داستان کوتاه «استقلال کاغذی» از لاله حقیقت

اگر از شدت سردرد از خواب بیدار نشده بود، می‌توانست سر و ته رؤیایش را هم بیاورد. غلت زد و به همسر خفته‌اش نگاه کرد. از جایش بلند شد. باز هم وحید پنجره را باز گذاشته بود. هوای خنک صبحگاهی به درون می‌وزید. به سوی پنجره رفت. بوی استانبولی پلو می‌آمد. «چه حوصله‌ای داره این موقع صبح! شاید هم شاغله نه مثل من…». به سرعت پنجره را بست.
میز را چیده بود که وحید به آشپزخانه آمد:
– صبح بخیر.
سارا که پشت به همسرش ایستاده بود، برگشت:
– صبح بخیر عزیزم. بیا بشین. صبونه حاضره. من زودتر خوردم، می‌خواستم مسکن بخورم.
وحید پشت میز نشست:
– بازم سردرد؟
– آره.
– اینجوری نمی‌شه. باید پیش یه دکتر دیگه هم بری.
سارا استکان چای را روی میز گذاشت:
– باشه. حالا اگه لازم شد می‌رم.
سارا حرف‌های زیادی داشت که مثل همیشه در خیال، با همسرش در میان گذاشته بود. به حرکات وحید با دقت نگاه می‌کرد و نمی‌فهمید چرا نمی‌تواند با مردی که دوستش دارد، به راحتی صحبت کند. اگر بچه‌ها دیشب خانۀ عمه‌شان نمانده بودند، مجبور نبودند سکوت بینشان را تحمل کنند. به حرکت دستان وحید وقتی که لقمه می‌گرفت، نگاه می‌کرد. دستان او بعد از این همه سال تغییر چندانی نکرده بود؛ دست‌هایی سفید با انگشتان کشیده.
– لقمه‌هامو می‌شمری؟
سارا روی صندلی جابه‌جا شد:
– نه… چیزه… فقط داشتم نگات می‌کردم.
به دست‌های خودش نگاه کرد؛ لاغر با رگ‌های برجسته. گوشۀ دو تا از ناخن‌هایش پوسته پوسته شده بود.
سارا سعی می‌کرد که حرف دلش را به زبان بیاورد، اما زبانش سنگین شده بود. وحید از پشت میز بلند شد. سارا به نرمی دست او را گرفت:
– بشین… باهات کار دارم.
وحید با تعجب به همسرش نگاه کرد. روی صندلی نشست.
– من یه تصمیمی گرفتم.
وحید نگاه پرسشگرش را به سارا دوخت. سارا روی صندلی جا‌به‌جا شد. «حرفتو بزن دیگه. مگه می‌خوای آپولو هوا کنی؟».
– من می‌خوام کار کنم… می‌خوام یه کتابفروشی بزنم.
– خواب‌نما شدی؟ اول صبحی این از کجا اومد؟
سارا به جلو خم شد. آب دهانش را فرو برد:
– نمی‌خوام زندگی من خلاصه بشه تو خونه‌داری و بچه‌داری. همیشه دلم می‌خواست یه کتابفروشی داشته باشم. تازه اینجوری می‌تونم کمک خرج تو هم باشم.
وحید از جایش بلند شد:
– با کتابفروشی می‌خوای کمک خرج باشی؟ تو انگار تو این مملکت زندگی نمی‌کنی. تازه جدا از این حرفا، با کدوم سرمایه می‌خوای کتابفروشی بزنی؟ مگه من چقدر حقوق می‌‍‌گیرم؟ با حقوق کارمندی مگه میشه کاری کرد؟
وحید به اتاق خواب رفت. به صورتش توی آینه نگاه کرد. پوستش تیره و ریش‌هایش بلند شده بود. حوله را برداشت و به حمام رفت. سارا پشت در حمام ایستاد. موهای بلند سیاهش را پشت گوش انداخت:
– خب، از بابام کمک می‌گیریم. اصلاً خودم باهاش حرف می‌زنم.
وحید که صدایش در حمام می‌پیچید، گفت: «باباتم قبول نمی‌کنه».
– من خودم باهاش حرف می‌زنم.
سارا با خوشحالی به سوی تلفن رفت. شمارۀ پدرش را گرفت و او را برای شب دعوت کرد.
اوضاع آن‌چنان که سارا فکر می‌کرد، پیش نرفت. پدر معتقد بود که سارا می‌تواند شغل بهتری پیدا کند؛ شغلی که درآمد ماهیانۀ ثابت داشته باشد. یادش آمد که مادر مرحومش همیشه از اینکه او مردی با شغل کارمندی را برگزیده بود، شکایت داشت.
سارا هیچ نگفت. بشقاب‌های شام را جمع کرد. ظرف‌ها را شست و با میوه و چای از دو مرد مهم زندگی‌اش پذیرایی کرد.

– دیدی گفتم بابات موافقت نمی‌کنه. اصلاً تو این سن و سال شروع کار جدید سخته. تو هم که تجربۀ کارکردن نداری. بشین تو خونه، راحت. به بچه‌ها برس. مگه بچه‌داری آسونه؟
«ممنون که به فکر منی! بچه‌داری!؟» کاش می‌توانست این حرف‌ها را با صدای بلند بگوید. نتوانست بگوید که دلش می‌خواهد در بین کتاب‌ها قدم بزند و به جای اینکه بوی مدام سیگارهای وحید را به درون ریه‌هایش فرو کند، بوی کاغذ را استشمام کند. بگوید دلش می‌خواهد به جوان‌های سرگردان کمک کند و با زنان میانسال خوش‌صحبت، طرح دوستی بریزد.
وحید سیگارش را روشن کرد.
– توی خونه سیگار نکش.
وحید به بالکن رفت. سارا دنبالش رفت و زیر سیگاری را به دستش داد. وحید به چشم‌های همسرش نگاه کرد:
– من که نمی‌خوام ناراحتت کنم. اینجوری نگام نکن. خودت می‌دونی که چقدر مشکل مالی دارم.
سارا داخل رفت و در را بست. به اتاق بچه‌ها سر زد. هر دو پسرش آرام خوابیده بودند. به اتاق نگاه کرد. روزی که اولین تخت به این اتاق آمد، فکرش را هم نمی‌کرد که تخت دومی را هم بتوان در اتاق جای داد. تکرار این زندگی داشت خفه‌اش می‌کرد. سقف خانه به نظرش پایین می‌آمد و بر سرش آوار می‌شد. تنهایی در همۀ وجودش لانه کرده بود، اما در تنهایی‌اش خلوتی نداشت. در این تنهایی غرق می‌شد و کسی نمی‌دید. در اتاق را بست.
صدای حرف‌زدن وحید می‌آمد. به آشپزخانه رفت. وحید سیگارش را خاموش کرد و به آشپزخانه آمد:
– می‌خوام دلار بخرم. احسان می‌گه الان وقتشه، یکی رو می‌شناسه. از اون می‌خریم.
– مگه پول داری؟
– خب، بالاخره یه چیزایی هست. بخرم، نه؟
– از کی تا حالا از من نظر می‌پرسی؟ هر کاری می‌خوای بکن. من می‌رم بخوابم.
پیش‌بند را روی دستۀ مبل انداخت و به اتاق خواب رفت.

شبی که وحید دیرتر از همیشه به خانه آمد، سارا قورمه سبزی پخته بود. در که باز شد، کتابش را نیمه باز روی میز گذاشت و از جا بلند شد:
– سلام.
وحید کلید اتومبیلش را به جا کلیدی آویزان کرد و زیر لب جواب داد.
– وحید، چرا این‌قدر دیر اومدی؟ چیزی شده؟
وحید روی مبل نشست. موبایلش را روی میز گذاشت:
– بدبخت شدم… یارو کلاهبردار بود… پولو که به حسابش ریختم، دیگه نه از خودش خبری شد، نه از دلار.
سارا بدون احساس به وحید نگاه کرد. پرسش بیشتری نداشت. یک استکان چای جلوی شوهرش گذاشت. وحید اصلاً او را نمی‌دید. زیر لب با خودش حرف می‌زد و فحش می‌داد.
سارا غذا را گرم کرد. میز شام را چید و بچه‌ها را صدا زد. زیرچشمی به وحید نگاه می‌کرد که چند دقیقه یکبار موبایلش را برمی‌داشت و شماره می‌گرفت.

«شماره ۴۲۱ به پذیرش ۳». صدای زن در سالن شلوغ پیچید. سارا به طرف آبسردکن رفت. گلویش خشک شده بود. لیوان یکبار مصرف را زیر شیر آب گرفت که کسی به او تنه زد. کمی از آبی که در لیوان بود، ریخت. سرش را بالا آورد. مرد جوانی به سرعت خود را به باجۀ ۳ رساند. با نگاهش او را دنبال کرد. زیر لب گفت: «بی‌شعور!». بعد از چند ثانیه مرد سرش را چرخاند و پشت سرش را نگاه کرد. صورت بچگانه و پوست سفید مرد توجه سارا را جلب کرد. آن‌قدر معصوم به نظر می‌رسید که نمی‌توانست از دستش عصبانی باشد. بی‌اختیار لبخند زد. دستش را توی جیبش برد و کاغذی که کد رهگیری ام‌آرآی روی آن نوشته شده بود را بیرون آورد. کاغذ، مچاله شده بود. به سوی صندلی‌ها رفت. احساس کرد که می‌تواند تا دو ساعت دیگر هم منتظر بماند. با خودش گفت: «چه اهمیتی داره که کسی دلیل سردردهای منو نمی‌فهمه. مگر قراره چند سال عمر کنم؟ گاهی هم با سردرد و قرص‌های مسکن، می‌شه گذروند». با صدای بلند به زن میانسالی که روی صندلی نشسته بود، گفت: «ببخشید، کنارتون جای کسیه؟»

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

8 آذر 1403

8 آذر 1403

25 اردیبهشت 1396

25 اردیبهشت 1396

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *