داستان کوتاه «سوزن کجاست؟» از سحر فرهادی

«سوزن که گم شد، گربه پیدا شد.»
توی جاده، ماشین هست اما تک‌وتوک. باد روسری کوتاه و فوکول موهای سوسن‌خانم را بهم می‌ریزد. با یک دست تلاش می‌کند فرمان را نگه دارد. با انگشت اشاره و شست دست دیگرش، سوزن را گرفته است. نخ صورتی کمرنگ بین دو لبش است.
بووووق… گربه‌ای خاکستری بی‌حرکت وسط جاده است.

فرمان توی دست سوسن‌خانم می‌لغزد. سوزن از لای دو انگشتش رها می‌شود. نخ صورتی هنوز بین دو لب اوست.
صداهایی نامفهوم از دهان بسته‌اش می‌پیچد توی اتاقک جمع‌وجورش.
با دستی که دیگر سوزنی ندارد، به خاکستری اشاره‌های تندوتند می‌کند و بعد فرمان را دو دستی می‌چسبد.
در چند قدمی گربه است که پا را محکم روی پدال ترمز می‌گذارد. ترمز دستی را می‌کشد. ماشین کوچکش می‌ایستد. محکم به جلو پرت می‌شود و پیشانی‌اش می‌خورد به‌ شیشه.
جیغ بلندی می‌کشد. زبان کوچکش دیده می‌شود. نخ صورتی که رد رژ لب قرمزش رویش است به آرامی مانند رقص یک پر، میفتد روی پیراهن توپ‌توپی‌اش. خودش دوخته است. ۲۰ سال پیش‌. تمام لباس‌های تابستانی و زمستانی‌اش را خودش می‌دوزد.
با حرکتی تند خم می‌شود و پیراهن سفارش مشتری را از کف ماشین برمی‌دارد.
سرش را بلند که می‌کند، خاکستری را روی صندلی کناری‌اش می‌بیند‌. پیراهن سفارش شهنازخانم را با یک دست، سفت توی بغلش می‌چسبد‌. دست دیگرش را آرام روی دستگیره‌ی در می‌گذارد و حالا با سرعت در را باز می‌کند. سریع بیرون می‌پرد.
خاکستری نگاهش می‌کند. خمیازه می‌کشد. پوزه‌اش را به پرده‌های چهارخانه‌ی اتاقک می‌مالد و بعد لمی می‌دهد.
سوسن‌خانم با دماغی چروکیده «پیشته پیشته» می‌کند. این پرده‌های قرمز و روکش‌های صورتی را هم خودش دوخته است. خاکستری پشت به او می‌کند و خُرخُرکنان می‌خوابد.
سوسن تکه‌چوبی را که کنار جاده یافته است بالای سرش می‌چرخاند و با صدای بلندتری «پیشته‌پیشته» می‌کند. گربه اما محلش نمی‌گذارد. فقط کمی تنش را می‌تکاند‌. سوسن با وحشت چوب از دستش میفتد روی پای خودش.
دستانش را مشت می‌کند و چند بار پا بر زمین می‌کوبد.
این‌بار آرام‌آرام به گربه نزدیک می‌شود تا با چوب چند ضربه‌ی کوچک به تنش بزند که خاکستری خمیازه‌ای می‌کشد. سوسن با حرکتی تند از پشت روی آسفالت میفتد.
چوب را با شدت پرت می‌کند طرفی.
چند دقیقه است که کنار جاده نشسته است. نور موهای حنازده‌اش را قرمزتر نشان می‌دهد. عینک شیشه‌درشتش را روی چشمش صاف می‌کند. خم می‌شود و می‌گردد پی سوزن.
زیرلب به خودش لعنت می‌فرستد که فقط یک قرقره و سوزن آورده است.
همه‌چیز، هل‌هلَکی. مثل همیشه.
گربه از شیشه‌ی ماشین می‌جهد بیرون.
سوسن خشکش می‌زند.
به زن می‌نگرد، خاکستری. حالا روی سطح جاده آرام گام‌های تپلش را برمی‌دارد. گویی او هم دنبال سوزن می‌گردد. عضلات منقبض سوسن کمی شل می‌شود. هر دو پی سوزن هستند. توی ماشین، جاده، کنار جاده…
نیست.
سوسن با شانه‌های افتاده روی سنگی کنار جاده می‌نشیند. خاکستری هم نزدیک اوست. کمی خود را به سمتی دیگر جمع می‌کند، سوسن‌.
باید سفارش را تا بعد از ظهر برساند به مشتری. شب، مراسم عقد دعوتند شهنازخانم‌اینا. سوسن واسه‌ی هر مشتری خودش را نمیندازد توی جاده. با شهنازخانم رودربایستی دارد. ۱۵ سال مشتری پروپاقرص اوست. شهنازخانم توی تلفن که گفت: «سوسن‌خانوم جون، همه‌ی کارای عقد پسربرادرم پیچیده تو هم. نمی‌دونم کِی پیراهن رو بیام بگیرم ازت؟ ای خداااا.» سوسن‌خانم زرتی گفت: «می‌خواید من براتون بیارمش شهنازجون؟»
و لعنت بر دهانی که بی‌موقع، رودربایستی‌بازی از خودش دَر کند‌.
سوسن‌خانم می‌ایستد کنار جاده. خاکستری هم کنارش. بعد از ده دقیقه، سمندی سفید با سرعت از آن‌ها رد می‌شود. چند دقیقه‌ی بعد وانتی آلبالویی را ته جاده می‌بینند.
منتظرند…
منتظرند…
منتظرند…
بیست دقیقه‌ی بعد وانت را در چند قدمی خود می‌بینند که با سرعت لاک‌پشت حرکت می‌‌کند.
راننده به سبیل کلفت و مشکی‌ش دستی می‌کشد.
سوسن با دیدن مرد پشت فرمان، پشیمان می‌شود که برایش دست تکان داده است، اما دیر است. راننده ترمز کرده است. شعری کودکانه به زبان انگلیسی از ضبط وانت پخش می‌شود. مرد حرکت ریزی در شانه‌هایش دارد و آواز را زمزمه می‌کند.
او که دستش را به پنجره تکیه داده است می‌گوید: «فرمایش آبجی؟»
سوسن‌‌خانم سرش را پایین می‌اندازد و با تته‌پته می‌گوید: «شما سوزن دارید؟»
مرد سبیل‌دار به عکس زنی که به درِ کنار‌ی‌ش چسبانده‌ است اشاره می‌کند و با قهقهه می‌گوید: «سوزان داریم.»
خنده‌های تف‌بارانی‌اش که تمام می‌شود، دستش را سمت سوسن‌خانم دراز می‌کند. قرقره‌ی نخ قرمز با دو سوزن تویش.
سوسن یک سوزن را بیرون می‌کشد و تشکر می‌کند.
مرد با همان سرعت به‌تدریج از نگاه سوسن و خاکستری محو می‌شود.

سوسن با دقت درحال دوختن آخرین قسمت‌های پیراهن شهنازخانم است.
خاکستری روبه‌رویش نشسته و او را می‌نگرد. گاهی سوسن برایش توضیح می‌دهد که «این مدل یقه روی چجور لباسی می‌نشیند؟ یا این دکمه‌ی صدفی را از کجا گرفته است؟ و…»
خاکستری تماشایش می‌کند.
«سوزن گم شد که گربه پیدا شود.»
…..
وییییییییییژ
پرده‌های اتاقک تکان‌تکان می‌خورند.
سوسن از سال پیش می‌گوید. خاکستری را در همین جاده دیده بود. لباس را راست‌وریس کردند و رساندند دست شهنازخانم، تا قبل از بعد از ظهر.‌
مراسم عقد بهم خورده بود اما. داماد توی مراسم عقد از دختردایی عروس بیش‌ترتر از خود عروس خوشش آمده بود.
سوسن‌خانم به سمت صندلی کناری‌اش خم می‌شود.از کله‌ی خاکستری ماچی می‌دزدد و می‌خندد.
خاکستری توی پیراهنِ تنگِ تورتوریِ صورتی است با ستاره‌های رنگی اکلیلی.
کلاه بافتنی توت‌فرنگیِ بندی هم سرش است. آن‌تو دارد می‌ترکد.
به سختی تکانی می‌خورد و پشت به زن رو به پنجره، پشمولک‌های خاکستریِ تنش را به باد می‌سپارد.

وییییییییژ…

آن سوزن،
لای علف‌های کنار جاده، توی زمین، فروها مانده است و شده بخشی از خانه‌ی یک عنکبوت.

«شاید هم گربه پیدا شد که سوزن گم شود.»

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

20 فروردین 1399

20 فروردین 1399

27 مرداد 1403

27 مرداد 1403

11 تیر 1402

11 تیر 1402

2 اردیبهشت 1395

2 اردیبهشت 1395

10 پاسخ

  1. سحر جانم مثل همیشه داستانت برام غافلگیر کننده و جذاب بود. طنز قشنگت به دلم نشست. امیدوارم اون بالابالاها رو قله موفقیت ببینمت🌹❤️

  2. سحر جون خیلی بامزه بود. خوشحالم که یک داستان سحری خوندم. بازی با سوزن و سوسن و سوزان خیلی نمک بود. یه داستان حال خوب‌کن بود.

  3. سحر جان
    جزییات داستانت رو بسیار دوست داشتم.طوری که سوسن خانوم و سوزن و همه‌ی چیزایی که دوختی رو کنار هم چیدی؛ شخصیت می‌ساخت. آوردن انتهای داستان به جمله اول هم بسیار دلبر بود🤍

  4. ای سحر سحر خیلی بامزه بود.
    این سوسن و سوزن رو هی اشتباه میگفتم ها.
    ولی چقدر توجه به جزئیاتت خوبه سحر. اونجا که نوشته بودی رد رژ قرمز روی نخ صورتی.
    خیلی خوب بود.
    اوخی سوزن گم شد تا گربه پیدا بشه.
    داستان پیدایش گربه مربه ها هم بامزه اس ها.
    مثلل خودت گوگولی بود.

  5. از اون داستان‌هایی که لبخند میاره روی لب آدم. دوست داشتنی بود داستانت سحر جانم و دنیای خاص خودت رو نشون می‌داد انگار. بازیگوشی‌های مخصوص خودت. طنز ظریفی که نه زیاده نه کم. به اندازه و سرگرم کننده. دوست دارم بیشتر از تو بخونم سحر.

  6. نقطه قوت داستان تصویری بودنشه اما واقع گرایانه نیست، هیچ خیاطی توی ماشین و حین رانندگی سعی نمیکنه بدوزه، اونم توی جاده، اگه بخواد همچین کاری کنه، باید توی خونه انجامش بده و اگه میخاد داستانی توی ماشین گفته بشه، باید از اون لباس اماده گفته بشه که گربه داره بهش آسیب میزنه و حین اینکه داره از اسیب رسوندن گربه به لباس جلوگیری میکنه، ماجرای صمیمیت گربه و سوسن پیش میاد .

  7. خیلی از جزئیات داستان خوشم اومد. از اول تا آخرشو تونستم ببینم. عالی بود.

  8. خیلی کیف کردم با داستانت سحرجان😍
    خیلی لحن و زبان شیرینی داشت و روی داستان نشسته بود. جمله بندیات و بازیت با کلمه ها هم خیلی قشنگ تر و خاصش کرده بود مثل همیشه عالی بودی زیبا🥹

  9. واقعن کیف کردم. هدف شخصیت که با وجود سادگی تحت هر شرایطی می‌خواهد انجامش بدهد و آخر سر تلاش‌هایش ضایع می‌شود که مراسم به هم می‌خورد‌. جمله‌ی پایانی و آغازی هم که نظرم را جلب کرد که جای جمله‌ی هسته و پیرو را جا به جا کرده بودی. وسط خاندن برام سوال پیش اومده بود که چرا گربه را به جز یک بار همیشه خاکستری خطابیدی و آخرش فهمیدم چون که خاکستری نامش است و گربه برای سوسن می‌شود. مطلبی دیگر هم هست که خوب انجامش داده بودی توصیف موقعیت جسمانی که نه زیاد بود نه حوصله سر بر

  10. سحر جان چه داستان جذاب و جان داری. طنز خیلی قشنگی هم داشت. اون قسمت سبیل کلفت راننده و درخواست سوزن خیلی باحال بود. لباس‌های گربه هم خیلی خیلی جذاب بود. یعنی می‌توانستم گربه را تصور کنم که چه حرصی می‌خورد.
    یک نکتهٔ خیلی مهم هم این‌که داستان شما، در طبقه‌بندی صفحه، جزو ادبیات عرب است. 😅
    پی‌نوشت: چه خوب که یادی هم از «سوزان» شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *