داستان کوتاه «کبریت خاموش» از فائزه اعظمی

مهتاب خیس عرق پشت در اتاق ایستاده است، سعی می‌کند نفس‌های عمیق بکشد تا سینا را نترساند.
بالاخره در را باز کند، او را می‌بیند روی تخت که به شکم خوابیده است، پتو نازک تابستانی کامل از رویش کنار رفته و کوچک‌ترین تکانی نمی‌خورد.
روی تخت خم می‌شود و بی‌وقفه تکانش می‌دهد. سینا به سختی سرش را کمی بالا می‌گیرد و با ابروهایی درهم نگاهش می‌کند.
مهتاب می‌گوید: «پاشو باید بریم.»
سینا بدون کوچک‌ترین حرکتی می‌گوید: «چرا باید بریم هنوز که صبح نشده؟»
_تو پاشو، می‌ریم پیش شیرین. تو که دوست داری با چیکو بازی کنی، شاید این‌بار از دستت غذا خورد.
_ ولم کن مامان. خوابم میاد.
سینا باز چشم‌هایش را می‌بندد. انگار نه انگار اتفاقی افتاده است.
مهتاب، شانه‌های سینا را می‌گیرد و به زور بلندش می‌کند تا بنشیند و می‌گوید: «بهت می‌گم همین الان باید بریم سینا، پاشو حاضر شو.»
سینا دست‌های مهتاب را کنار می‌زند و می‌گوید: «اول بهم بگو برای چی باید بریم؟»
مهتاب چمدان گوشه اتاق را باز می‌کند و لباس‌ها را بدون تا کردن داخلش می‌اندازد و سرسری می‌گوید: «من مادرتم، بهت می‌گم باید بریم. این دفعه آخره بهت قول می‌دم.»
سینا صدایش را بالا می‌برد: «می‌دونستم خاله شیرینی در کار نیست و می‌خوایم از شهر بریم. چرا مامان؟»
مهتاب بدون نگاه کردن به سینا می‌گوید: «یعنی نمی‌دونی چرا؟»
سینا دست به سینه می‌گوید: «چرا می‌دونم، تو دوست نداری بابا رو ببینیم.»
_کسی که ما سه سال پیش ول کرده الان نمی‌تونه برگرده.
از پای چمدان بلند می‌شود و دوباره کنار سینا می‌نشیند و دستی به موهایش می‌کشد و می‌گوید: «ما با هم دوتایی حالمون خوبه مگه نه؟»
سینا سرش را عقب می‌کشد و می‌گوید: «نکن مامان. من دیگه بچه نیستم.»
سرش را پایین می‌اندازد و ادامه می‌دهد: «ما با هم تنهایی خوب نیستیم. وقتی بابا بود همه‌مون خوشحال بودیم. الان تو تا دیروقت بیرونی، شبم که میای بخوابی هی از خواب می‌پری. منم بدون پول توجیبی مجبورم تنها تو خونه بمونم. چرا نمی‌ذاری بابا رو ببینیم؟ من دلم براش تنگ شده.»
مهتاب دست‌هایش دوباره شروع به لرزیدن می‌کند. آستین‌هایش را بالا می‌کشد و می‌گوید: «ببین با ما چیکار کرده.»
_اما تقصیر اون نبوده.
مهتاب به سرعت سر بلند می‌کند: «چی گفتی؟»
_همش توی خواب معذرت می‌خوای. مگه تو چیکار کردی مامان؟
مهتاب سرش را پایین می‌اندازد و به جایی بین دو دایره آبی روتختی می‌دوزد و می‌گوید: «اون‌ شب کتری رو گذاشتم به جوش بیاد اما بعد خوابم برد، حتمن وقتی در رو بسته، گاز خاموش شده. اون حتا در رو قفل کرده و کلید رو با خودش برده. اون هیچ وقت اینکار رو نمی‌کرد. همیشه به خاطر اینکه کلید رو فراموش می‌کرد پشت در می‌موندیم. اون می‌خواست ما بسوزیم. می‌خواست نباشیم. اون نمی‌تونه پشیمون باشه و برگرده.»
سینا دست‌ روی شانه مهتاب می‌گذارد و می‌گوید: «داری چی می‌گی مامان؟ بابا این‌کار رو هیچ‌وقت نمی‌کنه.»
مهتاب به سمت در می‌رود و می‌گوید: «چرا سینا همین که من می‌گم. باید بریم قبل اینکه به اینجا برسه.»
سینا با چشم‌های بسته می‌گوید: «به خاطر من بود.»
مهتاب بر می‌گردد و می‌گوید: «چی؟»
_من خواب بدی دیدم و از خواب پریدم. گفتم بهش که دیدم هیولاها حمله کردن و خواستن من رو ببرن. اون خواست بره بیرون برام شکلات بخره تا دیگه گریه نکنم. منم دنبالش تا دم در رفتم. گفت هوا سرده و بهتره خونه بمونم بهش گفتم می‌ترسم هیولا بیاد گفت بیام پیش تو. گفتم وقتی اون نیست می‌ترسم و اون برای اینکه کمتر بترسم در رو قفل کرد.»
_چرا نیومدی پیش من؟
_تو هیچ‌وقت به من توجهی نداشتی، فقط می‌خواستی برای آزمون بخونی و بری سرکار. اما بابا اینجوری نبود، وقتی خونه بود باهام کشتی می‌گرفت و فوتبال بازی می‌کرد.
_اما سینا..
_من باهات جایی نمیام. بابا رو می‌خوام ببینم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

1 آذر 1395

1 آذر 1395

6 فروردین 1404

6 فروردین 1404

6 پاسخ

  1. حس میکنم هنوز باید ادامه دار باشه ولی بازم خیلی خوب بود. همینکه نوشتی خودش یه قدم بزرگ بود فائزه. تبریک بهت.
    ولی اینکه باباهه کجا بوده و چرا نبوده رو اگه توضیح میدادی خیلی خوب میشد.
    خیلی خوب بود.

  2. داستان شما کشش خوبی داره خانم اعظمی نازنین، اما به نظرم زود ازش دست کشیدید. یعنی منِ خاننده تا اومدم اخت بشم با داستان تموم شد. به نظرم داستان می‌تونست و قابلیتش رو داشت که کامل‌تر باشه و ما رو بیشتر با خودش همراه کنه.

  3. تعلیق داستان یکم بی‌منطق بود یا یکسری حفره یا جای خالی داشت، چون اون اتفاق مال سه سال پیش بوده و سینا میتونسته همون فردای اون حادثه به مادرش ماجرا رو بگه، یا حتی میتونست پیش پدرش باشه بجای مادرش، از طرفی، خود پدر سینا میتونسته با مادرش صحبت کنه و ماجرا رو تعریف کنه، از یه طرف دیگه، وقتی چنین ماجرای بزرگی پنهان بوده، پلیس و عوامل عمومی هم احتمالاً توی کشف علت حادثه دخیل بودن و باید پیداش میکردن.

  4. چه کشش خوبی داشت داستانت فائزه جان. خیلی ترغیب شدم بدونم چرا پدر رفته اما خب یه سوالی هنوز جواب داده نشد. اینکه پدر چرا سه سال نبود؟

  5. اصلن انتظار چنین تعلیقی نداشتم نه زیاد زود لو میده نه زیاد خواننده را می‌پیچونه. به محض اینکه سوالی جواب داده میشه باز سوال و تعلیق دیگری می‌سازی

  6. خانم اعظمی عزیز داستان جالبی بود. تا آخرین لحظات، خواننده را در تعلیق نگه داشت که علت این رفتار چیه. خیلی روان بود.
    به نظرم غیبت بابا و این‌که کجا بود و چرا الان برمی‌گرده، کمی مبهم بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *