جوجهی زردی خریده بودم و نان و آب و خانهاش را داده بودم، بدون آنکه بدانم جوجه دلش گربه میخاست.
توی جعبه جیکجیک میکرد. گربهای نزدیکش میو میو. منم پیشته پیشته. بادبزنم باد میزد و مگسها را کلافه میکرد. بوی نم برنج و بیجار هم میآمد و بعدها به سرم زد که نکند جوجه دلش توک زدن به زالوهای مزرعه را میخاسته و شاید خوردن کرمی که بعد از باران از خاک میزند بیرون برای نفس کشیدن. یا شاید میخاسته با گربه بنشیند کنار آن درخت پیر که وقتی با مامان میرفتیم پیادهروی کنارش مینشستیم. من را هم نان و آب و خانه داده بودندم، بدون آنکه بدانند دلم گربهام را میخاست، و جوجه شاید میخاسته جیکجیک کند و گربه بگوید جانم، میو.
شاید هم دلش آفتاب میخاست، مثل سگی که ماشین به او خورده بود و کنار جاده لمیده بود و نمرده بود، خابیده بود و آفتاب میگرفت.
گربه نزدیک جعبه شد. با گوشهایی که توی دعوا شکسته بود. توی کوچه. وقتی گربهی دیگری داشت برایم میو میکرد.
جوجه گربه را از توی سوراخ جعبه میدید. فکر میکرد که چه قدر نرم است آن موها و چه قدر نشستن روی آن شانهها و دنیا را با او گشتن لذتبخش است. گربه خودش را لیس میزد و گاهی سرش را بالا میآورد و از پنجرهی اتاقم به من نگاه میکرد. گربهی من. گربهی سیاه آفتابسوختهی من.
جوجه که دید گربه نگاهش افتاد به او گفت که هی میو؟ اینجا میویی؟ بیو بیو. جوجه دلش میخاست برود بیرون. بریم بیرون؟ میای با هم بریم یه جا؟ میگی کجا؟ پیش همون درخته، که توی مزرعهست، خیلی وقته، اونجا یدونه باغه، پر از چراغ سبزه.
گربه فکر کرد. جایش خوب بود، آبش آب بود، غذایش غذا، پرسید چرا؟ تو جوجهای، توی بندی، درخت و باغ میخای؟ به من چه؟
جوجه گفت بریم اونجا من بخورم کرم خاکی، تو بپری روی حصار، شکار کنی جوجه کلاغ، جای بهتری داری سراغ؟
گربه چرخید دور جعبه. گفتم پیشته پیشته. گفت میبینی جوجه؟ نزدیکت بشم میزنن منو. میگن برو. کجا برم؟ کجا برم غذا باشه، یه جای گرم و نرم باشه، یه جفت بیخطر باشه، برم کجا؟ کنار اون درخت پیر؟ که چی بشه؟ بیخیال جوجه.
جوجه دلش گرفته بود. نشسته بود توی تاریکی، با گرد و خاک توی هوا، کنار نور باریکی، زل زده بود به گربه. نه جیک میکرد نه جوک میکرد. غذا نمیخورد، بازی نمیکرد. گربهی من سر به هوا، دم تکان میداد برای مادهها. غذا میخورد چه قدر زیاد، به فکر بازیگوشی، یا به دنبال موشی.
دیدم ها جوجه ضعیف شد. دیدم ها که دارد میمیرد. دیدم گوشهی اتاق گریه میکند و قلبش را میگیرد. دیدم بردندش دکتر و گفتند چته؟ دیدم ها که گفتند غذا بخور، بیا این همه کرم خاکی، این همه دانه، چیِ تو کم بود جوجه؟ دلت گربه میخاست؟
جوجه بلند شد و گفت که گربه، بیا با هم بریم پیش درخته، من بگیرم آفتاب، تو بازی کنی تا وقتی که مهتاب، بیاد تو آسمون. بعدش که روز تموم شد، منو بخور. تموم میشه همه چی، برمیگردی همینجا. هیچی عوض نمیشه. فقط یه روز بمونیم، میشه گربه؟ میمونی؟
گربه دوباره چرخید دور جعبه. گفتم پیشته، پیشته. گفت به جوجه که میبینی؟ یک روز هم نمیشه، من تو رو نمیخام بخورم، چیزهای دیگه هست، توی کوچولو، خوردنی نیستی برام. بمون تو جعبه، زندگی کن، بزرگ شو، دونه بخور، بچه بیار، با شوهرت زندگی کنی، پشت هم بزا، حرف نزن، چیزی نخاه، زندگی همینه جوجه. جوجه و گربه که نمیشه، فرار کنیم که چی بشه؟
گربه دور شد. اینقدر که گفتم پیشته. رفت آنطرف، خابید. آرام بود و آفتاب میتابید. جوجه نگفت دیگر بیا. از فکر آن درخت آمد بیرون. دیگر دلش کرم خاکی تازه نخاست. دیگر هوس خابیدن روی موهای گربه را نکرد. دیگر نخاست آفتاب بگیرد. به گربه چیزی گفت. گفت جیک، جیک، جیک، جیک.
و گربه گفت میو، میو، میو، میو.
جوجه را دیدم مریض شد. افتاده بود به اسهال. چیزی نمیخورد و چشمهایش به زور باز میشد. جیکهای آرام. آرام و آرام. تا که خابید. توی تاریکی. رفتم برش داشتم و توی حیاط گذاشتمش. زیر آفتاب.
بعدها به سرم زد که شاید هم دلش آفتاب میخاست، مثل سگی که ماشین به او خورده بود و کنار جاده لمیده بود و نمرده بود، خابیده بود و آفتاب میگرفت.
13 پاسخ
از موضوع میشد فهمید جذاب و خلاقانهست😍 خداروشکر استاد نشر میدن ماهام که توی دوره نیستیم لذت ببریم.
فرشته چقدر دوستش داشتم. چقدر بینظیری. آهنگین بودنش ، کودکانهگیش و شسته رفته بودنشو دوست داشتم. در عین حال مضمونش خیلی خوب و به اندازه نشسته بود. واقعن که مرحبا.
آخی فرشته چقدر خوب بود. وای جاهایی که شعر میگفتی. عالی بودی بچه.
چقدر گناهی که نمیتونه کاری که دلش میخاد رو بکنه و مجبوره حبس بشه با اجبارهای زندگی پیش بره.
خیلی نازی و قشنگ و گوگولانه نوشته بودی داستانی که شبیه به داستان کودک بود اما داستان کودک نبود.
درود خانم برگی جان
خوشآهنگ بود و با کودک درون و والد بازی میکرد. دوست داشتم.
به نظرم عنوان داستان میتونست چیز دیگری باشد. بطور مستقیم اشاره به داستان نباشد.
موفق باشید و بدرخشید✨️🌹♥️
عجب داستانی فرشته جانم. لحن آهنگین و شعرگونهات که نگم چقدر جذاب و دوست داشتنی بود. بعضی از بازیهای کلامی لبخند به لبم میاوردند، مثل اینجا: «میویی؟ بیو بیو.» و چقدر لمس کردنی بود ارتباط بین جوجه و گربه که دقیقن بین ما آدمهاهم هست. لذت بردم از خوندن داستانت.
فرشته برای من درک نداشتن از جنس نیاز های اطرافیانمان و توجه نکردن به خواسته هایشان و به علاوه اینکه این خواسته به نفعش هست یا ضررش از این داستان لمس شد. ریتم قشنگی که داشت من رو به سفر داستانی کودکانه برد.
فرشته جان
نرجس هستم
بعد از قطع تلگرام پیدات نکردم. چند بار تالش اومدم، میخواستم ببینمت. متاسفانه شماره تو ندارم. میتونی شمارهی منو از گوگل پیدا کنی. لطفاً بهم پیام بده.
چقدر قشنگ بود، با اینکه همهش دربارهی گربه و جوجه بود، همزمان هیچیش درباره گربه و جوجه نبود. 🙂
نویسندهی جسور.
افتخار.
خیلی جالب بود. نحوش، آهنگش، موضوعش.
بازم باید بخونمش تا بیشتر بفهممش.
فرشتهی عزیزم چقدر داستانت دوست داشتم. من کلی تو کودکی این ماجراها رو داشتم. یه عالم جوجه زرد، چند تا پیشی. خلاصه عالی بود. کلی بوس به لپت
دیالوگهای ریتمیک گربه و جوجه مرا یاد کارتونهای کودکی انداخت همون پیرزنه و مزرعهاش که هر قسمت آقا روباهه میخاست خروس را بخورد تو اون هم آهنگین حرف میزدند گاه. برام جالب بود که جملهای در ابتدای داستان را در پایان آورده بودی. با اینکه راوی اول شخص است اما خوب هم به احساس و مکالمات حیوانات پرداخته میشه به من این حس را میداد که ترکیبی از اول شخص و دانای کل است بازیهای کوچولوی زبانی جالبی هم داشت مثل میومیو که کرده بودیم بیو بیو. در آخر با اینکه داستان در مورد حیوانات بود اما این مدل عشق را میشد در آدمها واضح دید دو آدم که هیچیشون بهم نمیاد. عاشق میشوند و مجبور به جدایی
لذت بردم فرشته جان
ساده و دلنشین
گاهی هم ریتمیک و شعرگونه
غم دوری و وصال رو چقدر ملموس و جذاب گفتی👌👏👏
فرشته جان چه داستان قشنگی بود. بیان جدیدی از یک موضوع که هر روزه با آن مواجهیم. خدا قوت.
و چه جوجههایی که بیگربه میمیرند… و این یعنی زندگی.