داستان کوتاه «آن شب» از مینو بهرامیان

نمی‌توانستم باور کنم آینده شغلی‌ام در حال نابودی است. شغلی که آن همه سال برایش تلاش کرده بودم. با عصبانیت کیفم را برداشتم و جلسه را ترک کردم. برای روبرو نشدن با همکارانم هفت طبقه را از پله پایین رفتم. جوری باران می‌بارید که انگار با شلنگ آب می‌پاشیدند. بیست سالی می‌شد همچین بارانی را ندیده‌بودم، از زمانی که خوزستان را ترک کرده بودم.
آنقدر عصبانی بودم که حتی نمی‌توانستم از هوا لذت ببرم. کیفم را روی سرم گرفتم و تا ماشین دویدم.
ماجرا از این قرار بود: مدیران عامل تصمیم گرفته بودند به علت بالا بودن مخارج نبود بودجه کافی تعدیل نیرو کنند و از آنجاییکه من نه متاهل بودم نه از اقوام کسی، نامم در لیست پیشنهادی به مدیران مربوطه بود. حالا در آستانه اخراج بودم.
با لرزش گوشی در جیبم به خودم آمدم، آنقدر در افکارم گم بودم که خروجی اتوبان را اشتباه پیچیده بودم اما برایم مهم نبود چون کسی در خانه منتظرم نبود. خواهرم بود.
“ فکر کنم باید به ماهشهر بروی، فرزاد فوت شده”
این جمله کافی بود که حس کنم همه بدبختی‌های عالم روی سر من خراب شده است. نه به علت فوت دوست نوجوانی‌ام، بلکه ترس از برملا شدن رازی که سال‌ها بین من و او بود.
– سلام، خوبی؟ کی این اتفاق افتاد؟ چی شد؟
– جزییاتش رو نمی‌دونم، اعلامیه مراسم چهلمش رو توی استوری یکی از دوستام دیدم. میری؟
– نمی‌دونم، بعدا تماس می‌گیرم. فعلا
نمی‌دانستم باید چه کار کنم. شاید باید می‌رفتم تا مطمئن شوم همه فیلم و عکس‌های مربوط به آن شب از بین رفته است.

تابستان ۱۳۸۵

با اتمام امتحانات و شروع تعطیلات شیرین تابستانی، دوران خوش من و فرزاد شروع شد. ازصبح که بیدار می‌شدیم تا شب، وقتمان را با هم می‌گذراندیم. شیطنت‌های نوجوانی، مزاحنت‌های تلفنی، شرط بندی روی نتایج بازی‌های جام جهانی و … . در محله‌مان مردی ۴۰ ساله شیرین عقل بود به نام فریدون. چون بی‌آزار بود همه دوستش داشتند به جز دخترها. از وقتی دکل ایرانسل در محدوده شهر نصب شده بود، مادر فریدون برایش موبایل خریده بود تا از او بی‌خبر نباشد. تقریبا همه شماره او را داشتند از جمله ما.
هر شب ساعت ۹ از تلفن عمومی سر کوچه با او تماس می‌گرفتیم و با تغییر صدا وانمود می‌کردیم دختری عاشق و دلباخته او هستیم. حرف‌های سکسی می‌زدیم و می‌خندیدیم. همه چیز خوب بود تا آن شب. خاطرم می‌آید مرحله یک هشتم نهایی جام جهانی ۲۰۰۶ بود، بازی آلمان و سوئد. آن‌ شب با فریدون قرار گذاشتیم از شانس بد، مارال دختر نانوا محل از آنجا می‌گذشت، فریدون تا او را دید در خیال خودش مارال دختری‌ست که هر شب باهم صحبت می‌کردند. او را گرفت و به پشت ساختمانی کشاند، با وجود تقلاهای دختر بیچاره کاری که نباید اتفاق افتاد و ما تمامی وقایع را فیلم برداری کرده بودیم. فردای آن شب هنوز متوجه کار اشتباهمان نشده‌بودیم، تا اینکه خبر خودکشی مارال همه جا پخش شد. با گزارش پزشکی قانونی مبنی بر تجاوز ، پرونده به امور مربوطه ارجاع داده شد و با تحقیقات فریدون بازداشت شد. یادم می‌آید به آسایشگاه روانی منتقل شد و سال بعد به علت عارضه قلبی از دنیا رفت. اتفاق‌ها چنان هولناک بود که تحملش برای ما سخت بود. رابطه من و فرزاد به مرور زمان کم و کمتر شد. پنج سال بعد از آن ماجرا از ماهشهر به شاهین شهر اصفهان، اسباب کشی کردیم و من دیگر هیچ وقت فرزاد را ندیدم.

ماهشهر ۱۴۰۵
در هواپیما که باز شد هجوم هوای شرجی و گرم به صورتم حس خانه را به داد. مراسم در خانه آنها برگزار شده بود. نسبتا شلوغ بود. صندلی خالی پیدا کردم و نشستم. همه مراسم به عکس فرزاد که روی کنسول خانه‌شان بود خیره شده بودم، کاملا برای من غریبه بود، هبچ شباهتی به دوست ۱۵ ساله من نداشت. عمو هوشنگ پدر فرزاد هم همینطور، دیگر اثری از آن موهای مشکی فر نبود، چقدر شکسته و پیر شده‌بود.
مراسم که تمام شد منتظر ماندم میهمان‌ها بروند تا بتوانم با او صحبت کنم. از من خواست که شب را نزد او بمانم و من از خداخواسته فرصتی پیدا کردم تا به دنبال آثار آن شب در وسایل فرزاد بگردم. عمو هوشنگ از شراب‌های دست سازش برایم آورد. با هم نوشیدیم و از گذشته گفتیم.
-بابا چرا با هم در تماس نبودید شما که دوست‌های جون جونی بودید؟!
-بعد از رفتن ما همش درگیر درس و دانشگاه و کار شدم اما الان پشیمونم عمو.

از او خواستم اجازه دهد برای تجدید خاطرات وسایل قدیمی فرزاد را ببینم. او هم کلید بوی رووم( سوییتی در اکثر خانه‌ها‌ی قدیمی شرکت نفت که توسط آمریکایی‌ها ساخته شده بود، برای خدمتکار در نظر گرفته شده بود. ) را به من داد. گفت پشت موتور قدیمی یه سری کارتن هست توی آن‌ها بگرد و رفت خوابید.
همه جا کثیف و پر از گرد و خاک بود. بوی ترش بشکه‌های شراب‌ حالم را بد کرد. یقه لباسم را روی بینی گرفتم و مشغول گشتن شدم. موتوری که من و فرزاد به دور از چشم پدرش سوارش می‌شدیم زیر خروارها خاک مدفون شده‌بود. حدود سی تا کارتن تا سقف روی هم تلنبار شده‌بود. مشغول گشتن شدم. بعد از حدود چهل دقیقه چیز آشنایی دیدم، مانیتور قدیمی فرزاد که پر از استیکر فوتبالی بود.
عکس‌هایش یا پاره شده بودند یا اینقدر زرد و پوسیده که صورت فوتبالیست‌ها قابل شناسایی نبود. در کارتن، موس کیبورد و خرت و پرت‌های کامپیوتری بود. یه سری مموری‌های دوربین و موبایل بود که توی آنها هم اثری از آن شب نبود. داشتم ناامید می‌شد که کیس قدیمی را پیدا کردم. به طرز عجیبی روشن شد‌ و فایل‌های مخفی را جستجو کردم و فولدر مورد نظرم را پیدا کردم. فیلم صحنه به صحنه در ذهنم هک شده بود. جرات تماشای مجدد را نداشتم و به سرعت حذفش کردم. حس می‌کردم آرام شوم‌ اما نشدم. سیگاری روشن کردم و تو حیاط لبه باغچه نشستم نمیتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم.
چشمم را که باز کردم دیدم ساعت ۹:۱۵ صبح است. بوی نان تازه همه جا پخش بود اما عمو خانه نبود. در آشپزخانه فلاسک چای روی میز بود با پنیر و مربا. روی کاغذی نوشته بود. « بابا جان امروز بمان».
بعد از صبحانه تصمیم گرفتم در محله چرخی بزنم. مدرسه راهنمایی، دبیرستان، سینما و زمین فوتبال همه بودند. یکهو خودم را جلوی نانوایی دیدم. آنجا نان فانتزی شده بود. با نگاه به سردر مغازه فهمیدم صاحب آنجا عوض نشده بود. « نان فانتزی مارال». من را خاطرشان نبود. به داخل رفتم و نان شیرمال خریدم. هوا گرم بود ولی از درون احساس سرما می‌کردم. نزدیک‌های غروب خودم را به خانه رساندم. عمو تا من را دید متوجه حالم شد. چند روزی آنجا ماندم، دکتر گفت آنفولانزا گرفتم.
هفته بعد عمو هوشنگ گفت تصمیم گرفته بوی رووم را تعمیر کند و آنجا را به دانشجوها اجاره دهد تا خودش هم از تنهایی دربیاید. چون می‌دانست من در کار ساخت و سازم در حساب کردن هزینه‌ها از من کمک خواست. برای جبران زحمت‌هایی که برای من کشیده بود فردای آن روز به تحقیق مشغول شدم و بواسطه رفت و آمدها، دوستان خوبی در شهرداری و فرمانداری پیدا کردم. همان روزها بود که در ایمیلی نامه اخراجم از شرکت را دریافت کردم. اما علی رغم تصوراتم خوشحال شدم. بعد از سالها سردرگمی اینجا در ماهشهر آینده بهتری برای خودم می‌دیدم. من متعلق به آنجا بودم. دفتر کوچکی اجاره کردم و شرکت پیمانکاری خودم را ثبت کردم و اولین ‌پروژه‌ام خونه عمو هوشنگ بود. آپارتمانی اجاره کردم و برای بهتر شدن حالم با روانشناس وقت مشاوره گرفتم. به من گفت در آن حادثه قطعا مقصر هستید ولی مجرم نه. هر کس مسئول رفتار خودش است. برای کم کردن بار گناهم مغازه نانوایی مارال را رایگان بازسازی کردم.
آن شهر، خاطراتم، عمو هوشنگ شانس دوباره‌ به من دادند.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

15 اردیبهشت 1396

15 اردیبهشت 1396

27 اردیبهشت 1405

27 اردیبهشت 1405

23 خرداد 1403

23 خرداد 1403

5 پاسخ

  1. درود بر شما خانم بهرامیان، به اندازه و خوب هرقسمت از داستان رو گسترش داده بودید. داستانی نوشتید که آدم رو به چند ثانیه فکر و سکوت می‌بره، جمله‌ی “مقصر هستید اما مجرم نه” باعث می‌شه فکر کنیم به اینکه کجاها مقصر بودیم اما بار سنگین‌ترِ مجرم بودن رو به دوش کشیدیم.

    1. مرسی مریم جان که خوندید داستانم رو دارم روش کار میکنم جزییاتشو بیشتر کنم بازم مرسی

    1. ارادتمندم مینو جان. شما رو به خاطر ذوق و همتتون تحسین می‌کنم.

      1. استاد پاسختون خیلی برای من باارزش بود. راه درازی در پیش دارم اما کنار شما و همکلاسی ها بسیار لذت بخشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *