همهچیز در کارگاه ثابت بود، جز نگاهی که از دلِ قرمزیِ دیوار تکان خورد.
وسطِ دیوارِ روبهروی در، پوستر بزرگی آویزان بود: «اتاق سرخ» از هِنری ماتیس. کاغذش کمی موج برداشته بود و گوشهی بالا سمت راستش از میخ جدا شده، با نوار چسب شفاف نگه داشته میشد؛ اما رنگها هنوز زنده بودند، آنقدر زنده که انگار هر لحظه ممکن است از کادر بیرون بریزند.
نوید روی چهارپایهاش نشسته بود؛ روبهروی بومِ سفیدی که بخش بزرگی از آن را آبیِ سرد پوشانده بود. کنار پنجره، بخاریِ گازی با شعلهی آبی میسوخت و صدای سوتِ خفیفش با خشخشِ بارانِ پشتِ شیشه قاطی شده بود. نیمهشب بود، همان ساعتی که شهر خسته است اما کارگاههای کوچک لجوجانه بیدار میمانند.
نوید قلممو را در دست گرفته بود، اما مدتها بود تکانش نداده بود. نگاهش از بوم سُر میخورد و به پوسترِ روی دیوار میرسید. زنِ درونِ «اتاق سرخ» خم شده بود روی میز، در میانِ انبوه گلها و خطوطِ منحنی.
قرمزی که همهجا را بلعیده بود، تنها چند تکهی آبی و سبز را زنده نگه داشته بود.
نوید مدتها پیش این پوستر را خریده بود؛ فکر میکرد فقط تصویرِ یک شاهکارِ هنری است. اما چند ماهی بود میانِ او و تابلو چیزی آرام جابهجا شده بود؛ تغییری خاموش که امشب به تمامقد ظاهر شده بود.
از نگاهِ نوید، قرمزِ پوستر شروع کرد به نفس کشیدن.
انگار کاغذ عمق پیدا کرد؛ لکههای قرمزِ روی دیوار موج برداشتند. زنِ خمشدهی پشتِ میز آرام سرش را بلند کرد. چشمهایش که تا آن لحظه لکههای تیرهی روی کاغذ بودند، حالا نگاه میکردند، آنهم مستقیم به نوید.
نوید اول فکر کرد خسته است. چشمهایش را مالید، اما وقتی دوباره نگاه کرد، «اتاق سرخ» دیگر فقط یک تصویر نبود. میزِ چوبیِ درونِ تابلو انگار از سطحِ کاغذ بیرون زده بود؛ طرحِ گلها روی پارچهی رومیزی، از دو بعد به سه بعد جهش کرده بود.
رنگها حجم پیدا کرده بودند. زن با لباسِ آبیِ لاجوردی، در فضایِ قرمزِ اطرافش ایستاد و از پوستر پایین آمد. نه صدایی بود و نه جنبشی؛ تنها هوا سنگین شد، مثل لحظهای کوتاه پیش از اتفاقی ناگزیر.
نوید ناخودآگاه از جا بلند شد. قلممو از دستش افتاد و لکهای آبی روی کفِ کارگاه ریخت.
در یک لحظهی نامعلوم، مرز میانِ دیوار و تصویر از بین رفت.
ابتدا قرمز تنها ردی لرزان روی گچِِ دیوار بود، اما طوری گسترده شد که انگار میخواهد از سطح دیوار عبور کند و جهان را از نو رنگ بزند.
دیوارهای اتاق نوید دیگر دیوار نبودند؛ به پارچهای براق و رنگخورده شبیه شده بودند که در عمقش زندگی موج میزد.
نور چراغ از زردِ خسته به نارنجیِ زنده گرایید، انگار خودش از درون داغ شده باشد.
زمینِ خاکستریِ کارگاه آرام آرام طرحِ فرشِ درونِ «اتاق سرخ» را به خود گرفت. خطوطِ نرم و پیچان با رنگهای پرقدرتِ آبی و سبز و سفید زیر پای نوید میلغزیدند، نه مثل تار و پودِ واقعی، بلکه همچون نقشی که از سطح جدا شده باشد و در هوا کمی معلق بماند.
وقتی قدمش را جابهجا کرد، حس کرد روی سطحی راه میرود که هم هست، هم نیست؛ چیزی میانِ رنگ و خیال.
میزِ چوبیِ گوشهی کارگاه همان میزِ قدیمیِ لکهدار با لیوانِ نیمهپرِ قهوه شکل عوض کرد. سطحِ خشن و خطخطیاش صاف و درخشان شد و به انحنایِ نرمِ میزِ تابلو درآمد. لکههای خشکِ رنگ در خود جمع شدند و بدل به گلهای شعلهورِ سرخ و بنفش شدند؛ گلبرگهایی که انگار هر لحظه ممکن بود از صفحه کنده شوند و روی فرش بریزند، اما در آخرین لحظه در مرزِ رنگ متوقف میماندند.
بخاریِ سیاه کنارِ دیوار در قرمزِ غلیظ غرق شد و خودش را به لکهای عمیقتر و تیرهتر تبدیل کرد؛ نقطهای سنگین که تعادلِ این جهانِ تازه را نگه میداشت.
پنجرهی کوچکِ رو به کوچه تغییر جهت داد؛ قابش کش آمد، مثل پنجرهای که یادش رفته باشد مستطیل بماند. پشتِ شیشه دیگر نه کوچه بود و نه آپارتمانهای روبهرو؛ فقط آسمانی یکدستِ آبی با لکههای سبز و نیلی، شبیه درختانی که از دلِ رنگ روییده باشند. نور از آن پنجره نمیتابید، بلکه میریخت، مثل نوری رقیق بر قرمز سر میخورد و آن را نه کمرنگتر، بلکه زلالتر نشان میداد.
در گوشهی دیگر، چیزی شبیهِ کمدِ آبی از دلِ دیوار سر برآورد. اول فقط یک لکهی آبی بود، بعد خطوطِ سادهاش پیدا شد؛ بدنهای کشیده، کمی کج، با درهایی که انگار از بس سالها در تابلو ماندهاند دیگر حوصلهی باز و بسته شدن ندارند.
این آبیِ سنگین در برابرِ قرمزِ فراگیر، مثل مکثی در یک جملهی طولانی ایستاد.
نوید چشمش را بست و باز کرد. کارگاهش رفته بود. هرچه میدید، یا سطحی رنگشده بود یا چیزی که تازه داشت یاد میگرفت چگونه سطح رنگشده شود. هوا هم بیرنگ نبود؛ قرمزیِ شفاف در فضا شناور بود که با هر نفسِ او بالا و پایین میرفت. با هر دم، عمقِ بیشتری از این تابلو واردِ سینهاش میشد و با هر بازدم، چیزی از وزنِ دنیای قبلیاش از او جدا میگشت.
زنِ «اتاق سرخ» آرام از کنارِ قابِ پوستر که دیگر پوستر نبود بلکه فقط ردی از کاغذ در حاشیهی این جهانِ تازه بود عبور کرد و به میز نزدیک شد.
انگشتانش را بر سطحِ براق آن کشید. میز، مثل آبِ کمعمق، موج برداشت؛ گلها برای لحظهای از جای خود لغزیدند و دوباره در همان چینشِ آشنا آرام گرفتند.
نوید سعی کرد چیزی بگوید، اما کلمات، پیش از آنکه به زبان برسند، در گلو به رنگ تبدیل میشدند. حس کرد اگر دهانش را باز کند، بهجای واژه، لکههای قرمز و آبی بیرون میریزد.
زن، بیآنکه مستقیم نگاهش کند، گفت:
«حالا میفهمی؟»
صدایش نه از دهان، که از همهجایِ اتاق میآمد؛ از فرش، از میز، از پنجرهی آبی.
نوید با زحمت پرسید:
«چی رو؟»
زن کمی بالایِ میز خم شد، انگار میخواست ظرفی نامرئی را جابهجا کند؛ همان ژستی که در تابلو سالها گرفته بود، اما اینبار حرکتش ادامه پیدا کرد، ناقص نماند.
«اینکه تو، وقتی نقاشی میکنی، فقط رنگ نمیذاری روی بوم… تو میخوای اتاقت رو عوض کنی؛ جهانِ دوروبرت رو. ولی تا حالا فقط ما رو میکشیدی، از بیرون. حالا تو اومدی اینجا، داخلِ ترکیببندی.»
نوید اطراف را نگاه کرد. کارگاهش، با قفسهی شلوغ و بومهای نیمهتمام و لیستِ سفارشها روی در، جایی در حافظهاش بود، اما دیگر نمیتوانست آن را به چشم برگرداند.
«اگه اینجا، تابلوئه، پس من الان چیام؟ نقاشم؟ یا سوژه؟»
زن لبخندی زد که بیشتر در خطِ صورتش دیده میشد تا در حرکتِ لبها.
«اینجا فرق زیادی نداره. هرکی زیاد نگاه کنه، بخشی از نقاشی میشه. تو فقط زودتر از بقیه وارد شدی.»
او از پشتِ میز عبور کرد. بدنش، بیهیچ مقاومت، از لبهی میز گذشت؛ انگار خودش هم از همان جنسیست که میز و دیوار از آن ساخته شدهاند. نزدیکِ نوید که رسید، برای اولین بار مستقیم به چشمهایش نگاه کرد. در چشمانش نه مردمکِ کاملن مشخص بود و نه انعکاسِ نور، فقط دو لکهی تیره شبیه دو کانونِ تمرکز در یک طرح.
«میترسی؟»
نوید مکث کرد. ترس آن لحظه برایش شبیه ترس از افتادن نبود؛ بیشتر مثل حسی بود که وقتی قلممو را روی بومِ سفید میگذارد و میداند دیگر راهِ برگشت نیست.
«نمیدونم… انگار دارم تبدیل میشم به چیزی که همیشه از بیرون بهش نگاه میکردم.»
زن سرش را کمی کج کرد. پشتسرِ او، قرمزِ دیوار صورتش را هالهوار قاب گرفته بود.
«همیشه فکر میکنی نقاشی یه اتاقِ جدا از زندگیته؛ میای توش، میری ازش بیرون، مثل کارگاهت. اما حقیقت اینه که اون اتاق کمکم میاد سراغت. یکی از روزها، مثل امشب، وسطِ شبت، بلند میشه، میاد روی دیوار، از دیوار میاد توی نفسهات. اونوقت دیگه نه بیرونی هست، نه درونی.»
صدایش نرم بود، اما کلماتش در گوشِ نوید مثل میخهای نازکی که در چوب فرو میروند جا میگرفتند.
«پس، من از اینجا چطور برمیگردم؟»
زن به سمتِ پنجرهی آبی برگشت. نورِ سردی از آن میریخت روی قرمزِ دیوار و روی سایهی نوید.
«برگشت، همیشه با یه انتخاب شروع میشه. میخوای این دنیا رو فقط تماشا کنی، یا میخوای بسازیش؟»
نوید لبهای خشکشدهاش را تر کرد. انگشتانش ناخودآگاه دنبالِ قلممو گشتند و بعد فهمید اینجا، قلممو همان دستهایِ خودِ اوست.
«بسازم، اما چطور، وقتی همهچیز قبلن کشیده شده؟ این اتاق که اتاقِ من نیست؛ مالِ ماتیسه.»
زن لبخندِ کمرنگش را نگه داشت، اما در نگاهش چیزی جدیتر شد.
«تا زمانی که فکر کنی این فقط اتاقِ ماتیسه، تو مهمانِ این جهانی. اما از لحظهای که باهاش حرف بزنی، با رنگهاش بحث کنی، چینشِش رو توی ذهنت جابهجا کنی، یه گوشهاش میشه مالِ تو. هنر همینطوری جا به جا میشه؛ از یه دست به دستِ دیگه.
اتاقِ سرخ فقط یه نقاشی نیست؛ یه جور دیدنه. حالا تو اینجایی که ببینی چطور این دیدن میتونه از شکلِ زندگی تو دربیاد.»
نوید آهسته دستش را به سمتِ دیوارِ قرمز دراز کرد. انتظار داشت دستش از سطحِ رنگی عبور کند، اما تماسشان خشک و گرم بود؛ مثل لمسِ بومی که تازه رنگ رویش نیمهخیس مانده است.
با نوکِ انگشت خطی خیالی کشید. قرمز کمی جابهجا شد؛ نه آنقدر که نقاشی فروبپاشد، اما به اندازهی ترکِ ظریفی در جهان.
«میتونم، عوضش کنم؟»
زن شانه بالا انداخت.
«تو همیشه سعی میکردی جهانِ بیرون رو عوض کنی با نقاشیهات. حالا امتحان کن جهانِ نقاشی رو عوض کنی؛ ببین فرقش چیه.»
نوید انگشتش را کمی پایینتر برد. بر لبهی فرش، نقطهای کوچک از آبی را گستردهتر کرد، به شکلِ موجی باریک که تا زیرِ میز ادامه یافت.
رنگ خودش را پذیرفت، با قرمز آمیخت و باز، به شکلی دیگر «اتاقِ سرخ» ماند. اما حالا آن گوشه چیزی از خطِ دستِ نوید را در خود داشت؛ لرزِ خفیفِ انگشتهایش، تصمیمِ نیمبندش، تردیدش میانِ جسارت و احترام.
در همان لحظه حس کرد بخشی از سنگینیِ تابلو از روی سینهاش برداشته شده است؛ انگار این جهان فقط منتظر بوده تا او هم چیزی در آن بگذارد، نه اینکه فقط در آن غرق شود.
زن دوباره به او نزدیک شد، اینبار آرامتر، انگار وظیفهاش رو به پایان است.
«حالا میتونی بری، یا میتونی بمونی. ولی بدون، هر بار که برگردی به کارگاهت، یه تکه از این اتاق رو با خودت میبری. تو دیگه اون نقاشی نیستی که فقط پوستر میچسبونه به دیوار؛ تو کسی هستی که یه بار از دیوار عبور کرده.»
نوید پرسید:
«اگه برم، تو چی میشی؟»
زن لحظهای سکوت کرد.
«من، برمیگردم سر جای خودم. اما نه دقیقن همونجوری که بودم. نگاهِ تو یه بار از من گذشته و این برای ما، برای تصویرها، کافیه. هر کسی که از فردا به این تابلو نگاه کنه، بدونِ اینکه بدونه، کمی از تو رو هم میبینه.»
سکوتی کوتاه اتاق را پر کرد؛ سکوتی که در آن فقط صدای نفسهایِ قرمزِ فضا شنیده میشد.
از جایی نامعلوم، دوباره بویِ آشنایِ تینر و قهوهی سرد بلند شد. نورِ نارنجیِ چراغ کمکم به همان زردِ خستهی همیشگی برگشت. قرمز عقب نشست، مثل موجی که از ساحل برمیگردد. آبیِ کمد محو شد، پنجره شکلِ اولش را پیدا کرد، بخاری دوباره تیره و بیرنگ شد.
نوید پلک زد. برگشته بود در کارگاهِ خودش؛ کفِ سیمانی، قفسهی شلوغ، شلوارِ لیِ رنگی، لیوانِ قهوهی نیمهسرد، بومِ نیمهتمام، همه سر جایشان بودند. فقط یک چیز فرق داشت: پوسترِ «اتاقِ سرخ» روی دیوار کمی کج شده بود، انگار کسی از داخلِ قاب آن را تکان داده باشد.
نفسِ عمیقی کشید؛ هوا دیگر قرمز نبود، اما گویی ردی از گرمایِ آن رنگ هنوز در ریههایش مانده بود. به سمتِ میز رفت و نشست. دستش را دراز کرد و قلممو را برداشت.
اینبار، بیآنکه زیاد فکر کند، سرِ قلممو را در رنگِ قرمز فرو برد. قرمزی که روی پالت خشک و مرده به نظر میرسید، زیرِ فشارِ انگشتش دوباره زنده شد، رقیق شد، آمادهی حرکت.
نوید بومِ سفیدِ تازهای را جلو کشید. لحظهای مکث کرد، بعد لبخند زد؛ لبخندی خسته، اما مطمئن.
«باشه، از نو شروع میکنیم.»
قلممو را روی بوم گذاشت. نخستین لکهی قرمز با کمی لرزش روی سفیدی گسترده شد؛ نه تکرارِ کورکورانهی «اتاق سرخ» بود و نه تقلیدی مطیع، بلکه چیزی میانِ آن اتاق و این کارگاه، میانِ زنِ تابلو و مردِ پشتِ میز.
با هر ضربه، اتاقِ کوچکش اندکی تغییر میکرد؛ نه مثل معجزهای ناگهانی، بلکه چون حرکتی آرام و مداوم. دیوارها همان دیوارها بودند، اما نوید حالا میدانست: روزی، شبی، شاید در میانهی خواب و بیداری، دوباره یکی از آنها از جا بلند میشود، میآید سمتش، مینشیند روبهرویش و میپرسد:
«حالا چی دیدی؟ و چطور میخوای اینبار، جهان رو از توی اتاقت دوباره بسازی؟»
و او، اینبار، جواب خواهد داشت. چون یکبار، در اتاقی تمامن سرخ، فهمیده بود که نقاش بودن یعنی توانِ عبور؛ هم از مرزِ بوم، هم از مرزِ خودش.
………………………………….
داستان با الهام از نقاشی اتاق سرخ از هِنری ماتیس نوشته شده.
Harmony in Red (The Red Room) by Henri Matisse
17 پاسخ
مریم عزیزم. چقدر تجربه جالبی بود خواندن همزمان متن و نگاه کردن به نقاشی اتاق سرخ در نیمه شب. درک نقاشی و خط و رنگ رو بسیار بالا برد و من از این تجربه بسیار لذت بردم. به معنای واقعی در نقاشی سفر کردم. ❤️✨
وای چقدر رویاگونه بود و حس خوبی داشت. چقدر قشنگ درباره رنگها نقاشی نقاش نوشته بودید.
همه چیزش خوب بود. دیالوگاش هم خیلی خوب بودن.
اصن همه چیزش خوب بود و دوسش داشتم.
چه خوب که از نقاشی نوشتید.
ممنونم از استاد کلانتری عزیز و مهربان بابت کارگاه داستان.
به واسطهی جلسههای کارگاه داستاننویسی، بالاخره توانستم داستانِ ماتیس، عناصرِ درونِ نقاشی، و گفتوگوی یک نقاش با زنِ درونِ نقاشی را بنویسم و توصیف کنم.
سالها این داستان در ذهنم بود، اما هیچوقت فرصت نمیشد دربارهاش چیزی بنویسم.
از طرفی، آنقدر بازخورد خوب و دلگرمکننده از دوستانم دربارهی این محتوا گرفتم که تصمیم گرفتم این داستان را به صورت پادکست هم روایت کنم. لینک آن را زیر همین پست میگذارم.
🌸🌸🌸
عزیزمی مریم جان
حقیقتن تو یه تولد دوباره داشتی تو نوشتن که جای تبریک داره.🌷
چقدر هنر و هنرمند رو جالب و خوب به تصویر دراورده بودید. اینکه گاهی انقدر به یه اثر نقاشی یا عکس خیره میشیم و تو ذهنمون میگیم اگه فلان قسمتش این تغییر رو میکرد بهتر میشد رو هنرمندانه به تصویر کشیده بودید. اینکه ماها بعد از مدتی انگار میشیم بخشی از همون اثر. درود بر شما خانم جوینده نازنین.
مریم جان
چقدر زیبا تحلیلش کردی دقیقن همون چیزی بود که میخواستم روایت کنم، اون لحظهای که دیگه تماشاگر نیستیم و بخشی از اثر میشیم.
ممنون🌸🌸🌸
خوب بود ولی احساس کردم که توصیفات بیش از حد شده و بعضی جاها طوری بود که انگار چت جی پی تی نوشته، مثل “هوا سنگین شد” .
فاطمه جان
ممنون برای خواندن داستان و بازخورد صادقانهات🤍
🌸🌸🌸
فاطمه جان
تعبیر “هوا سنگین شد” در زبان روزمره رایجه. اما چون در حالِ تمرین آگاهانهی توصیفنویسیام، از همین زبانهای آشنا استفاده میکنم تا بتونم در نوشتار، مثل نقاشی، حس و فضا رو منتقل کنم. برای من بهعنوان هنرمند نقاش، توصیف ابزار نگاهه، نه صرفن کلمه.
🌸🌸🌸
خیلی هم عالی، ممنونم بابت توضیحاتت
چقدر زنده بود. من نوید بودم و در آن اتاق. این یعنی هنر. عالی بود مریم جان
سارااا 🥹
اینکه گفتی: «من نوید بودم و تو اون اتاق»
واقعن دلمو گرم کرد. دقیقن همینو میخواستم، اینکه حس بشه، نه فقط خونده بشه.
ممنون که باهاش زندگی کردی و اینو بهم گفتی ❤️
واقعا آفرین خیلی داستان زیبایی بود. ایدهی خیلی جذاب و خاصی داشت و مدل تعریف داستان و ترکیبهایی که استفاده کرده بودین و نمایشی که از رنگها میدادین هم خیلی جذاب بودن. تصویرسازیتون هم به نظرم عالی بود واقعا👏👏❤️
مارال جان 🥰
ممنون برای این همه لطف.
خیلی خوشحالم که ایده و تصویرسازیهام به دلت نشسته. حرفات واقعن بهم انرژی داد 🤍✨
مریم جان بسیار بسیار لذت بردم از داستانت. طوری بود که باید یک نفس میخواندی. جوری شراکت در تجربه، تجربهای شگفت. این نوع نگاه به نقاشی و در کل هنر، بسیار ارزنده و زیباست. متن هم بسیار روان بود و خواننده را در این مکاشفه بهروانی همراهی میکرد. خدا قوت. عالی بود.
نعیمه جان 🤍
اینکه گفتی «باید یک نفس میخوندمش» برام خیلی ارزشمنده🌟
ممنون که با این دقت خوندی و اینقدر مهربون گفتی
دلگرمم کردی واقعن ✨
سلام مریم عزیز
داستان شما برای من فوقالعاده جذاب بود ، به نظرم خیلی خوب تونستید یک مفهوم عمیق از زندگی رو به تصویر بکشید نه فقط بنویسید. مفهوم داستان شما برای من تصویری از اثرگذاری هر انسان در دنیای پیرامونش رو نشون میده.
موفق باشی🌹