داستان کوتاه «نقاشی خاکستری» از نیکو بنی‌سعید

در تاریکیِ کپسولی بیضه‌‌مانند زن و مرد را می‌پاییدم.
لیلا گوشه‌ی تختخواب به ۲۳:۲۵ فکر می‌کند، به دوستان قدیمی احمد. آرام گیس موهای قهوه‌ایش را باز می‌کند.
احمد حوله‌ی پرزپرزی که زمانی آبی رنگ بوده است را بر شانه‌‌اش انداخته و وارد حمام می‌شود.
خنکی سرامیک حمام غلغلکش می‌دهد.
بوی خنکی، بوی تمیزی، بوی شامپوی شون.
لیلا دستانش را دور کمر احمد حلقه می‌زند. سرش تا مهره‌ی اولِ کمر احمد می‌رسد.
احمد بر می‌گردد، دستانش را بر پهنای صورت لیلا می‌گذارد و با انگشت شست گونه‌هایش را نوازش می‌کند. اما لیلا همچنان تیک‌تاک ساعت را می‌شمارد و احمد در چشمانش رفت‌وآمد مردمکش را دنبال می‌کند.
همانند گذشته می‌خواهد اطمینان دهد که جایی برای نگرانی نیست و لیلا تنها رفیقش است اما تنش به گفت‌وگویِ تکراری تمایلی ندارد و همچنان با یک دست شیر آب را تنظیم می‌کند و با دست دیگر، گلوی لیلا را می‌نوازد.
در آن میان، من هم خیس شدم. احمد محکم لیلا را در آغوش گرفت و دست کشید بر سیاهی بیضه مانندی که جایگاه من است.
دردم آمد. شاید از وجود من بی‌خبر است یا او هم مانند لیلا خیال می‌کند من نابود شده‌ام.
موبایل احمد زنگ می‌خورد. سریع حوله را بر باسن خاکستری‌اش می‌پیچد و سراغ گوشی می‌رود.
لیلا گوش‌هایش را تیزتر می‌کند و به ساعت دیواری نگاه می‌کند. ۲۳:۲۵.
_مواظب خودت باش موهایت را حتما خشک کن. فردا برمی‌گردم.
لیلا حوله‌ای کوچک دور موهایش پیچانده و به آن چنگ می‌زند. نگاهش به آینه‌ی روبروست.
_برو. مثل همیشه اولویتت نیستم.
پیرزن گوشه‌ی خانه سیگارش را بین انگشتان دست راستش گرفته و با کف دست، سرش را می‌خاراند. پوکه‌ی سیگار را در زیرلیوانیِ کنارش فشار می‌دهد. دود سیگار را فوت می‌کند و اندک آبِ دهانش را قورت می‌دهد.
_دیر کردی احمد. بشکه‌ی آب خالی‌ست. نان هم ندارم.
تسبیح به دست احمد را می‌پاید. روزی که روغن داغ پاشید وسط پیشانی‌اش. روزی که موتورسواری می‌کرد، از موتور افتاد و دستش شکست. در دوازده سالگی آلتش مرتب سفت و متورم میشد و از این مطب به آن مطب باید دردش را توضیح می‌داد. یا پیش‌دبستانی‌اش که شپش گرفته بود.
آیا احمد اینها را به یاد دارد؟
تسبیحش را زیر بالشتش می‌گذارد، دراز می‌کشد و به تنهایی‌اش خیره می‌شود.
احمد اما بشکه به دست ذهنش درگیر ثابت کردن خودش به لیلاست.
امروز بالاخره چشم باز کردم. گهواره‌ام قهوه‌ای‌ست. میله‌هایی قهوه‌ای دارد. گاه دستان ظریف لیلا گهواره را تکان می‌دهد و گاه با باد کولر تکان می‌خورد.
ناخن‌های لیلا قرمز و کشیده هستند. روزی چند بار تنم را می‌خراشد. لیلا نگاهم هم نمی‌کند. حتی بیشتر از زمانی که در بیضی سیاه بودم، احساس تنهایی می‌کنم. خواستنی نیستم.
لیلا محکم گهواره را تکان می‌دهد و به نقطه‌ای از دیوار روبرو خیره شده است.
ناخن‌هایش همچنان تنم را می‌خراشند. به احمد فکر می‌کند، به روابط زیادی که در گذشته داشته. محبت‌های احمد را گِل می‌گیرد و به گذشته‌اش هر روز رنگی تازه می‌زند.
آن دختر چشم و ابرو مشکی را به خاطر می‌آورد همانکه موهایش باب‌ِ کوتاه است، بینی سر بالا و لبانی کوچک دارد. کنار آرامگاه سعدی عکسی دو نفره با احمد دارد و احمد در اعترافاتش گفته چندین سفر با هم رفته‌اند.
گاه روبروی آینه می‌نشیند قیچی دست می‌گیرد تا موهایش را از ته کوتاه کند. نکند احمد موهایم را دوست ندارد؟
صدای کلید انداختن احمد است. لیلا به آشپزخانه می‌رود.
_ ناهار آماده است.
صندلی را عقب می‌کشد و کنار احمد می‌نشیند. احمد پیوسته دستش را لای موهایش می‌برد و مردمک چشمش این طرف آنطرف می‌چرخد.
لیلا دوباره پریشان می‌شود. صدای تلویزیون را کم می‌کند. به آتش‌بس فکر می‌کند. به دوستان قدیمی احمد.
احمد می‌گوید: لیلا جان بهتر است دوش بگیریم.
اخبار از رهایی و آزادی کشور می‌گوید. من هم چشمانم را بسته‌ام از میله‌های قهوه‌ای گهواره سُر می‌خورم و دو سالگی‌ام را می‌بینم که می‌توانم آزادانه حرکت کنم. بچرخم و از اینجا آزاد شوم. حتما تنهایی‌ام کمتر می‌شود. به میل خود با دیگران بازی می‌کنم، جابجا می‌شود می‌دوم می‌رقصم و حتی لباس مورد علاقه‌ام را می‌پوشم. قرمز می‌پوشم. دیگر ناخواسته نیستم.
لیلا به حمام می‌رود و احمد پشت سرش در را می‌بندد.
بوی خنکی، بوی تمیزی، بوی شامپوی شون.
نه. امروز احمد شامپوی دیگری به لیلا می‌دهد. خجالت در چشمان لیلا حلقه می‌زند.‌ نگاهش می‌پرسد احمد چطور متوجه شده است؟
شامپوی جدید اذیتم می‌کند. گیج می‌شوم. آن پیرزن را می‌بینم، پیش‌دبستانی احمد، تنهایی خودم و رهایی.
بوی خنکی، بوی تمیزی، بوی شامپوی ضد شپش.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

29 آبان 1403

29 آبان 1403

6 پاسخ

  1. نیکوی عزیز،

    قصه‌ی شما فضای اروتیک جالبی دارد، حتی جا دارد که این فضا را بیشتر گسترش دهید.

    شیوه‌ی توجه مرد به زن شیوه‌ی متفاوتی است که رابطه را از کلیشه دور می‌کند. با اینکه کنش زیادی اتفاق نمی‌افتد اما می‌توان درک کرد که مرد در قصه‌ی شما واقعن مرد است و این نقطه‌ی قوت مهمی محسوب می‌شود.

    انتخاب راوی خلاقانه است (اگر من درست متوجه شده باشم و شپش راوی این قصه باشد.)

    با تغییر راوی و با حفظ فضای اروتیک و پرداخت پررنگ‌ترِ شخصیت احمد می‌توانید این قصه را تبدیل به یک قصه‌ی بلندِ قابل‌‌توجه کنید که شاید این اتفاق هم بخشی از رابطه‌ی آن‌ها باشد.

    موفق باشید.

    1. بینهایت سپاس مریم جان که اینقدر بادقت داستانک‌های مارو می‌خونید و راهنمایی می‌کنید. خوشحالم از حضورتون و نظر ارزشمندتون😍🌺

  2. درود خانم بنی سعید جان
    به نظرم آنچه در ذهن داشتید، بخوبی نتوانستید در نوشتن منتقل کنید. داستان ابهام دارد نه از نوع تفکر.
    ادامه دهید و موفق باشید. بدرخشید✨️🌹♥️

    1. درودها مریم سلیمانی عزیز و ممنون بابت خوندن داستانک من و نظر ارزشمندتون🙏

  3. خانم بنی‌سعید غم و تنهایی انسان بودن رو چقدر خوب توصیف کرده بودید. مخصوصن وقتی این جمله رو خوندم «حتما تنهایی‌ام کمتر می‌شود.» با خودم گفتم چه خیال خامی، چون ما از همون ابتدا تنهاییم و رفته رفته تنهاترهم می‌شیم.

    1. ممنون که می‌خونید و نظر میدید مریم جان😍کنار هم ادامه میدیم🙏🌺

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *