یکشنبه، نزدیک دوِنیمِ شب.
امشب همهچی رو روال بود تا وقتی اون سگپدر با اون گوشیِ لعنتیش اعصابمو ریخت بههم.
اول شب اوضاع آروم بود. صدای چیپا، خندهی مستای تازهکار، بوی قهوه قاتی دودِ سیگار. همهچی مثل همیشه.
سهتا میز پُکر باز بود، یکی هم بلکجک.
بنیامین حواسش به میزا بود، اونور آرتا پشت بار با فومِ شیر بازی میکرد. سعید تو سالن میچرخید و سرویس میداد. نیکی پشت صندوق فیشا رو جمع میزد. حمیدم با اون هیکل گندش طبق معمول کنار در وایساده بود و موبایلا رو جمع میکرد.
همهچی نرمال، تا وقتی دیدم اون یارو با اون موآی آویزونش موبایل دسشه. برق صفحش خورد تو صورتم. یخ زدم.
با بیسم حمیدو صدا زدم بیاد بالا.
رفتم اتاق مدیریت، درو بستم. سیگار روشن کردم. دود هنوز بالا نیومده بود حمید اومد.
«اون گوشیِ دست اون حرومزاده چی میگه؟ مگه نگفتم همه گوشیا رو دمِدر تحویل بگیری؟»
گفت قسم خورده زنش زنگ زده. تازه وارد سالن شده و حواسش پرت شده.
چند لحظه زل زدم بش. صداش لرزید.
«میدونی اگه فیلم گرفته باشه چه بلایی سرمون میاد؟»
گفت چیزی ضبط نکرده رئیس.
خودم پاشدم رفتم پایین.
اون یارو با همون لبخند بیریختش هنوز نشسته بود. یه جوری نگام کرد، انگار میخواست بگه «من نمیترسم ازت.»
گفتم: «دوستمون مثنکه خیلی به موبایلش علاقه داره، نه؟»
خندید و گفت فقط یه تماس گرفته.
یه نیشخندی زدم و به حمید اشاره کردم. اونم رفت جلو و گوشیو ازش گرفت.
الان نشستم تو دفترم. ساعت شده دوِ نصفشب.
حمید رفته طبقه پایین داره دوربینارو چک میکنه.
ولی یه چیزی ته دلم میگه اون یارو بیدلیل موبایلشو درنیورده بود.
یه وقتایی حس میکنم دارم زیادی نرم میشم.
قبلاً اگه کسی همچین غلطی میکرد، همونجا میسپردم بدنشو نرم کنن.
ولی نمیدونم چرا این یکیرو ولش کردم.
شاید سنم رفته بالا.
شاید دیگه حالِ خونریزی ندارم.
اما اگه فردا یه تصویر از داخل کازینو پخش شه، اونوقت میفهمن مانی راد کیه.
***
سهشنبه، حدودِ سه شب.
امشب قرار بود راحت بگذره؛ قرارِ من و مینا تو اتاق مدیریت.
مینا همیشه روی صندلی لم میداد، چشماشو میبست و یه جوری نگاش میکردم که میدونستم زیرِ پوستش چی میگذره. خوشقیافه، خوشخنده، خیلی هم لوس.
لذتِ کار همین دختراست، چند ساعت فراموشی.
هنوز نیم ساعت نشده بود که حمید از بیرون بیسیم زد و گفت فوری برم پایین، کارِ واجب پیش اومده.
پاشدم، دکمای پیرنمو بستم و یقهمو صاف کردم و زدم بیرون.
درِ ورودی سالن باز شد و سارا اومد تو، همونی که چند وقت پیش مخشو زده بودم. خوشگذرونِ حرفهیی، عطری که هوش از سرت میبره. یه لبخندِ بلوری که طعم زندگی میده. یه شب با این بودن جوونت میکنه.
مشکل این بود، مینا تو اتاق منه. سارا دم در.
باید کاری میکردم که نه مینا بفهمه، نه سارا.
منم که استاد این بازیا.
به بچها یه علامت دادم. اونام کارشونو یاد گرفتن دیگه.
بنیامین رفت جلو، با یه خوشامدگویی سارا رو برد سمت بهارنشین (VIP) جایی که نورش کمِ و از چشما دور. آرتا مثل همیشه با یه لیوان کُکتل رفت سمتش. نیکی با یه خنده مصنوعی جلب توجه کرد. سعیدم چرخی زد که نگاها منحرف بشه. حمید مثل سایه، آروم سارا رو تا جایی که میخواستم هدایت کرد، طوری که انگار همهچی اتفاقی بوده و من اصلاً دخالتی نداشتم.
یه نفس کشیدم.
برگشتم پیش مینا با همون آرامشِ قبل. براش چایی اوردن. موزیک گذاشتم و گفتم یه کاری پیش امده، تا چاییتو بخوری امدم. مثل همیشه جوری رفتار کردم که فکر کنه من چقدر گرفتارم. تو چشمش یه ذره شک دیدم، ولی اونقدرا مهم نبود.
اینجور وقتا لذتِ کار برای من تعامل با صحنهست. همه نقش خودشونو بازی میکنن و من پشتپرده نخا رو میکشم.
رفتم سمت سارا.
با اون لبخند همیشگیش، انگار دندوناشو از الماسفروشی گرفته. سلام کردم. دست دادم. یه کم نگهش داشتم.
«بازم خودتو خوشگل کردی. میدونی اینجا بدون تو بیمعنیه؟»
خندید، با اون لحن نازکش گفت:
«نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده.»
«میدونم»
یهکم نزدیکتر شدم:
«اینجا قلمرو منه. هر چی بخوای، هر وقت بخوای، من در خدمتم.»
خواست روسریشو مرتب کنه، گفتم ولش کنه و راحت باشه؛ اینجا کسی جرئت نداره حرفی بزنه.
انگشتامو کشیدم روی موآش. بوش پیچید تو هوا، یه بوی لعنتی که حتی سیگارم خفه شد از شدت
شیرینیش.
یه خندهی ریز کرد.
«مثل همیشه بلدی چی بگیا.»
منم گفتم تقصیرِ من نیست، چشمهای اون راهو نشونم میدن.
خندید و نشست، پاهاشو انداخت رو هم. نور زردِ چراغ افتاده بود روی گردنش و برق میزد.
همونجا به حمید اشاره کردم و آروم گفتم مینا رو یهجوری بفرسته بره، به هر بهونهیی که شده، فقط ردش کنه.
حمید گفت: «چشم رئیس.» و رفت.
برگشتم پیش سارا.
گفت مدتیه میخواد یه کافه راه بندازه. یه جای جموجور، ولی کارش گره خورده. از جواز گفت، از دردسرِ راهاندازی.
یه جرعه از کوکتلش خورد. بعد نوک ناخنش رو کشید روی لبه لیوان.
یه لحظه چیزی نگفتم. فقط سیگارمو خاموش کردم و نگاش کردم.
پرسیدم کمک میخوای؟
سرشو تکون داد: آره
«میدونم که دستت تو این کارا بازه. شاید تو بتونی کمکم کنی.»
منم لبخند زدم؛ از اون لبخندایی که طرف نمیفهمه پشتش لطفه یا حسابگری. گفتم باشه، ببینیم چی میشه.
بهش نزدیکتر شدم. اونم خندید، دستشو گذاشت روی سینم و گفت اگه بخواد به یکی تکیه کنه، اون منم.
سرشو اورد جلوتر.
«بریم تو اتاقت یهکم تنها باشیم؟»
شب… گذشت.
مینا رفت.
سارا موند.
بنیامین حواسش به میزا بود. آرتا هم با چشمای ریزش از اون لبخندا زد که یعنی «دمت گرم رئیس.»
هیچکس از خیانت چیزی نفهمید. هیچکدومشون نفهمیدن همزمان با دو نفر بودم.
منم نشسته بودم؛ عین پادشاهی که تازه شامشو تموم کرده.
امشبم بهخیرگذشت. اما نزدیک بود بگا برم، ولی کسی نفهمید.
همهچی تحت کنترلم بود.
***
جمعه، حدود پنج شب.
هوا کمکم داشت تاریک میشد، یعنی وقتِ کارِ من.
از وقتی یادم میاد، شب همیشه برام شروع روز بوده.
حدود ده شب بود که گوشیم زنگ خورد. دیدم ملکزادهست، بچهای وزارت. گفت که مهمون دارن و تا یکی دو ساعت دیگه میرسن. تاکید کرد پروتکلای همیشگی رعایتب شه: بازرسی نباشه، موبایل آزاد، احترامِ کامل، خودمم برم دمِ در خوشامد بگم و مستقیم ببرمشون VIP، بدون دوربین، دور از همه.
سیگارمو خاموش کردم، رفتم پایین.
به میلاد، سرآشپزم، کوتاه و جدی گفتم آماده باش. امشب قراره سنگتموم بذاری. هشت نفرن. غذای خاص، تمیز، بیحاشیه.
اونم فقط سر تکون داد، میدونست وقتی میگم «سنگتموم» یعنی هرچی بلده باید رو کنه.
یه ساعت بعد اومدن.
مثل همیشه چهار نفر خودشون بودن، چهارتای دیگه رو هم با خودشون آورده بودن؛ دخترایی که از دور برق میزدن. انگار از یه آژانس دیگه آورده بودنشون؛ یکی از یکی خوردنیتر.
تا رسیدن لبخند زدم و با همون ادب همیشگی دست دادم. از پشتِ زبونم فقط خوشامدگویی و احترام میریخت بیرون.
هنوز تو راهرو بودن که گوشی یکیشون زنگ خورد. به بقیه اشاره کرد و همدیگه رو نگاه کردن. یهو ساکت شدنو کمی دستپاچه. منم زیرچشمی یه نگاه به گوشی انداختم: «حاجآقا موسوی.»
بردمشون سمتِ بهارنشین.
همین که خواستم درو باز کنم و به سعید اشاره کنم برای سِرو نوشیدنی، یکیشون روبه من کرد و گفت:
«مرسی مانیجان، دیگه نیازی به حضورت نیست. بقیهش با خودمون.»
بعد رو کرد به حمید:
«یکی از اون بیسیماتونو بده بهم. اگه چیزی لازم داشتیم خودمون صدات میکنیم.»
لبخند زدم و به تایید، سرمو تکون دادم.
ولی تهِدلم یهچیزی شکست.
جوری گفت «نیازی به حضورت نیست» که انگار پیشخدمتشونم. انگار صاحبخون و من نگهبانِ در.
یه نگاهِ از بالا به پایین، از اون نگاها که میگه: « برای ما هیچی نیستی »
با احترام گفتم: «چشم، مزاحمتون نمیشیم.»
رفتم بیرون و درو آروم پشت سرم بستم.
میخورن، میخندن، بلند حرف میزنن، انگار اینجا مالِ خودشونه. منم وظیفمه سرویس بدم و فضا رو امن نگه دارم براشون.
آدم وقتی تو این خطه، باید بلد باشه کِی خم بشه که بعداً سرشو نکنن زیر آب.
از قدیم میگن، یه جاهایی باید کون خرم بوسید.
به آرتا گفتم براشون یه چیز سنگین آماده کن. از اون کُکتلای خاص خودت، با تِکیلا و آبمیوه طبیعی. طوری که حس لوکس بده.
آرتا لبخند زد و گفت امشب همشون میدرخشن.
رفتم ته سالن. یه کم فاصله گرفتم.
صدای خنده و شوخی بلند شد، قهقههی مردونه قاتیِ خندهی نازکِ دخترونه.
دود سیگار، بوی مشروب، صدای چیپ و ورق. همون ترکیب همیشگی.
سعید از کنارم رد شد و پرسید، رئیس چیزی میخوای؟
منم بدون حوصله گفتم نه، به کارت برس.
به صندلی تکیه دادم. یه لحظه فقط نگاشون کردم. دلم میخواست یه کم سکوت باشه.
با خودم گفتم:
«دیشب همهچی تحت کنترل من بود. امشب در کنترل اینا. اون موقع من بودم و چندتا زن؛ امشب اینا و تحقیر کردنِ من»
سیگارمو تا ته سوزوندم، خاکسترش ریخت رو شلوارم، حتی حال نداشتم بتکونم.
با شنیدن صدای نحس ملکزاده از بیسیم به خودم امدم:
«مانی، ما میخوایم بریم. پاشو بیا کارت دارم»
منو کشید کنار. از تو گوشیش یه فیلم نشونم داد که برق از سرم پروند. همون حرومزاده موقشنگ که مطمئن بودم الکی موبایل دستش نگرفته.
ملکزاده با نگاه از بالا گفت:
«حواست کجاست؟ اگه ما نبودیم جَمش کنیم، کارت تموم بود که.»
همون لحظه حس کردم یه سطل آب یخ ریختن روم.
ادامه داد:
«این ویدئو امانت دست خودم میمونه. ولی ازینبهبعد جمعهها زحمت دخترارو خودت میکشی.»
امشب خیلی برام گرون تموم شد.
تا الان براشون جا جور کردم؛ حالا هم دختر.
کارد میزدن بم خون درنمیومد. نفسم درنمیومد. حس خفگی داشتم.
از بیرون همه چیم لوکسه، اما تهِ ذهنم میدونم اینا اگه بخوان، میتونن یه شبه درِ اینجا رو تخته کنن.
همیشه یه خط نازک هست بین قدرت و وابستگی.
تهِ ذهنم یه فکری ولکنم نبود:
قلمرو من زیرزمینه پر از دود و صدا.
قلمرو اونا یه کشور.
من در سکوت و خفا حکومت میکنم؛ اونا با قانون و قدرت.
چه فرقی بین ما هست؟
اسم من میشه خلافکار، اونا میشن مرد قانون.
ولی چه میشه کرد؟
گاهی آدم باید بلد باشه خم بشه، تا بتونه بتازونه. بلد باشی دستی رو ببوسی که یه روز شاید گلوتو ببره.
هنوز اون جملهش تو گوشمه:
« اما ازینبهبعد، جمعهها، زحمتِ دخترارو خودت میکشی.»
***
چهارشنبه، ساعت نزدیکای دو شب.
چند روزی بود حالوحوصله نوشتن نداشتم.
این مدت میخواستم همهچی زیر نظر خودم باشه، مثل همیشه.
اما هرچی بیشتر کنترل میکردم، انگار بیشتر از دستم در میرفت.
با نیکی تند حرف زدم، سر وحید داد کشیدم، حتی با آرتا هم بدرفتاری کردم.
یعنی چی؟
منِ مانی راد دارم عصبی بودنم و سر یه مشت کارمند بیزبون خالی میکنم؟
رفتم تو اتاق، درو بستم. یه لیوان ویسکی ریختم و پشتش سیگار روشن کردم.
با خودم گفتم زندگی برای من دو چیزه: پول و زن؛ بقیهش حرف الکیه.
سیگارم هنوز نصفه بود که حمید از بیسیم صدام زد و گفت یه دقیقه کار داره. گفتم بیاد بالا ببینم چی شده.
چند لحظه بعد در زد و اومد تو:
«چهارتا پسر جوون اومدن. یکیشون از وقتی نشسته مدام با دقت دوروبرو زیر نظر داره. هی زیرچشمی همهجا رو نگاه میکنه. یه جوریه.»
گفتم از دوربین نشونم بده ببینم کیه.
نشستم جلوی مانیتور.
یه پسر ریشو، نگاه تیز، خونسرد.
حق با حمید بود، نگاهش عادی نبود. اما بازیش خوب بود، کارت رو بلد بود.
با خودم گفتم:
«نه بابا، مأمورا اینجوری نمیتونن بازی کنن. این فقط زیادی اعتماد بهنفس داره.»
پاشدم رفتم پایین، هم ببینمش، هم یه کم خودمو خالی کنم.
ژتون گرفتم، رفتم سمت میزشون.
بنیامین پاشد احترام بذاره، با یه نگاه فهموندم بشینه.
نشستم روبهروشون و بنیامین کارت پخش کرد.
پسره با دوستاش بلندبلند حرف میزد. یه جوری از فضا تعریف میکرد که انگار اولینبارشه اینجورجایی اومده.
میگفت: «دم شما گرم، عجب جایی زدین. کاش یه روز منم بتونم یه همچین جایی راه بندازم.»
خندیدم. خوشم امد ازش.
چند دست باهاش بازی کردم، چند بار بردمش، چند بارم باختم.
با یه لبخند گفت:
«نه مثل اینکه بازی شما هم خوبه!»
گفتم صاحب اینجام، پسرجان.
یه لحظه خشکش زد، بعد برقِ عجیبی تو چشش نشست. گفت خودش هم یه کافهرستوران تو مهرشهر کرج داره و تازگیا یه کافهبازی هم راه انداخته.
چند دقیقه بعد حرفاش رفت سمت آینده.
«من یه چیزی تو ذهنم دارم، دوست دارم یه جایی مثل اینجا راهاندازی کنم. این بچههایی که باهامن،پسرخالههامن. مثل برادرن برام.»
یه حرف جالبی زد، به دلم نشست.
میگفت دوست داره یه سازمان، یه ساختار درست کنه که برای نسلش حکم میراث داشته باشه.
ادامه میداد پشت سر هم:
«شما باید خیلی زحمت کشیده باشید که به چنین جایگاهی رسیدید.»
همونجا یه چیزی تو دلم تکون خورد.
یه حس قدیمی. شاید هم یه جور یادآوری.
بازی تموم شد. موقع رفتن ازش اسم و آدرس کافهشو پرسیدم.
گفت اسمش سهیله و کافهش مهرشهرِ کرج، فاز دوه.
بعد کارت از جیبش درآورد و داد دستم.
لبخند زد و دست داد. دستشو یه لحظه نگه داشتم و گفتم برای رسیدن به همچین جاهایی باید هم اهل ریسک باشی، هم حسابی براش بجنگی.
کل شب تو فکر و خیال بودم.
رفتم تو دفترم نشستم. چراغ کمنور، دود سیگار، بوی الکل هنوز از سالن میاومد.
نگاه کردم به کارت، نوشته بود: bigboss – soheil
یه پُک زدم و با خودم گفتم پسره شور و اشتیاقِ قدیمِ خودمو داشت.
بعد انگار داشتم با خودم حرف میزدم:
«میبینی مانی؟ دیشب از بالا دستیات خوردی، امروز یه جوون اومده که آرزوی جای تورو داره. برای رسیدن به اینجا کم نجنگیدی که انقدر راحت خودتو ببازی»
همین بچههای وزارت هم بالادست دارن، یکی هست که اونا رو له میکنه.
هیچکدوممون سیر نمیشیم؛ نه از پول، نه از قدرت.
همه دنبال بالا رفتنیم. فقط پلهمون فرق داره و دیدگامون.
ملکزاده اون عوضیو اجیر کرده بود که به خیال خودش ازم آتو بگیره.
سیگارم رو خاموش کردم و زیر لب گفتم:
«خودشون خواستن، وقتشه یه پله برم بالاتر.»
***
شنبه، حدود شیش صبح.
نه خوابم برد، نه بیدار بودم. فقط شب رو دووم آوردم تا تموم شه.
میدونستم باید چی کار کنم، فقط دلم نمیخواست به بچهای قدیم زنگ بزنم. هر بار یه کوپن پیششون میسوزونم، خلاص شدن از دستشون راحت نیست.
ولی این بار چارهیی نداشتم.
چنتا تماس.
چنتا واسطه.
چند اسم که بهتره هیچوقت گفته نشن.
آخرش یکی از همون خطها منو رسوند به حاجآقا موسوی. به بچها گفتم یه کانال بزنن و ترتیب یه ملاقات رو بدن.
ظهر دیدمش.
آدم مرتب و متشخصی بود. از اونایی که حتی وقتی آروم حرف میزنن، بقیه جلوش صافتر میشینن.
نگفتم کازینو دارم.
فقط گفتم این ملاقات از طرف ملکزاده جور شده. اسمشو که شنید، یه کم سر تکون داد.
گفتم دارم روی راهاندازی یه کافه کار میکنم و برای گرفتن جوازش گیر کردم.
چند ثانیه نگاهم کرد، یه لبخند کوتاه زدو گفت درستش میکنیم، به شرطی که کار قانونی و تمیز باشه.
گفتم:
«صد درصد قانونیه، حاجآقا من اصلا اهل خلاف نیستم»
همونجا به چیزی که میخواستم رسیدم.
یکی از بچها از قبل چند میز اونطرفتر نشسته بود. وقتی داشتیم دست میدادیم، عکس رو گرفت. همونی که لازم داشتم.
از اونجا که اومدم بیرون، مستقیم به سارا زنگ زدم.
گفتم مشکل جواز کافهتو حلشده بدون.
کِیف کرد. انگار باورش نمیشد.
گلومو صاف کردم و ادامه دادم که منم به کمکش نیاز دارم.
«چه کمکی؟»
«سه تا دختر بلدهکار. اهل بازی.»
«برای کی؟»
«برای مهمونای امشب.»
چند ثانیه سکوت شد. میدونستم داره به چی فکر میکنه.
گفتم:
«نگران نباش. امروز پاشو بیا پیشم، همهچیزو بهت توضیح میدم. میدونم دارم چکار میکنم.»
باز هم مکث کرد.
«سارا بهت نیاز دارم. در ازاش قول میدم همه کار کافه رو خودم برات انجام بدم. صفر تا صد»
بالاخره قبول کرد.
شب، بچههای وزارت اومدن کازینو.
مثل همیشه؛ آروم و بیسر و صدا.
ملکزاده هم بود. با همون اعتمادبهنفس احمقانش.
همهچی طبق برنامه جلو رفت.
سارا با دخترا نشست سر میز. آره سارا هم نشست پیش اونا.
خندیدن. نوشیدن. بازی کردن. ملکزاده هم خیلی زود گرم گرفت.
من از دور نگاه میکردم.
چند ساعت بعد، از کازینو زدن بیرون. قرار بود برن ویلایی که بیرون شهر داشتن.
من جدا راه افتادم و از دور دنبالشون کردم.
سارا میدونست باید چه کار کنه. قرار بود وقتی کار بالا گرفت، از ملکزاده فیلم بگیره و بفرسته برا من. فقط همین.
قول داده بودم نذارم کسی بهش دست بزنه.
ماشین رو چند خونه پایینتر نگه داشتم پشت فرمون نشستم و منتظر موندم.
چند دقیقه گذشت.
بعد گوشی لرزید.
پیام سارا.
ویدیو.
بازش کردم. ملکزاده بود. نیمهمست، با یکی از دخترا. همون چیزی که لازم داشتم.
نفسمو آهسته دادم بیرون.
حالا وقتش بود.
پیاده شدم و رفتم سمت خونه، اما یه چیز رو حساب نکرده بودم.
جلوی در نگهبان وایساده بود.
جلومو گرفت.
گفتم باید برم داخل.
نگام کرد و گفت اجازه نداره.
زنگ زدم به ملکزاده.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
جواب نداد.
گفتم کنار بره؛ مسئله مهمی پیش اومده.
نرفت.
درگیری شد. اول فکر کردم راحت حل میشه، اما نشد.
دو نفر دیگه هم اومدن. یکی مشت زد تو صورتم. یکی زد تو شکمم.
افتادم زمین، اما پاشدم. خون از بالای ابروم راه افتاده بود. یه نگاه بشون کردمو از بینشون دویدم سمت در.
رسیدم.
اما دیر شده بود.
داخل خونه ساکت بود. یکی از دخترا گوشه سالن نشسته بود و گریه میکرد.
سارا روی مبل بود. لباسش نیمهباز و بههمریخته. چشماش قرمز شده بود.
ملکزاده کنار سارا وایساده بود.
سارا منو دید.
بلند شد و اومد جلو.
هیچی نگفت.
فقط یه سیلی محکم زد تو صورتم.
صدای سیلی تو سرم پیچید. بعد تف کرد تو صورتم.
هیچ حرفی نزدم.
رفتم سمت ملکزاده. یقهشو گرفتم. گوشی رو درآوردم و فیلم رو نشونش دادم. بعد عکس ملاقات با موسوی رو جلو صورتش گرفتم.
گفتم:
«خوب نگاه کن.»
چشمهاش تنگ شد. اول به فیلم نگاه کرد. بعد به عکس. چند ثانیه طول کشید تا بفهمه چی میبینه. مستی از تو صورتش پرید. اون لبخند شل و ولش جمع شد.
گفت فکر کردی با این چیزا میترسم؟
یقهشو محکمتر گرفتم و گفتم:
«از این به بعد اگه بخوای گوه اضافه بخوری، همه رو با خودم میکشم پایین. همهتونو.»
دستمو زد کنار.
گفتم اگه بلایی سر من بیاد، این ویدیو مستقیم میرسه دست موسوی.
رفتم سمت سارا. هنوز رنگش پریده بود. راه برگشت کش میومد. سارا کنارم نشسته بود و به شیشه خیره شده بود. نه گریه میکرد، نه حرف میزد. فقط گاهی نفس عمیق میکشید، انگار هوا براش کم بود.
چند بار خواستم چیزی بگم. هر بار منصرف شدم.
وقتی رسیدیم جلوی خونش، هوا هنوز کامل روشن نشده بود.
سارا در رو باز کرد، اما پیاده نشد. چند ثانیه همونطور نشست. بعد گفت:
«میدونی بدترین قسمتش چی بود؟»
منتظر جواب نموند.
«اینکه فهمیدم تو هم مثل همونایی.»
پیاده شد و رفت.
چند دقیقه همانجا نشستم. دستم روی فرمون سفت شد.
راه افتادم. ماشین تو سکوت جلو میرفت.
وقتی رسیدم کازینو، هنوز خون روی صورتم خشک نشده بود.
بچها که منو دیدن خشکشون زد.
کسی چیزی نگفت.
رفتم مستقیم تو اتاقم.
در رو بستم.
رفتم سمت دستشویی تا صورتمو بشورم. وقتی سرمو بلند کردم، چشمم افتاد به آینه.
چند ثانیه به خودم نگاه کردم. یه لحظه نفهمیدم اون کسی که تو آینهست کیه.
مشت زدم تو آینه. شکست. تکههای شیشه ریخت تو سینک.
دستم هنوز میلرزید.
سرمو بلند کردم.
توی تکههای آینه، صورتم چند تکه شده بود.
هر تکه یه مانی بود.
اما هیچکدومشون رو نشناختم.