داستان کوتاه «سه خرما و چهار کشمش و دو عدد سیب» از نگار افروشه
تابهحال شده است که با دهانی بادکرده از عفونت و درد دندان بخواهی سرت را به دیوار بکوبانی؟ نام من هیراست. کارم این است که
تابهحال شده است که با دهانی بادکرده از عفونت و درد دندان بخواهی سرت را به دیوار بکوبانی؟ نام من هیراست. کارم این است که
سراسر کوچهی خاکی پر بود از اعماء و احشاء شیشَک نافرمانی که دیشب دریده شده بود. شَرهنگ از ایوان معبد، التماسهای قوچ سُمشتری را میشنید
شک کرد که برای بار ششم آستین سمت چپ را شسته یا نه. شک مکروهه، پس یک بار دیگه آبکشی، کار راه بنداز است. پوستِ
دمدمههای صبح بود. سودابه از خاب پرید و دیگر خابش نبرد. خیس عرق بود.دوباره دلهره سراغش آمد. فکر کرد بهتر است بلند شود و مدرسهاش
هیچکس به تُخمش نیست، من اینجام. «مُردن مهم نیست، چجوری مُردن مهمه.» گرمک راست میگفت. اگه تو تایلند بغل ساحل، مُرده بودم، خیلی قشنگتر از
باید به هر قیمتی از این ورطه خارج میشد. اما مطمئن نبود، لازم است این کار را انجام دهد؟ دشوارترین کاری که باید انجام میداد،
یکشنبه، نزدیک دوِنیمِ شب. امشب همهچی رو روال بود تا وقتی اون سگپدر با اون گوشیِ لعنتیش اعصابمو ریخت بههم. اول شب اوضاع آروم بود.
برای بار دهم به ساعتش نگاه میکند. در ماشین را بهآرامی میبندد. به سمت خانهای میرود که از دور، شش برابر خانههای اطرافش است. قدم
بوی گند جنازه تمام اتاق را پر کرده بود. کف اتاق تا زانو پر از بطریهای نوشابه و آشغالهای دیگر بود. سقف اتاق پر از
یک دقیقه و سی ثانیه دیگر باید صبر میکرد. ساعتِ دیواریِ بزرگِ کتابخانه، با صدای عقربههایی شبیه به جابهجا شدنِ استخوانهای یک پیرمرد، چهار و
در شرکت باز میشود و دو سگ سیاه، که قدشان تقریباً تا کمر دختر غریبه میرسد وارد میشوند. دو سگ نر از نژاد ژرمن شپرد
صدای کوبیدنِ در او را به لرزه انداخت. « وقتش رسیده؟ باید داخل شوم؟ اگر نتوانم چه؟». داشت ناخنهایش را میجوید که صدایش زدند، نوبت
درد تمام وجودم را فرا گرفته بود، ماهیچه به ماهیچه و استخوان به استخوان، ناخنهایم کج میشد، دستهایم و پاهایم بر خلاف جهت خود میپیچیدند
آسمان آبی بود، یا شاید هم بنفش. نور خورشید از لابهلای شاخ و برگهای درخت بید میتابید و تلاش میکرد به زور چشمهای پسرک را
– حسنی، چته، کشتیهات غرق شده؟ صدای فریبا همکلاسی پارسالش بود که امسال کلاسشان یکی نیست. کنج راهرو غمگین ایستاده و به بحث دیروز با
اگر اتفاقی برایم بیفتد، هیچکس نخواهد فهمید. حتی جنازهام را پیدا نخواهند کرد. باید تا انتهای مسیر، شقورق مینشستم. پلکهایم سنگینی میکرد، بوی تند سیگار
اگر یک ساعت زودتر از اداره بیرون زده بودم، شاید هیچکدام اتفاق نمیافتاد. نه آن دختر را دیده بودم، نه آن لبخند را و نه
«يعنى من دوباره دارم تورو از دست میدم؟ بعد از اون چهارتا، اين چه حرفيه كه میزنى آسيه؟» آسيه انتظار پاسخ ديكَرى از آقاجان نداشت
علاجم رفتن بود. سعی میکردم هرآنچه از سر گذرانده بودم را مرور کنم. هرگز نمیتوانستم فراموش کنم. نباید فراموش میکردم که این حضور تا چه
تخمش نبود. – ساک ۱۰۰، بریم؟ ساک مجلسی چی؟ ۲۰۰ه. بریم؟ خونهم دور نیست. – هههه، پدر سوخته کارت به کجاها کشیده؟ مورمورهای افتاد به