داستان کوتاه «طعم شیرین دندان» از ملیحه ناصحی

– سِنِت خیلی کمه، این کار‌ها آدم خودش رو می‌خواد، تو نمی‌تونی.
حمید هر موقع می‌خواست، سپیده را از سرش باز کند، این جمله را می‌گفت.
ساعت از ۸ صبح هم گذشته بود، دیشب را نتوانسته بود، خوب بخوابد.
افکار زیادی در ذهنش می‌چرخید.فرصتی بود، که اولین بار نصیبش می‌شد.
پس لباس‌هایش راپوشید.کیفش را بر روی شانه‌اش انداخت. روی مبل نشست و منتظر ماند، تا حمید بیاید.
با شنیدن صدای باز شدن قفل در، سریع از روی مبل بلند شد و با خوشحالی سلام کرد.
حمید اخم کرده بود سرش پایین و کلید در دستانش. حرفی نزد. به سمت اتاق رفت.
جلوی آینه ایستاد. به دندان‌هایش نگاهی انداخت. شیری‌های بالا سیاه و شکسته و دو دندان پایین را هم کشیده بود. لبانش را جمع کرد.
بر روی لبه‌ی تخت نشست. کلید هنوز در دستانش بود:
– دو شیفت هم با ماشین کار کنم، باز هم نمی‌تونم، این دندون‌ها رو درست کنم.
– با این قیافه اومدی توی خونه، تا منو نبری پیش خانم جوینده؟
سپیده سینی چای رو روی تخت گذاشت و با دلخوری کنار حمید نشست.
– من که قبلا هم بهت گفته بودم، دوست ندارم بری سر کار.
سپیده کمی به حمید نزدیک شد و با شیطنتی گفت:
– برم سر کار دندون‌هات رو راحت میتونی درست کنی.
_ بس کن سپیده.
دستش را به لپش گرفت و به بهانه دندان درد از کنارش بلند شد :
– اعصابم رو خرد کردی، دندون دردم دوباره شروع شد.
_ چه کار کنم واست؟
_ هیچی حرف کار رو دیگه جلوی من نزن.
هر روز حمید به بهانه‌هایی سپیده را از فکر کار کردن دور می‌کرد.
روز‌ها می‌گذشتند و حمید هر چند روز با کشیدن یکی از دندان‌هایش، از درد دندان خلاص می‌شد. دیگر دندانی در دهانش نمانده بود و هر روز با ماسکی بر دهان، سوار بر ماشینش، مسافرکشی می‌کرد.
هزینه‌های زیادی در زندگی داشت و این شغل، حتی در دو شیفت هم نمی‌توانست، برایش امرارمعاشی کند. پدر و مادر پیری که هزینه زندگی آنها را بر عهده او بود و جدا از هزینه‌های خورد و خوراکشان در زندگی، باید به فکر اجاره خانه هم می‌بود. که هر ماه باید پولی را از بابت آن کنار می‌گذاشت.

ساعت از ۱۲ شب گذشته بود. سپیده در حال جمع کردن سفره شام بود و حمید و بر روی مبل در حالی که تلویزیون روشن بود، چرت می‌زد.
_ خانم جوینده امروز دوباره زنگ زد. می‌گفت شغل کتابداری توی کتابخونه رو هنوز به کسی نداده. حالا نه اینکه نداده باشه. یکی اومده ازش راضی نبودن، ردش کردن. گوش میدی حمید؟
جوابی از حمید نشید. به کنار حمید رفت و به شانه‌هایش زد و گفت: شنیدی چی گفتم؟
و دوباره توضیح داد.
حمید توجهی نکرد و تلویزیون رو خاموش کرد و به سمت اتاق خواب رفت.
سپیده پشت سرش حرکت کرد و ادامه داد: تازه پولی که میدن هم خیلی خوبه.
حمید بر روی تخت خوابید و پتو را روی سرش کشید و پشتش را به سپیده کرد.
_ حمید گوش نمیدی چی میگم؟
_ برق رو خاموش کن. میخوام بخوابم.
سپیده برق را خاموش می‌کند.
خوب می‌داند که حرف زدن و متقاعد کردن حمید در این لحظه بی‌فایده است.
گذر زمان و سختی کشیدن حمید و نا‌توانی‌اش در پرداخت هزینه‌های زندگی هم نتوانسته، او را نرم کند.
حمید هر روز تلاش می‌کرد با صاحبخانه رو‌به‌رو نشود تا راز دندان‌هایش را نفهمد.
اما روزی که موعد سال اجاره‌نامه رسیده بود. مجبور شد در خانه آنها حضور داشته باشد و به رویت صاحبخانه و همسر و پسرشان برسد. صاحبخانه حرفی در خصوص وضعیت حمید نزد.
در این جلسه اجاره زیاد شد. چانه‌زنی حمید و سپیده بر سر مبلغ اجاره، تنها خاصیتش این بود که رهنی از بابت سال جدید نگیرند و مبلغی نه زیاد به اجاره بیفزایند. این رقم برای آن‌ها که پول کافی نداشتند قابل توجه بود.
چاره‌ای نبود و باید قبول می‌کردند.
بعد از اتمام جلسه در حال خوردن چای بودند که خانم صاحبخانه سپیده را به کناری می‌کشد و می‌گوید:
_ یه چند وقتی می‌دیدم شوهرت یواشکی میره، میاد. غیبتش رو کردم سپیده جان. گفتم لابد زیر سرش بلند شده. تا اینکه امروز دیدمش طفلی رو. واسه چی دختر شوهرت دندان مصنوعی نمی‌زاره؟
سپیده سرخ شد و با مکثی گفت:
_ خب…خب پولش زیاد میشه. نداریم.
_ یه جایی پدر شوهرم رفته، کارش خیلی خوبه. تازه قسطی هم قبول می‌کنه.
سپیده خیلی خوشحال شد. آدرس و شماره تماس را گرفت.
وارد خانه شدند و حمید خیلی کلافه شده بود.
وضعیت جدید اصلا شرایطی نبود که با درامدش سازگار باشد.
صدای سپیده او را از افکارش بیرون برد:
_ زری خانم می‌گفت جایی که پدر شوهرش دندان مصنوعی گذاشته، قسطی هم داره.
_ قسطی؟
_ آره تازه می‌گفت کارش هم خیلی خوبه.
حمید لبخند تلخی زد:
_ ما پول اجاره که زیاد شده رو نداریم بدیم، تازه یه قسط هم اظافه کنم. نمی‌شه که.
_ خب اگه برم جای خانم جوینده. مشکلمون حل میشه.
_ باز شروع نکن سپیده.
_ پول خوبی میده.
حمید باز بی‌اعتنا از کنار سپیده بلند می‌شود:
_ صبح بیدارم کن خواب نمونم.

سپیده کتابی در دستانش بود. حوصله خواندن نداشت و فقط برگه‌ها را ورق می‌زد. ذهنش شلوغ بود و مطالب کتاب در ذهنش جای نمی‌گرفتند‌. کنترل تلویزیون را می‌گرفت و کانال‌ها را بالا و پایین می‌کرد.
یک ماهی گذشته بود و حمید سخت کار می‌کرد و کمتر به خانه می‌آمد. اما فایده‌ای نداشت و اموراتشان نمی‌گذشت. چیزی در یخچال نداشتند. یک ماهی خوراکشان فقط نان و سیب‌زمینی و تخم مرغ شده بود.
سپیده دیگر حرفی از کار نمی‌زد. ناامید و افسرده و کم‌حرف شده بود.
حمید در یخچال را باز کرد. بتری آب را برداشت و زیر چشمی سپیده را می‌پایید.
سپیده تنگ ماهی را در دستانش گرفته بود و بی‌اعتنا به حمید به ماهی نگاه می‌کرد. ماهی دور‌تا‌دور تنگ را می‌‌چرخید. انگار به قفسی که داشت عادت کرده بود.
_ به این ماهی غذا هم می‌دی؟
سپیده جوابش را نداد. تنگ را روی میز گذاشت و به سمت اتاق رفت.
حمید پشت سرش حرکت کرد:
_ یه چند وقتیه تحویل نمی‌گیری سپیده‌خانم.
سپیده شانه را بر‌داشت و در حالی که موهایش را شانه می‌کرد گفت:
_ چی بگم.
حمید به دیوار تکیه داده بود. سرش پایین بود و در حالی که با پایش با لبه قالیچه بازی می‌کرد گفت:
_ میگم، حالا این کتاب‌خونه که می‌گی، چقدر حقوق می‌ده؟
سپیده با برس در دستانش از جایش پرید:
_ نمیدونم چقدره؟ ولی خانم جوینده می‌گفت، خوبه.
پنجره اتاق باز بود و باد خنکی پرده را آرام تکان می‌داد. حمید به بیرون نگاهی انداخت و نفس حبس شده در سینه‌اش را رها کرد :
– فردا بریم یه صحبتی بکنیم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

1 مهر 1396

1 مهر 1396

23 فروردین 1396

23 فروردین 1396

2 پاسخ

  1. سلام ملیحه جان داستانتو خوندم خوب بود فقط با توجه به جزئیاتی که استاد گفتن برای داستانت که حرکت داشته باشه فکر می‌کنم یه گره بیشتر از بحث اقتصادی نیازه مثلا قهر سپیده یا بهانه‌گیرهاش اینجوری فکر میکنم بهتر بشه
    بازم خسته نباشی عزیزم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *