روزی روزگاری یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود… بس کنید این کلیشهها را. چه گنبدی؟ چه کبودی؟ در واقع شبی شبگاری، زیر غاری دندانکوهی بود و آقای ابراهیمزاده نبود.
دندانکوهی لالایی میخاند و میگامید و فکر میکرد:« دکتُل می آید؟ بیغذا، بیگِلیه، فقط آواز. شاید بچه آدمیزاد اینطور.»
از زمان ورود او به شهر تا نوشتن این داستان چهل و اندی سال میگذرد و از خاننده انتظار نمیرود بشناسد دندانکوهی را. راوی خود بینصیب بوده از ملاقات با او؛ اما طبق حرف مردم شانههایی دارد تیز مثل شمشیر، یکی هم از دیگری بلندتر. هنوزه هنوزه عباس آقا بقال محل از او میگوید:« باید بودی و میدیدی. هیکل دارد این هوا. دو برابر اصغر هالک، بابا همین پسر ممرضای خودمون.» خود دکتر ابراهیمزاده میگفت:« تو هر چشمخانهاش دو تا عنبیه بود و دو تا مردمک» صاحب اسبابفروشی هم میگفت:« بین دو تا دستاش دهن داش این قدر، اندازهی همین مغازه. دندونهاش که دیگه نگم برات. دندون نبود که، کوه بود، کوههای کوچیک کوچیک.»
این توصیفات را شایعه میانگارید؟ خیر، داستانی راستکی است. آقای ابراهیمزاده سیر تا پیازش را برای راوی تعریف کرده.( ناگفته نماند نام دکتر، ابراهیمزاده نیست. جدا از اجازهی آوردن اسمش اجازهی انتشار داستان را هم نداده.)
چند روز قبل از قصه، آقای ابراهیمزاده پیامی دید در وبگاهش. پیام را به راوی هم نشان داده. خط به خط غلط املایی و تایپی. برای همین بیمار را روستایی میدانست، خصوصن با آن آدرس پرت.
دکتر قصهی ما ابتدا نمیخاست برود اما خودش گفت:« عذاب وجدان دو دستی یقهام رو گرفته بود میم ( انتظار ندارید راوی نامش را بیاورد؟) هیچ وخت جنازهی گیانبند یادم نمیره. نمیتونستم باز باعث مرگ کسی بشم.» بله، به محض گرفتن مدرک فرستاده شد به روستایی برای خدمت و دوباره یکی بود و یک قبیله دیگر آدم هم بودند زیر گنبدی نه چندان کبود. دخترکی بود سخت مریض به نام گیانبند خانم. با همهی جان کندنهای ابراهیمزاده و تلاش بیفایده برای درخاست دارو، باز میمیرد.( از راوی نخاهید جزئیات قصهای فرعی.)
پس از ساعتها رانندگی به مقصد رسید و از صندوق عقب چراغقوهای برداشت و رفت سمت خانهی مریض. دید این که غار است. خانه و کاشانه کو؟ وسایل زندگی کو؟ در آن تاریکی دهشتناک با ترس و وحشت از حیوانات درندهی جنگل… جمع کنید. مگر اینجا اینستاگرام است یا راوی دنبال جذب مخاطب با آببندی؟( هر کس به امید آب و تابهای زرقکی آمده بفرما راه باز جاده دراز.)
صدایی پژواکگونه پرسید:« تو دُکتُل؟»
میگفت از تعجب دهان باز کرده بود و لابد چندتا مگس هم رفتند داخل؛ زیرا صدایش خشدار و شبیه پیرمردی بود و حرف زدنش مثل دختری سه ساله. صدای بامب بامبی به گوش رسید و زمین لرزید.( به راوی خرده نگیرید. اینها جو دادنهای ابراهیمزاده است.) هر یکی دو دقیقه یکبار صدای شلپ و شلپی میشنید.
صدا گفت بریده بریده:« صولَت بینی قول بده نَتَلسی؟»
آقای ابراهیمزاده که حتمن میانگاشت مشکل پوستی دارد، گفت:« نگران نباشید. به عنوان پزشک به این جور ناهنجاریها عادت دارم.»
بامب بامب بیشتر شد. بلاخره دندانکوهی را دید و تپی افتاد زمین. در دستش چیزی را مادرگونه گرفته بود، پیچیده شده در برگهای توت. بالای سرش کاسهمانندی بود بزرگ و شفاف، پر از آب و ماهی قرمزی مدام میپرید در آن. پس صدای شلپ شلپ برای همین بود.
سریع برخاست و آهنگ فرار در پیش گرفت.
دندانکوهی با همان صدای خشدارش گفت:« نَلو. خاهش. بچه من مَلیض.»
پس در آن برگها هیولای دیگری خفته بود. در آستانهی غار ایستاد و با فریاد گفت:« تا غذای بچهات شم؟»
در اثنای نفس تازه کردن و دوباره گریز، دندانکوهی بچهاش را بر زمین گذاشت و برگها را از تنش درآورد. بعد با تکه چوبی به سمت او هل داد.
– بچه ملیض. دَلمان. خاهش.
چراغقوه را سمت بچه گرفت و دید بله عوض بچه عروسک است.
– بچه نه گِلیه، نه خاب، نه غذا، نه جیش. فقط آواز.
– درمان نمیکنم. بچه نیس. عروسکه.
( شاید بپرسید چرا عوض گریز توضیح داده. خودش دلیلی نگفته و مشخصن راوی هم نمیداند. پس بگذارید به حساب کنجکاوی.) دندانکوهی چهار زانو نشست و دوباره زمین لرزهای ساخت و به موجبش آقای ابراهیمزاده تلوتلو خورد.
با اشاره به عروسک گفت:« این بچه من. او باید دَلمان.»
آقای ابراهیمزاده به قول معروف فرار را بر قرار ترجیح داده و ده بدو در رو. دوباره بامب و بامب و بامب. سر برگرداند و گفت:« ای وااای گویــــوم.» بله، دندانکوهی برخاسته و با عروسکی زیر بغل افتاده بود دنبال ابراهیمزاده.
– تو باید دَلمان. فرار یعنی مَلگ.»
هنوز بعد این همه سال در تعجب است چگونه از آن مخمصه نجات یافته: اگر میگریخت باز بهش میرسید. اگر نمیرفت چگونه درمان میکرد و بر فرض میکرد از کجا معلوم زنده میماند.
تند گفت:« باشه باشه.»
از دویدن پا کشید. دندانکوهی هم ایستاد. عروسک را جلویش گذاشت. با دستهای لرزان یک ساعتی عروسک را برانداز کرد. یک چشمش به دندانکوهی که لقمهی چپش نکند، یک چشمش هم مشغول معاینهی دروغکی.
بلخره راهی یافت و گفت:« این بچه هیچ مشکلی نداره. گریه نمیکنه چون درد نداره. غذا نمیخوره چون از عشق مادر سیره. نمیخابه چون میخاد هر ثانیه مادرش رو ببینه.»
( ناگفته نماند که قطع به یقین با هزارتا مِنمن و ترس و لرز گفته نه چنین. قصد راوی بازگویی و نه بازنمایی.) دندانکوهی عروسک را زیر بغلش زد و چندین بار پرید بالا. با این کارش آقای ابراهیمزاده اینور و آنور افتاد و بعد از این همه سال بدنش هنوز درد میکند.
دیگر گفتن ندارد که آقای دکتر از طرفی میافتاد و از طرفی میدوید سمت ماشین. قصهی ما به سر رسید کلاغه به خانه نرسید که اصلن از ابتدا کلاغی در کار نبود.
2 پاسخ
چقدر بامزه بود داستانت زهرا جان.
خیل خوب بود و لذتیدم.
طفلک دندون کوهی بینوا که از تنهایی عروسک و بچه میدیده. هق.
طنز داستانتون چقدر دلنشینه زهرا جان. استفاده از عبارتها و اسمهایی که برای ما آشناست هم هوشمندانه و بهجا بود.😁
جملههای داخل پرانتز هم جالب بودن که اضافه میشدن به داستان.