با صدای آرامی گفت:راضیه خانوم میگفت پشت و جلوشو یکی کردن.
-وای بلا به دور. بیچاره دختره. بیچاره مادرش.
عسل با دهان نیمهباز و چشمان خیره مانده، به لبهای خالهاش نگاه میکرد. کف دستش عرق کرده بود. زبانش مثل یک تکه چوب، خشک شده بود.
مریم گفت:عسل جان پاشو واسه خاله چایی بریز.
عسل در تمام مدتی که چایی میریخت تمام حواسش به صحبتهای مینا بود.
-سه نفر از پسرای همسایههاشون دزدیده بودنش. بردنش طبقه دوم یه خونه خالی سه طبقه.
عسل دستش را سوزاند. اوخی گفت و دستش را تکان داد.
-اونجا سه روز بوده تا اینکه خودشو از پنجره انداخته تو سطل آشغال.
عسل چاییها را در سینی گذاشت. دستش لرزید و یکی از چاییها ریخت.
-پاش شکسته و سرش. الان تو بیمارستانه.
عسل چایی را دوباره ریخت و سینی را مرتب کرد و کف دستانش را به شلوارش مالید.
-نمیذاشتن از اتاقه بیاد بیرون. شانسی خودشو نجات داده. ولی بلا سرش اومده دیگه.
عسل سینی چایی را روی میز گذاشت و نشست.
مریم گفت:پلیس اون سه نفرو گرفته؟
-آره. هر سهتاشون دستگیر شدن. ولی چه فایده. بشر چه چیزایی به عقل ناقصش میرسه. خب بگو اصلا این کارو کردین، فکر فرداتونم بودین؟ دختر بیچاره… خب این همه تو خیابون ریخته. تازه الان دیگه همه روابط آزاد دارن. اصلا این کار چه معنی میده؟
مریم گفت:شاید دختره مرض داشته.
عسل با تعجب نگاهی به مادرش انداخت.
-نه بابا. دختره از اون تربیتا نداره. فقط یه کم آرایش میکنه که اونم الان دیگه همه آرایش میکنن. آدم میخواد بره سیبزمینی پیازم بگیره آرایش میکنه.
عسل آب دهانش را به زور فرو داد و با صدایی که انگار از ته چاه میآمد گفت:چاییا سرد نشه.
مریم و مینا مشغول چایی خوردن شدند. عسل هم چاییاش را برداشت. دیگر دو سه سالی بود که برای خودش هم چایی میریخت. هنوز یک قلپ از چایی را نخورده بود که متوجه چیزی شد. به دستشویی رفت. روی شورتش لکهی خون بود. تازه یک هفته بود پاک شده بود. به اتاقش رفت. لباسش را عوض کرد. پد گذاشت. دست و پایش یخ کرده بود. جوراب پوشید. کمی جلوی آینه به خودش نگاه کرد. پیشانیاش جمع شده بود. آب دهانش را قورت داد. کف دستش را به شلوارش مالید و دوباره به پذیرایی برگشت.
موضوع صحبت مریم و مینا عوض شده بود اما عسل دیگر اهمیت نمیداد. چاییاش هم سرد شده بود.
شب تنها در اتاقش دراز کشیده بود و به صحبتهای امروز مینا فکر میکرد. احساس میکرد جایی توی شکمش زیر سینهاش حفرهای ایجاد شده. کف دستهایش هی خیس میشد. دلش درد میکرد. گودی کمرش گرفته بود. حرفهای مینا در سرش تکرار میشد.
پشت و جلوشو یکی کردن
سه نفر بودن
سه روز این کارو کردن
طبقه دوم یه خونه خالی
بلا سرش اومده دیگه
پهلو به پهلو میشد. شکم و کمرش تیر میکشید. به هر طرف میخوابید احساس میکرد دستی نامرئی از پشت به سمتش میآید. سعی کرد بخوابد، نشد. کمی گریه کرد. نمیدانست به خاطر دلدرد است یا به خاطر دختر مردم یا ترس. فقط اشک ریخت. نشست. سرش را میان دستانش گرفت و کمی شقیقههایش را ماساژ داد. در همان حال چشمانش را بست و باز هم
از طبقه دوم افتاده تو سطل آشغال
سرشو پاش شکسته
الان تو بیمارستانه
نمیذاشتن از اتاق بیاد بیرون
دزدیده بودنش
چشمانش باز شد. با بیرون دادن نفس عمیقش دست روی گردنش کشید. دست از گردنش آویزان ماند و خودش به یک نقطه خیره شد. حرفهای مینا دست از سرش برنمیداشت. دماغش را کشید و اشکهایش را پاک کرد. با خودش زمزمه کرد:خدایا این بلا سر من نیاد.
دوباره اشکش سرازیر شد. کف دستانش را به پتو مالید و دوباره دماغش را کشید. سرش را روی زانویش گذاشت و زانوهایش را بغل کرد و بدنش را تاب داد. تکان میخورد و گریه میکرد.
دستمالی برداشت، اشکها و دماغش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید. میخواست بخوابد اما نمیتوانست. آن دست نامرئی نمیگذاشت. تصمیم گرفت به پشت بخوابد. این بار دست نامرئی از روبرو آزارش میداد. کمی به سقف خیره شد. پتو را تا روی لبهایش بالا کشید. پاهایش را در هم قلاب کرد و دستانش را روی پستانهایش گذاشت تا جلوی تجاوز دست نامرئی را بگیرد. چشمانش را بست و با دست نامرئی جنگید ولی این راهحل هم نتوانست آرامش کند.
پتو را روی سرش کشید و در خودش مچاله شد. گرمای نفسش به صورتش میخورد. کمکم چشمانش گرم شد.
و دیگر پلکش به سختی باز میشد.
فکرها آمدند…
پشت و جلوشو یکی کردن
چشمان عسل باز شد. نوچی گفت. دستش را روی گوشش گذاشت و خوابید.
4 پاسخ
سمیهی عزیز،
ترس و نگرانی شخصیت اصلی به خوبی نشان داده شده است. حرفوحدیثها و نگرشهایی که از بچگی با آنها درگیر بودهایم، روایتهای اینچنینی که شنیدهایم و ترسهایی که حس کردهایم همگی ملموس و واقعی بودند.
اما راستش من قصه را پیدا نکردم؛ منظورم این است که این روایت شبیه یک پیشداستان است که ما را با شخصیت اصلی آشنا میکند؛ دختری که دچار ترس از تجاوز است. اما هیچ کشمکش یا حادثهی محرکی وجود ندارد که ما را با خود همراه کند. اتفاقی که برای دختر همسایه افتاده با چند دیالوگ کوتاه بیان میشود و شخصیت از شنیدن آن وحشت میکند. اما اتفاق دیگری نمیافتد. گویی پیرنگی برای قصه تعریف نشده است یا دستکم برداشت من اینطور است. به نظرم نیاز است که این ترس به یک جایی ختم شود. البته صرفن نظر شخصی من است که ممکن است درست نباشد.
موفق باشید.
درود خانم اقبالی جان
روایتی که در این مدت اخیر اکثر ما تجربه کردیم.
اما بهتر بود در داستان کمی این ابهام پختهتر بود. خاننده تا حدودی متوجه میشد در مورد چه شخصیتی صحبت میکنند. در چه موقعیتی.
موفق باشید و بدرخشید✨️🌹❤️
خانم اقبال نازنین، چقدر واقعی و دردناک یکی از ترسهای همیشگی و بزرگ دخترها رو به تصویر کشیدید. همذاتپنداری با داستان شما راحت بود.
ممنون از نظرتون.🌷