گزارش نیک ۸۱: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟
«من وقتی هم نامهی عاشقانه مینويسم يا پشت کتابی را برای کسی امضاء میکنم مشغول تمرين نوشتنام. برای آدمی که چهل سال است با خودش
«من وقتی هم نامهی عاشقانه مینويسم يا پشت کتابی را برای کسی امضاء میکنم مشغول تمرين نوشتنام. برای آدمی که چهل سال است با خودش
«هر عمل نیازی را برطرف میکند. بسیاری از ما انتخاب میکنیم قربانی بمانیم چون به ما مجوز میدهد خودمان هیچ اقدامی انجام ندهیم. آزادی بهایی
«تا زمانی که توقف نکنی، مهم نیست چقدر آهسته پیش میروی.» -کنفسیوس در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و
«انسان امروزی باید درباره یافتههای ذهنی خود دو دل –بلکه هزاردل– باشد و در همه اندیشههای خود با دیدهی تردید بنگرد.» -ابراهیم هرندی در سلسلهپستهای
او با بقیه فرق داشت. فرید میگفت: «تو تابلوت رو برای همه بالا میبری؛ فرقی نمیکنه دختر ۱۷ ساله باشه یا زن ۵۰ ساله». اما
من اسپرسوی دابل خواستم، او آمریکانو. آن دو نفرِ دیگر را اصلاً ندیدم؛ انگار نبوده باشند. از برقِ ساعتِ «امگا» و چرمِ قهوهایِ کفشهای «گوچیاش»
اولینبار با آقحسنِ تاجر رفتیم دهشان. بنا بود تاجرباشی ازشان قالی بخرد. توی راه، مغزم را تیلیت کرد که «اگر یکنفر در اینمنطقه کِیف دنیا
خرد و خستهام. با ۲ ساعت تاخیر قطار تازه به هتل رسیدهایم و در حال شستن لیوانها در آشپزخانهی هتلم، که صدای پای کسی را
چرا دعوتم کرد؟ بعد از این که خانم شاکری، ماندانا شاکری، بغلم کرد و گفت:«سِتی جون تو تنها کسی توی شرکت هستی که از ته
من که حسش میکنم. او هم حالا چند وقتیست که حسش را گرفته کف دستش و مدام باهاش مرا نوازش میکند. خیال میکند نمیدانم شبها
در این صفحه فهرستی میبینید از داستانهای کوتاه و تازهای که همسفران من نوشتهاند: جلد پنجم: داستان کوتاه «تمام میشود» از لاله حقیقت داستان کوتاه
با هر تکان واگن، کفشهای براقش نور زردِ ایستگاه را پسمیتاباند. شلوارش اتو کشیده بود. روی پیراهنش هم ردی از یک چروک دیده نمیشد. من
چجوری عاشقت شدم؟ راستش هنوزم جواب درست و حسابیای براش ندارم. اولین باری که پیام دادی، نوشته بودی: «جزوهی کلاسو داری؟» چند دقیقه به صفحهی
در جایگاه متهم قرار گرفتم. در این یک ماه این چهارمین باری بود که پایم به این دادگاه باز میشد. قاضی از دیدنم دیگر عاصی
با دیدنش جنسش را متوجه نشدم. گفتم میاید برویم خانه ما. سرش را تکان داد. گفتم یعنی موافقید؟ سرش را چرخاند و من نگاه کرد.
تا قبل از آن ماجرا هر روز بعد از مدرسه میرفتم به مغازهاش، خودکاررنگیهایی که از خودش گرفتم را برمیداشتم، گوشهای مینشستم و مینوشتم. او
دانشجو که باشی، پنجشنبه و جمعه شیفت برای تو است؛ با دوشنبهشبهایی که عمل پیوند قرنیه است و دانشجو پولِ عمل نصیبش نمیشود. دانشجو، دانشجو
همهی همکلاسیها، لیلا را به حسادت میشنتاختند. اگر میدید کسی بهتر از او لباس میپوشد یا با ماشین بهتری به دانشگاه میآید یا حتی صدمی
صدای محکم به هم خوردن در خانه آمد. گرمای زیادی در صورتم احساس میکنم. گُر گرفتهام. از اینکه گورش را گم کرد، نفس راحتی میکشم.
در جنوب کشور شهرستان کوچکی بود از نظر امکانات بدتر از ده. ساکنان این شهر به قناعت معروف بودند. بیشتر جوانان آن برای پیشرفت به