داستان کوتاه «سایه‌ها، آدم‌ها، اتاق‌ها» از مریم ابراهیمی

سایه در اتاقی سفید، کاملن سفید، به دنبال جایی برای آینه است. پس از روزها فکر کردن، به این نتیجه رسیده است که وجود یک آینه در این اتاق، در این اتاق کاملن سفید، بد نباشد. تصمیم می‌گیرد آینه را، روی دیوارِ روبه‌روی پنجره‌ها نصب کند. می‌خاهد آینه، دقیق بین دو پنجره نصب شود. می‌خاهد و نمی‌خاهد! اتاقِ سفید به یکباره، سیاه می‌شود.

سایه وسط جاده است. جاده‌ای که به دوراهی می‌رسد.اما انگار، هردو جاده بن‌بست است. نمی‌شود به هیچکدام از جاده‌ها اعتماد کرد. نمی‌شود هیچکدام از جاده‌ها را انتخاب کرد. کنار جاده، کسی ایستاده است که می‌خاهد وارد راه شود. چرا نمی‌شود؟ انگار به اجازه‌ی سایه نیاز است. اگر او اجازه ندهد، کسی وارد نمی‌شود؟ یعنی تا به امروز هرکسی وارد شده، با اجازه‌ی خود سایه بوده است؟ از این همه حماقت می‌ترسد. چطور به چنین آدم‌ها و کارهایی تن داده بود؟ انگار ماشینی یک‌دفعه میان جاده می‌آید. هم او، هم هردو مسیر را زیر می‌گیرد. جاده محو می‌شود. حالا فقط نور است. نوری سفید، کاملن سفید.

دوباره به اتاق سفید برگشته است. اتاقی که کاملن سفید است. نباید باشد. رنگ سفید آدم را دیوانه می‌کند. برای همین است که دیوانه است. هنوز آینه را نصب نکرده است. می‌خاهد دقیقن بین دو پنجره، نصب شود. می‌خاهد تمام اتاق قرینه باشد. اتاقی که یک مستطیل دقیق است. سفید است و می‌شود آن را آن‌طور که می‌خاهد بسازد و بچیند. اما چه می‌خاهد؟ نمی‌داند. به جای آینه، روی دیوار روبه‌روی پنجره‌ها، دقیق بین دو پنجره فکر می‌کند. بعد شعری از حافظ را زمزمه می‌کند و فکر می‌کند چه خوب اگر آن را با خط خودش، که خوش‌خط هم نیست بنویسد. بدونِ حفظ قرینه. می‌خاهد گوشه‌ای از دیوار، آن پایین که کسی جز خودش آن را نبیند بنویسد. دایره‌وار بنویسد. طوری که کلمات دریکدیگر بلولند و تشخیص داده نشوند. پشیمان می‌شود. هرکس نبیند، خودش که می‌بیند. اگر از این بیت خسته شود چه؟ اگر روزگاری دیگر این بیت در نظرش خوش نیاید چه؟ دوباره گیر می‌کند. در همان اتاق کاملن سفید، که یک مستطیل کامل است.

جاده پدیدار می‌شود. آدم کنار جاده، سر می‌رسد. چرا هربار که گم می‌شود، همین جاده است و همین آدم؟ جاده اگر سر جای خود باشد طبیعی است، اما آدم؟ آدم‌ها که نمی‌مانند. می‌روند تا برسند به جاده‌ی خود. به اتاق سفید خود.
او هم نمانده است. آدم کنار جاده خیال است. سایه این را می‌داند. اما فکر می‌کند خوب است که کسی کنار جاده است و او تنها نیست. آدم کنار جاده، نگاهی ثابت دارد. با آن چشم‌های درشت، طوری نگاه می‌کند که انگار سایه مقصر است. انگار سایه، کسی است که رفته است. انگار او رفته و آدم کنار جاده تنها شده است.

سایه از وسط جاده تکان نمی‌خورد. پاهایش را نگاه می‌کند. در افکاری سیاه، پاهایش زنجیر شده است. چطور برود؟ کجا برود؟ کدام یک از این دوراهی‌ها را انتخاب کند؟ اگر بیخیال هردوی این مسیرها شود و به آدم کنار جاده ملحق شود چه؟ -به خیال آدم کنار جاده-

آدم کنار جاده مرد است. مردی معمولی. مردی که فقط از او یک نگاه، با چشم‌های درشت مانده است. نگاهی که سرزنشگر است. اما سرزنش برای چه؟ سایه نمی‌فهمد چرا باید سرزنش شود؟ او نیست که کارهای اشتباه کرده است. مرد کنار جاده دچار خطا شد. چرا او باید سرزنش شود؟
مردِ کنار جاده سری بی‌گوش دارد. بریده شده‌اند؟ نه. انگار از ابتدا خلق نشده‌اند. او نمی‌شنود. هرچه دختر در میان جاده فریاد می‌زند که دستی برساند، مرد کنار جاده نمی‌شنود. تقصیر از کیست؟ او که گوش ندارد یا دختری که زبان اشاره بلد نیست؟

سایه هرچه فکر می‌کند، یادش نمی‌آید. آیا مرد از ابتدا خیال بود؟ نبود. ابتدا، مردِ کنار جاده جان داشت. مردِ کنار جاده‌ در ابتدا چنین نامی نداشت. او کنار جاده نبود. خود جاده را ساخت و همان‌جا ایستاد. نه جایِ سایه، کنارِ سایه. از وقتی مرد جاده را ساخت، سایه از جایش تکان نخورد. همان‌جا ایستاد، مبهوت مرد. اشتباهش همین بود؟
سایه تلاش می‌کند زبان اشاره یاد بگیرد. قبل از اینکه مرد چشم‌هایش را هم ببندد. سایه، دست و پا می‌زند. با دست و پایی شکسته به او حرف می‌فهماند. مرد حافظه ندارد. آفتاب که بالا می‌آید، مرد دوباره بی‌گوش و بی‌هوش کنار جاده ایستاده است. مرد هوس دارد. هوس آمدن. هوس دست درازی. هوس به دست آوردن. هوس رها کردن. هوس رفتن. مرد می‌آید میان جاده. مرد به سایه دست درازی می‌کند. مرد، سایه را به دست می‌آورد. مرد رها می‌کند. مرد می‌رود.

سایه به اتاق سفید، همان اتاق کاملن سفید بازمی‌گردد. بی‌هوش و بی‌گوش. خیال مرد را با خود به نزدیکی اتاق آورده است. مرد پشت در ایستاده. می‌خاهد وارد شود؟ نه. فقط آمده است، تا سفیدی اتاق را، سفیدی مطلق اتاق را به گوه بکشاند. کار او همین است. سیاه و کدر می‌کند و می‌رود. سایه این را می‌داند؟ اگر می‌داند چرا مرد را تا نزدیکی اتاق سفیدش می‌آورد؟
سایه امید دارد. فکر می‌کند این اتاق سفید، قرار است سیاهی مرد را بگیرد و در خود حل کند. سایه می‌خاهد فدا کند. خودش را در جاده برای او فدا کرده، حالا می‌خاهد تک اتاق سفید ذهنش را هم فدای او کند. دیوانه است؟ دیوانه است. گفتم که رنگ سفید آدم را دیوانه می‌کند. اتاق ذهن او هم سفید است، سفید مطلق. سایه می‌خاهد با سیاهی مرد، اتاق را از یکنواختی دربیاورد. مسیر اشتباه را انتخاب کرده است.

مرد صحبت نمی‌کند. او از دیدن این همه سفیدی، که قرار است سیاهی‌اش را در خود حل کند، شگفت‌زده است. چرا کس دیگری در اتاق نیست؟سایه کسی را راه نمی‌دهد به اتاق. برای اولین بار تصمیم دارد کسی را وارد کند. می‌خاهد اتاق را از سادگی و سفیدی مطلق دربیاورد. اما اگر پشیمان بشود چه؟

مرد به حرف می‌آید. صدای او در راهروی ذهن سایه می‌پیچد. مرد سوال می‌کند: «مردد مانده‌ای. نمی‌دانی اجازه‌ی ورود بدهی یا نه، اما اگر اجازه ورود ندهی، از کجا می‌خاهی بفهمی تصمیم درست کدام بود؟» حرف‌هایش به اتاق می‌رسند. اتاق از نور می‌افتد. سیاهی به اتاق رسیده است. سایه باید در را ببندد. باید در را به روی مرد، محکم ببندد. اما می‌ایستد در آستانه‌ی در و به چشم‌های گشاد و وار رفته‌ی مرد چشم می‌دوزد.

سایه می‌خاهد بداند مرد برای چه مدت قرار است بماند؟ او که می‌داند مرد رفتنی است، چرا اجازه‌ی ورود می‌دهد؟ عشق. احتمالن عشق است که باعث این حالت می‌شود. که آدمی از تمام سفیدی خود دست بکشد؟ -عشق مگر خود سفید نیست؟- هوس. هوس است که باعث سیاهی می‌شود. مرد، سایه را هم دچار هوس کرده است. سایه از خود بی‌خود است. دیگر اتاق خود را سفید نمی‌بیند. اتاق سیاه است. سیاه مطلق. حالا مرد است که سفید است. سایه می‌پرسد آیا مرد می‌خاهد وارد اتاق سیاه او، اتاق مطلقن سیاه او بشود و سفیدی‌اش را با او، تقسیم کند؟

مرد حالا بی‌گوش و بی‌هوش نیست. عاقل و شادمان ایستاده است در چارچوب در، و به سیاهی اتاق و سایه، با اکراه نگاه می‌کند. حرف هم که نزند، مشخص است قرار نیست پا در آن اتاق سیاه و از نور افتاده بگذارد.

مرد عاقل می‌داند اگر روزی بخاهد برگردد، باید در این لحظه مظلومیت خود را حفظ کند. پس دوباره نگاه‌های درشت و بی‌گناهش را به چهره برمی‌گرداند. هیچ نمی‌گوید. فقط به سایه نگاه می‌کند که حالا اتاق را دور می‌زند. یکبار، دوبار، سه‌بار … شمارش چرخش‌های سایه به دور اتاق، از دست این مرد عاقل‌هم در رفته است. مرد دست به چهارچوب در زده است و فقط به او نگاه می‌کند. چرا دستی برای کمک نمی‌رساند؟ نمی‌تواند یا نمی‌خاهد؟ سایه، چرا به خود کمک نمی‌کند؟ نمی‌تواند یا نمی‌خاهد؟ از چرخش‌ها گیج و مست، به کف می‌افتد. به سرعت اما خود را بلند می‌کند و دوباره در برابر سکوت مرد می‌ایستد.

سایه دست مرد را می‌گیرد. ابتدا برای اینکه به زمین نیفتد. سپس برای اینکه مرد را با خود به اتاق بیاورد. در آخر برای رفتنِ با او، دستگیر او می‌شود. می‌خاهد برود، هرجا که او باشد. جهان با او برایش سفید است، سفید مطلق. بدونِ او؟ اتاقی دارد سیاه، که مهم نیست مطلق باشد یا نه. مهم نیست دقیقن مستطیل باشد یا نه. دست مرد را محکم‌تر می‌گیرد. مرد مقاومتی برای بیرون کشیدن دست خود از دست سایه نمی‌کند. سایه با اندک توان خود، او را به سمت اتاق می‌کشد. مرد تکان نمی‌خورد. سایه با عقبِ ‌سر، به زمین می‌افتد.

مرد نمی‌تواند سیاهی و مستی سایه را تحمل کند. نمی‌تواند یا نمی‌خاهد؟ سیاهی و مستی برایش آشنا است. از خود اوست که به سایه منتقل شده است. اما سایه را دوست ندارد. با این‌حال، باید راهی بگذارد که اگر روزی دوباره سیاه شد و خاست برگردد، بتواند. باید سایه را همین‌جا، در آستانه‌ی درِ همین اتاق به چیزی متصل نگه دارد و برود. باید برود چون دیگر اینجا، میان این سیاهی و پستی، کاری ندارد.

مرد سایه‌ی سیاه را، از کف زمین جمع می‌کند. به دیوار می‌چسباند. باید سایه را به شکلی، منتظر خود نگه دارد. آرام آرام دست‌هایش را از دور او برمی‌دارد و بلند می‌شود. باید برود. می‌خاهد که برود.

سایه می‌بیند و می‌فهمد که مرد می‌رود. اما چه کند؟ حتا نا ندارد تکیه از دیوار بردارد و بگوید نرو. نمی‌تواند حتا تصمیم بگیرد که می‌خاهد بلند شود یا تا همیشه همان‌جا بماند. فقط می‌گذارد که مرد برود و او، همان‌جا بماند.

سایه دوباره باید برگردد و بگردد. به دنبال یک اتاق سفید. سفید مطلق. نمی‌داند چنین اتاق‌هایی بازهم هست یا نه، اما می‌خاهد بگردد. می‌خاهد فکر کند که می‌شود در پیچ و واپیچ‌های ذهنش اتاق سفید دیگری پیدا کند.

در آن اتاق جدید، سایه تصویری از سیاهی‌های امروز خاهد گذاشت. می‌خاهد قاب را روی دیوار، دقیق بین دو پنجره نصب کند. قابی که، روی دیوارِ روبه‌روی دو پنجره است. کمی بالاتر از آینه. او نمی‌خاهد فراموش کند.

مرد به جاده‌ی خود می‌رسد. باید سایه‌ی دیگری پیدا کند. او نیاز دارد روز به روز، سال‌ به سال، سایه‌های جدید پیدا کند. او با سایه‌های قدیمی کنار نمی‌آید. او از سایه‌های آشنا می‌ترسد. باید هربار با سایه‌ای جدید آشنا شود و بعد او را رها کند.

اتاق سفید، دیگر سفید نیست، اما هستند اتاق‌های سفید دیگری که می‌شود کشف‌شان کرد. اتاق‌های سفیدی، که شاید سفید مطلق نباشند اما نقطه‌ی امن سایه‌ها باشند.
جاده‌ها هنوز ادامه دارند. با دوراهی‌های بیشتر. با نورهای کمتر. و مردی که کنار جاده ایستاده‌ است تا سایه‌ای جدید را محصور کند و سپس به بند بکشد. اما آیا سایه‌ها، درس خود را نگرفته‌اند؟

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

24 مهر 1403

24 مهر 1403

6 پاسخ

  1. مریم جان عالی بود👌👌👌
    نقد بلد نیستم. فقط میدونم چقدر این فضا و قصه برام متفاوت بود. جمله‌ها روان بود و دوست داشتم ادامه بدم خوندنت رو.

    1. عزیزید خانم طالبی. ممنونم از لطف و زمانی که گذاشتید.🤍

  2. مریم عزیز،

    ایجاد یک فضا و تصویر سورئالیستیِ موفق نیازمند تخیلی قوی است و شما توانسته‌اید این فضا را در قصه‌ی خود بسازید؛ فضایی که تصنعی نیست و به طور طبیعی در درون نویسنده شکل گرفته است.

    رابطه‌ی میان زن و مرد در قصه‌ی شما جنبه‌ی تازه‌ای در خود ندارد و به این رابطه‌ با دیدی کلی و با نگاه تقریبن کلیشه‌ای که اشاره به مرد جفاپیشه و زن ستم‌دیده دارد می‌نگرد، اما فرم روایت قصه و فضاسازی کاملن خلاقانه است که سبب ایجاد تازگی در قصه شده است.

    موفق باشید.

    1. ممنونم خانم کاشانکی نازنین.😍🌸
      خوشحال شدم نظر دقیق و دوستانه‌ی شما رو خوندم.

  3. خانم ابراهیمی عزیز، داستان رازآلود و زیبایی بود، توهم‌گون و غریب. حضور مردد همه‌چیز و رفت‌وبرگشت‌های متوالی، گویی سفری باشد در گوشه گوشهٔ ذهن و خیال.

    1. ممنونم از وقتی که گذاشتید و من رو خوندید خانم غفارپور نازنین.😘🤍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *