داد که سه روزِ دیگر پیمان امیدی را میبیند. یک روز قبل از قرارِ ملاقات، آدرسِ کافهای در چمران را برایش پیامک کرد. آیلار چنان هیجان داشت که تپشِ قلب گرفته بود. تمامِ مسیر به سوالهایی فکر میکرد که میخواست از پیمان امیدی بپرسد. با صدای بلند تمرین میکرد. جملههایی را که خیلی دوست داشت، یادداشت کرده بود. هدا خواسته بود همراهش برود، اما آیلار ترسیده بود هدا حرفی بزند که به آقای نویسنده بربخورد. هدا گفته بود:
«نمیدونم اون کوتوله از کجا پیداش شد که تو رو از درس و زندگی انداخته. تازه من رو هم یادت رفته.»
سه روز بعد وقتی آیلار سرِ قرار رفت، بهجای پیمان امیدی، باز با رضا روبهرو شد. رضا ورودی کافه منتظرش ایستاده بود. وقتی آیلار او را دید، زورکی خندید و گفت:
«چقدر خوب که شما هم آمدین.»
وقتی رضا او را به داخل کافه تعارف کرد، آیلار تمامِ میزها را از نظر گذراند. رضا پشتِ سر، میزی دو نفره که خالی هم بود، نشانش داد. آیلار به میز نگاه کرد و گفت:
«این که فقط برای دو نفر جا داره؛ راستی، هنوز نیومده؟»
رضا به لکنت افتاد و از آیلار خواست بنشیند. آیلار زل زده بود به چشمهای رضا. رضا سرش را پایین انداخت و گفت:
«میدونم انتظارِ دیدنِ من رو نداشتین. امیدوارم از بدقولی من عصبانی نشید. راستش امروز هم قرار نبود پیمان بیاد؛ اما اون دفعه من فقط از خودم گفتم و فرصت نشد بیشتر از اون بگم.»
آیلار وسطِ حرفش پرید و گفت:
«نکنه حق با دوستم باشه و شما دارین از علاقهٔ من به نویسنده سوءاستفاده میکنین؟ چرا باید به من دروغ میگفتین؟ اینا رو که میتونستید پشتِ تلفن هم بگید.»
رضا کمی سرخ شد و گفت:
«نمیخواستم دروغ بگم، اما ترسیدم دیگه نیایین.»
آیلار دهان باز کرد که بگوید:
«چرا باید بترسید؟ اصلاً چرا باید از ندیدنِ من بترسید؟» ولی وقتی به چشمهای رضا نگاه کرد، باز دلش برای او سوخت و بهجای آن گفت:
«خب، من سرتاپا گوشم. میتونید از چیزهایی که قرار بود بهم بگید، حرف بزنید. بیایید با این سوال شروع کنیم؛ شما واقعاً دوستِ پیمان امیدی هستین؟»
رضا نفسش را با صدا بیرون داد:
«بله، واقعاً این رو درست گفتم. بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنید، من به ایشون نزدیکم. اما در موردِ ملاقات دروغ گفتم. راستش رو بخوایین، اون دلش نمیخواد خوانندههاش رو ملاقات کنه.»
آیلار محکم پرسید:
«اون وقت دلیلی هم برای این داره؟»
«بله که دارن. نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده یا نه، یا شاید در کتابها دیده باشید که وقتی خواننده با نویسنده روبهرو میشه، دیگه نمیتونه اون حسِ قبل رو بهش داشته باشه؛ چون تصوراتش از نویسنده با واقعیت متفاوت بوده. در واقع شاید فکر کنه نویسنده شبیه به نوشتههای خودش نیست. اونوقت آدم آرزو میکنه که ای کاش هیچ وقت نویسنده را ندیده بودم و میگذاشتم همونطوری در ذهنم باقی بمونه. نویسنده و نوشتهها، دو دنیای متفاوت از هماند.»
آیلار جرعهای دیگر از آبش را نوشید و پرسید:
«یعنی شما میخوایین بگید پیمان امیدی هم شبیه به نوشتههای خودش نیست؟»
«بله، ایشون هم شبیه به نوشتههای خودشون نیستن. نمیدونم اگه اینا رو میشنید، چقدر ناراحت میشد، اما اون اصلاً خودش رو باور نداره. ضعیفتر از اونیه که بتونه با خوانندههاش روبهرو بشه. اون فقط بلده بنویسه. چیزی از آدابِ معاشرت نمیدونه. سالها تنهایی زندگی کرده و نخواسته کسی رو ببینه. من تنها کسیام که همیشه اجازه داده به اون نزدیک بشم.»
رضا اینها را با لحنی گفت که آیلار حس کرد راست میگوید و رضا عمیقاً برای دوستش غصه میخورد. هوا گرم نبود، اما رضا مدام با دستمال عرقِ صورتش را پاک میکرد. گفت:
« ولی من میخوام کمکش کنم خودش رو از این چرخه نجات بده و با دنیای بیرون آشتی کنه. حس میکنم خودش هم از این خلوتگزینی خسته شده.»
آیلار از آنجا مستقیم پیشِ هدا رفت. نمیتوانست حرفهای رضا را در دلش نگه دارد؛ باید با کسی صحبت میکرد. حس میکرد دلش پر از غصه شده است. اتاقِ هدا آنقدر نامرتب بود که جا برای نشستن نداشت. روی تخت، در میانِ انبوهی از لباسها، جایی برای نشستن پیدا کرد و گفت:
«هدا، من دلم برای هر دوی اونا میسوزه. رضا میگفت پیمان خیلی تنهاست. اما من حس میکنم، هر دوی اونا، به یه شکلی تنهان. میگفت پیمان از همهٔ خانواده کنده و برای خودش در انزوا زندگی میکنه.»
هدا لیوانِ نسکافه را به دستِ آیلار داد و گفت:
«یه جوری رضارضا میکنی انگار صد ساله اونو میشناسی. بعدشم، دلِ من که اصلاً برای پیمان نسوخت. حالا میفهمم چرا اونقدر غمگین مینویسه، چون خودش این تنهایی رو انتخاب کرده. میتونه از انزواش بیرون بیاد. مثلاً همین خودت، چقدر دوست داری وقتت رو با آقای نویسنده بگذرونی؟ این حرفایی که میزنی، مسخرهست. من که هنوز به اون کوتوله مشکوکم، مخصوصاً که به تو دروغ هم گفته.»
هدا هیچوقت به هیچکس و هیچچیز اعتماد کامل نداشت و این برای آیلار عادی شده بود؛ برای همین توجهی به حرفهایش نمیکرد. فقط دوست داشت با کسی صحبت کند. اما همه چیز را کامل برای هدا نگفت؛ اینکه رضا هم مینوشت و شعرهای قشنگی برای آیلار خوانده بود، یا اینکه به آیلار چند کتاب قدیمیِ کمیاب هدیه داده بود. میترسید هدا مسخرهاش کند یا بگوید خیلی سادهلوحانه است که از یک کوتوله هدیه قبول میکند.
کنارِ پنجره رفت و گفت:
«یه چیزی بهت میگم، اما لطفاً دوباره شروع به منفیبافی نکن.»
هدا مشکوک نگاهش میکرد.
«قراره من برم خونهٔ پیمان امیدی.»
نسکافه در گلوی هدا پیچید و گفت:
«عمراً اگر بذارم تنهایی بری.»
«نه، تنهایی نمیرم. تو هم با من بیا. یعنی داخل ماشین منتظرم بمون. رضا میخواد پیمان رو از اون حال بیاره بیرون. منم میخوام کمکش کنم.»
هدا میدانست که نمیتواند جلوی آیلار را بگیرد و تنها کاری که باید بکند، این است که او را همراهی کنید و از دور مراقبش باشد.
فردای آن روز، تا وقتی به آدرسِ موردِ نظر نرسیدند، هدا هیچ حرفی نزد. آیلار دست روی دستش گذاشت و گفت:
«اینقدر بد نباش دیگه. گفتم که خیلی زود میآم بیرون. اگر چیزِ مشکوکی دیدم، بهت تک میزنم. تو هم که اینجا مراقبمی.»
هدا دستش را پس کشید و گفت:
«آره، من بدم که نگرانتم. اگه این داستانِ مسخره رو برای هر کسی بگم، از تعجب شبیه یه قوچ میشه.»
آیلار خندید و لپش را کشید. وقتی رنگِ آیفون خانه را فشرد، کسی در را برایش باز کرد. حیاطِ خانهٔ قدیمی، پر از گل و گیاه بود، طوری که بهسختی میشد از میانشان راه باز کرد و جلو رفت. آیلار حس کرد پا به حیاطی گذاشته که فقط میشود در رویاها دید. گلهای پیچک از درختِ پیرِ نارنج بالا رفته بودند و تمامِ تنه و شاخهها را در خود بلعیده بودند. آیلار با دقت از میانِ ردیفِ گلهای شمعدانی گذشت تا به شاخههایشان آسیب نزند. عطرِ گلها در هوا پیچیده بود، اما معلوم نبود بوی کدام یک از گلها است. گربهٔ زرد رنگی که در گلدانِ بزرگی چُرت میزد، با دیدنِ آیلار از جایش بلند شد و به طرفش آمد. آیلار کمی ترسید، اما وقتی گربه خودش را به پاهای او چسباند، ترسش ریخت. جلوتر از آیلار داخل رفت. کسی در سالنِ بزرگ دیده نمیشد. آیلار بندِ کیفش را محکم گرفته بود. با لکنت گفت:
«سلام.»
کسی از داخلِ اتاق جوابش را داد و گفت:
«بفرمایید، من الان خدمتتون میرسم.»
آیلار با احتیاط قدم برمیداشت. سالن به طرزِ عجیبی پر شده بود از گل و گیاه. با خودش فکر کرد که حتماً نویسنده تنهایی خودش را با گل و گیاه پر میکند. انواع گل در گوشه و کنارِ سالن به چشم میخورد. حتی رنگِ زیتونیِ مبلها هم با گلها ست شده بود.
چند عکس از رضا روی میزِ کوچکی بود که وقتی آیلار آنها را دید، فکر کرد که رضا راست گفته و باید دوستیِ عمیقی بینشان باشد.
در گوشهای از سالن، قفسهٔ بزرگی از کتابها را دید که کنارش میز کوچکی با دو صندلی سبزرنگ قرار داشت. آیلار کتابهای قدیمی را در قفسه دید میزد که ناگهان رضا جلویش ایستاد. رنگ نگاهش عوض شد و ترسی در وجودش دمید. موبایلش را درآورد تا به هدا زنگ بزند. اما یادش آمد که این نقشهٔ رضا بوده و بودنش در آن خانه، اصلا عجیب نیست. خودش هم نفهمید چرا با دیدنِ رضا دلشوره گرفت. چون رضا نگفته بود، روزِ ملاقات خودش هم حضور دارد. رضا گفت:
«خوبید؟ بهتون حق میدم از دیدنِ دوبارهٔ من خوشحال نشید، چون هر بار به جای پیمانِ امیدی، من جلوی شما سبز شدم.»
نیمساعت بعد، آیلار با چشمهای اشکی پیش هدا که سخت نگرانش بود، برگشت. هدا با دیدنِ آیلار شوکه شد و پرسید:
«چی شده؟ به پلیس زنگ بزنم؟ اون کوتوله با تو کاری کرده؟ ده بگو لامصب!»
خواست از ماشین پیاده شود که آیلار دستش را گرفت، اشکش را پاک کرد و گفت:
«حق با تو بود، اسمش رضا نبود. اون اینهمه مدت منو بازی داد. اصلاً دوستِ پیمان امیدی نبود، خودِ پیمان امیدی بود. شناسنامهش رو نشونم داد.»
چشمهای هدا گشاد شد: «چی؟»
آیلار به خانهٔ قدیمی نگاه کرد. خانهای که پدربزرگِ پیمان، در وصیتنامهاش به پیمان بخشیده بود. پیمان امیدی گفته بود:
«من نمیخواستم شما رو فریب بدم، اما حس کردم اگه راستش رو بهتون بگم، از اینکه نویسندهٔ موردعلاقهتون یه بچه با ظاهری مردونهست، خیلی ناراحت بشین. از طرفی هم نمیخواستم تا ابد خودتون رو درگیرِ ملاقات با نویسندهای که دوستش دارید، کنید. وقتی حرفای شما رو در روز افتتاحیه شنیدم، دلم میگفت باید بهتون کمک کنم.»
آیلار به هدا گفت: «نمیدونم چیکار کنم. اصلاً چرا از اینکه اون خودِ پیمان امیدی بود، اینهمه ناراحت شدم و اونطوری خونهش رو ترک کردم؟ مگه ظاهرِ آدما چه تأثیری در شخصیت و کاری که میکنن داره؟»
هدا ماشین را روشن کرد و گفت:
«البته که حق داری ناراحت باشی. شاید اگه از اولش خودش رو معرفی میکرد و فریبت نمیداد، الان این احساس رو نداشتی. ولی بهتره که دیگه بهش فکر نکنی و فراموشش کنی.»
اما آیلار نتوانست فراموش کند. به پیمان امیدی گفته بود:
«دیگه هیچوقت نمیخوام شما رو ببینم. واقعاً درست گفتی؛ تو اونقدر ضعیفی که جرئتِ روبهرو شدن با خودت و بقیه رو نداری. در واقع نگاهت به خودت، حتی بدتر از نگاهِ بقیه است. خودت بیشتر از همه، خودت رو قضاوت و پیشداوری میکنی. هنوز خودت رو همونطوری که هستی، نپذیرفتی.»
یک هفته از آن ماجرا میگذشت. آیلار زنگِ درِ خانهٔ پیمان امیدی را زد.
2 پاسخ
گیابند جانم، از دفعه دومی که آیلار و رضا ملاقات کردن، میشد حدس رد که رضا خود نویسندهی نامرئی است. اما خب با اینحال دوست داشتم داستان رو تا انتها بخونم و ببینم چطور قراره رو بشه دست رضا.
فقط در انتها که داستان یه جورایی جملهی “ادامه دارد” به خودش گرفت توی ذوقم خورد. چون انگار میتونست داستان پایانبندی داشته باشه اما الان نصفه موند و منتظر قسمت دوم.
گیابند عزیز،
در قصهی شما شخصیت یونیکی وجود دارد که شرایط خاصی در زندگیاش برقرار است و قطعن این شرایط بر تمام جنبههای زندگی او اثرگذار بوده و هست. اینکه چنین شخصیتی را به قصه وارد کردهاید بسیار جالبتوجه است اما جا دارد که بیشتر به او و دغدغهها و عواطفش پرداخته شود. این قصه میتواند نسخهی دومی داشته باشد که شخصیت پیمان در مرکز آن قرار بگیرد و از زاویهی نگاه او روایت شود. حدس میزنم که قصهی بسیار تازهتری خلق شود.
غافلگیری موجود در قصه برای شخصیت رخ میدهد و نه برای خواننده؛ در واقع خواننده از همان اوایل متوجه میشود که رضا همان پیمان است و باقی قصه را منتظر میماند تا ببیند آیلار چگونه به این حقیقت پی میبرد و همین موضوع شوق خواننده را برای دنبالکردن قصه کاهش میدهد. شاید با کمی تغییرات بتوان خواننده را نیز با این غافلگیری همراه نمود.
موفق باشید.