داستان کوتاه «اثبات عشق به شیوه‌ی مارکز» از لاله فاضلی

«برای عشق مبارزه کن
اما
هرگز گدایی نکن.»
-گابریل گارسیا مارکِز

اَمُرداد ۲۸ اردیبهشتِ سال ۳۷۶۳ ساعت ۱۲:۰۰
اَمُرداد، روزی‌ست در گاه‌شماری که مرگ و نیستی ندارد. در گورستانِ زندگی، جنازه‌ای‌ست درون یک تابوت با لبخندی بسیار عجیب بر لب. قطعه‌یِ عاشقان. تابوت از جنس چوبِ ماهون به رنگ قرمز اسکارلِتی با پاپیون سفیدِ بزرگِ رویَ‌اش. به نظر می‌رسد جنازه تنها یک محرّکِ کوچک نیاز دارد تا از خنده منفجر شده و قهقهه بزند. تمام عضلات صورتش منقبض شده‌اند و گونه‌های‌اش به رنگ سرخ درآمده‌اند. کمی بیشتر که دقت می‌کنم، یک قطره اشک می‌بینم که از گوشه‌ی چشم سمت راستش در حال جاری شدن است. متأسفانه این جنازه قادر نبوده است با مسئله‌ی دردناکی هم‌چون مرگ کنار بیاید. خنده‌ی او عصبی‌‌ست. اکثر شرکت‌کنندگان در مراسمِ خاکسپاری با یکدیگر هم‌نظر بودند که مرحومه درست در لحظه‌ی جان‌دادن‌اش، زمانی که فرشته‌یِ مرگ، روی کاناپه‌ روبروی تلویزیون لَم داده بوده و برنامه‌یِ مهیّج «زندگی پس از زندگی» را تماشا می‌کرده، به یاد یکی از لطیفه‌های خنده‌داری افتاده که قبلا در مورد مرگ شنیده است. مثل این لطیفه.« یه روز یه پیرمرده عزرائیل‌و می‌بینه، فرار می‌کنه میره داخل مهدِ‌کودک. عزرائیل میگه داری چیکار می‌کنی؟ پیرمرده میگه: دارم قاقا می‌خورم. بعدِش عزرائیل بهش میگه: پس قاقاتو بخور بریم دَدَر». و در پایان از شدت قهقهه‌هایش، تمام جوارح داخلی‌اش منفجر شده و علت مرگ او هم می‌تواند همین خون‌ریزیِ داخلی باشد. احتمالا. شاید.
به یاد او در باغچه‌ی کوچک روبروی سنگ قبرش، گل‌های رنگارنگ زنبق کاشته‌اند. زنبق گلی‌ست برای کسانی که در سکوت خود، جلال دارند. نمادی از خلوص ذهنی، عظمت درونی و زیبایی بی‌ادعا. زنبق در فرانسه نمادی‌ست برای سلطنت، قدرت معنوی و خلوص. در اسطوره‌های یونانی، زنبق به الهه‌یِ هِرا -ایزدبانویِ ازدواج- نسبت داده می‌شد و نشانه‌ی باروری و مادرانگی بود. در هنر نیز نماد پاکدامنی و تجلّیِ روح خداوند است. گاهی نیز به عنوان نماد خِرَد زنانه شناخته می‌شود.
میهمانانِ خانم،‌ لباس سفید کیمونو پوشیده‌اند و عکس کوچک سیاه‌و‌سفید مرحومه را بر سینه‌اشان سنجاق کرده‌اند و مردان نیز کامیشیمو پوشیده‌اند به همراه همان عکسِ کوچکی که بر سینه‌اشان سنجاق شده. عده‌ای هم مجموعه‌ای از جاپ‌مالا را حمل می‌کنند. خانم‌های جوان با اشتیاقی غیر‌قابل‌توصیف، بر روی صورت مرحومه آرایشی ملیح و دلنشین می‌نمایند. لب‌های خندان‌اش را با آب مرطوب می‌کنند. ماتسوگو-نو-میزو. آیتم‌هایی مانند کیمونوی سفید، سربندِ مثلثیِ سفیدی به نام تنکان، یک جفت صندل، شش سکه‌یِ طلا برای عبور از «رودخانه‌یِ سه‌گذرگاه» درون تابوت قرار می‌دهند. بنا به درخواست مرحومه، آهنگ «رقصِ مُرده» کاری از «لِیدی گاگا» با صدای سرسام‌آوری در گورستان از تمامی بلندگوها در حال پخش است. صدای بلندگوها آن‌قدر بلند است که جناز‌ه‌های دیگر از قبرهای‌اشان خارج شده و سرگرم تماشای مراسم تشییع جنازه‌ای شده‌اند که با دقت بسیاری طبق آیین باستانی بودایی در حال برگزاری بود. عده‌ای از مردگانِ متحرّک که در موزیک ویدئوی «تِریلِر» در حضور مایکل جکسون رقص گروهی زامبی را اجرا کرده بودند، یک بار دیگر در حضور شرکت‌کنندگان در مراسمِ خاکسپاری، طبق همان طراحیِ رقصی که مایکل پیتِرز انجام داده بود، رقصیدند. دوستان و همکاران او برای خداحافظی و آرزوی خوشبختی و پیروزی برای او در ادامه‌ی حیاتش در دنیایی دیگر، که هم‌اکنون قصد عزیمت به آن را دارد، به تابوت قرمزِ اسکارلِتی‌اش نزدیک‌تر شدند.« چطور ممکن است؟». همه تا کمر خم شده‌اند و با تعجب به درون تابوت نگاه می‌کنند. کرکس‌هایی که در آن حوالی در حال پرواز بودند از مسیر اصلی‌اشان منحرف شده و توجه‌اشان به جنازه‌ی درون تابوت جلب می‌شود. صدای تعجب همگان آن‌قدر بالا بود که کرم‌های خاکی، خواب آلوده، خمیازه‌کشان، از خوابِ شیرین ظهرشان بیدار شده و از زیر خاک بیرون آمدند. آن‌ها نیز مشتاق بودند تا این فرصت فوق‌العاده عالی را از دست ندهند و شاهد این صحنه‌ی فجیع و دلخراش باشند.« جنازه قلب ندارد؟».« دزدی؟»،« نکند فردی از ما امروز هوس دل ‌و‌ قلوه‌ی آدمیزاد کرده است؟ خواهشا دوستان… تا دیر نشده اعتراف کنید». شرکت‌کنندگان در مراسم، پریشان‌حال و ناراحت، در حال جست‌و‌جویِ قلب گم‌شده، در زیر تابوت، زیر سایه‌ی درختان چنار، زیر تخته‌سنگ‌ها، و درونِ شکم شیران و ببران و یوزپلنگ‌ها بودند. غواصانِ باتجربه‌ای که در عمقِ بیش از صد فوت در زیر دریای ژاپن مشغول صید مروارید بودند، به سطح آب آمدند و سوار بر کشتی‌های فَلِّه‌بَر، عازم اقیانوس‌ها و دریاهای دور‌دست شدند. در همین حال، دختر‌بچه‌ی معصوم و شیرینی با موهای حنایی و چشمانی به رنگ سبز که پیراهنی صورتی به تن داشت و کفش‌های قرمز آلبالویی پوشیده بود، از میان انبوه جمعیت عبور کرده، خود را به نزدیک تابوت ‌رساند. یک عدد قلبِ سرخِ در حال طپیدن، در میان دستانِ کوچکش بود.
اَمُرداد ۲۸ فروردینِ سال ۳۷۶۳ ساعت ۰۰:۰۰
روبروی آینه‌ی قَدّی ایستاده است. به گیسوان بلند سفیدش نگاه می‌کند. چروک‌های عمیقی را که در صورتش نمایان شده‌اند با دقت و نگاهی ریزبینانه هم‌چون کارآگاهان خصوصی بررسی می‌کند. نشانه‌های پیریِ زودرس. با خود فکر می‌کند شاید این بار موفق شود. شاید این بار همای سعادت بر روی شانه‌های او بنشیند. پایانی باشد برای روزهای تلخ زندگی‌اش و شروعی دوباره برای فصل تازه‌ای از زندگی‌.
«هومَت. هوخَت. هورَشت». جملات آغازین استاد در ابتدای هر جلسه. او سعی دارد برای اینکه آمادگی بیشتری برای حضور در کلاس امشب داشته باشد، آموزه‌هایِ قبلی استاد را یک بار دیگر با خود مرور کند. روبروی ساحل کاناگاوا. به آرامی سعی می‌کند از پله‌هایِ سیمانی پایین بیاید. مبادا که پایش ناخواسته گیر بکند به خزه‌ها و جلبک‌های دریاییِ لزج و لیزی که در گذر سالیان دور ماندن در زیر دریا، بر روی پله‌های سیمانی روییده‌اند. به پله‌ی هزارم که می‌رسد، به راحتی می‌تواند شهرِ زیبایِ زیرِ دریایِ «سوکی-سوکی-دای‌سوکی» را ببیند. شکوفه‌های صورتیِ ظریفِ گیلاس، مثل الماس در تاریکیِ شب، در عمیق‌ترین نقطه، در زیر دریای ژاپن، می‌درخشیدند. ساکورا. مردم شهر آماده‌ی استقبال از میهمانانِ جشن سالیانه‌ی خود -هانامی- از سراسر دنیا هستند.
نمایِ آجریِ ساختمانِ دانشکده‌ی ادبیّات در گذر زمان به رنگ سبز لجنی درآمده است. ستون‌های ورودی‌اش را خزه‌ها و جلبک‌های دریایی پوشانده. عروس‌های دریایی در حیاط دانشکده در حال رقص و آواز هستند. به سختی از میان انبوه بچه‌کوسه‌ها عبور می‌کند و وارد ساختمان اصلی می‌شود. از دور تابلویِ طلایی رنگ «کلاسِ عشق» را می‌بیند. آخرین کلاس. او به خوبی از پس کلاس‌های قبلی‌اش برآمده و با کسب نمرات عالی، واحدهای درسی‌ گذشته را به پایان رسانده است. او توانسته است تسلط خود را در درک مفاهیمی هم‌چون صداقت، سکوت، ایثار، صبر و شجاعت به استاد خود اثبات کند. و مهم‌تر از آن، آن‌ها را به صورتِ عملی در جریانِ زندگی‌اش به اجرا درآورد. اما درکِ مفهوم عشق برای او بسیار دشوار خواهد بود.
« عشق چیست؟ و چگونه می‌توان به حقیقت و ماهیت آن دست پیدا کرد؟». استاد با خطی خوش -نستعلیق- سوالش را روی تخته می نویسد. سکوت. دانشجویان به فکر فرو می‌روند. چهره‌هایی درهم‌کشیده. گره‌هایی نقش بسته بر پیشانی‌ِ تک‌تکِ دانشجویان. استاد تصمیم می‌گیرد به سخنرانی خود ادامه دهد. او بسیار دلسوز و مهربان است. به نظر می‌رسد، عشق تنها علاقه‌ای‌ست افراطی که در صورت مبتلا شدن، تنها با مرگ می‌توانی از آن رهایی یابی. واژه‌یِ «عشق» در اَوِستا به معنای خواستن، گراییدن، آرزو کردن و جست‌و‌جو‌ کردن است. جست‌و‌جوی نیمه‌یِ گمشده‌. آتشِ عشق، گرمی‌بخش و دارای بالندگی و زندگی‌ساز است. از نظر استاد، این آتش درس‌هایی آموزنده برای ما به همراه دارد.
« نخست بایستی هم‌چون شعله‌های آتش پیوسته رو به بالا در راه کمال و پیشرفت در زندگی گام بردارید».« دوم این‌که در زندگی مانند آتش پویا و پیوسته در کوشش و جنبش باشید».« سوم این‌که بکوشیم تا هم‌چون آتش به دیگران گرمای عشق و محبت و مهربانی هدیه کنیم».« چهارم این‌که هم‌چون آتش با سیاهی‌ها پیکار کنیم».« و پنجم این‌که هم‌چون آتش همه‌ی این کارها را در کمال آرامش انجام دهیم.»
تمام مسیر را تا کافه لبخند پیاده طی می‌کند. در فکری عمیق غرق شده است. نجات غریق. اِسپِرسویِ دوپیو سفارش می‌دهد. نیاز دارد تا صبح بیدار بماند و از فلسفه‌ی عشق سر در بیاورد. با ‌این‌حال، اگر بتواند به درک درستی از مفهوم عشق هم دست پیدا بکند، مرحله‌ی دشوار بعدی، اجرایی کردن آن است. اما چطور؟. قهوه‌اش را با یک نفس می‌نوشد. شکلات دارک را از روی میز برمی‌دارد و میز دو نفره‌ی عاشقانه‌ای را رو‌بروی‌اش مجسم می‌کند. مردِ میانسالِ سرمایه‌داری را می‌بیند که توانسته است زنِ جوانی را فریب دهد و امشب او را در خانه‌اش مهمان کند. زنِ جوان در حال بوسیدن گونه‌ی مردِ میانسال از بابت سرویس برلیانی‌ست که امشب از او هدیه گرفته است و هم‌چنین سوئیچ یک دستگاه ماشینِ بنز -کلاسِ ای- مشکی که هم‌اکنون در مقابل ورودی کافه لبخند، مدام به او چشمک می‌زند.
ساعت‌ها پیاده‌رویِ شبانه در باغ‌هایِ ساکورا آرامشی به او می‌دهد تا بتواند از این سردرگمی‌ها و درماندگی‌ها رهایی پیدا کند. او عاشق طبیعت است. اما در ابراز عشق به یک انسان ناموفق بوده است.
وارد یوکوچو می‌شود. به چراغ‌های قرمزی که بالای سرش تاب می‌خورند نگاه می‌کند. عطر و بوی غذا در هوا استشمام می‌شود. به چهارراه شیبویا می‌رسد. قلبش از سینه‌اش می‌خواهد دربیاید. در نیمه‌شب، پرسه‌زدن در این منطقه، برای یک زن تنها خیلی امن نیست. شب را در دوگِنزاکا -هتلِ عشق- در آن نزدیکی‌ها سپری خواهد کرد. روبرویِ بارِ «آشیانه‌یِ عشق» است. شاید آوازخوانی به سبک کارائوکه، بتواند کمی حالش را بهتر کند. تحت این فشار عصبی، تمامیِ استخوان‌ها و عضلاتش در حال خورد‌شدن و له شدن‌اند و به زودی مغز ژله‌ای سفید رنگش به همراه قشر خاکستری روی آن، از سوراخ‌های بینی‌اش بیرون خواهد زد. در بارِ «آشیانه‌یِ عشق»، اتاق‌هایی با حمامِ آبِ گرم در نظر گرفته شده‌ است. آبِ گرم، تنش و استرس‌های روانی شما را دور می‌کند و در نهایت چاکرایِ قلب شما را باز کرده و فعالش می‌کند. از وظایف مهم چاکرایِ قلب، عشق خالص به آفرینش و افراد است. آسان‌ترین راه، مثبت‌اندیشی است.« قلبِ من برای عشق باز است و آماده‌یِ دریافت عشق است». آن‌قدر این جمله را با خود تکرار کرد که عضله‌ی قلب در سینه‌اش به شدت منبسط شده و با یک حرکت سریع و کوبنده، جناغ را شکاند، به بیرون از قفسه‌ی سینه پرتاپ شد، به دیوار روبرویش برخورد کرد و پخش زمین شد. صدای آخ گفتنش را من شنیدم. این بهترین فرصت است برای فرار. قلب دوان‌دوان در حال دور شدن از کالبد بی‌جان و رها شده در حمامِ آب گرمِ خونین بود. مسیرش را تا تقاطع شیبویا دنبال کردم. ناپدید شد. نفهمیدم وارد خیابان کوئِن‌دُری شد یا شیبویا‌سِنتر-گای.
ساعت‌ها پرسه‌زدن در خیابان‌های شیبویا، او را حسابی خسته و غمگین کرده است. به مجسمه‌ی «سگِ هاچیکو» می‌رسد. اسطوره‌ی وفاداری. سگ‌های نژاد آکیتا، با غریبه‌ها ارتباط خوبی ندارند اما عاشق صاحب‌شان هستند. او حتی ذره‌ای عشق نسبت به صاحبش هم حس نمی‌کند. حس او بیش‌تر شبیه به حس تنفر است. و آن سینه نیز دیگر برای او جایی ندارد. سرد و تاریک است. در ایستگاه شیبویا، منتظر قطار اوکیناوا است. اوکیناوا جزیره‌ای‌ست که کسی در آن نمی‌میرد و ساکنانش از مرگ امتناع می‌کنند.
ایستگاه قطار، امشب خلوت‌تر و تاریک‌تر از همیشه است. صدای جیغ‌های خاموش دختر‌بچه‌ای به گوش می‌رسد. دختر‌بچه‌ی معصوم و شیرینی با موهای حنایی و چشمانی به رنگ سبز که پیراهنی صورتی به تن دارد و کفش‌های قرمز آلبالویی پوشیده است. یکی از مأموران مستِ ایستگاه قطار، امشب او را طعمه‌ی هوس‌های شیطانی‌اش کرده است. مرد به شیوه‌ی نهنگ‌های قاتل، طعمه را از کمر محکم چسبیده و به سمت شیشه‌ی قطار پرتاپ می‌کند. دخترک شروع به دست‌و‌پا‌زدن می‌کند. تلاش می‌کند خود را از چنگ او آزاد کند. نهنگِ قاتل به او یورش برده و با دندان‌هایِ تیزش، دامنِ صورتی گل‌دارِ طبقه‌ایِ دخترک را پاره می‌کند. شکوفه‌های صورتی گیلاس در همه‌جا به پرواز درمی‌آیند و عطر خوشی در واگن‌های قطار ‌می‌پیچد. دخترک یک‌آن به چشم خود دید که خورشید در حال طلوع در تاریک‌ترین شب اوست. گرمای تابشِ پر مهرِ خورشید را در قلب کوچکش حس کرد. نهنگِ قاتل با یک ضربه‌ی سهمگین، دُم قطورش را با فشاری دردناک، فراتر از حد تصور آدمی، وارد وجود نازک دخترک کرد. دریای خون در واگن به راه افتاد. سپس در سراسر ایستگاه قطار به جریان خود ادامه داد و دیری نپایید که تمامیِ اقیانوس‌ها و دریاهای دور‌دست به رنگ قرمز در آمدند. آدم‌ها در سراسر دنیا، بوی تند لخته‌های خون را در کافه‌ها، دانشگاه‌ها، سینما‌ها، کلیسا‌ها، معابد و حیاط خانه‌های‌اشان استشمام کردند. دخترک، نیمه‌جان بر روی یکی از صندلی‌هایِ واگنِ قطار رها شده بود. قلب، دوان دوان به او نزدیک شد. دخترک به شدت از ترس به خود می‌لرزید. قطراتِ اشک، در چشمان زیبایِ مهربانش، خشک شده بودند. قلب در میانِ دستانِ کوچک دخترک جانی دوباره گرفت. وجود نازک دخترک نیز لحظه به لحظه گرم‌تر شد.
اَمُرداد ۲۸ اردیبهشتِ سال ۳۷۶۳ ساعت ۱۲:۳۰
همه با تعجب به قلب طپنده در میانِ دستان کوچکِ دخترک نگاه می‌کنند. آن‌ها می‌دانند که امکان زنده ماندن قلب در بیرون از بدن بین چهار تا شش ساعت است که شرط اصلیِ آن این است که در یخ نگه‌داری شده باشد. این طفلِ معصوم احتمالا ساعت‌ها در زیر آفتابِ سوزان در حال بازی با اسباب‌بازی جدیدِ خود بوده که به تازگی پیدایش کرده. میهمانان تک‌تک قلب را با دقت وارسی و بو کردند. «خیال‌اتان راحت، نگندیده است. سالم است.»
شرکت‌کنندگان در مراسم، جلسه‌ای فوری برای تصمیم‌گیری در مورد قلب پیدا شده برگزار کردند. همگی اتفاقِ نظر داشتند تا شانسی دوباره برای جنازه قائل شوند. در صورت پذیرش قلب تازه پیدا شده، او می‌تواند یک بار دیگر مزه‌ی شیرین زندگی را چشیده و در برنامه‌ی تلویزیونی «زندگی پس از زندگی» شرکت کند و از تجارب ارزشمندش صحبت کند.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

3 اسفند 1401

3 اسفند 1401

10 پاسخ

  1. چقدر داستان پر و با سلیقه‌ای نوشتید لاله جان.
    بین همه‌ی جمله‌های قشنگ، اگه متن چاپی بود این رو هایلایت می‌کردم: “او عاشق طبیعت است. اما در ابراز عشق به یک انسان ناموفق بوده است.”
    فقط چرا بعضی از فعل‌ها به این شکل “سینه‌اشان، خیال‌اتان” نوشته شدن؟ یکمی خوندن رو قلقلک می‌داد و اذیت می‌کرد.😅

    1. ممنونم مریم جان، نظر لطف شماست. خوشحالم که تونستی با جملات داستانم ارتباط برقرار کنی.
      در جواب سوالت باید بگم شاید دلتنگیِ گازخورد است که مرا به این جفنگ‌بازی‌ها می‌کشاند.

  2. استاد جان،
    واقعاً ازتون ممنونم بابت نوار تأکیدی نقل‌قول نارنجی، خیلی ذوق کردم و برام خیلی خیلی خیلی ارزشمند بود.
    خیلی خوشحال شدم و خواستم صمیمانه ازتون تشکر کنم.
    ارادتمندتان🌷

    1. سلامت باشی لاله جان. آفرین‌ به شما به خاطر این همه ذوق و سلیقه.

      1. برای من افتخار بزرگی است که داستان کوتاهم مورد توجه شما قرار گرفته است. حمایت شما برایم بسیار ارزشمند است.
        سپاسگزارم از نگاه مهربان‌تون😊

  3. اینقدر متن پر مایه ای بود که مدام حین خاندن می‌رفتم گوگل. لایه‌های مختلفی در آن تعبیه شده بود هم زرتشت و هم بودا و هم فرهنگ ژاپن. متن قشنگ داد می‌زد که نویسنده چه قدر اهل خاندن کتاب‌های غیر داستانی است. من دقیقن نفهمیدم منظورتان از امرداد چیه هفته‌نامه‌ی زرتشتی؟ ماه مرداد؟ یا که الهه‌ی امرداد و معنای جاودانگی‌اش؟ به گمانم با توجه به داستان جاودانگی مد نظر بوده درسته؟ برام عجیب بود که تونستین و اصلن به ذهنتون رسیده بیاین چیزی از ژاپن و ایران را با هم ترکیب کنین. جملات با اینکه واقعن بلند هستند اما با این حال خیلی فصیح هم هستن. تعلیق در چند بند اول ایجاد میشه: از مراسم غزا یهو داستان می‌ره سمت دختری دانشجو و سوال پیش میاد چه ربطی داره و واسه همین آدم تا ته می‌خونه و می‌فهمه عنصر مکان هم در متن زیاد بود و اگه شما تا به حال ژاپن نرفته باشین و بعد چنین دقیق از کافه‌ها و خیابان‌های آن بگین واقعن جای تحسینه چون مشخصن تحقیقات گسترده‌ای در مورد توکیو و اماکنش انجام داده‌اید.

    1. زهرا جان، خیلی خوشحال شدم داستانم مورد توجه شما قرار گرفت. من تمام تلاشم را کردم که با جزئیاتی که به داستان کوتاهم اضافه می‌کنم به جذابیت و پیچیدگی حوادث داستان کمک کرده باشم.
      1- اَمُرداد به معنای بی‌مرگی است. اصلا قرار نبود اون روز جنازه‌ای دفن شود.
      2- خوشبختانه داستانم مورد توجه استاد قرار گرفت. من هر لحظه خودم رو آماده کرده بودم که یه گازخورد بگیرم و متن داستانم رو یک‌دست ژاپنی یا زرتشتی کنم. قِسِر در رفتم.
      3- داستان در حقیقت در مورد پیرزنی هفتاد ساله بود که با حضور در کلاس‌های ادبیات در زیر دریا در شهر سوکی-سوکی-دای‌سوکی، با کسب نمره‌ی قبولی در کلاس‌ها جوان می‌شد و اگر موفق می‌شد در آخرین کلاس نمره‌ی قبولی را دریافت کند، برای همیشه جوان می‌شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *