با فرستندهای تلاش میکند برای همرزمانش یا شاید هم کس دیگری پیام بفرستد. صدای هلیکوپترها بالای سرمان است. فرستنده را که به اندازه تبلت است از دستش میگیرم. بلند میشوم برم بیرون. میترسد؛ ولی سعی میکند اعتماد کند. شاید هم چارهای ندارد.
میگویم: شماره موبایل؟ شاید لازم باشد تماس بگیرم.
با تردید شماره به شماره میگوید و من در موبایلم ذخیره میکنم و از غار میزنم بیرون. فرستنده را میگذارم روی سقف غار. بعد دستهایم را و خودم را میکشم بالا. تاریک است. دست میگذارم روی چراغ چشمکزنِ فرستنده. اگر هلیکوپترهای سپاه بیایند احتمال اینکه از همین چراغ چشمکزن جسیکا را پیدا کنند بالاست.
یک ساعت است روی سقف غار و حتی بالاتر میروم و میآیم و نمیدانم فرستنده کار میکند یا نه. فایدهای ندارد. کار نمیکند یا شاید من فکر میکنم کار نمیکند. ستارهها میدرخشند و آسمان بیابر است. به مچم که تا ساعتی پیش کش مو دورش بود نگاه میکنم. با جسیکا «تنهایی» توی ذهنم کمرنگ شدهاست. میتوانیم با هم نوی طبیعت عکس بگیریم. مثل عکسی که آن روز از ابری سفید که جای پای یک موشک وسط آسمان آبی بود؛ گرفتم، آخرین عکسی بود که منتشر کردم. یک ماه پیش، اواسط اسفند بود و هوا سرد. اما حالا هوا ملس شده. بهار با سبزی کوهها و صدای کبکهایش من و برههایم را وامیدارد ذوقزده بالا و پایین بپریم و لگدپرانی کنیم. آب از زیر هر سنگی بیرون زده و جان میدهد برای عکس گرفتن و منتشر کردن توی فضاهای مجازی. اینجور محتواها ویوی بالایی میخورند. اگر اینترنت قطع نشده بود؛ عکسهای بهاری-جنگی غوغا میکرد. مخصوصا فیلمی که از گوسفند کرم قهوهای گرفتم. موقعی که داشت بچه به دنیا میآورد. کمکش میکردم. صدای نالهاش با صدای هوهوی هواپیماهای جنگی که از بالای سرمان میگذشتند یکی شده بود. مطمئنم تولید محتوای جانانهای بود. از زمان خودش که بگذرد هیجانش را از دست میدهد و دیگر نمیشود منتشرش کرد. امروز رد پای هشت موشک که رفت اصفهان توی آسمان است. هر روز از سر یاسوج رد میشوند. وقتی صدای موشک یا هواپیمای جنگی زیاد میشود این زبان بستهها هم میترسند و صدای بع بعشان که دیگر شبیه به نع نع میشود نمیگذارد صدا به صدا برسد. مجبور میشوم برایشان توضیح بدهم که اینقدر نع نع نکنید؛ چون هواپیماها کاری به شما ندارند و فقط مراکز نظامی را میزنند. شکمو نگاهم میکند آرامشم را که میبیند واق واقی میکند که یعنی فهمیده است؛ ولی گوسفند، گوسفند است و توضیحات من برایش از چریدن هم بیمعناتر.
امروز برهها بیشتر از همیشه بالا و پایین میپرند. همه خوشحالیم؛ شکمو و من و هر صد و پنج گوسفند. دلم برای زیراب لَک زدهاست. آخرین باری که زیراب رفتم پنج سال پیش بود با هادی کمکی پدرم، پدرم و گوسفندانش. اصرار پدرم برای سری توی سرها درآوردن نتوانست مهندسی برق را برایم جذاب کند. حتی شغل گرافیست در شرکت تبلیغاتی. گوسفندها، شکمو و طبیعت خانواده منند. حالا جسیکا هم اضافه میشود. به مچم که تا ساعتی پیش کش مو دورش بود نگاه میکنم. برمیگردم توی غار و به جسیکا میگویم مهندس برقم و اگر هواپیما مشکل برقی داشته باشد میتوانم رفعش کنم. سرش را تکان میدهد. چراغ قوه را از کولهام درمیآورم. کوله را روی دوشم میاندازم و به سمت هواپیما حرکت میکنم.
از زیر هواپیما، موتور را نگاهی میاندازم. هنوز نمیدانم مشکلش برقی است یا میکانیکی. یادم رفت از جسیکا بپرسم موقع پرواز به چه مشکلی خورده که مجبور شده هواپیما را بنشاند. چراغ قوه را میگیرم سمت غار و چند بار راست و چپ میبرم. حتی اگر نگاهم کند صدایم با صدای آب رودخانه یکی میشود. شمارهاش را دارم. موبایلم را از جیبم میکشم بیرون و شمارهاش را میگیرم. چند بوق میخورد و قطع میشود. مجبور میشوم برگردم به غار. صخره را بالا میروم. جسیکا دارد حرف میزند با کسی که نمیدانم شاید همرزمانش هستند یا شاید هم پارتنرش. ازحدس دومی چیزی در دلم پایین میریزد. حرفش که تمام میشود؛ از مشکل هواپیما موقع پرواز میپرسم. به چشمانم عمیق نگاه میکند. مکثی که نمیدانم معنیش را. میگوید مطمئن است مشکل از برقش است. دوباره برمیگردم به سمت هواپیما. داد میزند: مراقب باش چون ممکنه برای حفظ اطلاعات هواپیما بمبارون بشه. لبهایم ازخوشحالی باز میشوند. نگرانم است. مطمئن نیستم بتوانم تعمیر اساسی کنم مگر تعمیر جزئی برقی. اگر نتوانم تعمیر کنم به درد چه میخورم. من همیشه یک تعداد ابزار تعمیرات برقی توی کوله پشتیام دارم. آنها را درمیآورم. آچار فرانسه را میاندازم دور اولین پیچ و میچرخانم.
اگر نتوانم تعمیرش کنم شاید دیگر راهی برای حرف زدن با جسیکا نداشتهباشم. کشمو هم که دیگر دور مچم نیست. تخممرغهای آبپز و نان محلی دستپخت صنوبرخانم را در کوله پشتیام بین آنهمه خرت و پرت جاسازی میکنم. با سوت دو قطعهای کوتاه و بلند که فقط بین من و شکمو معنادار است صدایش میکنم. با هم گوسفندها را هی میکنیم و به راه میافتیم. به افق که نگاه میکنم؛ خورشید کمی از سرخیش را به آسمان پاشیده و از آمدنش خبر میدهد. آسمان یک لکه ابر هم ندارد. صنوبرخانم شنیده بود دیروز سمت زیراب صدای هواپیماهای جنگی گوش آسمان را کر کرده. اگر امروز هم بیایند با این آسمان بیابر حتما فیلم میگیرم. دستم را توی جیبم میبرم و موبایلم را لمس میکنم. انگشت اشارهام از روی لنز دوربین رد میشود. چند خرده شیشه از اطراف لنز پوستم را خراش میدهد. اولین پولی که به دستم برسد یک دوربین سونی میخرم و یک لبتاب. شاید هم اپل ۱۷ خریدم. تولید محتوا بالاخره تکنولوژی میخواهد. موبایل را از جیبم درمیآورم؛ از آخرین بره به دنیا آمده که با ولع و ملچ و ملوچ کنان شیر میخورد عکس میگیرم. کنارشان، شکمو هم توی عکس است. مراقبشان است از بقیه عقب نیافتند. عکس بره تار شده اما باز هم میشود از آن در تولید محتوا استفاده کرد؛ اگر اینترنت وصل شود.
همانطور که آچار را میچرخانم و به جای کش مو روی مچم نگاه میکنم، به صدای هلیکوپترها که خیلی پایین آمدهاند گوش میدهم. جرقه تیراندازی از لابهلای کوه مثل چشمک ستارهها شده. صدای هلیکوپترها دیگر خیلی نزدیک شدهاند. انگار روی زمیناند. صورتم را به سمت غار برمیگردانم. جسیکا دارد از صخره پایین میآید . آهی از سینهام رها میشود. آچار از دستم میافتد.نگاهم به صحنه سوار شدن جسیکا به هلیکوپتر میخ شده است.
دستم را دور مچم که الان دیگر کش مو ندارد میچرخانم. خورشید هنوز وسط آسمان نرسیده. قبلا زیراب دورتر بود انگار. شاید هم من بچهتر بودم. از دور درخت بلوط کنار دشت پیداست. همان درختی که کنار تنگه بود؛ و از دو طرف، ستون کوهها، برایش سایهبان ساخته بود و پدرم کنار پهنهای از گلهای زرد و بنفش وحشی آتش روشن میکرد و چای و نان میخورد. نگاهم به درخت بلوط است. قدمهایم را تند میکنم. صدای پارس شکمو نظرم را از درخت بلوط به سمت یک هواپیمای جنگی کنار دشت میبرد. میایستم. نمیدانم جلوتر بروم یا نه. به شکمو اشاره میکنم که پارس نکند. گوسفندها را روی شنهای نرم و ساحلی کنار رودخانه هی میکنم. با شکمو پاورچین به سمت هواپیما میرویم. دور تا دور آن میچرخم. هواپیما سالم است انگار. شاید نقص فنی دارد. شاید هم برای ماموریت آمده. پرچم آمریکا روی بدنه با رنگهای سفید آبی و قرمز کشیده شده با یک پرچم دیگر که نمیدانم شاید سنتکام باشد شاید نه. داخل هواپیما خالیست. به فکرم میرسد سیستم برقش را چک کنم؛ ولی قبل از آن میروم سراغ موبایل و چند عکس از جلو و پشت هواپیما میگیرم. سرنشینانش باید همین اطراف باشند؛ اگر برای ماموریت، هواپیما اینجا نشسته باشد. شاید هم کشته شده باشند. به سمت گله برمیگردم و اخبار چند کانال داخلی را چک میکنم شاید خبری ببینم.
و میبینم. کانال خبری روبیکا از همه چیز میگوید. به غیر از آنچیزهایی که نباید بگوید. در آخرین خبرش از هواپیمای آمریکایی که به دلیل نقص فنی نشسته است حرفهایی زده. و از دو سرنشین آن، یکی را آمریکا پیدا کرده و برده و یکی مانده. سپاه برای پیدا کردن خلبان دوم جایزهای بزرگ در نظر گرفته. دوربین و موبایل و لب تاب جلوی چشمم رژه میروند شاید هم یک استودیوی کوچک. با یک تفنگ برنو برای شکار. از آخرین فکری که به ذهنم رسید خوشم نمیآید. شکار را نیستم ولی شکار خلبان بد هم نیست. خلبان را فقط اهالی محل میتوانند پیدا کنند. درست است که خیلی وقت است زیراب نیامدهام ولی تمام سنب و سوراخهایش را مثل کف دست از برم. صدای زنگوله گوسفندها و پارس شکمو دشت را پر کرده. اگر خلبان همین اطراف باشد میداند من اینجایم. قطعا اسلحه هم دارد. پس برنو لازمم میشود. آن را هم میخرم. بهتر است گله را برگردانم و شب بیایم دنبالش. ولی ممکن است تا آن موقع از اینجا دور شود و دستم بهش نرسد. یا کس دیگری پیدایش کند. اگر دیروز اتفاق افتاده باشد تا همین الان هم ممکن است خیلی دور شده باشد. ضمن اینکه الان اهالی روستاهای اطراف هم میآیند دنبالش. باید همین حالا شروع کنم. بهترین شروع غار زیر رگِ طاهر است. از کوله پشتیام چاقوی ضامندارم را درمیآورم و به شکمو میگویم ساکت دنبالم بیاید. دُمی تکان میدهد و جلوتر از من راه میافتد. برای رسیدن به غار زیرِ رگِطاهر باید بتوانی صخرهنوردی کنی. من میتوانم؛ ولی خلبان را نمیدانم. میروم بالای غار و از سوراخی که روی سقف غار است نگاه میکنم. آن سری من و هادی و پدر توانستیم اینجا خیاری بخوابیم. کسی نیست. روی سقف غار که مینشینم، کل دشت زیر پایم است. آسمان بی ابر است و خورشید گرمتر از روزهای قبل میتابد. گله آرام میچرد. کف روی آب، رودخانه را سفید کرده است. صدای هوف هوفِ آبِ رودخانه نمیگذارد صدای دیگری به گوش برسد. اینجا صدای زنگولهها هم نمیآید.
نزدیک غروب است. کل دشت را با خم و چمش گشتهام. آب شده رفته توی زمین. زبانم چوب خشک شده. برای پر کردن دبه آب میروم کنار رودخانه و دوباره به رگِطاهر و غار نگاهی میاندازم. پایین رگ، خورشید که دمدمای غروبش است، به یک بطری آب تابیده و نورش را به چشمم میتاباد. میروم به طرفش آرام و بیصدا. بطری از همان غار افتاده پایین. کنار بطری کش موی ساتن راه راه آبی صورتی افتاده. کش مو را میاندازم دور مچم. به بالا دوباره نگاه میکنم. یک مرد معمولی نمیتواند از این صخره ها بالا برود چه برسد به یک زن. ولی اگر زن معمولی نباشد شاید بتواند شاید هم نه. از لابه لای صدای هوف هوف رودخانه، صخره را بالا میروم. در آستانه ورودی غار ایستادهام. نور کمی از سقف غار وارد شده و چشمانم هنوز به تاریکی عادت ندارد.
صدای آماده کردن تفنگ مجبورم میکند خودم را از درگاه غار کنار بکشم. از رگ، بالا میروم و از سقف غار داخل را نگاه میکنم. لباس نظامی چقدر به زنها میآید. جمع نقیضین است انگار. موهایش تا سر شانهاش است. به مچم و کش مو نگاه میکنم. صدای نفس نفس زدن تند زن را میشنوم به وضوح. صدای نفسهای من هم تند شده. ضربان قلبم بالاست؛ مثل وقتی که دختر صنوبرخانم قبل از اینکه شوهر کند توی مرداب آب تنی میکرد. من از پشت گیاهان کنار مرداب زاغ سیاهش را میزدم. وقتی تنم میلرزید و نفسم بند میآمد؛ سرم را به سمت آسمان میبردم؛ چند نفس عمیق میکشیدم. به خودم که میآمدم، میرفتم دنبال کاری که نمیدانم چه بود. الان زمان طلاست. چابک شدهام. مسیر غار تا گله را در کسری از ثانیه طی میکنم. خبر جایزه و شماره تماس را قبلا اسکرینشات گرفتهام. شکمو پارس میکند. دستم پارکینسونی شده. انگشتم تمرکز ندارد روی شمارهها برود. طنین قلبم تمام تنم را تکان میدهد. موبایل را محکم در دستانم میگیرم. چشمهایم را میبندم. سرم را به سمت آسمان میگیرم و چند تا نفس عمیق میکشم. حالا باید بروم دنبال کارم. نمیدانم کارم چیست. خوب است قبل از اینکه خبر بدهم بروم مثلا تخممرغ آبپزها را ببرم با هم بخوریم. کش موهایش هم دست من است. امانتی را باید پس داد. هادی میگفت برای گول زدن دخترها باید یک بهانه برای حرف زدن و یا کاری برای انجام دادن داشت که ارزش داشته باشد وگر نه میفهمد داری گولش میزنی. مینشینم. به درخت تکیه میدهم، پاهایم را به سمت غار دراز میکنم. نمیتوانم چشمانم را از ورودی غار بردارم. هر ارتباط برقرار کردنی با گول زدن درست میشود؟ ارتباط برقرار کردن با فالورهای فضای مجازی صد هزار بار آسانتر از ارتباط حضوری است. شاید به همین خاطر است که هیچ وقت نتوانستم با پروانه همکلاسی دوران دانشگاهم ارتباط برقرار کنم. کراشم بود. هیچوقت نفهمید چقدر دوستش داشتم. شاید هم حق با هادی باشد باید یک فکری برای گول زدنش میکردم.
شب شده. زوزه شغالها سمفونی بتهون شده در دشت. هلیکوپترها چند ساعتی هست با فاصله و صدایی یکنواخت از زمین دور دشت میچرخند. آمریکاییاند یا شاید هم سپاهی. نمیدانم. گوسفندها آرام گرفتهاند و صدای زنگولههایشان هم نمیآید. آنها را داخل محوطهای که با چیت ساختهام؛ هی میکنم. آتشی کنارشان روشن گذاشتهام. شکمو هم مرتب دورشان میچرخد. مغزم کار نمیکند. بلند میشوم. اشتباهی که توی رابطه با پروانه کردم را تکرار نمیکنم. کولهام را برمیدارم و مصمم به سمت غار میروم.
-اسمت چیست؟
اسمم را شمرده میگویم. با لبهای کوچکش اسمم تکرار میکند. به خودش اشاره میکند و میگوید: جسیکا. تکرار میکنم: جسیکا. فارسی حرف زدنش افتضاح است ولی جلوتر که برویم حتما بیشتر یاد میگیرد. کشِمو را از مچم درمیآورم میدهم دستش. وقتی لبخند میزند دندانهای بالاییش را میتوان دید و چالی که روی گونه چپش یا نمیدانم شاید راستش پیدا میشود. موهایش را از دور شانهاش جمع میکند و کش را دورش میبندد. فکر کنم این کارم آنقدر ارزش دارد که بفهمد این گول زدن نیست. تخممرغ آبپز را هم از کوله در میآورم. با هم میخوریم.
صدای هلیکوپترها آنقدر هست که وقتی آچار فرانسه که از دستم میافتد صدا ندهد. جسیکا موهایش را جمع کرده با کش موی ساتن راه راه آبی صورتی. قبل از سوار شدن به هلیکوپتر لعنتی نگاهی به این طرف میکند. برایش دست تکان میدهم. هر کاری هادی گفته بود انجام دادهام. صدای رگبار به صداهای قبلی اضافه شده است. نیروی سپاه است یا شاید آمریکا. کشِمو را آرام از موهایش جدا میکند و میاندازد روی زمین. جسیکا که برود؛ من میمانم و سپاه و حتما خیانت به وطن و اعدام. هلیکوپتر و جسیکا از دشت دور میشوند. تیراندازی یک لحظه هم قطع نمیشود. صدای یک هواپیمای جنگی هم میآید. به آسمان که نگاه میکنم اینقدر هواپیما نزدیک است که حتی پرچم سفید و قرمز راه راه با ستارههای سفید در یک قاب سورمهای کنارش و حتی بمب چسبیده به آن را بالای سرم میبینم. بمبی که آماده رها شدن است. موبایلم را از جیبم در میآورم و از هواپیمای جنگی فیلم میگیرم. هواپیمای جنگی بالای سر من و دشت و گوسفندانم که حتما حالا بیدار شدهاند و بع بع میکنند؛ میچرخد. صدای پارس شکمو میآید. ترسناک و وحشتزده. چشمانم را میبندم. صدای هواپیمای جنگی گوشم را کر کرده است. حالا صداهای هزاران کیلومتری را هم شفاف میشنوم صدای جسیکا را. که دارد گریه میکند. موهایش دورش ریخته و بلند فریاد میزند: بهمن.
یک پاسخ
روایت داستان سبک خاص و جذابی داشت ، سوژه جالبی هم انتخاب شده بود ، سیر داستان پر کشش و حاوی تعلیق های جالبی بود.