اولین هذیان: چالش بی‌معنی‌نویسی

برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزه‌ی هذیان‌نویسی این مطلب را بخانید.

نوشته‌ی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

57 پاسخ

  1. مچ پای راستم اخ صدای گاز موتور از کوچه می آید چشم هایم سرم شاید فشار م باز محمد دراز کشیده منتظر اینترنت بین الملل صدای ریختن بار آجری تق تق انگشتان محمد زانو درد دارم کف پایم باد کرده پیاده روی صبح با مینا نان لواش بربری نبود صدای آژیر دزد گیر دورهمی با غزال چقدر دوستش دارم لباسهای نشسته و خاکی داخل حمام رگ گردنم گرفته

  2. دلا خو کن با سراشیبی کاشی‌های جغد نشان کله‌ کچلی.مزخرف ایمیل و گاو اینترنت و هذیان کولر سرد ریخته در کلپیچ رسوا. رفته نیامده سطرهای خط خطی. لوستر زلزله رقصنده ی تابوشکن حقوق را حمام داد و چرک دست را به درگاه کشاند و ذبح کرد از برای گاوان چرک ندیده. سمباده انگشت هشتاد ریخت در معراج اشاره.

  3. توت فرنگی نشست روی تلویزیون. مرد سیبیلوی داخل سریال به علامت پیروزی عطر زد. قاشق داخل لیوان بهار نارنج کیف مدرسه را وارد داستانش کرد و همه قرارشمال را گذاشتند صبح، حلوای ختم خانه کناری. یک ربع به نه خجالت کشید و نه و نیم را نبخشید باز هم .پنجره بالاخره به رمان چاپ سوم نویسنده سرخوش خارجی عشقش را اعتراف کرد و او را پرت کرد توی ظرف بستنی. شیشه ی لاک رفت کلاس رقص را بیندازد پشت درخت گردوی پارسال همین سال روبروی پشت شیشه. قایق آبی سرماخوردگی را با نان سنگک دورش توی شلوار کامیون جاده لندن_تهران گذاشت. میمون گفت لی لی لی لی لی و همه خوش‌بوها پریدند تا سقف کارگاه خنده دوزیِ همین ته. بلوز خال خالی شب را خالی کرد و با لیموازدواج کرد و دارچین داخل قیمه چندشب پیش فرزندشان شد.

  4. فندک خندید و سیگار اتش گرفت. میترا خابش گرفت. سامم آبش گرفت و میگ میگ آمد و من در او فرو رفتم.
    دود بر پا شد. شب در راه شد.
    من خزیدم. خزم تار شد.
    دیدم مهتاب چشمی دارد، سوی مرحم دستی دارد.
    راه را باز کرد، من را ساز کرد. جان صدا کرد«فیروز بیا»
    سوار بر مورچه ام شدم و کوه ها را یکی پس از دیگری طی کردم و دریاها را از سر گذراندم و به لانه خاتون رسیدم. خاتون ریش داشت. خاتون بیل داشت. من ترسیدم و فرار کردم.

  5. روز اول

    ماست را می‌کوبم به دیوار.
    از کفش هایم بوی سیب زمینی می‌چکد.
    شاید روزی پارچه‌پز شدم.
    کودک را شکستم در تابه.
    چنگال ابروهایش را گاز گرفتم.
    گوسفند پتوی نازکی را می‌بلعید.
    ستون فقرات هویج خرد شده‌بود.
    سرم صدای پوشک می‌دهد.
    چرخ خیاطی شیشه می‌کشد، مست می‌شود.
    کبوتر سوتینش را می‌دهد به مادرم.
    میم نون می‌خورد.
    منگنه چیست؟
    منگنه فسیل چروک پرگار است.
    سکوت را می‌مالم به لب‌هایم،
    رنگ زرشکی بیشتر به من می‌آید.
    گشتاورد موبایل مهدی چند است؟
    شماره دستمال کاغدی زیر تخت سوسکی است که پنجره را شکسته و آمده زیر بالشت من.
    کلاه می‌رود مغازه، بستنی کف می‌کند.

  6. هذیان گویی

    پایانه اتوبوس رانی هوس نان خوردن ندارد. نان تازه‌ای که بویش در دوردست های دور دیده میشود و کلاغ‌هایی که به گوشت تن مرده رغبتی ندارند و در انبوه نگرانی زندگی به فواره خون انسان بی ریشه می اندیشند. تف دهان انسان روی اسمان را سرخ میکند و از سرخی آسمان ها مگس ها در حیرانی اند.
    اینجا فاصله انسانها اندازه ابشار نیگارا منت میکشند. اعتبار کلاغ ها را معلمان هنگام تعطیلی مدارس به دانش ‌آموزان گوشزد میکنند.
    ماشین انتظار بی باک تا ابرقو می‌رود و در ایستگاه سرگردانی تا بوق سگ هلهله میکند.
    چندروز عمر را نمیتوان بی زمان پوشاند. اژیر خطر مغازه ورود دزد را شادباش می
    گوید. برای استقبال از دزدان و دروغگویان باید جشن گرفت که همیشه پیروز حوادث‌اند. شب در سکوت زنده‌دار مردگان متحرک است.

  7. روز دوم هذیان‌نویسی

    فنجان قهوه را می‌پزم توی کتابهای قدیمی، صدای شیهه‌ی اسب را می‌شنوم که از دور روی کلماتم پیتکو پیتکو می‌رود. چراغ را کنار میزنم و نور به فضای گچی ذهنم پوزخند میزد و بلند بلند آهنگ ابی را برای گوگوش میلرزاند. موهایم را در باد، رها میکنم و گربه‌ی لب حوض می‌رقصد. پاهای گربه مثل کفگیر توی قابلمه‌ی برنج به کاشی‌های کف حیاط، آواز یاد میدهد. تمام حروف الفبا در کلیسا جمع شده‌اند و دهخدا برایشان می‌رقصد.

  8. چالش روز دومِ هذیان‌نویسی

    دست‌هایم گیج می‌روند و پاهایم سیاهی می‌بینند. من بهار را قورت داده‌ام تا همیشه صورتی باشم و رویای بالش‌ها را دزدیده‌ام و در لباسِ زیرم پنهان کرده‌ام تا در نروند و بندِ لباسِ زیرم را محکم‌تر بسته‌ام. اما وقتی می‌خواستم رویاها را حمام کنم، خود را به آب زدند و از راهِ فاضلاب به دریا رسیدند. اما وقتی به دریا رسیدند، رویاها گندیده بودند و خوراکِ ماهیِ لجن‌زار شدند. بالش‌ها بی‌رویا خوابشان نبرد و برای همین به خورشید پرواز کردند. وقتی بیدار شدم، دیدم که چشم‌هایم را دزدیده‌اند. با بیناییِ کورکورانه‌ام، آخرین جامِ شراب را برای صندلی‌ها پر کردم و مستی در ستون‌های خانه رخوت کرد و مرغِ بریانِ دیوانه سالن را با رقصِ غربی‌اش ترکاند و سقفِ سالن پر بود از آدم‌های پفکیِ پوفیوز که دهانشان بوی سگِ برشته می‌داد و نگاهِ کورم به پسرکی افتاد که با چشم‌هایش دست‌های چربِ مهمانان را لیس می‌زد و روغن از مژه‌هایش می‌چکید و صدای ریدن‌ها در آن سوی توالت، موسیقی‌وار از دیوار بالا می‌خزید و گربه‌ها با چنگک‌های خود، در دهانِ زیبارویان گوشتِ خوک می‌جوریدند. صدای پیچ‌ومهره‌های خانه، زنگِ مهمانی داشت.

  9. پروانه‌ها با قلب‌های نازشان می‌خزند دور ماهی‌ها و فلامینگوها با چشم‌های قلبی‌شان لیموناد به ماهی‌ها می‌خورانند چون خیابان‌ها پر حباب‌اند و سیاه و سفید دامن‌ها را می‌تکانند با نوک انگشت. ابرها آناناس حمل می‌کنند و قطره‌قطره قوری‌قوری چای می‌گریند و رنگین‌کمان می‌کارند اما نمی‌دانم کجاست شاید زیرتخت یا دیوارهای فضانوردها که پاروی پا انداخته‌اند و توپ توپی می‌شوند تا خود ماه و تصادف می‌کنند با فرش‌ها.

  10. دم‌شب گرم که دندان‌هایش را قبل از خاب توی لیوان انداخت.
    میز خاطره، اجداد پدری‌ام را نبش‌قبر کرد.
    سماور زغالی قاه‌قاه جوشید و قوری چای دمبل زد.
    پاهای مجسمه‌ی آزادی، فلس درآورد و لب‌هاش تماشاچیان را هف کشید.

    آرزوی سیم‌چین کوبیدن میخ بود بر تخته‌ی تابوت.
    هالتر، بازوهای قهرمان را ژله‌ای کرد.

    قیچی تصنیف غارت غذا را تنوره کشید.
    پیرمردی جنین کال زایید.

    سیخ چوبی، دل مرغ را خون کرد.
    پرده و پنجره مافیای خاک و لنگه‌جوراب شد.
    چرخ‌دنده‌های ساعت خبر داد مهمانی پشت در است.
    پیرزنی خاکشیرمزاج، دندان طمع را قورت داد.
    چشم‌های یرقانی قلیان، قناری را کشت.

    کبوتری ورپریده، بدمستی کرد.
    پتکی زیر جُلکی توی سر میخ‌طویله کوفت.
    قاشقی به چای قندپهلو دهن‌کجی کرد.

    قنبر فتیله‌ی جوانی را بالا کشید.
    کاسه‌ها کنار ایفل باله رقصیدند.
    کلاغی شاتوت خورد، بلوبری شد.

    فاخته قندش بالا رفت، تعويض روغنی زد.
    بندنافم را به دلار گره زده‌اند.

    دهلیز چپم، دموکرات می‌شود.
    تاریخ خاورمیانه روی نفت لیز خورد.

    چشم‌های پلاستیکی مصدق عینک پارچه‌ای می‌زند.
    دوربین‌های خیابان چشم‌های پلیدشان را با شامپو‌بچه شستند.

    برده‌ای، پوزه‌ی کلانتری ۲۰ خانه‌اصفهان را به خاک مالید.
    ماهی، دریا را فلس‌فلس می‌بافد.
    انوشیروان عاشق انگور تیرخورده رفت.
    دم گاو به صورت آمریکا شلاق زد.
    انبردست را دزدیدند، انبر دو بُرجه شد.

  11. می‌نویسم هذیان را، اما هذیان مگر نوشته می‌شود؟
    هذیان خودش می‌آید، از لای انگشت‌ها، از بندهای دست، از ناخن، از جایی که درد می‌گیرد وقتی آدم زیاد فکر کرده باشد.
    من می‌خواهم بنویسمش، اما او زودتر از من خودش را می‌نویسد.
    این انگشت‌ها فقط کلمه‌ها را ردیف می‌کنند، مثل بچه‌هایی که در صف ایستاده‌اند و نمی‌دانند برای چه.
    نوشته نمی‌شود.
    فقط هی می‌نویسد، می‌نویسد، می‌نویسد.
    آن غروب غم‌انگیز را هم می‌نویسد،
    همان غروبی که از توی جعبه‌ی برقی صدایی درآمد که گفت: غذای سالم بخورید.
    غذای سالم بخورید.
    انگار اگر آدم غذای سالم بخورد، مغزش کمتر می‌سوزد از این صداها.
    اما صدای این جعبه‌ی برقی، آه، صدای این جعبه‌ی برقی،
    چطور مغز را می‌جود،
    چطور سر را از داخل می‌سوزاند،
    چطور می‌نشیند درست
    پشت چشم‌ها و آن‌جا چراغ روشن می‌کند و خاموش نمی‌کند و خاموش نمی‌کند و خاموش نمی‌کند.
    می‌پرسم:
    چطور می‌شود زبان انگلیسی آموخت وقتی ساعت دارد مرا می‌خورد؟
    تیک.
    تاک.
    تیک.
    تاک.
    این ساعت توت‌فرنگی هم نمی‌خورد،
    نمی‌خندد،
    فقط نگاه می‌کند.
    نگاه می‌کند و هشدار می‌دهد.
    انگار رئیس زمان است.
    اصلاً شاید رئیس زمان است.
    چه کسی او را انتخاب کرده؟
    من رأی ندادم.
    من فقط خسته‌ام.
    عدد پنج را چطور می‌شود نوشت؟
    ۵
    پنج
    یا با انگشت؟
    یا روی بخار شیشه؟
    یا اصلاً ننویسیمش تا نیاید؟
    چون پنج همیشه یعنی کم است.
    پنج دقیقه دیگر.
    پنج سال دیگر.
    پنج بار دیگر طاقت بیاور.
    تلویزیون می‌گوید: مرا ببینید.
    مرا ببینید.
    خانه گوش می‌دهد.
    دیوارها گوش دارند.
    فرش اما ساکت نشسته روی زمین، گل‌هایش را می‌شمارد،
    یکی کم، یکی زیاد، یکی پژمرده، یکی هنوز وانمود می‌کند که بهار است.
    روفرشی خودش را سپر کرده، می‌گوید فداکاری می‌کنم،
    می‌گوید من می‌سوزم که او نسوزد،
    من خیس می‌شوم که او لک نشود،
    اما مگر می‌شود تمام وزن را انداخت روی کسی و بعد اسمش را گذاشت فداکاری؟
    با این حال راست می‌گوید.
    راست می‌گوید.
    چون هر روز رنگ می‌بازد، هر روز نازک‌تر می‌شود،
    هر روز کمی خودش را خرج می‌کند.
    ای بالش،
    تو که شاهد همه‌ی این تیک‌تاک‌هایی،
    تو که اشک را بی‌صدا می‌نوشی،
    بگو
    آیا خواب هم رئیس دارد؟
    یا خواب تنها جایی‌ست که ساعت اخراج می‌شود؟
    من می‌نویسم و نوشته نمی‌شود.
    کلمات می‌آیند اما معنی جا می‌ماند.
    خانه پر است از صدا،
    و من پر از سکوت.
    یا شاید برعکس.
    شاید من صدا هستم
    و این خانه سکوتی‌ست که دارد مرا می‌نویسد.

  12. چپ و راست می‌کنم جسم لهیده‌ی تکه‌پاره را روی فرش‌های اسب راه را می‌دوم و به سراغ گچ‌های پای قاصدک می‌روم تا بجوم و تف کنم و لحظه‌های آبی احمقانه را تیکه تیکه پرواز دهم و کوه‌های سرد شتر به موچین‌های میخک بوس می‌فرستد و نگاهش را دیوار به آینه می‌کند و موس دزدانه آسمان زرد را حریصانه هورت می‌کشد و می‌رود سراغ مورچه‌های عاشق استرسی که ابرهای باسمه‌ای را خرت خرت سر می‌کند و مدادهای نامرئی می‌سازد تا با آن روی بال آفتاب گردان طرح‌های ناقص تتو بکشد.

  13. زدم توی گوش کتری تا بداند لیسیدن بالشت فریدون فروغی در آن موتور سیکلت غول پیکر برای هر سمور ریقویی ممکن است.هر ساعت دیواری آزاده ای باید بداند غلتیدن روی مربای تمشک با آتشفشان ارغوانی رنگِ بلوار حلزون های فرفری به ترش بودن یا نبودن انقلاب هیچ ارتباطی ندارد.

  14. بق‌بقو می‌غلغلد از هق‌هق غم، قارقار. می‌رقصد قاری به غایت غاز و من بی‌غبغب‌ام. گرچه قهوه می‌غرد از قیژقیژ قاضی، وقتی پروانه روم این سازها بی‌مدفن‌اند. تو اتو می‌کنی آن قوی قوَیِ غرغرو، خل‌خلانه، غلغلانه، عاقلین بی‌مرمرند. این موکت بو می‌کند، بو، بو می‌کارد گراز، گاری گور گری‌گوری به گا در گفتنند.

  15. هذیان سواری

    چای گفت فصل شکار عباس چگونه است؟ لاک‌پشت قار قارر جیغ زد. کاکتوس فرار کرد. باشگاه پنچر شد.‌ پنجره پر پرواز خورد. قی‌یو قی‌یو کلاغ سوخت. ویز ویز کاغذ قیچی را باخت. برگ‌های کتاب پژمرد. مژده کرم زده شد. لبتاب گفت آی. عنکبوت تار به تار سبیل‌هایش را خاراند.

  16. آشنا می‌زند تپانچه‌ی ساده‌‌لوحی‌ات. می‌نالی و در میان ناله‌های شانسی، الکی و کشکی همه‌شان را می‌فروشی. می‌بینی درون تمامشان لاشه‌ی شهربانی شکل نگرفته. می‌دانی و در دایره‌یی متوهم غلت می‌زنی. مثلن غلام می‌شوی و قلمِ پای آن را در شیار، شورش می‌کنی. پوسته‌های پوسیده‌ات، نمایشنامه‌یی می‌شود در میانه‌ی راه. ساکت و بی‌آلایش در موریانه‌یی خسته می‌شکفی. می‌بینی؟ سرونازهای تازه از تخم درآمده، تمامن لال شدند. کفش‌هایی شوریده میانت بالا و پایین می‌رود. می‌بینی. با چشم‌های حلقه‌زده میان بازوهای ناشکیبا، سیر می‌شوی. مرگ‌های روبه هستم را له می‌کنی میان انگشت‌های درون شعرهای تنگت. گور می‌پوشی. از کنار اتاقِ رفتن، خوردنی‌های شور را گردگیری می‌کنی. خسته و لت‌وپار. سایه‌یی میان غریبه‌یی یا شاید همان مفصل‌های ابریشمی. چه می‌گویی؟ تمامن سوزن‌سوزن می‌شود و در میان آشیانه‌ی شالیزارها تار می‌شوی.

  17. | لهیده در شعری تنگ

    آشنا می‌زند تپانچه‌ی ساده‌‌لوحی‌ات. می‌نالی و در میان ناله‌های شانسی، الکی و کشکی همه‌شان را می‌فروشی. می‌بینی درون تمامشان لاشه‌ی شهربانی شکل نگرفته. می‌دانی و در دایره‌یی متوهم غلت می‌زنی. مثلن غلام می‌شوی و قلمِ پای آن را در شیار، شورش می‌کنی. پوسته‌های پوسیده‌ات، نمایشنامه‌یی می‌شود در میانه‌ی راه. ساکت و بی‌آلایش در موریانه‌یی خسته می‌شکفی. می‌بینی؟ سرونازهای تازه از تخم درآمده، تمامن لال شدند. کفش‌هایی شوریده میانت بالا و پایین می‌رود. می‌بینی. با چشم‌های حلقه‌زده میان بازوهای ناشکیبا، سیر می‌شوی. مرگ‌های روبه هستم را له می‌کنی میان انگشت‌های درون شعرهای تنگت. گور می‌پوشی. از کنار اتاقِ رفتن، خوردنی‌های شور را گردگیری می‌کنی. خسته و لت‌وپار. سایه‌یی میان غریبه‌یی یا شاید همان مفصل‌های ابریشمی. چه می‌گویی؟ تمامن سوزن‌سوزن می‌شود و در میان آشیانه‌ی شالیزارها تار می‌شوی.

  18. از دیوارهای خروشان که میرختند در یک قوطی بی عیب و حیا که هر کدام خیابانی هستند از دل کوهساران. آری انگار که غلتیدن در صحرایی از بال‌های خیالی که حس افسون مثلثی را می‌داد. من برای تو خوردم، کشف کردن جمالات اگزیستانسیالیست در کف خیابان را. ژیان بین من و تو عاری از لبه صحرای جوانان قیمه‌ساز را می‌دهد. و باری دیگر می‌جستم که از پایین این دالان‌های بی‌سروته می‌افتاد گرداننده‌های ما. بعد ها متوجه آن صلیب آزمایشی شدم که انگار می‌جنبید از آجرهای قصه‌ما.

  19. چیزی که هیچ وقت کامل…
    خب چی بود؟ کجا بود؟ کامل چی؟ کامل کی؟ شیشه ماشین تا ته‌کشان پایین است.‌ مگس‌ها با بالهای دودی به داخل مغزم هجوم آوردند. از سوراخ دماغم بالا رفتند. روی لوب پیشانی‌ام ماسیدند. صدای بالهای لجن‌شان در جمجمه‌ام لولیان شد. ورودی‌ها را بستیدم تا همانجا بگوزند.

  20. هذیان بگو

    رگ‌هایت در دستانم می‌رقصند.
    دست‌هایم در دستانت.
    دَس دَسی
    دَس دَسی
    باباش میاد
    صدای کفش پاش میاد.
    صدا صدا صدا
    صداها میگن تو نازی. نازنازی.
    ماچ به دستانم که بوس بوسکه لباست است.
    همان لباسی که چرخ و فلک پوشیده تا سرما نخورد. سرپا بخورد.
    زندگینامه‌ نویسی در قصر.
    جواهری در قصر.
    زندگینامه‌ی یانگوم.
    راستی شلوار طوسی‌ام با شلوار ذغالی‌ات که ادای طوسی‌ها را در می‌آورد، صحبت‌ها دارد.

  21. تمرین فردا را سوار شدم. بنویس خری را که فرمان گسیخه. بخوان جگری را که بر بند کشاندم. از بهر خدا ما را دنیا بردند. می‌شود آرام کرد اصول برش زدن را. بر دریایی که پخت می‌کند دل و روده گاو را شیره زدم تا روشن کنم سیگارم را. من برای هر روز می‌خوابم تا شب را به روز باشم. نمد زیر کتاب را می‌کشانی در طول و عرض پیاز. بسنده کردم گوشواره های پوشیده‌ام را. شلوارکم را از دور یافتم گویی بر کوله پشتی هذیان می‌گفت.
    جهان سرشار از پرهایی است که آتش گرفته به دنبال پیاده روی صبح گاهی خواب مانده‌اند. شسته شدم در طی دیواری که کارش پا به انگشت کردن مردم بود. گفت میروم در طی بالا تا بالایی شدم برای بیداری.

  22. درختِ خیارم مزه‌ی هندوانه می‌داد و صندلی بی‌هیچ دلیلی به گریه افتاده بود.
    خنده از صورتم آویزان شده بود و رودخانه صدای ترمزِ ماشین پس می‌داد، انگار حافظه‌اش با آسفالت قاطی کرده باشد.
    کلاغ‌ها در آسمانِ خال‌خالی دنده‌عقب می‌رفتند و ماهیتابه‌ی پر از املت، لگدپرانی‌کنان آهنگِ لهیده‌ی بهنام بانی را نشخوار می‌کرد.
    قورباغه‌ای، کتابِ هات‌چاکلتی می‌نوشید و به جای قدم، پرش‌نوشت می‌کرد.
    هندوانه‌های محل مثل کیک‌های شکلاتیِ سبک‌بال پرواز کردند و او می‌دانست که… هیچ‌چیز سر جای خودش نیست.
    خارپشت، کتِ مهمانی‌اش را پوشید و به جشنِ ختنه‌سورانِ کیوی رفت؛ همان‌جا که کاکتوس از شدت خارش پرواز کرد.
    ساندویچِ بندری زایمان کرد و سوسیسِ کوکتل با گریه‌ای نمکی به دنیا آمد.
    پیش‌بند روی عرق‌سگی واق‌واق کرد، خندید و داخل شربتِ بیدمشک بال‌بال زد.

    ساعتِ دیواری، ساعتِ شنی را جوید و عقربه‌هایش به شکل مارمولک‌‌های گرسنه لابه‌لای دیوار له شدند.
    پنجره سایه‌ی خودش را به دار آویخت و رنگ‌های دیوار طعمِ تلخِ گرفتند.
    جورابِ تنهای گوشه‌ی اتاق برای یک تکه ابرِ گریان غزل می‌خواند و کفش‌های کهنه روی سقف برای ماهیِ قرمزِ توی قفس نامه می‌نوشتند.
    ناگهان جیبِ کُتم باز شد و خاطراتِ کودکی‌ام مثل چُس‌فیل به سمتِ قطبِ شمال قِر دادند.
    آسمان عطسه کرد و ستاره‌ها مثل تخمه‌ی شور روی زمین ریختند.
    یخچال خواب دید ابرها او را در نان باگت پیچیده‌اند و با سسِ تارنار شب مانده مزه‌دار می‌کنند.
    درختِ چراغ‌قرمز ناگهان سبز شد و خیابان، کفش‌هایش را درآورد تا پاهای برهنه‌اش را به حافظه‌ی چراغ‌‌قوه بسپارد.
    و من، با جیب‌هایی پر از ماهیِ پرنده، ایستاده بودم و به صدای ترک خوردنِ بخار گوش می‌دادم که از لیوانِ چای بالا می‌رفت

  23. آسمان صورتی است،دلم جرعه‌ای چای عشق می‌خواهد به رنگ صورتی،برکه‌ای در میان فرش سرخ_نارنجی پاییز،دلم آبتنی می‌خواهد.

  24. به بلندی پشت‌بام فکر می‌کنم که هرشب سقوط می‌کند و هیچکس نیست دست او را بغل بگیرد. آغوش‌هایم را در ظرف‌شویی می‌ریزم تا با آب تطهیر داده شوند و سپس به او برگردند. او برنمی‌گردد چون مرده‌ها پای برگشت ندارند. برگشت خون به دست‌هایم را جشن می‌گیرم و قلبم را با دست‌هایم در زیر فرش خاک می‌کنم. خاک گلدان را به تلویزیون سیاه می‌پاشم تا دیگر فیلم‌های خاک‌برسری پخش نکند. آزادی‌ام را مدیون چه کسی هستم جز خودم؟ روی دیوار پنجه می‌کشم و سعی می‌کنم جیغ‌هایم فراتر از پرده‌ها نروند و پرده‌ها لباس ندرند. می‌خاهم خورشید بازهم از پس پرده تقلا کند تا دیده شود و من چشم‌هایم را دست بگیرم و از آفتاب برگردانم. کتاب‌هایم را زیر سر می‌گذارم و واژه‌هایم را می‌خورم. من خوره‌ی واژه‌ها هستم؟ نیست می‌شوم از تختی که گودال مورچه‌ها است. مورچه‌ها را در قاشقی آب شنا می‌دهم و پس از آبتنی در خاک غرق‌شان می‌کنم. باغچه‌ی ما پر است از سرهای بریده‌ی گنجشکان که گربه‌مان آنها را شکار کرده است.

  25. صبر میکنم تا تبر قطره‌قطره اتو کند حوصله‌ام را.حوصله‌ی نارنجی مخملی رگ‌به‌رگ شده‌ام را. کدام رگ؟ همان که به پای سیمان‌ها پیر شد؟ میتوانستم در دودکش خاطرات، پریشانی‌ات را دق کنم. نیامدی تا سفر سنجاق‌ را بخیسانی. از کدام دنبلان‌درّه، پی‌ام‌اس را گروگان گرفته‌ایی؟ نشستی روی قوز زغال‌اخته. از قرنیه‌ی خشتکت سماق می‌چکد و ساعت پیراهنم اُردی‌بهشت را قرض می‌کرد. ابر بی‌باران دیاگ زد. دکتر، گرم آینده را خیساند. جنگل، پرواز را پاشید. پرندگان خوش‌مست، نوتیفیکشنشان را تکثیر شد. آخرین باد شاش‌خوشان را بی‌محلی کرد.

  26. در این روزهای کشسانی گاهی لازم است به میز کارم سری بزنم شاید دلش باندپیچی بخواهد. گاهی خوب است مغز گلها هوای پرزدار را بجوند و آب دهان خود را به پرواز درآورند. من امروز به دیدار اقیانوس بالهای پشه‌ی مالاریا‌ خواهم رفت. می‌خواهم از رنگ حوادث به غبار گوشی پر پر شده‌ام پل بکشم. شاید سوزش معده‌ام خبر از حادثه‌ای شوری در میدان علی آباد مستوفی دارد. لیوان در به در خاله بانو روی سقف زیرزمین خانه‌ی همسایه کز کرده است. در هراس باغچه‌ی اجدادم، کرمی در حال خرامیدن از هوش پرید. شاید به دنبال دی ان ای مزاحمان شهر می‌چرد.

  27. یک قطره راه بیشتر تا دست‌های روغنی باران نمانده. دامن شب را پر از انگور میکنم و میگویم دیگر اینجا قدم نزن.
    از اینجا برو تا پرواز دلفین‌ها را در دفتر خواهم دوخت. پایم را میگذارم روی پله‌های رنگی‌رنگی و ماهی از آواز خواندن به آسمان مگس‌ها رسید. کلاویه‌های بخاری شبیه دندان‌های کوسه شده‌اند. هوا گرم شده و شاعر، عاشق بیل و کلنگ توی حیاط. درخت انار حیاط گل داده و منتظر تمساح است تا با قورباغه چندش توی باغچه، دوست شوند.

  28. مژه به مژه می‌دوم. پلک خیابان را می‌روبم. خاک چشم‌هایم را می‌خورد. خوره به جان جادوگر پاتک میزند. بادبادک‌ها باد به باد می‌روند. رفتگر‌ها شب را می‌خزند. مرد‌ها پالتو به پالتو پیر می‌شوند. پیر‌ها پرنده ها را قفس به قفس می‌خورند. سیب‌ها کلاغ‌ها را نجوا می‌کنند. نجوا‌ها خاک‌ها را جادو می‌کنند.
    رنده‌ها پیاز ها را می‌جوند. بچه‌ها رنده به رنده اشک می‌تابند. دریا دست‌هایش را به ماه تاب می‌دهد. ماه کاه به کاه جوانه می‌زند. گندم زار به زار می‌دود در باد. بال کلاغ‌ها سرخی باد را می‌پرستند. پرسش به پرسش می‌شوند تن ماهی‌ها. کوسه‌ها تن به تن تار به اقیانوس می‌تنند. عنکبوت‌ها سرخی سیب را عاشق به عاشق می‌نوشند. آسفالت‌ها از دهان درخت‌ها می‌جوشند. ماه جوش به جوش از بلوغ می‌رود. رفتن در قبرستان شام می‌گزد. خزه‌ها تن شاعران را می‌شویند. رفتگر‌ها مست به مست خاک می‌دهند. خاک به دریا نمی‌دهند.

  29. من دانشم هوا می‌شدم و انگور تجربه روز پر سالی بود و پروفسور و تو چه می‌دانی که من از این برای آن کنی که آمد در اتاق را نوشتن روزه‌های این همه در او بحث ساعت سبز را سرکشید. مرگ سرنوشت را خورد و آنچنان پکید خواب که گرگ نمی‌داند منطق صوری ارسطو از روی پشت بام خانه سقراط که رفته بودیم التماس مرگ در تذبذب درد و تعشق گَرد و تجذب مست و تصوف هست. این را در پرده پنجره برده بودن شدن زایش از اعماق فیل در آمدن به نور پرتو شدن و نور بر تو نو شدن از آروغ ته گلوی کرگدنی از شدت پیری زردی داشت.

  30. هاشورهای خواب

    به رویاهایم از هاشورها می‌گویم.>استاد کلانتری
    به هاشورهایم از دلشوره‌هایم می‌گویم،
    به دلشوره‌هایم از بیابان‌بافی‌هایم می‌گویم،
    به بیابان‌بافی‌هایم از روده‌بافی‌هایم می‌گویم،
    به معده‌ام از یبوست اندامم گفتم، او گفت: یبوست می‌تواند از معقد تا دهانم رخنه کند.
    دهانم از آرزوهایم گفت، او را با نخ و سوزن دوختم، مگر موشی در دیوار با گوشی بشنود.
    گوش‌های کوچک با راداری بزرگ به اندازه سیفون توالت. فاضلاب‌ها به گشادی دهان‌ها ساخته شده‌اند. هرچه را می‌خورند و هرچه را می‌گویند. اما روده‌ها باریک و درازند، تعفن کلام به زور از زبان آن عبور می‌‌کند

  31. قطار از داخل فنجان رد شد و باد به بالش‌ها نامه‌ی نارنجی نوشت.
    چراغ‌ها خواب دیدند که کف خیابان پر از پرنده‌های مربع است.

  32. کثافات کیبورد را بر روی زگیلی از قلیان قل دادند. غولک‌های دیواری تند و تند عرقشان را با پرزهای خرک‌های آبی، سبزیدند. بساط رقص انجیرهای خاکی در ماتم‌کده نمکدان را در شرم نگاه دیگ و دیگک روان کردند. موبایلم دارد می‌تاچد، تاچیدنی چون پلنگ یشمی قرمز سفید. آتشان می‌جرقند در جرایق ستارگان قابلمه‌ی آش حلواشده‌ی کلپچ ماه.

  33. هرگز فراموش نکن که درخت بی‌حیای دریا بال از کف وال ها می‌کُشد و با این حال آن یکی پرنده‌ی دم دراز خیس عرق آب از دریا دف می‌زند. سایه‌ی بز خورشید می‌کارد، اما ابر به‌خوبی برای چمن ماسیده‌است. جالب اینجا است که باران عشوه‌ می‌آید برای یک چکه سیگار که مدادم سری می‌زند به صدای شیهه‌ی سیب‌زمینی های باغچه. آخر چطور ممکن است که تلفن خانه تار به تار موهای سنگ را بپلاسد. خنده‌دار است که هنوز استخوان‌بندی ابر می‌لولد. تازه آخرین بار فردا بود که نان های آن اسکناس کپک قوز می‌کردند. حتی به یاد دارم که کتابش چطور به سر کتابم شیر می‌چید.

  34. خُرخُرش، خَرِ خِرخِره‌ام را جوید. دنبالش کردم تا خَر شوم. سوار مرادم شدم. دوستش داشتم از اینجا تا بی‌نهایت. اما به‌خاطر جویدن خِرخِره‌اش عطایم را به پایم چسباند. اره‌اش کردم. فرمول پرفسوربالتازاریِ حلّالش حَلالش نباشد. خدا بیامرزدش. همه کار کرد. فقط یک میلیون بار تُف کرد. چون دیگر خِرخِره نداشت. آن‌را تف کرد توی صورت الاغ مرادم که کنار رود سرنوشت به پورشه‌ام بسته بودم. خدا نگهدار خِرخِره‌ام بود. پورشه‌سواری کرد تا ابد و صفر و روز. خدایش رحمت کند خرش را. مثل گنجشکان پرواز کرد سمت گربه‌ها. بی‌مزه بود غذای گربه،‌ ولی خوردش. سر راهش سری هم به بستنی‌فروش کنار خیابان زد تا خِرخِره‌اش را صاف کند. چون دکتر گفته بود لوزه‌ی سوم دارد و باید عمل کند. ولی نکرد. به‌جایش بستنی خورد. از آن قیفی‌های چند طبقه. خدایش رحمت کند. خیلی الاغ بود.

  35. به موزاییک های مربعی ورپریده خیره می‌جهم و سر به بالا میپرم. بالا می‌آید پایین و میرود زیر‌زمین، ناگهان هواکش زوزه می‌جوشد و شعر می‌بافد، شعری که نرمی نفله اش زمختی شانه ام را میدرد و شکسته میشود قفلی که دیگر کبود دریچه نیست، و زلال میکوبم پرتوی جیغ انتظاری را که حوالی دیروزش گم شد. من خیره به سان شیری که پوستش شعله می‌دود در زرد کسالت خورشیدی که میخواست بر خود هول کند تا مگر تازه شود مداد خوش شور در نمک در رفته اش. نمکی که نم نمک میبارد بر شوره زار زرد شکوفه های تنگ بی غصه‌ی دمپایی قرمز بوسه. برای بوسه ی کوسه ای که دل نارنجی اش حوالی ساعت مغربی یورتمه میرفت و ناگهان سمند دندان دانست که دیگر بهار خط خطی رویش را نمی‌شوراند.

  36. هندوانه از دست خودش افتاد به آسمان دوید و گِلی شد و موهایش را خط خطی کرد و با چشمش باران را چشید و خواست گریه را مزه کند که گوشش پارچه ای شد و پاره ای سیگار را پخته بود و میخواست رفتن را بیاید و زندگی را گاهی برود. اردک ترکیده و تبخیر شده بود لیوان آبی برداشته می‌خواست به عینکش آب بدهد تا گُل هایش بشکفد ولی آب‌پز شده بود.یاهو.

  37. کتاب از توی کیک می‌پاشید و کشکمش‌ها تانگو می‌پرند توی لوستر و ردِ چایِ اصغر توی خرش گیر کرده می‌رقصید. انگشتِ لباس جوشید و چشمِ سقفِ عروسک‌بازی غلتانیدیمو زلِ صندلیِ زلفِ اختران را پَرکَند و غولِ انگشتِ خر را تایپ کردندی‌ام‌اندی. صدای پولکیِ پروازِ ساعتِ توی پونه‌ی خیارِ پروانه چَپَندی‌دی. شارژرِ روتختی ناله‌ی خروپفِ سگ توی لمسِ کثافتِ کابینت پرید. شلغمِ شوربایِ شفایِ شفقتِ شکیبا توی ساعتِ طویله‌ی آیفون زِق‌زِقید‌. و قِرِ قرقره‌م توی قبرِ تقدیرِ قرمه قورقوریدیش. پِخِ تخمه‌ی فرانگیز پَشمَقید. توقِ دوغِ بوقِ الماسِ محشر شوریدَمَندی. سربه‌زیر سوزن سمندون شابدالعظیم کوبانده‌اند.

  38. – پفک نمکی، عشق زیر خاکی مورچه
    – رشته رشته با تو در کانال پنج
    – من روزم را سر کشیدم
    – مویم را قطره قطره شمردم، تار بیست و یک به پرواز رفت.
    – هذیان‌گو، کارش به جراحی چشم کشید.
    – شنبه‌ها زورکی به دنیا می‌آیند
    – خودکار هم دیگر دستم را نمی‌گیرد
    – مداد آبی را بردار، شلوارت را قرمز کن
    – انگشت دستم به پایم تلگراف زد
    – زرشک پلو با مرغ دوست شد
    – حلزون بنفش باغچه، چوب تَر را درید
    -چشم‌هایم تا یکی را تایپ کردند

      1. گل‌های آفتابگردان خورشید را نوشیدند و من از ساقِ پای گل‌ها بالا رفتم تا آفتاب را از دهانشان بیرون بکشم. اما من با آفتاب‌گران‌ها یکی شدم و تا نزدیکِ ما قد کشیدم. من امروز را نوازش کردم و فردا را به دریا ریختم و دریا سینه به ساحل می‌سایید و فردا را بالا می‌آورد‌.

        من سوار بر دریا، تو را سفر کردم و در غربت تو گیر افتادم. باران که مرا بارید، من دریا بودم و تو من.

        هوا که نفس می‌کشید، آخرین بغ‌بغوی کبوتری گلوی درختی را خراشید و ریشه‌ها که خون پس می‌دادند، مرگ را پرواز می‌کردند. تو به تماشای آخرین عروسی دنیا نشسته بودی و هوا پر بود از خنجر‌های برنده. من زخمِ درخت‌ها را بستم و وقتی خونِ ریشه‌ها بند آمد، تو در گلوی کبوتری خفه شده بودی.

        انتظار آخر دنیا ایستاده بود تا ما به او برسیم. هنوز هوا قدری برگ داشت که باد فصل‌ها را با خود برد و در گهوارهٔ کودکی انداخت. خواب تاب می‌خورد که یکهو زمستان شد. برف در پیراهنِ کودک خانه کرد. وقتی بهار آمد، کودک هزاران آدم برفی زایده بود که آفتاب را حریف بودند.

        1. درختِ خیارم مزه‌ی هندوانه می‌داد و صندلی بی‌هیچ دلیلی به گریه افتاده بود.
          خنده از صورتم آویزان شده بود و رودخانه صدای ترمزِ ماشین پس می‌داد، انگار حافظه‌اش با آسفالت قاطی کرده باشد.
          کلاغ‌ها در آسمانِ خال‌خالی دنده‌عقب می‌رفتند و ماهیتابه‌ی پر از املت، لگدپرانی‌کنان آهنگِ لهیده‌ی بهنام بانی را نشخوار می‌کرد.
          قورباغه‌ای، کتابِ هات‌چاکلتی می‌نوشید و به جای قدم، پرش‌نوشت می‌کرد.
          هندوانه‌های محل مثل کیک‌های شکلاتیِ سبک‌بال پرواز کردند و او می‌دانست که… هیچ‌چیز سر جای خودش نیست.
          خارپشت، کتِ مهمانی‌اش را پوشید و به جشنِ ختنه‌سورانِ کیوی رفت؛ همان‌جا که کاکتوس از شدت خارش پرواز کرد.
          ساندویچِ بندری زایمان کرد و سوسیسِ کوکتل با گریه‌ای نمکی به دنیا آمد.
          پیش‌بند روی عرق‌سگی واق‌واق کرد، خندید و داخل شربتِ بیدمشکمی‌فهمم چه حسی داری — وقتی دو بخش از دو ذهن مختلف می‌آید، یک ناهماهنگی لطیف در ریتم و تخیل ایجاد می‌شود.
          اگر دوست داری، من می‌توانم **تمام متن را یکدست کنم** تا از ابتدا تا انتها با یک صدا، یک ریتم و یک منطقِ هذیانی پیش برود؛ طوری که انگار از ذهن یک نفر با یک جهان‌بینی سورئال بیرون آمده.

          در ادامه نسخه‌ی **کاملاً یک‌دست‌شده** را نوشتم؛ همه‌ی تصویرها، لحن، ریتم و هذیان‌ها هماهنگ شده‌اند:

          درختِ خیارم مزه‌ی هندوانه می‌داد و صندلی بی‌هیچ دلیلی به گریه افتاده بود.
          خنده از صورتم آویزان شده بود و رودخانه صدای ترمزِ ماشین پس می‌داد، انگار حافظه‌اش با آسفالت قاطی کرده باشد.
          کلاغ‌ها در آسمانِ خال‌خالی دنده‌عقب می‌رفتند و ماهیتابه‌ی پر از املت، لگدپرانی‌کنان آهنگِ لهیده‌ی بهنام بانی را نشخوار می‌کرد.
          قورباغه‌ای، کتابِ هات‌چاکلتی می‌نوشید و به جای قدم، پرش‌نوشت می‌کرد.
          هندوانه‌های محل مثل کیک‌های شکلاتیِ سبک‌بال پرواز کردند و او می‌دانست که… هیچ‌چیز سر جای خودش نیست.
          خارپشت، کتِ مهمانی‌اش را پوشید و به جشنِ ختنه‌سورانِ کیوی رفت؛ همان‌جا که کاکتوس از شدت خارش پرواز کرد.
          ساندویچِ بندری زایمان کرد و سوسیسِ کوکتل با گریه‌ای نمکی به دنیا آمد.
          پیش‌بند روی عرق‌سگی واق‌واق کرد، خندید و داخل شربتِ بیدمشک بال‌بال زد.

          ساعتِ دیواری، ساعتِ شنی را جوید و عقربه‌هایش به شکل مارهای گرسنه لابه‌لای دیوار خزیدند.
          پنجره سایه‌ی خودش را به دار آویخت و رنگ‌های دیوار طعمِ تلخِ سکوت گرفتند.
          جورابِ تنهای گوشه‌ی اتاق برای یک تکه ابرِ گریان غزل می‌خواند و کفش‌های کهنه روی سقف برای ماهیِ قرمزِ توی قفس نامه می‌نوشتند.
          ناگهان جیبِ کُتم باز شد و خاطراتِ کودکی‌ام مثل دکمه‌های فلزی به سمتِ قطبِ شمال فرار کردند.
          آسمان عطسه کرد و ستاره‌ها مثل تخمه‌ی شور روی زمین ریختند.
          یخچال خواب دید ابرها او را در نان باگت پیچیده‌اند و با سسِ باران مزه‌دار می‌کنند.
          درختِ چراغ‌قرمز ناگهان سبز شد و خیابان، کفش‌هایش را درآورد تا پاهای برهنه‌اش را به حافظه‌ی باد بسپارد.
          و من، با جیب‌هایی پر از ماهیِ پرنده، ایستاده بودم و به صدای ترک خوردنِ سکوت گوش می‌دادم که از لیوانِ چای بالا می‌رفت.

          ساعتِ دیواری، ساعتِ شنی را جوید و عقربه‌هایش به شکل مارمولک‌های گرسنه لابه‌لای دیوار خزیدند.
          جورابِ تنهای گوشه‌ی اتاق برای یک تکه ابرِ گریان غزل می‌خواند و کفش‌های کهنه روی سقف برای ماهیِ قرمزِ توی قفس نامه می‌نوشتند.
          ناگهان جیبِ کُتم باز شد و خاطراتِ کودکی‌ام مثل چُس‌فیل به سمتِ قطبِ شمال فرار کردند.
          آسمان عطسه کرد و ستاره‌ها مثل تخمه‌ی شور روی زمین ریختند.
          یخچال خواب دید ابرها او را در نان باگت پیچیده‌اند و با سسِ تارتار تاریخ گذشته مزه‌دار می‌کنند.
          درختِ چراغ‌قرمز ناگهان سبز شد و خیابان، کفش‌هایش را درآورد تا پاهای برهنه‌اش را بدوزد.
          و من، با جیب‌هایی پر از ماهیِ پرنده، ایستاده بودم و به صدای شالاپ شالاپ سکوت گوش می‌دادم که از لیوانِ چای بالا می‌رفت.

  39. ته‌مانده‌ی چاقو را می‌خشکانم و پودرهای شفق قطبی را زنده‌زنده از هوای بی‌طاقتی مردگان به قبرستان شکوفه‌های رقص می‌تنم. خشک خشک می‌جوم دل‌های زمستان بی‌قلب پر از بادمجان‌ها را. تراوش عنکبوت‌ها طلایی از مرهم می‌گذارد بر سر قبر هنرخواهان کورمرده‌ی بی‌سزاوار. دنبال ترانه‌های ستاره‌ی زمین تا سقف می‌فشانم کمانداران ظلمت را. از هوای غم‌خواری می‌گریزد ستاره‌ی بی‌درمان جنباند سرم را. تازیانه‌ها خشک شد.

  40. بلاخره لباسهایم را خوردم. همه‌ی غذاها را لای کتابم گذاشتم. برای خودکارم کفشی خریدم تا راحت‌تر پیاده روی کند. درخت را شستم و روی بند پهن کردم. از لیوان بالا رفتم تا میوه موهایم را بخورم. موهای کتابخانه‌ام را شانه زدم و همه کتابها را آرایش کردم تا به خانه‌ی بخت بروند.

  41. هذیانْ یِکُم

    ریشه ریشه در آینه رخت خاب می‌شوید زنگابِ صدا را تا هذیانِ دیوانه کشیده شود بر آسفالتِ صورتی درختِ کاج. مریض می‌نوشد جلوه‌ی خیال را تا اسب یورتمه برود روی صفحه‌ی دستمال توالت. پروانه کشیده می‌کِشد روی بومِ حنجره‌ی ساکسیفون تا پیرمرد بِدَوَد داخلِ تاس تا از پله بالا برود مار و سیاه کُند شیر آب حوض حیاط را. آتش می‌گیرد دختری در میانِ وسطِ کِنار. رقص می‌کند مادری در پاستیل توت فرنگی تا بخرد زوزه‌ی بلبل را. ماهی در شیارِ خیابان شیرجه می‌زند رنگِ بوسه‌ی تُرنج را تا به تن فروشی رضایت دهد بلوطِ سبزِ نرسیده‌ی روئیده بر آسمان. بوی بهارنارنج می‌پیچد در کورسوی نورِ چراغِ ستاره تا چشمک بزند ایوان بر روی کلاغِ آبپز شده در سرمای قطب شمال.

  42. شروع میشود به گنجشک. سطل‌های زرد در آسمان قرمز فرود میایند. شعرها در زندان‌ها پرواز میکنند. دیدن پولکی‌ها و دندان‌های دیوار آجری. میلگرد‌های آسوده به درازو سیم های آویزان بر خار. خار در خرماها خوبی ندارد. نداشت. نداشته است. دست میکشم به پوست نازک باور و خیره به گرفتن ناخن‌های مادر. راحت میشود صندلی پرت شود جواب سرکوب‌های سرازیر بر سرو. آویز بر چوبه‌دارهایی والبیال میشوند رویش با تورهایی که پهن شد برای سرخ به جنوبِ عصر.کش و قوس میاید آفتاب به بالین و شعر نفس میدهد به شهر با چاشنی پارک. اتوبان های جاری به چشمه و پای نهادن در روزگاری که شب را میخارد. میخورد به خیالم آن خار و خرما‌های سعدی. میپاشد و میپایم.صدایش در گوشم میخرامد‌. لحظه‌ در دقیقه سرانیده میشود بسان سرسره‌ای که در دسترس است به سراییدن و گرانیگاه گران را گرامی داشت به گرام گرامافون.

  43. ساطور پارس می‌کرد و پهنای کابوس‌های دلفین شیهه می‌کشید. نابخرد بودم و سلانه سلانه از آسانسور پریدم که پرواز کنم. زنده بودم و من آدمیزاد را داشتند نخم می‌کردند به چرخ خیاطی. از سورتمه بالا رفتم و چرا کردم. چوپان سر سبزه‌ها را برید و خان حوصله‌اش را تراشید و به تن طاووس رقصید. بوته‌ی توت‌فرنگی تخم می‌گذاشت و پلنگ نازا، گندم پرورش داد. اتوبان به تن‌اش افتاد و چراغ راهنمای دلقک هورا کشید. به گردنش پیله کرد و آزاد شد. قاصدک بواالهوس بر شکم ماهی کوفت. مومیایی عریان بر زمین خزید و از لباس های غول رنگ گرفت و با موش صحرایی خوابید. زوزه سایید و در قابلمه غلتید. گلدان از غذای ماهی آبستن شد. جنگل تا ترقوه‌ام دوید. دارچین پوشیدم و از خانه خابیدم. خواب جوریدم و به دمپایی حمام غریدم.
    تن ماهی در گوشم غلو کرد. کتابی بافتم و دور گردن زرافه انداختم. لب‌ها را شخم زد و ملخ برداشت کرد‌.

  44. دم می‌کشد از بالای کوه مداد رنگی‌های کرم خاکی و کهکشانی در دفتر ریاضی دوخته می‌شود و هر واژه از هذیانی بیخودی ستاره‌های ریخته شده توی آسفالت بقالی‌ها یک‌ سرنگ می کشد تا خیابان آن طرف رودهای چهارپایان بی قواره که رقصیدند میان درشکه‌هایی که از فیلم‌های وسترن چند سطل آشغال برای ماهیان کوکب خانم پخته بود و چند پره از کرکره‌های این قاب عکس را روی چند فنجان قناری جزیره جزیره سوار بال چند اقیانوس بی حساب می‌شمردند. می‌شود از خواب‌های یک قندان برای نخ‌های نجاری درخت کوک زد و می‌شود برف‌های عباس را از دستهایش توی زردچوبه های فسقلی کهنه کاشت و از بوسه‌های چند مولکول آبی رنگ الکل‌های مدفون شده را در گردی عطسه‌ی یک کرگدن زبرو زرنگ توی صافی دمپایی های عیسی چمباتمه بزنی.

  45. پرهیز کرده شد از ماشین‌های بی‌ساندویچ و بی‌سوسیس‌هایی که گربه‌ها هم نخوردند آن شب‌های بی‌سیاهی و باهوش‌های سبیل‌دار را برای پرونده‌هایی که نتابیده بود خورشیدِ هیچ عن‌اخلاقی تا قضاوت کند برای چس‌مثقال از این سوسک‌های فاضلابی ما را با چرک‌های بی‌سفیدآب خود تنها خواستگاری کرده بود از شادترین بودن‌های بی‌نصیب اما پرخاصیت‌تر از سیر و پیازچه‌های باغچه‌ی‌ نام‌آشنایان فرزانه در پیرهای بی‌توالت که جایگاه‌های قهوه‌مسلک را برای شاشیدن برگزیده شدند نه فقط برای مجالس بی‌دف و بی‌مطرب‌ترین زمانه‌ی بی‌خنده از شوق نشاشیدن به خود نبالیدن اما ریدن‌های بی‌جا کنار اتوبان‌های سراسر نپوشیده از عریانی شب‌های سوزناک که شاید باید می‌خوابیدند بدون صبحی از پس کاه‌های کچل آن حوالی که دیگر کرفس هم نمی‌توانست لاغرترین باشد برای گردوهای بدون پنیر آن سرزمین‌های تاریک که ما را نخوابیدن گرفته بود این دون‌خوآن‌ترین پیرمرد سرخ‌سال و هم‌آغوش با کسان دیگرانی در وادی وحشت و گوجه‌سبزهای گردن‌کش.

  46. از فرهنگ لغت بالش را می‌گذارم. دوان دوان با لحاف خرناسه می‌زنم. هیپرپلازی را از هایده می‌‌زدایم. پاییز را از رودخانه کاشت می‌گیرم. شادی را پا در هوا می‌بویم. با سوزان پرابلمها را توی دایره می‌پزد. وسط جیغ پل بی وصل می‌شوم. گزاره منطقی ویغ ویغ می‌پرد ماهواره. غمت کجایش شد. سفر آخرت سوتش درآمد. طلایش زیر زمین حفره پر می‌شد.

  47. اسب‌ها به آسمان می‌پرند. آسمان پلی می‌شود پرتگاه‌ها را. گرداب کهکشان‌ها در بشقاب‌های بی‌قرار غذا می‌گنجند. مغزها می‌مکند سیاهی‌ها را. میزها آزادی درختان را سرمی‌کشند. خودکارها در دشت‌ها چیده می‌شوند. خرگوش‌ها، جغدها را می‌خورند. خوشبختی اسلحه برمی‌دارد. گزافه‌گویی‌های سیب، خاک را می‌آزارد. قایق‌ها کلمه می‌شوند و غرق می‌شوند در نیلوفر. لیوان‌ها بچه می‌شوند. سبزه‌ها باران را پس‌انداز می‌کنند برای گریستن. کوچه‌ها پرستوها را به آغوش می‌کشند. برگ‌ها پلیس چهارراه‌ها می‌شوند. شب ستاره‌ها را می‌شورد.

  48. تاریکی چشمانم ریخته شد. مرا به دوختن بپزید. آنانمانا پوکید.. درخت کاسه آزاد شد. تیرک رسوایی را خورد. پرده حمام را کاشت. سگ، بوق را خورد. ماتیک بنفش را ریختم. ارسلان ارسطو می‌ریزد. انا نمانا را کوسه جلا داد.خلاتو جوشاندی؟ نماز را پاشیدم و رخت ها را پراند. کوزه‌ی لبو کوچه را شوت شد. دستم مچ‌بند را توپید. دستمال رودل کرده را باخت. جدول ضرب منها زایید. حسن خودش را با نخ چلاند.

  49. هذیان را دیدی؟ زنگ‌ها را در هم نوشید. مرگ را با خود به خابید. شب همه شب عنکبوت می‌تارد سه تار. غذا را در شلوار نوشتی. باشد باید همه چیز.‌می‌ترسم از مردن میکروفون در خیک. دندان را با سوراخ موش… خودت را سلام کن. گربه‌ها در بالدار خود می‌خابند. شب‌ها ملخ را می‌جود. بوی گند شتر در مرگ خود می‌خانی کتابی به نامِ دیگر چیزی به نام یکی شدن پورن وجود ندارد. فکر می‌کنی در خودکشی های مکرر عموپورنگ بعدی. نقطه سر خط. ترش و مگس می‌زند خود را در سگ‌خاب‌های ایرانی. دیدن هر کس. نقطه سر خط. نقطه شده ختن به بیرون از سطر. همیشه هست مشکلی در زایش گل‌برگ‌های میز نارنجی خانه‌ی خود را دیدی. کارگاه‌هایی که. نه نمی‌توان. بنشین وزیر جناب آقای قصار قصار مربا. پرواز با سرکشِ کامو به موج‌های آنادا که هست. نمی‌خاهم توضیحکی. وزیر تحت الحمایتِ گاییدن حرامزاده‌های شاه بگو. برو. جنده شدن سیب‌های کرم‌خورده در بستر میوه‌فروش عقیم. تولد خود را در ماست می‌مانی. شنا کردن از در عقب هواپیما. در دادن بی‌جهتِ چرا واکنی خودشان را از آیدین.

  50. تپق می‌زنم و به پنکه فحش می‌دهم و حس آوانگارد بودن بهم دست می‌دهد و ایجاز را در نهایت ابهام به خاطر می‌آورم. کیسه‌های مدادرنگی روی دستم بلند می‌شود و حاشیه می‌رود و کوچه پر می‌شود از انحنای اندامت. صدای کلاغ می‌آید و آب چکه می‌کند از سراپای نرده‌ها و کل طبیعت کم می‌آورد و خورشید از لابه‌لای تپه‌ها تو روی ماه می‌ایستد و اگر گفتی ناهار چی داریم؟ پنکه رادارگریز است و هیکل گنده کرده برای من و نبات‌ها را به هرکه توانستی بفروش و خاکسترش را به رود گنگ بسپار و مرتاض‌های هندی را اغوا کن و تبرک کن به کیک سیب و چای دارچین. تف سربالاست لایه‌های عمر مورچه و تفکر راه نمیبرد به جایی. انگل‌ها توی هم می‌لولند و ناگاه از اصفهان صدای توسل می‌آید.

  51. اشک در دستانم با بستنی دوست می شد. می خواند آواز با گیتار. تختم دوست شده با کابوس بچه گنجشک. کابوس سر شکستن در سرم می شکند. سامان گریه هایم طلب باران می کند. در روزنه موزائیک باران می رسوخد و می کند اتو چروک های سیمان را. چروک گل پیچک به دور مچم دور میزند. مچم می چلاند کلمه ها را از دستم بر روی بند رخت حیاط زندان. خشک می شود روی بند خواب های پایم و مست بوسه های دستم بر رقص برگِ ریشه ی افرا. افرا در سرم پوک می شود و می پوچد عطرش. در عطر چشمانم برگ پوچیده و نور پوسیده و ذوق گوریده. نقش قبر ذوق گوریده بلدم؟ این زندگی مرا می گورد و می تازد در آبشش هایم. آلبالو در آبشش هایم ریشه میزند و از هسته هایش آب می شُرَد. هسته می شرد و می رسد به مرغابی. برکه گل نیلوفر باریده. غورباقه، قور میزند بر سر مرجان های نیلوفر. شاخه به شاخه می پراند سبز لزجِ کش دار و قوس دار صورتی را. آدامس بادکنکی چسبناک در گلو دارم. و می‌خوانم.
    گنجشک و آب و ماهی می شکفند در روزنه های لحظه دیروز و من مانده اینجا در بلور تُنگ و زل زده به پریشانی پرانی عقربه ها، تمشک می خورم. پرتقال به دست نارنگی پوست می گیرد مرا و آب نارنج می چکاند در رگ چشمم تا بسوزد خیال آزادی اش بر سر گلبرگ چهل غنچه سرخابی و بمیرد برای تخم قرمز و سبز هندوانه.

    1. چراغ را می‌جویم و صابون از پنجره پر می‌زند. بیدار که می‌شوم، ساعت از کفش سبزتر است. آینه کلاغ را قورت داده و تقویم با گچ نفس می‌کشد. شانه درخت را شانه می‌زند، رگبار از نردبان می‌چکد.
      دستمال سقف را پاک می‌کند و جارو برای پرنده آواز می‌خواند. پاهایم را می‌نویسم روی زانو، زانو را زیر بغلم قایم می‌کنم.
      نان از کوچه عبور می‌کند. عصا با گلدان حرف می‌زند: صبحانه چی داریم؟ گلدان می‌گوید: خواب، با کمی شکر.
      میز روی صندلی چرخ می‌زند. صندلی از شاخه پرنده را صدا می‌کند. کتاب‌ها از قفسه پایین می‌پرند و تخم‌می‌گذارند. تخم‌ها کلمه‌اند. کلمه‌ها پرنده می‌شوند. پرنده ها سطر می‌نویسند
      من پرنده را لای کتاب قایم کرده‌ام. کتاب نفس نمی‌کشد. پرنده اما
      نفس می‌کشد.

  52. همینطور که دیوارها زار می‌زدند و حق هم داشتند چون قد کشیدن درد دارد، کلماتم را قرقره می‌کردم و پاهایم را نمی‌دیدم که کجا دارند می‌روند. اصلا می‌روند یا می‌آیند؟ درهرحال انگار مرا نبرده‌اند.
    لامپ‌ها آتش گرفته بودند و بوی مورچه‌ای می‌آمد که با ذره‌بین آتشش زده باشند. خانه از مدار خارج شده بود، حداقل اگر هم نشده بود من نمی‌فهمیدم در چه مداری هستیم که حرکتش شبیه ترن هوایی یک شهربازی پوسیده است.
    یک‌ نفر داشت صدایش را توی گوش‌هایم شوت می‌کرد. من هم دروازه را نمی‌پاییدم اما گمانم تورش پاره بود چون صدا فقط وجود داشت. معنایش احتمالا با پاهای من رفته بود.
    مغزم صرفا بر اساس فرض محال خانه را ساخت و جوابش را پاس داد: «خدا رفتگان شما را هم بیامرزد.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *