برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزهی هذیاننویسی این مطلب را بخانید.
نوشتهی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.
برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزهی هذیاننویسی این مطلب را بخانید.
نوشتهی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.
61 پاسخ
میانِ دو درخت چشم کاشتم و خیارها در پرتوی نور تخت شدند. من به خوردنِ چشمها عادت داشتم. حالا که چشمها همه شور شدهاند، مرض قند گرفتهام. بز آواز میخواند و خروسِ همسایه شیرش را به مردم میفروخت. فرو کن قالب پنیرت را در چشمِ درخت. فری به دستهایم میدهم تا ناخنهایم فرفری شود. از استخوانم شعر میجوشد. به که باید گفت دمپاییها وسطِ باغچه گل میدهند. از دفترم هراس پیرزنی بیرون میآید و خطهای شعر پیر شدهاند. خبر داری هوا را پفکی کردهام تا سیبی زمین را گاز بزند. من روی پنجهٔ پا پنجره فوت میکنم. فولادی از نرمک گوشم میسازم. خون را به سیل راه میافتد و این طوفان تا آخرش پس نمیرود.
هذیان گویی ( ۲)
اسلحه در دست مردان فضایی آواز عشق سر میداد.. بمبها را سر سفره آوردند تا همه از طعم آن مستفیض شوند. شهر پر بود از گربههایی که از موشها میترسیدند و از دیدن موشهای به اندازه خودشان تعجب کردند و با آنها طرح دوستی ریختند. وقتی موشها فهمیدند زیر بار این دوستی نرفتند. مردم به موشهای شهر غذا دادند تا جمعیت آنها شهر را پر کرد. موشهای دیگر در جوی آبهای و فاضلاب ها اسیر نبودند. مردم ندیدندکه
مردی در قبر زنده شد. عدهای او را دنبال کردن که دوباره اورا به مرگ دعوت کنند. چون مرگ اولِ زندگی آن مردنبود. و باید کنار خانوادهاش در انطرف دنیا می رفت.
گس است نقاب کشدار لایهبردارت. صبر کن ثانیهها را. شرشر شکر. هربار تف کردندی زیر خار خرما. نمیخاستم خارت را بخورم تا خیال خیارانت را خارخار بخارانی. لب به لب میکشانیدم به هوسهای دنده سنگین. عرعر کلاغ کوفتگی توتفرنگی را هجی شد. چرا تنورهایت را به گردن حوله پسرفت؟ عجیبتر اینکه فسفسکنان شیپور میکاشتی در باغچهی حوصلهها. پرپر بوزینه بودم کامکام لجن. لجنهای ورقورق شماطهدار. مرا به دار اضافات پرچین نکنید که خستهی بارانم. شاکیام از شاخههای داندول نشده که مرگ را پارتی کرده بودید. در آن غروب غمانگیز عبدالقادرهایت بنفشه بنفشه طعم سانفرانسیسکو میخاراند در نگاهم. بلند نشو بهار کجپرم. فرسنگها دیوانهام در موکتهای یخدار زعفرانی گوزت. بیا مرا غواص شبنمهای تشکیلاتت بچسبان. تشکیلات خودگردان برگهای الیگارش چیلردار کروز طور کفمال اتاق بقلی. قلی و بقل قلقل هورا میکشند در نبودت داشاخترشی. بیا و از خطای دکارت شورتی فراهم کن برای شوهرعمهی الاکلنگی شمعافروز فتیشآبادی. هرهر وزغ میپاشیدندی. کوه شعر سکانس قلنج مورچه شتک میکرد. توپ کبود قارچ ساعت را دکمهدکمه رنگی کرد. های لاابالیترین آروغ کهربایی به کجا چنین خرامان؟ بیستون لپتاپ مگسک آنتیویروست اداره میشد. قرت قرت چلاق. گسگس گیسو.
توت فرنگی نشست روی تلویزیون. مرد سیبیلوی داخل سریال به علامت پیروزی عطر زد. قاشق داخل لیوان بهار نارنج کیف مدرسه را وارد داستانش کرد و همه قرارشمال را گذاشتند صبح، حلوای ختم خانه کناری. یک ربع به نه خجالت کشید و نه و نیم را نبخشید باز هم. پنجره بالاخره به رمان چاپ سوم نویسنده سرخوش خارجی عشقش را اعتراف کرد و او را پرت کرد توی ظرف بستنی. شیشهی لاک رفت کلاس رقص را بیندازد پشت درخت گردوی پارسالِ همین سال روبروی پشت شیشه. قایق آبی سرماخوردگی را با نان سنگک دورش داخل شلوار کامیون جاده لندن_تهران گذاشت. میمون گفت لی لی لی لی لی و همه خوشبوها پریدند تا سقف کارگاه خندهدوزی همین تَه. بلوز خال خالی شب را خالی کرد و با لیموازدواج کرد و دارچین داخل قیمه چندشب پیش فرزندشان شد.
توت فرنگی نشست روی تلویزیون. مرد سیبیلوی داخل سریال به علامت پیروزی عطر زد. قاشق داخل لیوان بهار نارنج کیف مدرسه را وارد داستانش کرد و همه قرار شمال را گذاشتند صبح، حلوای ختم خانه کناری. یک ربع به نُه خجالت کشید و نه و نیم را نبخشید باز هم. پنجره بالاخره به رمان چاپ سوم نویسنده سرخوش خارجی عشقش را اعتراف کرد و او را پرت کرد توی ظرف بستنی. شیشه ی لاک رفت کلاس رقص را بیندازد پشت درخت گردوی پارسالِ همین سالِ روبروی پشت شیشه. قایق آبی سرماخوردگی را با نان سنگکِ دورش توی شلوار کامیون جاده لندن_تهران گذاشت. میمون گفت لی لی لی لی لی و همه خوشبوها پریدند تا سقف کارگاه خندهدوزیِ همین ته. بلوز خال خالی شب را خالی کرد و با لیمو ازدواج کرد و دارچین داخل قیمه چندشب پیش فرزندشان شد.
«آخ بمیرم برات»
این اخرین جمله وی بود
پس از اینکه دروازها را از جا کندیم و وارد شهر شدیم چشم چنگیز به پسر قصاب افتاد و چنگیز رهسپار عشق شد و من نیز بی چنگیز شدم و در شهر به دنبال چنگیزی برای خود شدم. هر چه گشتم چو چنگیزی نیافتم و بعد از ماها گشتن خسته شدم و در کنجی زانوی غم بغل کردم و در این حین مادر چنگیز را دیدم که در کوچه راه میرود و به ایتام دلداری میدهد و من را که غم دیده دید علت را از من پرسید و وقتی علت غمم را فهمید گفت«آخ بمیرم برات» خودم چنگیزت میشم و شد.
دم مرامش گرم
آن وقتها همهچیز فرق داشت، دستانت با نوشتههای مزخرفم قهر نبودند و بوی گند سیگارت با صورتم دوست. الان توی این جاده تنهایی لیلی کنان گاز میدهم تا برسم به آن ماهی که نارنجی بود با بغض بنفش. شهر از بالا مثل موز لگد شده، له شده است و پر از سطلهای زبالهای هست که تو را از یکی از آنها برای خودم آبی کردم. شهر تمساح است و خیابانهایی که رفتیم قورباغه.
تو رومئو بودی و من ژولیت وقتی که در سایبان جنگل آرمیده بودیم،فضای شب پر از کرمهای شب تاب نورانی و براق…
در دامنهی کوه برای من گل معطر چیدی و به دستانم دادی و عطر خوشایند آن را بوییدم.
انگشتانم به فاش شدن کلماتی که از ذهنم رها میشوند عادت دارند.
کیف خودکارهای خودکاوی هایم مانند کارآگاهانی سمج هر جا می روم به دنبالم میآیند، انگشتانم مست و لاابالی بین کاغذها با جوهر خودکار در حال لاس زدن هستند، چه همهمه ای بگوش میرسد ناگهان انگشتانم به رازی که از ذهنم فاش شده است حمله میکنن و اولین صفحه دفتر رازها پاره میشود.
میزناهار خوری خوابید تا صندلیهایش را گاز بگیرد. و میمونی از لای درز دیوار خندید. جیع اشپز بلند شد که شکر آش را پر کرده بود. روی زبانش نمک میجوشید و تفش خاکستریهای سقف را میشست.
مهمان روی پله سرازیر شد تا پشتبام را در جیبهایش قایم کند که مورچهها پلهها را دزدیدند. اسفالت خیابان روی پشتبام شاشید و تراکتور از آسمان قی پاشید. مادربزرگ میلبافتنیاش را از زیر مورچهها بیرون کشید و مورچهها را با کاموا تاب داد و دامنش ریشریش از انگشتان دستش بیرون تنید. درختان ان دوروبر انقدر گریه کردند که گلهاشان حیوان شدند و صدای گریه را خوردند. بچهها از تشنگی از شکمهاشان لیوان را سرکشیدند و کلاغ درون لیوان تخم گذاشت و پرهایش روی تن بچهها چسبیده به درختان نگاه میکرد.
شب هنگام بند کفش های آسمان را بستم و تکه ای از کیک در دهانش گذاشتم . در ماه تولد گرفتم و با ستاره ها لی لی بازی کردم . تکه ای از ابر را در دستم گرفتم و بر بالای درخت صنوبر فشار دادم . ابر دردش گرفت و شروع به گریه کرد . باد شماتتم کرد و سیلی محکمی به صورتم زد . درخت صنوبر خوشحال شد و شروع به پایکوبی کرد . ماهی درون حوض خنده اش گرفت و بر بالای برجی شروع به آواز خواندن کرد . با واژه های دفترم به پیک نیک رفتم و برایشان لباسی خریدم . آینه اتاقم شانه ام را می دزد و من به او می گویم به عنکبوت ها می گویم تا اذیتت کنند. مداد رنگی هایم با من آشتی کرده اند . دلهره هایم را در لیوانی ریختم و نوشیدم .عقربه های ساعت سر به سرم میگذارند و زمان را به من پس نمی دهند .
همه گلبرگهایش داغ داغ بودند. گل دلواپس ریشه اش بود. گلدان تشخیصش آنفلونزا بود. اما خوشبختانه به ریشه نرسیده بود. چند آمپول لازم بود تا تب گلبرگها پایین بیاید اما گل از آمپول میترسید. از بچگی این ترس را داشت از بس دیده بود مادر مریضش را با این آمپول راهی تیمارستان کردند. خاک را مقصر میدانست. چون زیراب مادرش را پیش نور میزد و نور خبیثانه با همه آنها آبگوشت بار گذاشت.
هذیان دوم
هذیاننویسی را کم داشتم، کم داشتم که هذیاننویسی را کم میداشتم.
روزگار به پایم تنگ میآید، پس میزنم هذیانهای خوابآور را. شب را بالا میآورم. ماه میلغزد درون کفشم. تبدارست تن عُقزدهام.
از دقیقه سیزده معلق میشوم در بند لباس صورتی با لکهی بزرگ آفتاب که پیشانی خاک را میخاراند. لباسها لنگ در هوا سرشان درد گرفته و بزها در آشپزخانه سیبیل اسباببازیها را چرب میکنند. از لبهی تخت میچرخم و خط میکشم زیر چنگال را بعد از دشتهای کلزا که آب دماغشان آویزان است و برای دلخوشی جیکجیک کردنش هم شده باید نخی به دندانهای نیش تیزش بکشد وگرنه همهی تابستانها زمستانند. میروم جلوتر در آستانهی جهل و کامیونها سبقت میگیرند از یوزپلنگی که ندیدیمش هیچوقت و باید سوراخ جوراب را گلهای انار زد و با دستهای توتی به لباس سفید و کفشهای مشکی ورنی که مرگ پوشیده و دندان طلا در دوقوزآباد برای دلمههای مگسمرده و کثیفی یک خانه.
دلبرکم شیرین عسلم رویا را برد. تو را چه صنم که گربه دهلیزش را باخت و به بیراهه سپرده. اینستا به ریش تلگرام آویزان رفته. خط سبز موازی با مداد بیعمل پریده وسط خط قرمز مداد پُرتاب و با هم شیرجه تو اقیانوس صفحه بُریدن. استکانِ در قاشق هویج خوری پتوی پلنگی را کشتند. صورتم مثل باخسان ممان گندی دارم نمی شینه توی لونه. عزیزجون بوخدا خیلی گنجشکی. اشی و مشی اِمشی و پیفی. پی پی و میز کنفرانس باهم آرواره شدند و جویدن صندل های حمام را. بالا خوردین گُه بود پایین خوردن کنترل بود.
عشقهای وارونه از پلههای بخارپز بالا کشیده شدند برای قهوههایی که هنوز به دیوار سلام نکرده بودند و آن بلبل خرمای کراواتیه بیدوچرخه را در جیبهای نمکشیدهی یکشنبه آویزان کرده بودند تا پنجرههای بیعینک بتوانند انبههای فلسفی را قورت بدهند.
درختهای توت با زانوهای مربایی روی آسفالت تبدار پارس میکردند و قاشقهای بیدندان از ترس هندوانههای خون زرد، داخل گلدانهای سوتزن خابیده بودند.
کسی از پشت یخچالهای بیلاکپشت عبور نکرده بود جز آن پیرمرد چراغقوهای که هر شب برای اتوبوسهای آبکششده دعاهای شلغممانند میپخت در پارک رو به روی عموحسین میسکسید.
ما را از جورابهای بیپنجره ترسانده بودند همانها که نصف شب روی سقف ماستبندیشدهی جهان برای گوجهفرنگیهای عصبانی آواز میدویدند و ناگهان با صدای خمیازههای طوسی داخل جیب کبوترهای نویسنده خاموش شدند.
گردن در گریبان نهادن و شیرجه به باختر کرانههای پهنه. ماهیهای به زدودن خودشان متفکر در خاک با لجنزاری در کفتار آبهای آزاد گسسته بر عصیان گریستن. ماسهاندود زیبایی را به خارک نیفتاد.شغالهایی که به شکار تمساح شمع میشوند شیار ناشیواری هایش را به شکم آن شناگر میشوید.
هواپیما شنا کرد، خندید، سینهخیز رفت تا به کشتی رسید و با آن ازدواج کرد. محمدعلی کلی در مراسم عروسی، فوتبال گلدوزی میکرد. آنسوتر، دایناسور بندریکنان، دندهکباب در دهان داشت و با طعمِ گندِ مورچهی مرده میرقصید.
معلم خندید، زمین خورد و خرش را به جای نعل، ستاره کوبید. کودکی از پلِ هوایی چیپس میخورد؛ ناگهان بستهی چیپس باز شد و تبدیل به کبوترهای کوچکِ شدند و به سمتِ آسمانِ زخمی خزیدند. مگس، که انگار از پنجره بیرون انداخته شده بود، با چشمانی که شبیه گودالهای خالی بودند، مرا فحش میکشید.
فکر میکنم انسانها زامبی میشوند و خودخوری میکنند. چهرههایشان تبدیل به آینه میشود که فقط تو را نشان میدهد، نه خودش را. هوا بوی گندِ مورچهی مردهای را میدهد که انگار در بوقِ زمان گم شده و نتوانسته خاکسپاری شود؛ بویی که از درونِ ساعتهای دیواری میآید.
تسبیح را میپارم و مینویسم روی دیوارهای خشیده که نگاهش را دزدیده روی دیواری که مال من نیست و هست و نیست را میشورد و میپوشد سایهاش با سیاهی خوابهای خمیده که نبود که نیستم از اهالی آن دیاری که میریزند به کابوس روزهای ترکیده. ترکیده نگاهت در بطری آبی که مینوشم و میاندازم سر را به بالین چراغ مطالعهای که مینالد و فریادم را میسپارم به پنجرهای لانه کرده در اتاقی که باد میبرد او را به بیکران.
میبوسم صدای کبوترانی را که کاغذها را میسرایند و میرانند سازی را که با خورشید مرد.مادر میقراند و میغراند در سیبیلهای بهجامانده در آینهی فرداها. که فردا باشگاهی بود در خیابان سکوت. لباسهایم را میخوابم و میخارانم روی تخته وایتبردی با ده کلمه از محبوبهای باقیمانده از دیروز. ساعتم را سوزن گرفتهام و میخندانم به تمامی آهنرباهای غمیده.
مردهها از گاوها میپرند. سگ توی کیفم واقواق میپوسد. انگشتر آونگوار میرقصد و انگشتمیکند در دهان خرس. تانگوی راهراههای روتختی خرسها را عاشق فرار میکند. صلصل به بهار غذای مانده از زمستان میدهد. توتفرنگیها را در سبد شب به ماه میآویزم تا کولیان شمال را در موبایل زندانی کنم. نباتسیاه چای را غرقهغرقه سر میکشد.
به کاوشگران شمال دستور آتشبس میدهم. کتابها را در سوزن رج به رج میبافم. به موی دفترها گلسرهای خیس میزنم. خودکارم را تا مرکب و محبر رودکی و منوچهری سرمیدوانم.
قاشق را میبافم، آینه از خواب میجوشد. بیدار که میپرم، فرش از کلاه گل میچیند. دیوار به لیوان پرنده یاد میدهد و چمدان از نخود فرنگی تاب میگیرد.
گلدان با شانهی ساعت نجوا میکند. چراغ کفش را قورت داده، پله از یخچال چتر قرض میگیرد.
کتاب از جارو لالایی میشنود. خط کش سقف را شانه میزند. مداد از عصا میپرسد: عصر کجا برویم؟
عصا میگوید: «باغ فردوس»
صندلی روی میز تار میزند. میز از شاخه پر را میبافد. بالش کتاب را خوابانده و با کتاب دنبال کلمه میدود. کلمه رگ میزند. رگ شعر میشود.
آینه از درخت پرسید: کجا پنهانم؟
درخت گفت: خودت را بشوی، نشانت میدهم.
آینه گفت: من از باران ترسیدم.
درخت گفت: پس از خودت بترس، نه از من.
من بالش را در آینه دیدم. آینه حرف میزد. بالش اما زبان ندارد.
به بال بمال خاطر تاخوردهی بیگاهت را که من از پنجرهی منقار شبکور به هزارتوی خواب دورم و از هلاک به تو رفیقتر. چشمکاش فهمید کمخوابی ستارهام از سیریناپذیری انتظار و پیالهی لبالب گوشت از خیس زیتون و دستی کشاند و نوازشیاش به سرقت ربود. تبریز راه دورتر از ماه میرانند و تا یادت از تو بیاید به او خواهی نگاه خوش کشیدن بر لب کاغذکی. همینان خراباناند دمبهدم که راستگویند و رازگو مرگ است و سم است و تلاشی تا همی ظرفی کفیده بزنم ملامینْ بیرگ فردای خیالاتم و جدا بیفتد از نیمهارتباطهای چرب بیکلامی روز که لایه لایه شترانه انباری میکنیام و این وقت است که بختک کودکیام یادم بیایش روی کاغذ و خوابم ببرش انگار. بعد با سرانگشتهای خطخطی میلی بیغریزه به سرم بتازد و خون از پمپاژهی سرمان جملهجمله هر چه به پای کلمه بوس رسد نیکوست و از هرگز نمیداستن تبسم بودماش به مشکوک سفید.
مردک پفیوز مسافر آمد در پیام شلوارکهای اسنوپی دو. در میان این کشوها به لودگی که کودنش. بنویس درختی که است که در دل من نافه کردی است. ای مردم پفیوز به دادم برسان کفشهای الاکلنگی که کد خدا میداد از برش چه نانی در دست. میتوانی بکاری خمودت در خود که تصور باله را میدارند بوی. هر کدام که بگوید عجیبتر از پی زردی کاغذم. تاندون مدادم بود در واپسین چشمان آبی که خود را نوشیدند از برای خوابیدن داستانی خیالی. و وزغها را باید معدهها را پر از سموم هیتلری. چرچیل خابید ارسطو شیوایی را در گوشی. هذیان بیا در چشمان ما خانهای خود را کبوتری کن و بخاران خود را به آلت هر متجاوز فیلی که میخاهد. پرخوری بیواهمه باید شلواری را بر والها سواری گرفت و گفت پیکو پیکو. پس از چهل و اندی سال جهان همه جدیدتر از خود شما را میقورباغند. و چهاند کجا و آمد این فعل. به گورکنهای لبانم خوشحال مینامند خود را الاغ آنتالیایی.
نوشته هایم را بالا آورده ام و کتاب ها را هضم کرده ام. کتابها دیگر روی قفسه نیستند در شکمِ من هستند. هضم میشوند، تبدیل میشوند به هذیان و جانم را بالا می آورند.
از اتاق رنگِ شورِ پفک استشمام میشود. لولای در ناله میزند. صفحه لپ تاپ از هُرمِ رنگِ پفک میگریَد و میسوزد. خستگیاش چسبناک و فراگیر است مثل مرداب و من را به داخل خودش میکشاند. تب داریم، از شدت هرمِ فضا ملتهبایم. تب داریم و هذیان ها چیزی جز “ژاژ خاییدن” نیست. سایه در اتاق جولان میدهد و من در شیشه ی شکسته ی جیوه اندود هذیان میشوم.
هندلزد.بلندگو را خورد. کتش که آبی بود ازدواج کرد. کرد تو شکمش. چاقو صورتی خشن نبود. خشخش این رادیو. حفهشو! مظلوم بودم که قرمزم کرر. ادبیات را دوست دارم. حدس میزنم شکست توی سرم، لپتاپم را.. آینده کدِرکدِر است. راه شما نه! این کلاهپشمی. وقتی که ساندویچ میخورد. چندسالش بود وقتی فهمید نمیتواند حرف بزند. بله. ناراضی بودم. که نوشتن پشت لبم سبز شد. سرم کش آمد. من راضی نمیشوم. این گیاه چندسال بود نوشت «ادبیات دارو است» روزهم فرو میکند سیاست را به ما. دوست دارم حرف بزند. برای من اما خفهشوید لطفا! اما بستنی سنتی آب میشود. من بستنی دوست دارم اگر بشود بیا آب شود. دروغ نگفتم. آدمها آدمند. بلندگو خوردم: همیدیگر نخورید لطفا! اینجا جنگل نست. من بلندگو خوردم ادبیات دارو است.
صفحهها را طی میکنم
و تی را روی زمین میکشم
آشنایی مرا میبوید
و غریبهای مرا میبوسد
تکان میخورم
و بعد سایهام را میشکنم
تلاشم میسوزد،
خانه در ابرها گم میشود
من کنار خیابان ماندهام.
باران رویِ آسمان میریزد
دستهایم خشک رویِ زمین میمانند
حافظه فراموشم شده.
در فراموشی لمیدهام.
کوه لمیده است بر سایهی درخت
و درخت استوار کوه را نگاه میکند.
سنگها دعوا میکنند،
دستهایم راه زیادی رفتهاند
آنها را میان سنگها میگذارم
شاید بعدن با آنها کاری داشته باشم.
از آسمان کره بادام زمینی ذهنم تا زیر دمپایی پلاستیکی تو کجراهی است مشبک. دوست دارم مانند توپ چند هزار ضلعی ببافم چمنهای علفزار باورهایم را.
آخرین بار از کجا به درون آشفتگی کمد رختخوابهای جهیزیه ی مستوره خاتون پریدی؟ در این روزگار چموشیمزاج اندکی پارگی عضلات آدامسی ذهنم را میجورم. شاید زهرماری بکارم تا وسمه کند دریدگی شکم سر بستهی مرا.
دوچرخهسواری میکنم کمی پایینتر از ابرها. مسیرم را از گذر آدمها مییابم. از پارکها. از روسناها. سگهایی پشمالو کنار من بادبادک هوا کردهاند و کودکان روی آنها نشسته و بستنی لیس میزنند. پایم میخارد و داد میزنم. مردی دستش را دراز میکند و پایم را میخاراند و من رکاب میزنم و تیرهای چراغبرق سیمهایشان را تاب میدهند و چرخهای دوچرخه شمع، گل، پروانه یادشان میدهند و من نزدیک است بیفتم. گنجشکی دهانش را باز میکند تا ببلعدم. دوچرخه میرسد و من را میقاپتد. بستنی بچهها آب میشود . چکه میکنند و زنجیرهای دوچرخه میچسبند و من یکی از ابرها را میچلانم روی چکهها. پاک میشوند و راه میافتم باز با دوچرخهام. کلاغ از جیرجیر من میترسد و پرهای سیاهش سبز میشود و صدای باد در میآورد و دوچرخه میخندد و باز من نزدیک است بیفتم و کلاغِ سبز، میوه میدهد و من دندانم از میوهای که او داد درد میگیرد و استفراغ میکنم. دوچرخه جیغ میکشد و من باز رکاب میزنم. استفراغ من همهی آسمان را پر میکند و من هیچ نمیبینم. سگهای بادبادک به دست، استفراغها را پاک میکنند و مادرم به استینهای پارهام دستانم را میدوزد. و من میگویم برمیگردم و همچنان میروم با رکابی که نمیزنم. و پاهایم در هوا خسته میشوند و سگها میدوند و بچهها زبانهای لیسشان از بستنی خشک میشود.
در پس و پیش صداهایی که میآید، با انبوه شلوارهایی که نوشیدهام، قدم میزنم. آنقدر در خیالم تاب میخورم که محو میشوم. از ساعت بالا نرفتهام، خوابش میگیرد. عطسه نمیکنم، تب کن. امتحانات دبیرستان در من رشد میکنند و من یادم میرود که بدجوری بزرگم. شبیه کروکودیل پر از احساس عطوفت خفتهام. اینقدر پرسه میزنم تا بیدارم کنی. کیف دستیام بدجوری چشمک میزند. حوصلهام سُر می خورَد. لبخندت را قورت بده.
آب ترکیب شده با پنبهی لب کوه را بستم به جریان چشم ها. گفت دنباله روی پاییز گشتم رسیدم به آفتابهی خانه مادر بزرگ بر سر مطبخ لباس ها شسته بودند در حین سحر پیش از بیداری دمبل زدیم.
دستمال خشک را خالی کردم درون باغچه به بازار رسیده پنجره مهمان قاپیدم تا با خالی کردن آن در شکم گدای چهار راه کناری انرژی بگیرم. کرم های کلوچه خورده لهلهزنان سرخ میشدند گوشی دلتنگ کتک به جهت پیروزی در نبرد ققنوس ها سخت مشغول تمرینات وزنه برداری با رقیب بی عیب فراموش شده با چشمانی پر قوت به بازی راه کشیدند. آمد تا آشپزی کند قابلمه ته دیگ را گاز زنان بر سر زانو کشید. هنذفری های خونین قسم خورده دست در دست دشمنان به تاب بازی مشغول آش خوران خوابیدند تا با برد اسفبار، خیالی راحت در پاکی رنگین مهمانی شده بیازارند پیرمرد بد اخلاق مست کرده در را محکم کوبید تا آخر کاری سخت پرتاب داد به مخلص شدگان قوانین کشوری ببارند چشمان زخم خورده فول شارژ به جهت گمراهی با شکستن دندان عقل شیرجه زد آرزوی محال خواب رفته.
هذیان دوم
پنجره باز است. انگار هوا حوصله ندارد وارد اتاق شود، من هم حوصله ندارم. اما انگشتهایم شاید بیشتر از من میدانند، شاید کلمهها از جایی میآیند که من هنوز نرفتهام، یک لیوان روی میز است و فکر میکنم بعضی آدمها هم مثل لیوان نیمه پُر نیستند، نیمه صدا هستند…
عجیبترین تصویری که الان در ذهن دارم؛ رنگها از پشت پلکهایم تراویدند. نقاشی مغز من، شروع کرد به ذوبندگی.
صدای موج میآمد، نه از دور و نه از دریا، از دل دیوار اتاق شیشهای سی سی یو.
تنش بوی خاک باران خورده میداد، اما زیرش بوی فلز زنگ زده بود. در کف اتاق، همین اتاق، نه اتاق بغلی، مثل گِل تهنشین سیلاب غرقه میشوم.
تلاش کردم فریاد را سر بِنَهَم، اما از دهان نهنگیام حبابهای کوچک نقرهای بیرون میآمد. در هوا میترکیدن و صدای گریهی بچه میدادند. بچهای که خودم بودم.
اینروزها نخلها روی پاها حساساند و میزهایشان پر تفنگهای زرد و سفید است چون ناخنها داخل کشتیها گیر میکنند و ذوزنقه اندیشه تا آخرین ستاره آزادانه سقوط میکند با این حال درد را خوشخیم میپندارند. مگسها با چشمهای قلنبهشان برق میزنند و پاستیل میجوند تا برسد تیغ با کراواتش راهراه از راه نقد کنند عقربهها بوکسورهای لوس را که حالا دیگر وقت بارانی پوشیدن است.
دستمال کاغذی پودر شده روی میز فریاد روزهای رهایی را سرداده و بر بام رویای کاغذی روی پوسته ی لیز والهای توتفرنگی قرص ماه را میجوشاند تا روزهای جوشیده بر سر بالین موشهای نارنجی برقصند و لا و لوهای قندانهای آهکی شپشکهای شیشهای وول میزنند و موزیانه خندهی هارهارشان تن ابرهای چمنی را خدشه دار میکند و روح سوسکی لهیده روی درختهای برهنه تاب میاندازد و هوهو کنان با باد میرود و هارهار خندههای بی صدایش توی عمق تاریک چاه وحشی میسوزد و نگاه ترسیدهی خرزهرههای پوشالی روی موی تن مترسک رعشه میزند و در فکر تفکر قلمدان صابونی روزنههای قهوهای میبارد و نور سرخوشانه نوشابه را میپوشد و گاز را پخش میکند توی دل کرمهای دیواری و دیدارهای سمی را فرو میدهند و دیوانه وار جیغهای صورتی آبدار میکشند و خونهای گوششان را درون دماغشان فرو میبرند تا بوی زهم تخم گندیدهی موسی تقی روی جا کفشی را نشنوند و قهقهه زنان به چنگال بنفش خاطرهها میچسبند و شرشر آب روی پای رودخانه چه احمقانه دل به درخت داده تا شاید پرههای بال مرغهای فراری جنگل خاکستری به سبزترین فنر دفترهای کاهی پیوند بخورد و سرسرههای مواج دریا را سرسختانه به سوی کوچهی فنجانی بکشند.
شرحه شرحه می کُندپرگارِ روزگار زایش ابر خمار را.سوزش وبارش زخم اسیدی می تراود قلم را دیوانه وار.وارونگی حفرهی گِلی چرخ دندهی قایق را می بلعد.علت علو درجات درجا زدن درشکه در خواب چیست؟ چلچله خالی می شود از منحنی دار. دادار آسمان سم مهربانی می پاشد به تقویم بلورین.تبلور تیله های خشم خار وخاشاکی است در چوب های کنهزده.
میخ انبار کوچ سبزینهی پرنده چرخید توی گاو ستارهی باد. من خندید خارش و از راه باز سیب در کاه، کام، رام، رم، سام، شام. باغ پوکید در ترانهی پرواز وانت ویراژ آژیر تَرَک مادر و ترک دیوارِ دیواران در پَرکَنده. پرده پاره پول بوی شمّ قرمز ماه تقتقتتقتق پوز بز پوزینه بوزینه رنگ پِی پستهی شمبلیلهی روغنپاش زرینهی سوپ.
غُریدِمانی ترکیدی خاموش شومینه سبیل کرکسطور. رنگ شکل شامپانزهی هواپیما توی کف در از توی مای من چروکیدمینی. شِپشِپ شِلِپ پِلِپ پوووووز پوووور پووول روووووی رووول تووووق دوووغ پرید توی گلوی بابای پرواز سرگینههای دود. تف خر توی خر گاوی خخخخخخخ. کارد هندوانهی گنده پرید با از تو سقف، شیر باز پوست ترسی تمرین زندهدانی آروغ شکر کوشایی پاسور تکراری توشمانندیم.
بادبانهای کثیف کشتیرا فریاد میزنیم. گیسوی کوهستانِ لعنتی ناخدا را ماچ میکند. اما هنوز به تپش رنگها خمیازه میکشیم. گمان نمیکنم جاروی کیهان لازانیا دوست داشتهباشد چون دفعهی آخر دفتر جورابهای من ساختمانهای بیابان را جوری ساکت لاک میزد که انگار مارهای سماور سیفونِ ماه را نکشیدهاند. خواب های سیمانی هنوز هم دست از پوست کندن پیاز های یتیم برنداشتهاند. این آخرین اخطار است! اگر باجهی اول قوطی کبریت سرفه نکند کارمان ساختهاست. فوران سنبادهها در گوشِ قلهی رودخانه جوک میگویند. ولی راستش را بخواهید چرک های لبخند آن اردک هنوز هم مارا سلاخی میکند. پیالههای رقاص کابینت برای بشکههای نفت لالایی میخوانند. یادش بخیر خوک پاگندهی تو ساعتم را کور کردهبود. آیینهی حمام لارو کرم های خاکی را ناآگاهانه قضاوت کردهبود. پاشنهی درِ کلیسا پختهتر از آن حرفها بود که برایم یک فنجان اتوبوس بریزد. کارخانهی مهتابی های دوزیست از فردا لپ های خرگوشم را پهن خواهندکرد. سالن سینما برای عینکم پارهکیک های روشنفکری شکار میکند. چوبلباسیهای کشمش منجنیقهای خپلی را در آغوش گرفته بودند. در همان زمان جَرگهی پتوهای مخمل در کوزهی وفادار، بیوهشده بودند. قلعهی نانوا از روی لج من ژاکتِ ریشهی کاجِ کوچه را وقیحانه لیس میزد. البته که میخ محبوب ساحل از شیرِ تازهی مورچه خجالت میکشید ولی بازهم خروس خنده رام میکرد.
سرم یک متروکه شده.
نه، یک کوره.
چرخدندههاش جیغ میکشند، فلز گداخته میپاشند.
بوم.
بوم.
بوم.
صدای متهی برقی توی استخوانهایم،
هر ضربه،
یک دهان باز میکند،
صدای موتور،
نه،
صدای رودهی درندهی جهان،
از گوشم میریزد توی مغزم،
قیر داغ.
بچهها
آنها تکثیر میشوند.
مثل کپک روی نان مانده.
هر کدام یک دندانهی ارّه.
«گوشی بده! گوشی بده!»
فریاد نیست،
زخم است.
نقاشی میکشند؟
نه،
خون میکشند روی دیوار.
میشکنند.
میشکنند.
میشکنند.
و هر شکستن،
تکهای از من را میبلعد.
ماشینها ویژویژ
نه،
زنبورهای فلزی غولپیکرند
که در چشمهایم لانه کردهاند.
مغزم را میخورند.
باد؟
کدام باد؟
این پرده،
یک پوست دوم است که میلرزد،
دارد زنده زنده کنده میشود.
میکِشد مرا.
بالا؟
نه،
به سمت سقفی که سوراخ است.
موتور ساکت شد.
نه.
مرد.
جسد موتوری که درونم افتاده.
صدایش را از جای دیگر میشنوم.
شاید از شکم خودم.
«شادم اگر بازی کنم…»
این صدای کیست؟
صدای عروسکی که بندش کشیده شده.
بچهها مرا میشکنند.
اما نه با دست.
با چشمهاشان.
با سکوتشان.
ببری
درونم؟
نه.
این سایهی خودم است که میدود.
میدود از دست صداهایی که نمیگذارند بخوابم.
صداهایی که میخواهند مرا بجوند.
میخواهند مرا،
مثل خودشان،
تکه تکه کنند.
و سرم
همچنان بوم.
بوم.
بوم.
میدان مین.
خودکار سفید در دست سیب زمینی دمبل میکاشت که خواب از چشم خروسماهی خورد. از پشت بام درخت سرو زیر سطل آشغال باران شروع ماسیدن نامهای به سردر چوبی کرد تا دکمه پیراهن گلگلی بشقابها را بکارد. پا برهنه دسته جاروی دره سیاه را بنویسد و جعبه دستمال کاغذی تمام سنجاقهای خرازی پشت گوش روباه پیاده ببارد و روی دیوار جورابها رنگآمیزی ببرد، تا جور کمآبی آسفالت داخل جعبه آرایش مورچه را کتاب ننوشته بنوازد.
در استکان چای نشسته بود، مردی با لباس آبی راه راه و نباید می ایستاد. باید خشم را قورت میداد مثل شربت دیفن هیدرامین و نگاهش را می برد سمت بازار تا برایش کفش بخرد، اما در عوض پایش در جوب پرید و کلاغ ها قاه قاه خندیدند به گور پدرش و به دستهایش فحش ناموس دادند که دیگر بلد نیستند قالی ببافند و قالی پوسید روی دار و دارو کم آمد و ماده حاجب پیدا نشد و جیوه ریخت روی تکپوش طلای بیست گرمی و اسکناسها جوجه تیغی شدند و خار شدند و چشمهای بره آهویی خرمایشان کرد.
هذیاننویسی
انجمن مگسها به احترام انگلی یک دقیقه سکوت کردند.
چراغ مطالعه به چرچیل سلام ژاپنی میکند.
کودکی با مدادِ آغشته به اورانیوم غنیشده کرهی زمین را قلقلک داد.
دندانهای انبرقفلی میخارد.
جعبهابزار، اندیشهدرد دارد.
دیشب مگسی توی دهان انبردست، خاب پدرشدن میدید.
مداد و مگس و خمیردندان در جنگی سهبهتن شکم یکدیگر را چنگال کردند.
مگس عاشق خمیردندان شد و سالها با خوبی و خوشی کنار هم مردند.
قمری روی دودکش قهوه دم میکند.
دودکش عزادار فنجان است.
قمری شیرجه زد توی جهنم.
دودکش پدرخاندهی جوجهقمریها شد.
مگس در ازدواج گوز و شقیقه ساقدوش بایرام شد.
فیلی در شب چله، فال حافظ گرفت.
قرعهی فال بهنام قو و بهکام قورباغه شد.
سرزمین هذیان
قارچها در صندوقچه مادربزرگ پنهان شده بودند. هیولای کوه در قالی سلیمان بخاب، دره شده بود. کمدها در کف اتاق قدم میزدند. ماهی آبخوره در سینهی زن همسایه بالبال میزد. حاکمان شهر به بمبوارههای آسمان، آب میدهند تا پیدر پی شکوفهخار زنند.
اتوبوس نارنجیتر از غروبهای ساحلی که نامش از خاطرهها دیگر از دل زمین هم نخل نمیکرد برای خاطر هیچ کلاه مُردهای که بیوهزنان آبادان را سیاهی چادر در رقص میگفت شاید برای ندیدههای پاییز میشود عقدی بست از فلان کسک که دخترش را با جهیزیههای باد کرده و حالا چاقاله در بساط لبوفروشها که هیچکدام برای عشقفروشی در این آشفتهترین بازارهای جهانی به کسادی خوردهاند و دریاها غرق در فشار نهنگهای بیدهانی که گیر میافتند در دام عنکبوتترین شاعرانی که نمیدانند از کدام همسایه کلمهها را در ظرفهای نذری نشسته یا نبوسیده یا نرقصیده برگشتند به خانههای متروک در حوالی چنارستانها و دیگر کسی مینها را برای نرقصیدن هیچ مقصدی نداشت که بخواهد ببوسد دختری دور در نزدیکی نهری و ماه که نیامد برون از سپیدترین آسمان بیهویت و بیچنبره دور جسدی بیپیکر و پیکری به خواب رفته.
سبدهای خاطره مملو از سیبهای بیذهنی در دستان پیرمردی نامرئی بهراهمیافتند. گندمزاران آفتاب، فریادمیزنند همهی حواس را. رودها همهمهکنان، صدای دشت را خفهمیکنند. بادها مهاجران گمنام، آهنگهای خفته را میشنوند. خاک حسادت میکند به شوری احساس. انگشترهای سبز کوهستان، زنان تنها را به یاد میآورند. جاده خسته از ردپاهای خیالی زمان. شهر چشمکزن دانایی پذیرای سیاهی است. آرزوهای زندانی در حصار پنجرهها، فرداها را میخوانند. شب گرگها را به میهمانی میخواند. حافظه جاری میشود در درخت. آشوب رنگهای بیرنگی درهممیپیچد. رنگها یکبهیک به خواب میروند. حشرات فضاهای ناپیموده را میبلعند. مداد خواب زمین را میبیند.
در کنار کمد انارها که شاهان میخورند بر آن خرم شاهان که بر سبیل راه میداند که بر دستان مانایی که آنان را به خوش دعوت میخاراند. چه بد و ژولیده که زمینی سیب زمینی در گیتاری آزادانه به سمت مستان میگوید:«چرا بر من میدانی؟»
ای گفتار زبردست که شانه من را بر فرش بیمروت انداختی، دوستان من که بر برزویی مرا به خار پیونداندی ای شأن بیسردی. آشنایان میراندن بر جام آجرنشان هستیبخش. انگاری که نه من کتاب را پاشاندم و نه آن نیهیلیسم با جوانی. هر دانه در این فرش داستانی که ما را با دانه کلمات گسست میدهد با رازی که در خواهان و بدباوران میشاند زر شاهی ماهیان را. میکوشد آن مرد که با چنگ و ماهیچه میجوشاند قله حرفهای سیمان خانهاندیشان. میرباید آن تکه آسفالت خوش وال کیهانی را. ای منقلب، ملکه تو در پاهان زیرزمین کاری دگرمندانه دارد که هرگاه میستاید، میکشاند.
سوسک قدم رنجه کرد وسط ژاژخاییدن شاهزاده خانوم دهن باز قورباغهای مفلوک و مژه افتاده در سرخاب. عزراییل در جالباسی موش دوچشم عصیانگر رقصید. سر از پانشناختم و مورچه را بغل کرده و نکرده، ناز کردم و به پهنای سیارهی وایکینگ های فراری غریدم و شیر شدم و ملیجک شنگول خواجه خوار. دوباره رباعی پوشیدم و داستانکی به تن مالیدم. اتوبوسی خوشمزه خوردم و راه افتادم به دهان نهنگ و پینوکیوی پلنگ. دماغم مچالهی غم شد و روباه مکار مادر سیندرلا. جهان حاملهی افکار بود و جرز دیوار لعنتی حامله. چند قطره باران پختم و به خورد دکمه های معلق پریشان شبتاب مریض و معیوب همسایه دادم و لب آلودهاش تقطیر شد. ناکازاکا را بالا آوردم و روی برف و با برف با نوامبر ماشین قرمز کلاسیک دریایی خوابیدم و مردم. محدود و تقلیل یافته از آزمایش خون انگل در گوشم جادوگری تبتی روبیده بود. خاکروبه مستأصل مرا جورید و کاویدن و مالیدن چشم های خرچنگ کور مرداب منحل شد. کاغذ تندوتند بیرون روی کرد و عریان در توالت فرنگی آسایشگاه هواپیما فین فین کرد.
یاوهها را میتراشم. خندهام میگرید از تنهایی بلبل سر خیابان به کوه گلایه میکنم تا از تابش گردنبند پر از تابوت دیوانهوار تنی بسازد پر از دودههای بیمقدار کاکتوسی. تالار را پس میزنم از بارانی که میریزد از زمین بر دل کویرهای پردریای لخت. شکر میزنم بر دایرههای رقصیده روی پیراهن گلگلی مادربزرگ. کلبهی جنگل را میخواباند توی گوشم و میترسد از زرق و برق قطرهچکانی درد مچ دست. آرزوی پیلهوار لای گوشهای کرم ابریشم میغلتد و پنبهای پر از گلابی سرش را زیر دندانم میگذارد.
کش موی آدمخوار را اعدام کردند. همهی موها اشکشان سرازیر شد و لباس مشکی پوشیدند. بالشتک هم سوگوار شد. سوپ کلم را بهش خوراندن. مدتی است بهانه گیر شده و دائم به پتو گیر میدهد که پشتش را بخاراند. یخهای شسته شده از قوری پیاده شدند و مغز کپک زده قوری ترمز برید و به دره سقوط کرد.
عنکوبها شکلاتها را نیمهجویده به سمت کشاورز پرت میکنند و تبری را میپرستند. زندگی میپرد هوا و دلم تاب میخورد. افکارِ به صف کشیده در سرم سرسرهسواری میکنند و مورچهها به پرتشدن افکار آبی میخندند. خورشید زمین را بغل میکند و گریه مورچهها دادی از سر باز میدارد و سربازی مورچهها را در زمین میکارد و کشاورزی خورشید را میدزدد. ساکت! ساکت! ساکت! زمین بدون خورشید بدخلق است. زندگی سراسر از گریه رانندگی میکند و نور از روی ابری لیز میخورد.
درخت کاج شمعی و عطر و خودکار در کنار ذهنم ایستاده است و من نگاهشان میریزم و از دور مینگرم و میشود آنچه در دوستی نباید باشد که بیاید و ببرد و بینگیزد و دوستها خواهم خورد و گلدان را در آینه سنجیدم و شکتیم و خواندم و خندیدند و سیاهیها را به آبی تبدیل کردیم و عطر گوچی در ذهن شمیمید و بیرون ابر بود و هوا در خود پیچیده بودم و نمیدانست که باید کجا شاخ کشیدم و از شانه خندیدیم.
فراموش میزندم به گهوارهی ساعت سقفی که لیلیکنان از جا برمیخیزد و میخزد سراغ حال کثافت امروزم. احساس نمیانگیزم در لب و پوچ از صورت بیحس میشوم که دور است. سروها چالههای خیارند در ظرفهای کالباسیِ آبلهمرغانزدهی چرخان. میریزم توی گودی زورخانهی چانههای گوزن. از بخت بد میشوم، با رخت سرد میوزم به دریاچهی قرقره و ماسورهی ملات سیمانی که ساختمان میترکاند استخان بیبندوبارش را روی ترک کف قالی بالایی. تو دوشانده میشوی از گفتگوهای آبدار آبی؟ من قرمز میگریم از دورهای سرد و سرخابی. هراسان میمکند تخمههای پردهی عق. بالهای بیخانمان کیفهای بیشرم ساحلی میدوند از کرمهای کافورزدهی قابلمهی زندایی.
احمد شاه را از نقارههای منقار یک دایناسور پشمالو تف کردم تا میان شکمبهی رگ زدهی عنکبوتی که بیسکویت حامله بود بوسهی هزار افسانه را بجوم و هی هی کنم از دل همهی ماشینها لباسهایی را که توی آجرهای خیابان آن ستارهی تک چشم شاخ ملخ را مینوازد و خاموش کنم همهی دیکشنری های آن غلامخوردهی بی سال را که از نانوایی محل فردوس بچه رابه دوزخهای چاه سفید پیوند زد و من هی هی هی هی چهارپایه را نقش میرگم در ستون آن اساطیر بی پدرزاده که قورباغههایش گربهها را خطاطی جار میزند. و آفتابههای خورشیدها را از کوس فرنگستان شاه عباس اصطبلبان در گیوههای یک گوساله بند میزنم.
چای روی کیک ریخت و کیکچای شد، به چنگال نیامد. قاشق آورد و مانند شیرفاسد و دلمهبسته یک قاشق برداشت، گردوماهیها در نهر خاکینش شنا میکردند. نوشید یا خورد، نوشخورد. طعم نشخواری به دهانش آمد، صفرا لای دندانهایش گیر کرد، نخدندانی را قلاب انداخت، صفراماهی از لای دندانِ بیخبرپوسیدهای بالا آمد، قلاب را رها کرد و به جستو جوی کرم دندان و یا رودهکرم، در حوض زبان افتاد. خط زبانش از خط آلتش پهنتر، به ماهی فضایی میداد که با پیچ و تاب شنا کند. قاشق دوم ابر و بادی از ترکیبات نامعلوم، این دیگر نوشیدنی بود، مالیدنی نبود. مالیدنی غلظت میخواهد، حجمی که جایی از بدن حسش کند، نه محلولی که پدرمادرش ناشناس است. اوقش آمد، اوقش را فروخورد، مثل بغضی که فروخورده نمیشود، جایی در مجرای حنجره گیر میکند و تارهای صوتی را به شکنجه میکِشد، مانند ناخنهایش، موهایش، نه کندن پوستش. همان اوق بهتر است، آنهم زمانی که بُغض فرو نمیرود، اوق قلهگریز به بالا میشتابد که بیرون جهد. قورتش میدهد. همه را یکجا. لولهی رودهها خاخار میکنند و دیگر دستشویی را نتوانست فرو خورد. تمام ماهیها به فاضلاب رفتند و گرداب حاصل از سیفون به دادشان رسید.
در این بزم در زیر نگاه تو شکوفه میریزد از گوشم و سیب در درخت بر پَس گردنم میزند. و من هُل میخورم در چاه نوک گنجشک. گنجشک مرا میگنجاند در جیغ های ساندویچ صبحانهاش. من میلیزم از پنجره که میافروزد برگ آبی لمیده بر خودش را تا آبش بزند کاغذهای کاهی لیوان قهوه مرا. و کاپوچینو بریزم به سر تا پایم و مست شوم از های و هوی نعلبکی چینی سرخ قرمزی. دود سیگار به خواب میبرد موهای فرموج بیرویای آیندهام را. و ماه ریشخند میزند و تف میاندازد به بند کفشم که توتفرنگی به بار میآورد و گریه میکند به حالش که نه در فرنگ است نه در توت. زمین کلاه چوپانی به سر میگذارد و مشت میزند بر چانه لیوان هواپیمای گیجم. پرت میشوم به عقب و شال میپیچم به دور گل شب تاب تا بتابد بر خودش. کرم خاکی میخندد و خاک میریزد در حلق عنکبوت تا قرقره کند تمام فلاکت جهان را. شما میکنم در فاضلاب روزها و نفس میگیرم از حباب دهان تیغماهی. شیشه عینکم میشکند در سماور چایی. چایی میچاید از سرما. پتو پیچش میکند به دور بخارش. لی لی کنان گرگم به هوا بازی میکنم. گرگم هوا نمیرود. دم روباه در دهانم میچپاند درختر کوچک خرگوش بی سروته درون کلاه شعبده ساز. توپ و چاقو رقص تانگو میروند. گیج سرشان میریزد در جگر سرخ افکار سگِ قلقلکی.
از دشت رد شده و آهو مقاومت میکند.
باید یک گاز حسابی به گوشت فاسد نشدهاش بزنم وگرن هیچ!
چای با گوشت آهو بخورم و به سطح طنز روزگار بخندم.
تلاش میکنند مرا به خنده بندازنند اما نمیتوانند.
من جدی نیستم، من اصلا کسی نیستم. دیوانه دیوانه دیوانه.
من آهو خوارم.
اگر زیاد بگردم روباه هم میتوانم با دندان های نه چندان تیزم گاز بزنم!
ساندویچ آهو و روباه؟ با سس خیار!
از روی سنگی پرت میشوم پایین. چرخ زده و چرخ شده.
دریا مرا صدا میزند اما چمن نمیگذارد غرق شوم.
قل میخورم و قل میخورم
دستم را به حدی دراز ک
میکنم بشود جزیره گمشدهی اتلانتیس را بلند کنم.
پری های دریایی دورم بچرخند و بگردند و تشویقم کنند. آنها طناز هستند و شاید سطح طنزمان به هم خورد!
حشراتی که لا به لای چمن ها زندگی میکنند وارد دامنم میشوند و باعث خارش.
دستم را به پشت میبرم تا بکشمش پایین.
یعنی در اتلانتیس هم آهویی برای خوردن هست؟
هذیانْ دوّم
شقایق ای گلِ همیشه قاتل میکوبی خیال را روی نقشهایِ بُته جقهی ترمه تا کج شود راست و راست بپیچد در یاوه گویی های شاعر مُرده بر بستر نَجوا تا باور کند که تو سیاه را میخوری و سرخ را میکِشی. میکِشی افیونِ گلِگاوزبان را با زبان بر روی شیحهی اسبِ تازی تا بکوبد شیخ را و گوشتِ کوبیده شود در تاریکیِ روزِ آخر. نفس از صدا میافتد زمین و گِرد میشود و غَلت میخورد مربعِ مکعب در حجمِ سکوتِ فریاد.
در ته سوراخ بلوک ماده گرگی برگزید بچه زاغی را شمن خود. دور آتش رقصیدن. آبشارها آبشارها، دادند خبر تایتانیک که پی گندالف کرده بود تا بزند عصایی به آب و بترکاند کوه یخ زده مه آلود و بعد برهاند آن مرد پیر که سوراخ جورابش فریاد بحران وجودیاش بود آن هم در این ظهر فرا مدرن پی معنای شعر سعدی، خط زد اخم کرده روز های تقویم گچی که رژیم را رعایت نکرده بود.
راهکار؟ سل ماژور را با نیم کلاچ پرکردن.
ماه خالی بر پیشانی بادام میگذارد که از تشنگی هلاک نشود و بعد استخان پیاز را در صورت برگ تف میکند. در پشتبام انباری، از خجالت ستاره جهالت میدوزد و با آن به پیاز مفلوک معده میخندد. شهرت باد را از مژه میآویزد و دهان شیشه را با آن پاک میکند. شیشه پیازی میشود و بوی پیازش، جنین صاحبخانه را از شکم مادر جدا میکند. شیشه به تفش برمیخورد و بوی پیاز را در صورت صاحبخانه تف میکند. ماه دستی بر گریبان در میکشد و با پیاز معدهاش برای صاحبخانه جنین میسازد.
پای بر چمن پتو و سر میان هوای سنگین دیوار. دل بر پنجره پرندهی و مغز در چهارچوب سر نشسته. امید مانند دکمه ای از جان آویزان مانده از نخی کهنه و پوسیده که بوی سبزگی میدهد. سبز مثل پوست خزهای دیوارِ پشت قفسهی درختی. چوب درختی صیقلی که صدای اشک دلتنگیاش شبها مرا تبدار و غم زده میکند.
خار چوبش تنگ طبیعت هوایی شده. غار اتاقم برایش تنگ و مرده است.
شاید چون برگ مرده و پلاستیکی همه جارا گرفته.
نفس مرده در چهار دیواری بوی نا میدهد و خفه میکند دمی که از عطر خراب گازوئیل میگیرم. زبانم میخراشد کلام را تا ناسزای بیتربیتی بدهد به بوی کثافت و سرسام دار.
آن بطری فولادی به دماسنج شیشه ای متلک می اندازد. لک لک که ترخون میخورد از دور برای چهگوارا که آجر های بنفش را بالا می اندازد، دست تکان میدهد. سمبوسه میرقصد و برای برگ بیدی ماچ شلیک میکند.آخرین لقمهٔ هوا را قورت میدهم. شب دارد با بی آرتی می آید. بروم بیدار شوم.
به چشمت راه میروم و سیگار میخورم. حیوان دوپای در کنارم شیک میزند و من شیک میخورم. گربه در کنارم فحش میدهد و من او را مینویسم روی کاغذ دفترچه عموپورنگ، همینطور قدم برمیدارم و کتاب میخوانم و با گربه ها چای مینوشم. قهوه میخواهند. به من چه ربطی دارد؟ بروند قرمه سبزی بخورند. مگر کلفت خریده اند؟ پدرسوخته، بوی سوختن میدهد. کلانتری آتش را خاموش میکند. و آمبولانس مجرم را دستگیر. چه میگویم؟ هذیان؟ سوسک به من زنگ میزند. برمیدارمش، سوسک فاضلاب میرود با باد، همراهی کند، خود باد میشود. از معده خود برون میآید. به سمت حال میروم. روی تلویزیون، میایستم و رادیو میبینم. گرانی دلار، کمبود نمک در چوسان قدیم.. و من میخندم. گربه در حیاط فریاد میزند، گنجشک فحش میدهد، مورچه بر مبلمان عسل میسازد و گل های نرگس آفتابگردون میشوند! به روی ابر میپرم. سوار ماشین میشوم. به اتاق میروم. سگ میو میکند و گربه هاپ! رادیو باز هم زر میزند و من میخندم. سیاست… سیاستپیشهگان سوار بر خرهایشان به سوی لانه کبوتر ها میروند. شاهین به کلانتری میرود و گزارش مزاحمت خر های سیاستپیشه را میدهد. آه… اشتباه کردم! گزارش سیاست های خرمدار را میدهد. گوشت خر گران میشود و من هنوز دارم میخندم!
دیدم او را. دید مرا پوکید او را پرید ما را آسمان درید او را پرید هوا را پاشید بر کرگدن سفید هوای تفتهی خمیدهپا را. آمد غول خسته از آلونک سفید غرید و دوید از ترس. هوا گرفت بوی خنک پاهای تفیده. نشست بر گلویش موش سپید.چشید طعم شیرین فرشته سیاه در دمای گریزپای شهید.چرخید و غرید و جهیدشورش قرمز گیاهخوار و دمید برشیر سیاه آبخوری پیرزن بیدست و پای رقصان بر چاه غران.