از منظومه‌ی منثورِ سحر و سوسمار

روزنگاری و آزادنویسی:

امروز در کارگاه داستان کوتاه، نخستین تمرینمان نوشتن جملاتی بود همه با فعلی مشترک: «است.»؛ از همان محدودیت‌های جنون‌آمیز اما ذهن‌گشا.

درخت از دور تنها است. روی تپه است. کنار درخت جنبده‌ای است. نه یکی، بلکه دو جنبنده است. راه نزدیک است. حالا واضح‌تر است. مردی به درخت تکیه داده است. اسبش را هم به درخت بسته است. چپقی در دهان مرد است. خودش است. یغمای جندقی است. این یک نشانه است. دعوتی به خاندن شعرهای او است. فردا وقتِ پرداختن به دیوان یغمای جندقی است. این قصه ناقص است. ادامه‌ی آن بسته به غور در دیوان یغمای جندقی است.

واسه من خاصیت این بداهه‌نویسی یادکردِ یغمای جندقی بود. شاعر عجیب‌غریبی که می‌خاهم بیشتر بکوشم در گفتن ازش.

رونویسی و کلمه‌برداری:

از میان زبانزدها (اصطلاحات) محبوبم:

-اگه جُف بودن می‌بستیمشون درشکه.

-اگه خروس بدونه، شب تا سحر می‌خونه.

-اگه رو کاشتن، سبز نشد.

-اگه سنگ به شیشه بخوره، وای به شیشه، اگه شیشه به سنگ بخوره، بازم وای به شیشه.

-اگه عمر داشت، خودش می‌کرد. (در تعریض به کسی گویند که بگوید عمرشو داد به شما.)

-اگه کلاه از آسمون بباره، یکیش سر ما نمی‌افته.

-اگه گفتن نون و پنیر، تو یکی بگیر بمیر. (لازم نیست تو اظهار عقیده بکنی.)

پیاده‌روی:

امروز دو بار، و هر دو بار، خستگی‌درکُن.

پیاده‌روی اگر نبود باید اختراعش می‌کردم.

رمان:

گاه که به رمان‌گریزی می‌افتم می‌گویم چرا اقلِ‌کم، به‌ تفأل، سری به شاهکاری نزنم؟

سطری از «لغت‌نامه‌ی خزران»:

«اما گفتن این همه به تو گزاف است، زیرا تو چشمانت در دهانت است و تا زبان نگشایی این همه را نمی‌توانی دید.» (ص ۱۴۹)

فیلم:

-دو تا زن باردار کنار هم تو بیمارستان. هر دو مجرد. چند ماه می‌گذره. پدر بچه‌ی شخصیت اصلیِ قصه سروکله‌ش پیدا می‌شه، اما می‌گه این بچه که شبیه من نیست. به دل زن هم شک میفته. آزمایش می‌ده می‌بینه بله بچه مال خودش نیست، اما ترجیح می‌ده سکوت کنه و به کسی نگه. یه مدت بعد اون یکی زنه رو که تو بیمارستان کنارش بود می‌بینه، زنه می‌گه بچه‌ش به خاطر یه سندرومِ نادر چند ماه پیش مُرده. زنِ اصلی قصه اما کماکان به روی خودش نمیاره که بچه‌ها عوض شدن، اما از زنِ بچه‌مرده می‌خاد که بیاد خونه‌ش واسه پرستاری بچه. میاد و با هم حسابی خوش می‌گذرونن. این وسط یواشکی یه آزمایش هم از زنه و بچه‌هه می‌گیره و مطمئن می‌شه بچه‌ مال اونه. تا اینکه یه روز اعتراف می‌کنه و زنه عصبی می‌شه و بچه‌شو ورمی‌داره و می‌ره. البته بعدها دوباره با هم رفیق می‌شن و در نهایت ماجرا ختم به خیر می‌شه.

این خلاصه‌ی قصه‌ی فیلم «مادران موازی» از پدرو آلمادواره. از فیلمای خوبش نیست. آلمادوار گاهی تو استفاده از تصادف و ماجراهای الله‌بختکی زیاده‌روی می‌کنه. این یه مشکل. بدتر از این اما ایده‌ی کلیشه‌ای داستانه که خیلی سخته بتونی باهاش کار نویی بکنی. پیرنگ فرعی فیلم، یعنی پیدا کردن جنازه‌های قدیمی و اشاره به یه جنایت تاریخی هم، با یه من سریشم به پیرنگ اصلی نمی‌چسبه و نتیجه می‌شه ملال و ملال و ملال.

انتشار:

امروز در وبینار نویسنده‌ساز اشاره کردم به این مطلب و گفتم شما هم اگر دغدغه‌ی نگارش تخصصی دارید، می‌توانید همانند آن را هوا کنید:

فهرستی از عمیق‌ترین و بدترین اشتباهات دنیای نویسندگی

و:

منظومه‌ی منثورِ سحر و سوسمار

و دخترک پرزآلو کنار ساحل لمیده بود و تکانِ پاش لمبر به آب می‌انداخت و دریا موج می‌گرفت از پاهاش که نیروی نیروگاهان بود. در انتظار سوسمار بود و خیره به طلاییِ افق. دل به سوسمار باخته و دوخته بود و سوسمار قاچاقچیِ الوار بود و لنجی و لجی (لج‌درآر). سه ماه بود که نبود و سحر تنها بود و چشم‌هاش خشک به دریا. آخر بار سوسمار الوارکی آب‌تاز کرده بود و روش حک کرده بود افتاده به گرداب و دور نبوده گور به گور شود که کاتبی نجاتش داده‌ و در جزیره‌یی پناه گرفته تا زخم‌هاش که اندکی التیام یافت بازگردد خانه نزد سحر. سحر در کف طاقت از کف داده بود و عزم کرده بود قایقی بسازد روانه شود سوی شوی.

ادامه دارد…

 

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

11 آبان 1401

11 آبان 1401

11 پاسخ

  1. فکر کنم خروس همسایه‌ی ما هم خیلی بدونه چون نه تنها شب تا سحر می‌خونه بلکه سحر تا شب هم می‌خونه حتا الان هم داره می‌خونه.
    منتظر ادامه داستان می‌مانیم.

  2. امروز سرانجام تونستم به وبگاه استاد شاهین سری بزنم و دلیلش هم اینه که چهارشنبه پنجشنبه را به خودم زهر کردم که بچه‌ها تکلیفشون رو بنویسن تا من جمعه بتونم واسه خودم ول بچرخم.😐 داستان سحر رو دوس داشتم. بی‌صبرانه منتظرم ادامه‌اش رو بخونم.

    استاد جان صبح برای شما پیامک فرستام، اگه جوابم رو بدید، ممنون می‌شم.

  3. عنوان رو که دیدم نظرم جلب شد ببینم چیه و حالا منتظر ادامه‌ی داستانم.😂

  4. امروز ۱٨ اردیبهشت ۱٤٠٥ است .
    طبق گفته‌ی « NetBlocks» امروز ۶۹امین روزی است که اینترنت نداریم.
    تقویم روی گوشی‌ام هم نیاز به آپدیت دارد و در نتیجه تقویم هم ندارم. خلاصه روی مرورگر سرچ کردم «امروز چندمه؟» و اولین سایت را باز کردم که اطلاعاتی راجع به امروز، به شمسی، میلادی و قمری داده بود.
    گوشه سمت راست سایت افزونه‌ای بود به نام محاسبه‌ی سن. کرمم گرفت که سنم را دقیق بدانم. پس روی دکمه زدم. اطلاعات تولد شامل روز و ماه و سال را وارد کردم و دکمه محاسبه را زدم.
    امروز من ۳٤ سال و ۶ ماه و ۶ روزم است.
    که معادل ۱٢۶٠٥ روز است. حتی دقیق‌تر هم نوشته بود. که من ١٨٠٠ هفته و ٥ روز زندگی کرده ام. یعنی ٤۱٤ ماه و ۶ روز.
    اعداد و ارقام به همین جا ختم نمی‌شد. اگر میخاستی اطلاعات دقیق‌تری هم داشت که شامل:
    سن شما تقریبن معادل ۳٠٢٥٠٥ ساعت است.
    سن شما تقریبن معادل ۱٨۱٥٠۳٠٤ دقیقه است.
    سن شما تقریبن معادل ١٠٨۹٠١٨٢۶٠ ثانیه است.
    و تازه این ارقام مربوط به قبل از شروع نوشتنم و برای همان لحظه بودند. الان من کمی بیشتر عمر کرده ام.
    این اعداد را که دیدم با خودم فکر کردم چند هفته از آن ١٨٠٠ هفته را تنها با شنبه آغازیدم و به انتظار جمعه آن را طی کرده و پایانیدم؟
    چند روز از آن ۱٢۶٠٥ روز این هفته‌ ها را واقعن زندگی کرده‌ام؟
    این همه ساعت و هنوز اگر از من بپرسند: «به یک خاطره فکر کن» مجبور می‌شوم شخم بزنم گذشته را تا چیزی به درد بخور پیدا کنم.
    و تازه من به نسب خیلیها زندگی را تا جای ممکنم زندگی کرده‌ام. اما این همه ساعت، این همه روز، این همه هفته. اگر امکانش بود روزهای زندگی شده را حساب کنیم چه تعداد از این ۱٢۶٠٥ روز را زندگی کرده‌ام؟
    همین الان کرمم گرفت و دکمه رفرش را زدم. ساعت هنوز همان مانده است اما دقیقه به ۱٨۱٥٠۳٢٥ و ثانیه به ١٠٨۹٠١۹٥۳١ تبدیل شده‌اند.
    حتی همین فاصله که به فکر فرو رفتم از حساب این چند دقیقه و چند ثانیه باز هم این اعداد تغییر کرده‌اند.
    باید کاری بکنم. باید سعی کنم و ثبت کنم روزهایی را که زندگی میکنم نه فقط گذر عمر.
    جلوی این اعداد را که هیچ‌جوره نمیتوانم بگیرم. مثلن الان که بین هیچ و جوره اول فاصله گذاشتم و بعد پاکش کردم و بعد با نیم فاصله نوشتم چند ثانیه‌ی دیگر گذشت. اما جالب است. جالب است که زندگی به تو امکان می‌دهد تا ابزاری برای اندازه‌گیری داشته باشی. اگر زمان نبود دچار رخوت می‌شدم. اما خب از آن‌ور شاید نوعی آزادی هم با خودش می‌آورد. اما باز هم من داشتن زمان را دوست دارم. اصلا اگر ساعت و تقویم نبود هم مگر آدم چین و چروک گوشه چشم مادر و پدرش را نمی‌بیند؟ یا تار به تار سفید شدن موی خودش را؟
    اصلا همین ۶۹ روز بی اینترنتی. چه خوب که آمار و ابزاری هست تا روزها و ساعت هایی که به گروگان گرفته‌اندمان را حساب می‌کند.
    امروز ۳٤ سال و ۶ ماه و ۶ روزم است و فردا ۳٤ سال و ۶ ماه و ٧ روز.
    به قول سهراب، زندگی را باید کرد، چه شقایق باشد چه اینترانت. زندگی اجبار است. و من میخاهم این اجبار را زیبا سپری کنم.

    پ.ن: اینها را برای شما ارسال می‌کنم چون شما و تمام عملکردتون نسب به نوشتن و داشتن بینش قوی‌تر، در بالا بردن کیفیت روزهای زندگی من موثرند. این را شبیه عرض تشکر ببینید. نیاز به انتشار نیست. چون دلنوشته‌ای بود که دلم خاست برای شما که سهمی در آن دارید بفرستم.
    سپاس بیکران.

    1. غزاله عزیز
      این پیام تو رو مدتی بود نگه داشته بودم تا یک بار دیگه با دقت و لذت بیشتر بخونم.
      به وجود تو افتخار می‌کنم. حقا که خلاقی و نازنین.

  5. استاد بدّّّّ🤣🤣🤣😂😂😂 بی‌صبرانه منتظرم ببینم چی می‌شه؟😆

      1. ولی استاد من فکر کردم سحر فرهادی نوشته، 😄 حتی رفتم تو صفحه داستان‌های کوتاه‌ دنبال اسم سحر گشتم

        الان متوجه شدم که عه خودتون نوشتید 😄 داستان لیلا رو لطفا منتشر کنید 🙏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *