داستان کوتاه «شترگاوپلنگ‌ها و آب‌دزدک‌» از مرضیه یارمحمدی

سراسر کوچه‌ی خاکی پر بود از اعماء و احشاء شیشَک نافرمانی که دیشب دریده شده بود. شَرهنگ از ایوان معبد، التماس‌های قوچ سُم‌شتری را می‌شنید که از سگ کَربو آب بیشتری می‌خاست. سگ دندان نشان می‌داد و خُرخُر می‌کرد.
قوچ: یه‌ دَلْو بیشتر بده. بره‌هام دارن می‌میرن پدرسگ. میش‌‌‌ام از تشنگی نفله شد.
دفتر کل باز بود و طبق معیارهای فرمانبرداری نام حیوانات خورجین‌آباد ردیف شده‌ بودند. هاف‌هافوی قَهدریجانی، گردن‌شکسته با زبانی که بزاق از آن می‌چکد دفتر را ورق می‌زند. چشم راستش باز قی کرده است. گردن کج می‌کند تا از بستانکاری قوچ مطمئن شود.
-شانس آولدی بستانکالی. فقط یه دَلْو، بیشتر نمی‌شه. دَ قَطلِه.
قوچ دلو را دور گردن انداخت. ‌سم‌های گنده‌‌ و سنگینش را روی زمین می‌کِرانَد وبَع‌غُرکنان می‌رفت «آخه یه دلو آبو چار سر علوفه‌خور! کی بخوره؟ کی بو کنه؟ کی خرج تنباکو کنه؟»
حیوانات زهوار دررفته‌ی رنگ‌ورو پریده از خزینه‌ی آب‌انبار تا نزدیکی معبدِ درختی قطار شده‌ بودند. هاف‌هافو که سگ‌جَدّ و سگ‌پدرش حسابدار شرهنگ بودند می‌داند روضه‌خانی و ناله‌نفرین‌های جماعت تمامی ندارد و برای حسابرسی عجله نمی‌کند «همینا باز فَلْدا با گوز‌گلایه تو صَفَن.‌ یه‌باله فلدا بیا‌نو دو بَلابل آب ببلَن، کمتَل غُل بزنن به‌جون منِ پدل‌سک».
بز گوش‌های کوتاه و ایستاده‌اش را می‌خاباند و سعی دارد جای خالی ریشش را با صدای کلفتش پر کند «بزغاله‌هام پوسّواُسُّخون شدن. به ارباب بگو یه گله‌ ریق‌ماسی و رنگ‌پریده به چه درد می‌خوره. دون و بار که تو دشت نی. لااقل یه دلو بیشتر آب بده رنگ به‌روشون بیاد لامروت».
شرهنگ چشم‌‌دریده، خود را به آب‌انبار می‌رساند و از لای ترک‌ دیوار، گوش می‌ایستد هر روز از وفاداری سگ خرکِیف می‌شود. سگ این را می‌داند و یک‌چشمی حساب دفتری بز را چک می‌کند. هاف‌هاف می‌کند تا سینه صاف کرده باشد و حق‌به‌جانب بنظر برسد و وقتی سهمیه را اعلام می‌کند، بز بَعْ‌تراض نکند.
-یه یک‌ونیم دلو، سی قطله. بِنْویسم؟ لاستی امشب شب چالْدَه‌س، اَبل که لوی ماهو بپوشونه میان. یادت نَله نوبت پِسَلِته.
بز سم بر سرش کوفت و نالید. سر در یَخه برد انگار از اول گردن نداشته است. گوشه‌ی چشم‌های نموکَش را کشید به تنه‌ی پوسته‌پوسته‌ی چنار و تصمیم گرفت سهم اهل طویله را پشت دیوار آغل، به ناف بُزک ببندد تا پیش‌پیش درد شب را از دل‌وجگرش در بیاورد. شتر، لب‌ولوچه‌‌ آویزان، با سم‌های قیصری تلوتلوخوران پیش آمد و گفت: امروز به من دو تا دلو آب بده.
دستگاه، آژیر اتمام ذخیره را جیغ کشید «به قدر حیات، به قدر حیات»
شتر که زنش باردار بود و از آب و علوفه سیرمانی نداشت، نمی‌توانست امروز هم دست‌خالی برگردد «براش آب نبرم از تشنگی سَقَط می‌شه. کوهان و کَپَلش آب شده دیگه.» رو به معبد درختی برگشت و فریاد زد «آی شرهنگ! به‌جان هاشی‌م قسم اگه سُم‌خالی از اینجا برم خودمو می‌کشم».
سگ دماغش را جنباند و دور خودش چرخی زد و گفت: شدنی نی. حسابت بالا زده. دَلْ ضمن، تو این آبادی، مُلدَن دل‌بخایی نی. همه بائَد زنده بمونن. مگه شلهنگ غیلِ این بخا. می‌دونی که کالی از دسّم بَلْ نمیا. به تو بیشتر آب بدم بقیه‌م می‌خان. نصفه‌شب سَلْ‌بازا از تونل زیر درخت معبد میان آب‌انبالو حسابا لو چِک می‌کنن. کم‌وکاسی باشه، انقد گُلْدَمو خنج می‌کشن و انقد خونمو می‌مکن تا لَنگَم مثه اُسُّخون سفید بشه. با جون من تَفلی می‌کنن نامَلْدا. خونمو هُف می‌کشن و تف می‌کنن تو صولَتِ هم. تا وقتی قول بدم دیگه از ای گوآ نمی‌خُلم. یبار که خطا کَلْدم خودش به جونم افتاد. شلهنگ کالی بام کَلد که مُلغای آسمون به‌حالم زال می‌زدن.
شرهنگ و صد تا از پوره‌هاش که ریشه‌‌های درخت‌چنار را می‌جویدند، جوجه‌ی یک کبودمرغ را که از لانه بیرون افتاده بود گاز گرفتند. خون به دهان‌شان مزه کرد. پوره‌های ‌خون‌خار خیلی زود قویتر از بچه‌های دیگر شدند. شرهنگ ذائقه‌ی بچه‌هاش را عوض کرد. بعد هم فکربکری به سرش زد: بی‌سروصدا از زیر زمین مسیر آب را به سمت آبادی‌های دیگر تغییر داد. جَداندرجَدِ شرهنگ معمار بودند. دستور داد لشکر بچه‌هاش دالان‌هایی در دل زمین کندند. دیواره‌ی دالان‌ها را با خاک آهکی و پرزهای گوش‌کَرکُن عایق کردند. آب از هرجایی به داخل دالان‌ها می‌رفت. دیوار دالان نم پس نمی‌داد.
اول یونجه و گندم‌ها و بعد درخت‌های میوه و بیدهای مجنون خشکیدند. تک‌وتوک علف توی دشت مانده بود. صحرا مثل گرده‌ی ‌یابو گَر شده بود. خورجین‌آبادی‌های بی‌خبر از همه‌جا از بی‌آب و علفی تلف می‌شدند. به مرور آنقدر زمین خشک شد که هروقت باد می‌آمد خاک خورجین‌آباد را توبره می‌کرد و می‌برد. شرهنگ که مقدمات این روز را مدت‌ها قبل چیده بود حیوانات ده را جمع کرد و قول حل مشکل را داد «طبیعت به ما غضب کرده. آبادی دچار کم‌آبی شده. ما که زیر زمینیم می‌دانیم خاک از بی آبی پوک شده. ما بخاطر شما حاضریم آب را از آبادی‌های بالا بیاوریم اینجا. جوری که آب‌ازآب تکان نخورد. خب مستحضرید که البته نباید کسی جز ما باخبر شود. آب آبادی‌های بالا فراوان است. من خودم از آبادی‌های بالا آمدم خورجین‌آباد. کمی از آب آنجاها به خورجین‌آباد بیاید ضرر به حیوانی نمی‌رسد، ده شما هم آباد می‌ماند»
حیوانات درمانده که تف به پک‌وپوزه همه‌شان خشک شده بود و خود به راه‌حلی نرسیده بودند دست‌به‌دست شرهنگ و دارودسته‌ش دادند. زیر نظر شرهنگ اهالی آبادی آب‌انباری ساختند.
شرهنگ سرش توی حساب‌وکتاب بود و گفت: سربازهای من آب را به آب‌انبار مییارند، کاری که از شما بر نمی‌یاد. این کار پافرساست پس باید صرفه‌جویی کرد. آب را جیره‌بندی می‌کنیم. اگر ریاست آب با من باشد هیچ‌وقت بی‌ آب نمی‌شوید. اگر ریاست آب با من باشد، من قول می‌دهم هم آب و هم علف به‌قدر کافی داشته باشید. اگر ریاست آب با من باشد یک آبادی برای‌تان بسازم که همه‌تان سُم‌به‌دهن بمانید. ولی حواستان هست سربازی که شب تا صب برای شما کار می‌کند جیره‌مواجب می‌خاهد، خورد و خوراک دارد. باید چیز خوب بخورد تا بتواند خوب کار کند. در ضمن اگر بخاهد توی این بی‌آبی ریشه بخورد که برای شما علوفه و دانه نمی‌ماند. حالا چه کنیم حضار؟ نظر شما چیست؟
اهالی دیدند حق با شرهنگ است و راه‌حلی برای مشکل ندارند. سگ گفت: شما خودت بگو نظلِت چیه؟ شما صاب‌اختیالی هر چی شما بگید قبوله. الاغ گفت: بعله. بزرگی کن و آبِ بیار بِرا اهالی ما اِز خجالتت درمیایْم. یابو گفت: یعنی چی مگه آبم رئیس داره؟ مگه حیوونی بیشتر از نیازش آبم می‌خوره که رئیس بخاد؟ شرهنگ تکیه داد به درخت چنار. پشت چشم نازک کرد و به با تفختر زمین را پایید و گفت: خب حالا که اینطور است ما را به‌خیر و شما را به سلامت ولی یادتان باشد کون شما می‌شود پاره، به من چه حَرَجی داره. خود دانید.
چَپُّش به یابو حمله کرد «سُم دهنتو بکش. از باهار تا حالا نه آب دُرُس‌حسابی خوردیم نه علوفه. اگه کاری ازت برنمیا، سرخر نشو دیگه. والا حیوون چارشاخ می‌مونه از بعضی حیوونا». همه‌ی حیوانات کله‌ها را به نشانه‌ی تایید و تسلیم تکان دادند. یابو همان شب سُم زن‌وکره‌اش را گرفت و از آبادی رفت.
شرهنگ گفت: خب سربازهای من خیلی قانع‌ان. بیست‌وچار ساعت یک‌وعده غذا می‌خورن. اگر ریشه بخورن علف‌ها خشک می‌شن و باز شمایید که ضرر می‌کنید. حشره‌ی حقیر از شما جانبداری می‌کنم. علف‌ و میوه‌ی درخت‌ها را شما بخورید که سلامت باشید. فقط برای اینکه سربازهای من نمیرند و به شما خدمت کنن، هر شب شما چند قطره خون به سربازهای خادمتان بدهید. این چند قطره نه ما را جاودان می‌کند و نه شما را می‌کشد. برای صدق‌گفتارمان هم از خودتان در رتق‌وفتق امور کمک می‌گیریم. همین ابتدا سگ مدیر آب‌انبار باشد. گاو و گوسفند زراعت یونجه و مرغ‌وخروس کشت‌وکار دانه‌ها را به عهده بگیرند. ما آب را از زیر زمین هم که شده برایتان به آب‌انبار می‌آوریم.
حیوانات که چاره‌ای نداشتند، همینکه یکی قول آب و علوفه به‌شان داد راضی شدند. به پیشنهاد شرهنگ هر حیوانی در آبادی، رئیس دیگری شد. حالا یک ده رئیس و مرئوس داشتند. تا مدتی حیوانات از منصب‌های جدید ذوق‌مرگی گرفته بودند و امور آبادی کم‌وزیاد می‌گذشت. کم‌کم خون‌خاری‌های شبانه زن‌ها و توله‌ها و کره‌ها و جوجه‌ها را ضعیف‌تر کرد و آب‌دزدک‌ها را قوی‌تر و گنده‌تر. کم‌کم سربازها تکه‌هایی از گوشت حیوانات را هم می‌کندند و می‌خوردند. پاچه و گرده و پستان حیوانات زخم شده بود و روی زخم‌ها کِبِره بسته بود. تا زخم امشب خوب شود دوباره نوبت خون‌نوشانی بعدی می‌رسید.
شرهنگ یُغور که حالا دم‌ودستگاهی داشت درخت چنار را معبد خود کرد. خون‌خاری طبع شرهنگ را گردانده بود. شب و روز یا توی ایوان اهالی را دید می‌زد یا توی تنه‌ی چنار گوش می‌ایستاد حرف سربازهاش را بشنود. خیر فرار یابو به گوش شرهنگ رسید. دستور داد دورتادور آبادی را خندقی به چه بزرگی کندند.
سپیده‌ زده بود که کج‌تاج توی باربند رفت. پرید لب حوض خشک و قُدقولیِ لوسی کرد. بز از خاب پرید. بز و خاک و خاشاک روی زمین با هم به هوا بلند شدند. گوش‌های ریزش را بالا کشید و دنبال بزک چشم گرداند. نبود. سُمی به چانه‌ی کوسه‌اش کشید و رفت توی آغل. خروس با شرم بالش را روی تاج کوتاهش کشید و پرید پایین. دوید توی کُلِه تا دم کوتاه حنایی‌ و غبغب ریزش را از بز و مرغ لالکی قایم کند. بزک توی آخور مچاله شده بود. زخم‌های دلمه‌بسته موهای ظریف قرمزش را به‌خم چسبانده بود. بزک پرت‌وپلا می‌گفت.
سگ که از کار روزانه و شب‌نخابی غُرهاپ می‌کرد و پی‌درپی سرمی‌گرداند تا دمش را گاز بگیرد. گوش‌اش بدهکار غرولندهای همسایگانش نبود. همینکه دستگاه اتمام جیره را جیغ می‌کشید. لِوِرهاش شل‌ می‌شد و پلک‌هاش می‌افتاد آخرین خمیازه را می‌کشید و تُفی از روی کلافه‌گی سمت معبد می‌انداخت و پرده‌ی حصیری آب‌انبار را می‌انداخت. پهن می‌شد جلوی در آب‌انبار. در خنکای زیر طاق و دیوارهای خشتی، سرش را روی دست‌هاش می‌گذاشت و گوش‌هاش می‌افتاد و در خابی نَمور غرق می‌شد. هاف‌هافو خوشبخت بود که صدقه‌سر آب‌دزدک‌ها سگ‌و‌سگ‌توله نداشت و خاب آشفته نمی‌دید ولی همیشه از درد بیضه‌هاش می‌نالید.
دسته‌ی اردک‌های ریزی که از آب می‌ترسیدند کف کوچه کون‌سُره می‌رفتند و استخان‌‌پِلِنْگه‌های گربه‌مرده‌ای را پاک می‌کردند. کلاغ‌ها توی باربند جمع شده بودند و توپ‌های سرگین‌غلطان‌ها را متلاشی می‌کردند و از لابلای تاپاله‌‌ها دانه‌ می‌جستند. بعد هم صدای جارْ جارِ جیغی درمی‌آوردند که اسباب خنده‌ی اهالی می‌شد. روباه پاکوتاه به شاخه‌های مو چنگ انداخته بود و غوره‌های آب‌افتاده و مِی‌خوش را حرام می‌کرد و ساقه‌ی موها را می‌جوید. مادیون چلاق از تشنگی به سرش زده بود و به درودیوار لگد می‌کوفت هر حیوانی را که سر راهش بود گاز می‌گرفت و با دمش شلاق می‌زد. بعد همه به هم می‌پریدند. هر روز یکی‌دوتا خورجین‌آبادی دیوانه می‌شدند و روز اهالی را شب تار می‌کردند. قیامتی توی آبادی می‌شد که بیا و ببین. ناقه می‌گفت: زمین سفت شده و گاو از چشم گاو می‌بینه.
الاغ: خونِ ما زیر دِنْدُنِ آب‌دزدکا مِزَه کِرْدَه. نخیر ای‌جوری نَمی‌شَه. به‌یالت قسم نریون‌جان مُو دِیَه خر شدُم. بقیه‌م به سیم‌آخِر زِدن.
زبان دراز کاسه‌پشت مثل صاعقه بیرون جست و مگس سیدی را بلعید. دست‌های نازک و درازش را دور پوزه‌ش کشید. پوزه‌اش را خاراند و پاک کرد و گفت: جان عزیزت منم از ای زندگی مگسی عاصی‌ام. کو چاره؟
بز گفت: هیس! حرف نزنید. شرهنگ لابد الان توی درز دیوار قایم شده. صدامونو بشنفه چوب تو پاچه‌مون می‌کنه.
الاغ: اِز آقام شنیدُم وقتی آقاش تو رویِ شاهِنگ وایساد، یه‌ماه تمام یه‌دسته‌ آب‌دزدک ریش‌دارِ سیر که چشمای سفید داشتن هر شُو می‌رِختَن سرشو دَمار اِز روزگارش درمی‌اُوُردن. بعدم همه رِ مجبور می‌کِردن نگاش کنن.
دار و دسته‌ی شاهنگ هر شب به‌جان تعدادی از اهالی می‌افتادند و چند گازِ کاری از هر حیوان می‌گرفتند. درد گازها قابل تحمل بود اما خورجین‌آبادی‌ها همیشه ملول بودند. شرهنگ فهمیده بود مرگِ ذره ذره، اهالی را فرمانبردار می‌کند. اهل آبادی شب منتظر آب‌دزدک‌ها بودند و روز درد می‌کشیدند. دیگر هیچ حیوانی دل‌وقلوه‌ نداشت. هر کدام کُنجی کِز کرده بودند و با درد کنار می‌آمدند.
جوانترها که چهار پای قوی و شاخ‌های بلند و سم‌های سالم و… داشتند کم‌کم خیال فرار به کله‌هاشان افتاد. الاغ و قوچ و شیشک و مادیان لق‌لقو و مرغ‌هایی که نوک‌شان کج بود و چندتای دیگر که تجربه‌ی بیشتری از زندگی در خورجین‌آباد داشتند، حرف جوانترها قلقلک‌شان داد و هوایی شدند. کینه‌ها داشت سر باز می‌کرد. یکی آرزو داشت گردن شرهنگ را بجود، دیگری می‌خاست جگرش را بیرون بکشد و خام‌خام بخورد. آن یکی می‌خاست چشم‌های سفیدشان را از کاسه درآورد. دست و پای مخالف‌شان را بشکند تا روی زمین بلنگند. فکرهایی به کله‌ی خورجین‌آبادی‌ها افتاد.
دو پستان گاو کور شده بود و گوساله‌‌ی بیچاره توی کوچه از حال رفته بود. گاو دمش را سیخ کرده بود و با دست و پوزه سعی داشت گوساله‌اش را از کوچه به آغل بکشاند و نمی‌توانست که گاو نر رسید. شاخ‌های شکسته‌ و صدای نازک، ظاهری مضحک به گاو نر داده بود. گربه که خبرهای روز را به آب‌دزدک‌ها می‌رساند و آب و موش‌اَش به‌جا بود، هیچ‌ فرصتی را برای لودگی از دست نمی‌داد به گاو نر گفت: می‌یَوْ خایه که نداری ماما کنی، موش بدم خدمتت شاخ دربیاری؟ بوقلمون قابل‌قبول قابل‌قبول خندید.
دشمن مشترک باعث شده‌ بود توی این آبادی، گرگ و میش از پستان هم شیر بخورند. شغال و روباه هم که توی جمع بودند قاه‌قاه زوزه کشیدند. سگرمه‌های الاغ و اسب و مرغ‌ها در هم رفت. نریان گفت: این دم‌بریده پک‌وپوزِ‌ش چاک‌وبست نداره. هر فضله‌ای به دهنش بیاد می‌خوره. محلِ سگ بش نذارین. یواش‌یواش توی ده حرف‌هایی دهن‌به‌دهن می‌چرخید. جوانترها مصمم بودند برای پایان‌دادن به این داستان ولی بزرگترها هنوز می‌ترسیدند.
سگ: همین دیشب یه آب‌دزدک که کم‌کالی می‌کَلد، شاهنگ قولتِش داد، من و شما که جای خود دالیم.
گاو نر گفت: آخه برادر من این‌جوری که نمی‌شه. منو ببین از گشنگی و تشنگی از ریخت افتادم. خود تو امرو چقد آب به من دادی؟ از وقتی که علف‌ام جیره‌بندی شده یه سم علف گیرم میادعلف گیرم میاد. آخه شکم گُو و یه برگ مو؟
مادیون سرشو کرد تو گوش سگ و گفت: اگه ما باهم باشیم کاری از دسِّ آب‌دزدکا برنمیا. باید کَلک‌شونو بکنیم. با این هیکلای گنده از یه‌بند سُم ‌می‌ترسید! شرهنگ فقط لولوی سر جالیزه. همین.
الاغ: مو که دی‌یَه آسمان رو سَرُم بِرُمْبَه‌اَم حاضر نیسُم گوشُمِ دَس شرهنگ بَدُم.
اسب: هَ هَ همه عادت کردن به این زندگی سگی. اینا تَ تَ تَ ترسیدن. حاضرن به‌خاطر یه قُلُپ آب همو بُ بُ بُ بکشن که چی؟ که فردا جیره‌شون قطع نشه. نَ نَ نَ نه بابا شدنی نیس.

بز: بِع‌ بِل‌اَخره یه روز باید تو دهن شرهنگ و آب‌دزدکا زد.
گاو ماده که همیشه از دم سربالاش شرم داشت و کمتر توی جمع حیوانات سروکله‌اش پیدا می‌شد گفت: بعد از گوساله دیگه کُتْرُم شدم. پوزه‌مو یکی بگیره جونم بالا میا. ماما. زنده‌ومُردم فَرْخی نداره. هرکاری بگید می‌کنم.
اجماع اهالی به اینجا رسید که در هر حال راهی جز دل به دشت زدن ندارند. اگر مایل به پایان این خفت هستند، میراث اجدادشان تنها راه حل این ماجراست. افسانه‌ی نامیرا و عصاره‌ی بوته‌ی مرگ. اگر آب‌دزدک‌ها از خون اهالی ریش‌های دراز مثل یال الاغ درآورده‌اند و پوست‌شان نرم و کرکی شده و پاهای پره‌دار راه‌رفتن را برایشان دشوار کرده است. لابد این افسانه حقیقت دارد.
همه به اتفاق هم‌نظر بودند که تحمل این زندگی از مرگ برای‌شان دشوارتر است. مرگ خودخاسته آسان نبود اما باید هم‌قسم می‌شدند. این فرار از زندگی نبود، رهایی با مرگ آب‌دزدک‌ها اتفاق می‌افتاد و مرگ آب‌دزدک‌ها از مرگ اهالی می‌گذشت.
سگ: لوباه و بوقلمون نبائد با خَبَل بشن. بی‌خبلی برا بعضیا مثه شَلیک‌شدن با ماس.
الاغ: اِز اَمرو ننه‌ها باس قصه‌‌ی «گورخر و گاندو» رِ تو گوش بَچّا بَخونَن تا فصل انگور شانی.
شب‌ها، مادرها بچه‌هایی که مثل پشه‌ی پاییز بی‌حال و مثل کنه چسبنده شده بودند را، با قصه‌ی گورخر و گاندو می‌خاباندند. گورخر هر روز بوته‌ی مرگ روی رودخانه می‌پاشید و با انعکاس تصویرش در آب گاندو را فریب می‌داد. عصاره‌ی بوته‌ها در آب، گاندو را خِپِل و بادکنکی کرده بود. چشم‌های تمساح هر چیز را دوتا می‌دید و هر روز به خوردن گورخر حریص‌تر می‌شد. تا اینکه یک روز خیال کرد دو تا گورخر لب رودخانه‌اند. به هوای شکار هر دو گورخر، جستی بلندتر از همیشه در هوا زد، شاخه‌ی خشکیده‌ی بید چشمش را دَراند و در مغزش فرو رفت. گاندو ته رودخانه سقوط کرد و سرش به سنگ خورد و ترکید. چند روز بعد لاشه‌ی تمساح روی آب آمد. حیوانات سیستان از دست گاندو خلاص شدند. کم‌کم بچه‌ها و بزرگترها پیروزی گورخر بر گاندو را در خاب هم می‌دیدند.
اسب و روباه ساقه‌خار شب‌ها تنه‌ی سپیدار خشکی را جویدند. سپیدار روی خندق افتاد. قرار بر این شد، هر کس شبی که نوبت خون‌نوشانی‌اش نبود ماه که به وسط آسمان رسید، پشت پرچین بیاید تا بز ببردشان به اشترانکوه و بوته‌ی مرگ بچینند. سه ماه تابستان را بوته‌ی مرگ جمع کردند و انبار کردند. سگ از غفلت شبانه‌ی آب‌دزدک‌ها استفاده کرد. هر شب یک کیسه گیاه مرگ در آب‌ می‌خیساند و آب‌انبار را به زهر گیاه آلوده می‌کرد. همه‌ی حیوانات خورجین‌آباد کم‌وبیش از آب می‌خوردند. کم‌کم رنگ قهوه‌ای آب‌دزدک‌ها، زردِ اسهالی می‌شد. کرک‌هاشان ‌می‌ریخت و ریش درازشان به دست و پایشان می‌پیچید و راه‌رفتن در میان ریشه‌های دار و درخت‌ها را دشوار می‌کرد. خیلی‌ها زیر خاک گیر می‌کردند و خفه می‌شدند. اهالی دلگرم شدند کارشان درست پیش می‌رود.
فکر زندگی خوب برای نسل‌های بعد اهالی را به خوردن آب و جنگیدن مشتاق‌تر می‌کرد. خورجین‌آبادی‌ها برای مردن معنی پیدا کرده بودند. این بوته‌ برای آب‌دزدک‌ها مرگ می‌آورد و برای اهالی شجاعت. سگ ساعت کارش را به عصر تغییر داده بود تا آب‌دزدک‌ها سم بیشتری از خون اهالی بخورند. شتر آب بیشتری طلب می‌کرد. الاغ شب‌ها روی آب‌دزدک‌ها خرغلت می‌زد و له‌هاشان می‌کرد. خروس خود را به دیوانگی می‌زد و نوک می‌زد توی چشم آب‌دزدک‌ها و مار می‌بلعیدشان. در ولوله‌ی مرگ عجیب آب‌دزدک‌ها و ترس به‌جانشان افتاده بود و کمتر شب‌ها مهتابی می‌شدند. سه ماه بهار همه‌ی متولدین آبادی را اسب به دشتِ لیلیان، پشت کوه انگشت‌لیس می‌برد.
یابوی گَر خبر آورد مادیان اَبْرش دردش گرفته و توی اسطبل پا پا می‌کند. کف اطبل می‌خابد و بلند می‌شود. مادیان گوشه‌ی اسطبل ایستاده بود و سر و شکمش را می‌جنباند. یابو گفت: تا شب می‌زاد. اهالی همه‌ی حواسشان پیش مادیان بود. میش از کوچه می‌گذشت که ناگهان، چهاردست‌وپا رو به آسمان تِل‌بالا افتاد. زبانش از گوشه‌ی دهن بیرون آمد و چشم‌هاش غیچ شد. کف از دهانش بیرون آمد و مرد. حیوانات از کنار میش گذشتند و آخ آخ‌گو «میش خوبی بود، حیف این‌همه پشم و پستون که بره زیر خاک و…» همه غبطه خوردند. همین‌که ماه آغله‌دار شد و آسمان تاریک، اسب و میش با کره‌‌اسب رفتند به دشت لیلیان. هر چند وقت یکبار یکی از اهالی به این بیماری مبتلا می‌شد. حال بره‌بزغاله‌ها و جوجه‌ها و کره‌ها پشت کوه خوب بود. حالا لیلیان یک آبادی تازه با حیواناتی سالم و جوان می‌شد.
اسب: اَ اَ اَ افسانه‌ها میگن هرچی شوق زندگی تو قلب سال‌خورده‌ها بیشتر باشه، بَ بَ بَ بچه‌های بیشتری زنده می‌مونن.
مرغ: قدقد. جوجه‌هام دارن به تخم تُک می‌کوبن بیان بیرون. مادیون باید امشب جوجه‌هامو ببری لیلیان. قدقد ولی من دق می‌کنم بی جوجه‌هام.
بز: بعد از من نوه‌هام تو دشتِ لیلیان می‌چِرنو عشق‌بازی می‌کنن و بچه‌های سالم به دنیا میارن.
شتر: قصه از این قراره، عصاره‌ی بوته‌ی مرگ خون ما رو شورتر و لذیذتر می‌کنه. ولع آب‌دزدکا شب‌به‌شب بیشتر می‌شه. بعدم یه شب انقد خون می‌خورن که دیگه خونی تو تن اهالی نَمونه. امروز باید تا می‌تونیم بوته‌ی مرگ بخوریم.
شغال که هفت تا مَشک، شراب قرمز هفت‌ساله داشت پیش سگ برد. غروب آفتاب همه مهمان شغال بودند. به‌سلامتی اهالی جوان لیلیان نوشیدند. خروس گفت: قدقوقولی قدقوقولی خودتونو می‌کشینا. برا مردن هنوز تا شب وقت لازم داریم.
سگ: خودکشی دسته‌جمعی علوسیه.
بز: این خودکشی نیس، بچه‌های ما تو دشت خوش باشن یعنی زندگی.
آب‌دزدک‌هایی که هنوز نمرده بودند شب‌ها کمافی‌السابق می‌تازاندند. آن‌شب شتر رنگ‌پریده تلوتلوخوران به دیوار طویله برخورد و روی بافه‌ی خار افتاد. پاشنه‌ی سمش لغزید و صدای خوردشدن استخان رانش را ناقه شنید. سفیدی چشم‌هاش بالا رفت و فکش افتاد. الاغ در آغل بود که آب‌دزدک‌ها حریص تنش را گاز می‌گرفتند. سرش سیاهی رفت. دست‌وپاش سست شد. زانو زد و پوزه‌اش به زمین خورد. تنش کف آغل پهن شد و به خابی رفت که انگار هرگز بیدار نبوده است.
زیر چشم‌های نریون چال افتاده بود. بوته‌ی مرگ کبدش را از کار انداخته بود. ته‌مانده‌ی شراب را از دست شغال گرفت و خورد. خون توی صورتش دوید. داغ شد. ناگهان افتاد. زمین زیر پاهای اسب لرزید. شیهه‌ای بلند کشید. صدای شکستن استخان‌های اسب را میش و قوچ شنیدند. یال‌های چسبیده به‌هم و موهای گره‌شده‌ی دمش روی تن استخانی‌اش را پوشاند و چشم‌هاش را بست. مرغ و خروس‌ها گیج‌گیجی می‌رفتند و پابه‌پا می‌شدند و می‌خوردند زمین. بوقلمون غُرقبول‌کنان، گرگ زوزه‌کشان و… همه پیش چشم سگ قهدریجانی به زمین می‌افتادند و سنگ می‌شدند. سگ دمش را لای پاهاش گرفت و پوزه روی خاک ‌کشید.

بعد از مرگ حیوانات، ولع، آب‌دزدک‌ها را به جان هم انداخت. سرتاسر آبادی پر شده بود از لاشه‌های لجنی آب‌دزدک‌ها. بوی خون و زخم ناسور در خنکای شب پاییزی می‌پیچید و آب‌دزدک‌ها را وحشی‌تر می‌کرد. نزدیکی‌های سحر توهم قدرت به‌جان‌ آب‌دزدک‌ها افتاد. شکم‌های گنده‌شان را روی خاک کوچه می‌کشیدند تا از اولین سوراخ خود را به معبد درختی برسانند و جانشین شرهنگ شوند. شرهنگ هاج‌وواج در ایوان معبد بالا و پایین می‌رفت و چشم می‌دراند ببیند چه خبر است. آب‌دزدک‌ها از تنه‌ی خشکیده‌ی چنار خود را به ایوان رساندند. زدوخورد بالا گرفت. آب‌دزدکی با شرهنگ انبردرانبر شد و شرهنگ از ایوان سقوط کرد. گاو نر سمش را روی شرهنگ گذاشت. صدای چرق شکستن شرهنگ زیر سم گاو را آبادی شنید. آب‌دزدک‌های مسموم یکی یکی از ایوان افتادند و مردند یا در شکاف دیوارها و ترک‌های آب‌انبار و لابلای ریشه‌های بیرون‌زده از خاک خفه شدند. فرداشب نه آبادی‌ای بود و نه آب‌دزدکی. صدای شیهه و بع‌بع و مع‌مع و عرعر و قدقد و قوقولی‌قوقوی و… حیوانات جوان را باد پاییز توی دشت پخش کرد.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

18 فروردین 1405

18 فروردین 1405

18 خرداد 1404

18 خرداد 1404

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *