داستان کوتاه «کوچۀ بن‌بست» از نعیمه غفارپور

ـ مرده است یا زنده؟
ـ چقدر غم و درد توشه.
ـ اصلاً باورکردنی نیست که اینا دوروبر مان.
پروانه در سالن نمایشگاه عکس مانی روزبه قدم می‌زد و اظهارنظرهای بازدیدکنندگان را جسته‌ و گریخته می‌شنید. سعی کرده بود امروز لباسی نسبتاً رسمی بپوشد. همان کت مشکی کرپ را پوشیده بود که مامان برای تولدش گرفته و گفته بود با این کت شبیه خانم معلم‌ها می‌شود. شلوار مشکی اتوکشیدۀ دم‌پا هم پوشیده بود تا قدبلندتر به نظر برسد. وقتی این‌طوری می‌پوشید، برادرش پوریا می‌گفت که فقط یک مقنعۀ مهمان‌داری کم داری تا از ما پذیرایی کنی و خوشامد بگویی و می‌خندید. بابا هم می‌گفت که سر به سر عکاس کوچولوی من نگذارید. این‌جوری مثل یک آدم جدی اهل کار دیده می‌شود، خیلی هم خوب است. کفش کالج و کیف چرم با یک شال ساده، او را خیلی متفاوت‌تر از همیشه کرده بود که کوله می‌انداخت پشتش و دوربین به گردن، در خیابان‌ها می‌چرخید. به مادرش می‌گفت که عکاس باید رها باشد تا بتواند همه‌جا خم و راست شود و زاویۀ مناسب عکسش را بیابد و عکس بگیرد. با کت و شلوار که نمی‌شود عکس گرفت. پوریا هم می‌خندید که مقاله‌ای بنویس در تأثیر پوشش عکاس بر روی عکس، تو که این جور چیزها را دوست داری.
الان در این فضای بسته، کت انگار خفه‌اش می‌کرد و گرمش شده بود اما نباید ظاهرش را به هم می‌ریخت. پاهایش هم داخل کفش، ساز جدیدی می‌زدند بس که عادت کرده‌ بودند ولو شوند توی کفش اسپرت. احساس می‌کرد دست و پایش اضافه‌اند و سرش پر از صدا بود.
داشت می‌آمد بابا گفته بود که سر راه به دفتر مجله سر بزند و سررسید و کلیدهای جامانده‌اش را بیاورد اما او گفته بود که الان ساعت شش است. تا او برگردد، هشت و نه می‌‌شود و دفتر مجله تا آن موقع تعطیل می‌شود.
از سالن، بوی اسپری مخصوص گل می‌آمد و همه‌جا پر از سبد گل‌های رنگارنگ بود. پروانه نمی‌دانست که باید گل می‌گرفت یا نه. آخر موضوع مرگ و اعتیاد با گل تناسب چندانی نداشت اما گویا بقیه مثل او فکر نکرده بودند.
مانی روزبه کنار میزی بود که برای دفتر یادداشت بازدیدکنندگان گذاشته بودند. روی میز پر از سبدها و دسته‌های گل بود و روزبه هم خیلی شق‌ورق، طوری که انگار خودش یکی از مهمانان است، ایستاده بود. اگر عکسش را روی پوستر نمایشگاه ندیده بود، ممکن نبود حدس بزند، مانی روزبه مشهور، همین مرد لاغراندام جدی و قدبلند است. پیراهن و شلوار مشکی بر تن داشت و موهای کوتاه جوگندمی‌اش را به سمت چپ شانه کرده بود. ته‌ریشی هم داشت که چهره‌اش را نمکین می‌کرد.
پروانه در دانشکده با اسم مانی روزبه آشنا شده بود. دانشجویان و اساتید عکاسی، همیشه از او مثال می‌زدند و عکس‌هایش را تحلیل می‌کردند. یک بار که در خانه از روزبه مانی صحبت کرد، پدرش هم او را شناخت و گفت که یک بار خواسته‌اند با او دربارۀ عکس‌هایش مصاحبه‌ای بکنند اما او نپذیرفته و گفته که اهل مصاحبه نیست. پروانه از هم‌کلاسی‌ها و استادانش هم بارها شنیده بود که روزبه، کم حرف می‌زند و هیچ‌وقت دعوت دانشگاه را برای یک کارگاه عکاسی یا برنامه‌هایی مثل این نمی‌پذیرد.
پروانه خیلی اتفاقی از طریق صفحۀ اینستاگرام یک عکاس خارجی متوجه شده بود که مانی روزبه در تهران نمایشگاه عکس دارد و تصمیم گرفته بود بیاید و با مانی روزبه حرف بزند، شاید او بپذیرد که به او عکاسی بیاموزد. گرچه پروانه عکاسی خوانده بود و الان هم به عنوان عکاس در ساخت فیلم مستند با استادش همکاری می‌کرد اما روایت‌های خاص مانی روزبه، امضای عکاس داشت انگار و او دوست داشت این را با همراهی او بیاموزد.
پروانه تک‌تک عکس‌ها را دقیق نگاه کرد. نمی‌دانست در برخورد با این آدم مرموز چه خواهد شد. از چهرۀ او نمی‌توانست چیزی تشخیص دهد. او ته‌لبخندی بر لب داشت اما خیلی محسوس نبود. شاید هم پروانه دوست داشت خیال کند که او لبخند می‌زند. به هرحال باید می‌رفت. مدت‌ها چشم‌انتظار چنین لحظه‌ای بود. لرزش دستانش را حس می‌کرد و می‌کوشید دستانش را به بند کیف بچسباند. شال و کتش را مرتب کرد و لبخندی زورکی روی لبانش کاشت و سمت روزبه رفت.
سلام که داد، چهرۀ روزبه کمی گشاده‌تر شد. تپش قلب پروانه کمی‌ آرام‌ گرفت. در نگاه این مرد، آرامشی غمناک بود که خیال پروانه را راحت می‌کرد تا حرف‌هایش را بزند. گفت که از دیدن این عکس‌ها، شگفت‌زده شده است. صحنه‌هایی نادر از مرگ و اعتیاد و تلخی‌هایی که هرچند آدم دوست ندارد ببیندشان، اما در این عکس‌ها طوری نشان داده شده‌اند که آدم را دعوت می‌کنند به دیدن و بیشتر دیدن و فکر کردن. گفت که نگاه این افراد خیلی درگیرش کرده و شاید بعضی‌هایشان را نتواند از یاد ببرد. روزبه خیلی آهسته تشکر کرد، طوری که انگار با خودش حرف می‌زد. گفت که این‌جا اکثراً به موضوع عکس‌ها اشاره می‌کنند نه نگاه‌ آدم‌های توی عکس‌ها. خوب است که کسی آن‌ها را دیده و بهشان اندیشیده است. پروانه گفت که به همین دلیل به سمت عکاسی آمده‌ است تا نگاه‌ها و لحظاتی را ثبت کند که آن چیزی نیستند که در ظاهر نشان می‌دهند. روزبه حرف او را با تکان دادن سر تأیید کرد. داشت حرکت می‌کرد که برود.
پروانه صدایش زد و گفت: «استاد روزبه چیزی در عکس‌های شماست که من دوست دارم آن را بیاموزم.» روزبه لبخندی زد. پروانه ادامه داد که آن نگاه خاص شما و این‌که چگونه از یک سوژۀ گاه معمولی، روایتی در عکس خود تعریف می‌کنید که کمتر عکاسی به آن دست پیدا می‌کند، برای من جالب است. من می‌خواهم این‌ها را از شما یاد بگیرم و مطمئنم جای درستی آمده‌ام. رزوبه سر تکان داد و لبخندی زد و گفت: «در تهران این همه استاد عکاسی هست. شما که در دانشکدۀ هنر بوده‌اید و اساتید زیادی داشتید. چرا من؟ بروید سراغ اساتید بهتر.»
ـ بله، شاید استاد عکاسی زیاد باشد اما نوع روایت شما را در کسی سراغ ندارم. همراه کردن خشونت و زیبایی در هنر چیزی است که ویژگی مهم عکس‌های شماست و من می‌خواهم راز این را بدانم.
ـ روایت شخصی یا نوع نگاه ربطی به عکاسی ندارد. بحث فلسفۀ عکاس است و من هم استاد فلسفه نیستم.
پروانه سعی کرد نگاهش را به چشم‌های روزبه بدوزد و بگوید که این موضوع چقدر برایش مهم است. روزبه نگاهش را دزدید و به اطراف نگاه کرد، انگار در جست‌وجوی آشنایی باشد و دستانش را مقابل سینه قفل کرد و دستی به صورتش کشید.
ـ درست است که شما استاد فلسفه نیستید اما همراهی با شما می‌تواند به من یاد دهد که در چه فاصله‌ای از سوژه باید قرار گرفت و اصلاً چه چیزی سوژه است و چرا این سوژه روایتی در خود دارد و آن دیگری نه.
روزبه کمی فکر کرد و خیلی آهسته گفت که این مربوط به نگاه شخصی هر عکاس است، آموختنی نیست. قرار هم نیست که کسی کپی کس دیگر شود. هرکس باید خودش، مسیر خودش را طی کند و نگاه خاص خودش را بر حسب دغدغه‌های شخصی‌اش پیدا کند. ممکن است دغدغه‌های من و شما خیلی متفاوت باشد و این کمکی به آموزش شما نمی‌کند.
روزبه این بار با سرعت بیشتری به سمت دیگر نمایشگاه رفت، انگار کسی در آن‌سو، صدایش کرده بود. پروانه در جای خود ‌ماند، دستانش یخ شده بود. کتش را صاف کرد، به اطراف نگاهی انداخت. بازدیدکنندگان دسته دسته یا تک‌تک مقابل عکس‌ها ایستاده بودند و حرف می‌زدند. بند کیفش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و محکم‌تر از قبل در دستش فشرد. نفس عمیقی کشید و به همان سویی رفت که روزبه رفته بود.
ـ من دوست دارم همین فلسفه را که شما می‌گویید، ببینم. در یک پروژه همراهی مرا بپذیرید. برای من مهم است که بدانم عکاس در چه فاصله‌ای از سوژه باید قرار بگیرد تا نه سوژه از حضور عکاس متأثر شود و نه عکاس خیلی دور از صحنه باشد که انگار سوژه برایش مهم نیست. در این عکس‌هایی که این‌جا دیدم، معتادهایی بودند که انگار مرده بودند. می‌خواهم بدانم یک عکاس در مواجهه با مرگ چه باید بکند. این رفتار برایم مهم است.
روزبه به تلخی گفت: مرگ دیدنی نیست. مرگ چشیدنی است. فلسفه هم همین را یاد می‌دهد که هر جا چه رفتاری بکنی ولی من فلسفه یاد نمی‌دهم.
پروانه از نمایشگاه بیرون آمد. سایۀ درختان روی کف پیاده‌رو پهن شده بود و نور چراغ ماشین‌ها پیاده‌رو را به رنگ زرد کم‌جانی در می‌آورد. راه خود را گرفت و رفت سمت دفتر مجله، شاید باز باشد.

در کوچه‌پس‌کوچه‌های سرچشمه دارد راه می‌رود. با کوله و دوربین. سعی می‌کند فاصلۀ کافی داشته باشد تا دیده نشود. او به هر کوچه‌ای می‌پیچد، پروانه هم به همان کوچه می‌رود. تمام حواسش به این است که دیده نشود. بن‌بستی کوچک می‌بیند که به نظرش جالب می‌آید. از آن ساباط‌های قدیمی است که فقط در بعضی محلات قدیمی تهران می‌توان نظیرش را دید. سمت کوچه می‌رود. یک مرتبه یک موتور از سمت مقابل می‌رسد و دوربینش را که در دستش است، می‌قاپد. نمی‌داند چه کند، فریادی خفه می‌کشد و هاج‌وواج می‌ماند. روزبه که صدا را شنیده، سمت ساباط می‌دود.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

23 اردیبهشت 1400

23 اردیبهشت 1400

6 شهریور 1395

6 شهریور 1395

1 مهر 1396

1 مهر 1396

21 تیر 1404

21 تیر 1404

7 خرداد 1400

7 خرداد 1400

15 پاسخ

  1. این سومین داستانیه که از شما می‌خونم و موقع خوندن غرق تک‌تک کلمه‌ها و توصیف‌ها می‌شم و با جریان داستان‌تون که خیلی روان هست، طوری پیش می‌رم که حس می‌کنم همه چیز توی یک ثانیه اتفاق افتاده و خیلی بیشتر از اینها باید توی اون فضا و بین شخصیت‌ها بمونم. خوندن این داستان کوتاه خیلی برام لذتبخش بود و منتظر داستان‌های بعدی‌تون هستم

  2. سلام نعیمه جان. آنقدر غرق داستان شدم و به نظرم واقعی بود که رفتم اسم مانی روزبه رو سرچ کردم. میخاستم چهره‌ی این مرد مشهور رو ببینم. ولی فقط اسم روزبه بمانی بالا اومد. :))))

  3. داستانتون رو خوندم و لذت بردم.
    آخرش انگار تازه داستان داره شروع میشه.

  4. سلام خانم غفار پور عزیز لذت بردم از خوندن داستان فقط احساس کردم نصفه موند و لازمه که ادامه داشته باشه چون متوجه نشدم پروانه روزبه رو تعقیب میکرد یا روزبه پروانه رو که اگه روزبه تعقیبش میکرده دلیلش چی بوده

    1. ممنون از توجهتون خانم حسینی عزیز.
      پروانه روزبه را تعقیب می‌کرد، به کفش و کوله‌اش اشاره شده.

  5. داستان پرکششی نوشتید خانم غفارپور. نوع بیان شما گیرا بود و دوست داشتنی. نوع روایت شما، باعث می‌شد شخصیت رو خیلی خوب بشناسیم. فقط در انتها انگار داستان ناتموم موند و انگار که یه «ادامه دارد» گذاشته باشید انتهای متن.

  6. خانم غفارپور داستان زیبایی نوشتید و مکالمات بین عکاس و کاراکتر اصلی هم زیبا و باور پذیر و دقیق بود.
    کلمه‌ی «ساباط» که در متن آورده بودید برایم جالب بود چون تابهحال نشنیده بودم و داستانتون باعث شد اسم این بنای معماری زیبا رو یاد بگیرم.
    موفق باشید عزیزم🌱✨

  7. اصول دیالوگ نویسی و کشمکش بین شخصیت‌ها و همچنین توصیف پوشش شخصیت همراه با داستان که باعث میشد شخصیت رو بهتر بشناسیم، خیلی عالی بود و نقاط قوت این داستان بود، اما پایان بندی داستان همزمان شد با ایجاد یه گره جدید توی داستان بدون اینکه اون گره باز بشه و به خواننده این حس رو منتقل میکنه که انگار داستان نیمه کاره مونده.

  8. پایان داستان خیلی جالب بود، مخصوصا اینکه همه چیز تو یه مکان اتفاق افتاده، خلاقانه بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *