گزارش نیک ۱۴۸: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟
«عشق و جنایت تنها چیزهایی هستند که ارزش دارند از آنها نوشته شود.» -آسکل سندموس در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
«عشق و جنایت تنها چیزهایی هستند که ارزش دارند از آنها نوشته شود.» -آسکل سندموس در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
«اکثر ما تنها زمانی فکر میکنیم که با مشکلی روبهرو میشویم.» -جان دیویی در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان. شما هم
«اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست چندانکه شد نگه به نگه آشنا، بس است» -صائب تبریزی در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از
«هر بار که از خواب بیدار میشوی باید از خودت بپرسی امروز چه کار خوبی میتوانم انجام بدهم؟ و بهخاطر داشته باش غروب آفتاب بخشی
«هر اندازه بیرحمانهتر و سختتر به قضاوت خود بنشینی، به همان اندازه در قضاوت دیگران دادگرتر و مهربانتر خواهی بود.» -کنفوسیوس در «گزارش نیک» هر
روز اول: سهشنبه، هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۲ از وقتی روی زمینم، همهش دارم بالا میآورم. سرم درد میکند. میخواهم دستم را فرو کنم توی حلقم
روز اول، چهارشنبه ۷ مرداد صبح، هنوز آفتاب درست بالا نیامده بود که گرما به خانه رسید. پنجره را بست و کولر را روشن
چهارشنبه۷مرداد نه، به این راحتیها نیس. آن هم آن خانه. آن مکان. آن مساحت و آن قیمت. اما اشکالی ندارد که پیاش را بگیرم و
«گشودن راز، بیشباهت به پوستکندنِ پیاز نیست هر لایهی آن، اشکی تازه میآورد.» -محمود طیاری در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
«هیچوقت در زندگی حسرت چیزی را نخوردهام. بنبست چیزی نیست که تازگی داشته باشد. بنبست از وقتی که شروع به هر کاری میکنی وجود دارد،
«”اگر”های وحشتناک تمامی ندارند.» -وینستون چرچیل در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران
«برای یافتن دوست، یک چشم خود را باید بست و برای نگه داشتنش هر دو را.» -نورمن داگلس در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز
«نگرانی هرگز اندوه فردا را از بین نمیبرد، فقط شادی امروز را تباه میکند.» -لئو بوسکالیا در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم
«وقتی عصبانی هستی تا چهار بشمار اما وقتی خیلی عصبانی هستی فقط فحش بده.» -مارک تواین در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم
شنبه دوم مرداد ۱۳۹۵ نوزده روز و یک ساعت و بیست دقیقه تا سیونه سالگی ناخواستهام فاصله دارم. پشت میز صبحانه نشستهام و تفالههای
چهارشنبه – ۲۹ جولای ۲۰۲۶ نگرانم که اگر بلایی سرم آمد، کسی نتواند از اوضاع سر در بیاورد. به همین دلیل، یادداشتهای خود را
سه شنبه، ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ فکر آن یادداشت از سرم بیرون نمیرود. دیروز کتابی دست دوم خریدم. یک برگه لای کتاب بود. چهارتا شده بود.
«کسی که به جای خواندن کتاب با صدای درونی خود، آن را با صدای دیگری میشنود مانند کسیست که جامه از تن بهدر میکند تا
چهارشنبه ۷مرداد ۱۴۰۵ بعد از گرفتن جواب آزمایش، تصمیم گرفتم خیلی جدی تحقیق کنم که چرا مامانم، آن یکی فرزندش؛ یعنی داداشم را بیشتر از
چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵ بیمارستان بودم کنار خواهرم. سرطان دارد. درست در روزهای شروع جنگ و آتشبازی در اسفند ماه در پیِ سرفههایی سخت، و