داستان کوتاه «پرندهی چوبی» از نعیمه غفارپور
به کاغذ توی دستش نگاه میکند. تا اینجا درست آمده. اسم کوچه هم همان است؛ واعظ. وارد کوچه میشود. کوچه یکی از همان کوچههای پرپیچوخم
به کاغذ توی دستش نگاه میکند. تا اینجا درست آمده. اسم کوچه هم همان است؛ واعظ. وارد کوچه میشود. کوچه یکی از همان کوچههای پرپیچوخم
دخترک چشمانش را بازمیکند، نگاهش را روی سقف قفل کردهبود، سعی میکرد از شب قبل چیزی یادش بیاید ولی حتی شبها و روزهای قبلتر از
مرد در ته کوچه با صدای غبغبانداخته، با دست، اشارهای به مرد عینکی کرد و گفت: از سمت چپ برو. مرد عینکی به ساعت مچیاش
این فهرستیست که از کلمات غالبن متضاد که گفتار روزمره پرُکاربردترند: خوب و بد چاق و لاغر پیر و جوان عشق و نفرت مرگ و
این یکی را نمی توانست خُرد کند. واقعا هیچ ایرادی نداشت. البته تمام آن سی و دو تای قبلی هم ایرادی نداشتند. اما امروز تولدش
تمام وسایل کشوهای کمدش را بیرون ریخته بود، دنبال همان کتابی میگشت که دیروز خریده بود، چشمش افتاد به کتابی که با یک پارچهیِ گلدار
تلفنِ دفترش زنگ خورد. یکبار. دو بار. سه بار. ماکس گوشی را برنداشت. نگاهش هنوز روی دستنوشتههای کافکا بود. کاغذها بوی کهنگی میدادند؛ بویی شبیه
صبح یکی از روزهایی که دیگر تکراری نبود، چمدانش را بست. پنج سالی زمان برده بود تا بفهمد، بودنش در این شهر بیفایدهست. اسبابی نداشت.
زهرا پلههای امامزاده را بالا آمد و کنار درختی که وسط حیاط بود ایستاد. دستهای پینه بستهاش را به تنه درخت زد و کمی معطل
قبل از خواب عادت داشت چند چیز را نگاه کند: قیمت آپارتمانها، قیمت ماشینها، و گاهی هم بلیت شهرهایی که هیچوقت به آنها نرفته بود.
جملهی خودتان را در بخش نظرات همین صفحه ثبت کنید. فقط ۱ جمله موضوع: خاطره اطلاعات بیشتر: دربارهی جزییات چالش جملهورزی چند نمونه: هیچکس نمیتواند
دختر خودش را از کارگاه به بیرون پرت میکند اما با آرنج به دیوار تکیه میدهد تا تعادلش را نگه دارد. در، نیمهباز میماند و
آیا رنج سنگینتر است یا نوشتن دربارهاش؟ صدای فن همچون نفسهای سنگین زنی بود که مدتیست به خواب مصنوعی فرو رفته اما هنوز بيدار است.
_ دِ برو دیگه… سبز شد. صدای مردی از پشت شیشهی ماشین توی سرم میپیچد. چرا نمیتوانم پا را از روی ترمز بردارم؟ کجا هستم؟
در میدان روستا نگران ایستاده و منتظر رسیدن مینیبوسی است که به شهر میرود. آفتاب هنوز بالا نیامده که خانه را بدون خداحافظی ترک کرده
از لای ازدحام آدمها راه باز میکند. میرسد به زن که خطوط اندامش مماس بر خطوط خیابان است. به پشت روی زمین افتاده. دهانش بسته
با خود زمزمه کرد: «امروز چه خبره؟ برای چی همه اینطور نگاهم میکنند؟» ایستگاه اتوبوسی که سی و دو سال هر روز صبح سوار سرویس
اول از همه این جملات والاس استیونس را بخوانیم: ۱۰ جمله دربارهی «شعر» در شعر، ما به دنبال شکار زندگی هستیم. شعر یک شهاب است.
چند موضوع که نوشتن از آنها میتواند برای تمرین نگارش غیرداستانی و نوشتن به قصد رشد فردی سودمند باشد: خوب شنیدن چگونه شنوندهی بهتری باشیم؟
لبهایش تکان میخورد و رگ گردنش ورم کرده است. دارد داد میزند. نمیفهمم چه میگوید. صدای رادیوی حاج اصلانی بلندتر از این حرفهاست که تارهای