تابهحال شده است که با دهانی بادکرده از عفونت و درد دندان بخواهی سرت را به دیوار بکوبانی؟ نام من هیراست. کارم این است که به جان پیرمردها و پیرزنها و جوانان بیدندان بیفتم و پوسیدگیها و جرمها و خرابیهای دندانشان را درمان کنم. با داروی گیاهی که مخصوص خود من است دردهایشان را آرام میکنم. سپس با مواد مخصوص دندانهایی سفید، زیبا و هم اندازه برایشان میسازم تا آن لبخند نهایی را ببینم. اکنون که شصت و هشتساله هستم، آن روز که دوازدهساله بودم و گروهی از سرخپوستان دورهگرد که برای اجرای نمایش آمده بوند را به یاد میآورم. نمایش در ساعت ۵ غروب اجرا میشد، من به همراه پدر و مادر و پنج خواهرم به دیدن نمایش رفتیم. دست همان موقع یخ شدن یا حتی جوشیدن خون را احساس کردم. پدرم راهب دهکدهٔ کوچک بود. مادرم همیشه خودش نان میپخت با همان دستهای گرد و سفیدش. من اما هیچگاه اجازه نداشتم که از آن نانهای گرم که وقتی از مدرسه باز میگشتم، بوی نان و رازیانه کل کوچه را پر میکرد. سهمیه من از غذاخوردن هر روز سه خرما و چهار کشمش و دو عدد سیب بود. پدر راهبم هر شب تا صبح بیدار بود و ذکر میگفت و مراقب بود که من بیش از سهمیهام در روز چیزی نخورم و سراغ آن شیرینیهای کشمشی و نانهای رازیانهای مادرم نروم. با اینکه از همهی خواهرانم زیباتر و باهوشتر بودم، اما ضعف و گرسنگی که در طی روز تحمل میکردم اجازه نمیداد که به طور کامل به درسهای مدرسهام برسم یا بتوانم پابهپای خواهرانم در حیاط خانهمان با همبازیهای بازی کنم. در همان دورانی که آن پسر سرخپوست به دهکدهی کوچک ما آمد، با اندامی متوسط و با صورت معمولیاش، با چشمهایی که به وسعت جنگلهای منطقهٔ خودمان بود. بعد از دیدار او در ساعت ۱۷، در حال بازی در نمایش خیابانی، تمام غم خود را فراموش کردم دیگر حتی به همان سه خرما و چهار کشکش و دو عدد سیب نیازی نبود. مانند هر دختری در آن سن وجودم پر از شور و عشق و امید بود. روز بعد در راه مدرسه هارپی همان پسر موردعلاقهام را دیدم. برایم نامهای نوشته بود و در آن گفته بود که خارج از دهکده ساعت ۱۵ کنار درخت موز چهارم باشم. لباسی با گلبهی با طرحهایی از گلهای بهاری به تن کردم. مادرم در حیاط داشت ادویه آسیاب میکرد. کفشهای خواهر سومم را به پا کردم. رأس ساعت ۱۵ نزد درخت چهارم رسیدم. هارپی به من گفت :که دو روز دیگر دهکدهی ما را ترک میکند. به من تمثالی از مریم مقدس هدیه داد، سپس دو عدد شیرینی زنجبیلی را از درون پارچهای درآورد و گفت این را مادرش زمانی که میخواست شهرش را ترک کند به او داده بود. من که هیچوقت اجازه نداشتم بیش از سه خرما و چهار کشمش و دو عدد سیب در روز چیزی بخورم باذوق دو شیرینی را در دهانم گذاشتم. باد گرم وزید احساس ترس داشتم مثل همان حسی که همینالان هم هنگام مداوای بیمارم وقتی بهجای دو ریشهی دندان سه ریشه دارند. ناگهان صورتم متورم شد. آنقدر صورتم باد کرد که چشمهایم را پوشاند. پیش از آنکه از تورم صورتم چشمهایم بسته شود چشمهای هارپی که با تعجب و تأسف به من نگاه کرد بااینحال سرم را بوسید و پرسید میخواهم تا خانه همراهیام کند؟ سریع آماده شدم و به سمت خانه دویدم و با تاری دید و با نقشهای که در ذهن داشتم به خانه رسیدم. مادرم که من را دید کاملاً به موضوع پی برد. متوجه که شد بعد از بیش از یک دهه از پنهان کردن نفرین ابدی ام ناگهان خودم به موضوع پی برده ام. من دیگر هیچگاه هارپی را ندیدم. روزها گذشت و من دیگر به آن نفرین پی برده بودم و به هیچ مهمانی نرفتم میرفتم. مدام باید توضیح میدادم که چرا از این خوراکی های رنگارنگ و نوشیدنی هایی خوش طعم نمیخورم. در ۱۴ سالگی و ۱۶ سالگی و ۱۸ سالگی سه تا از پسرهای دهکده از من تقاضای ازدواج کردند و من همه را رد کردم؛ چراکه خاطرهٔ آن روز جنگل و صورت بادکردهام را و شرم و تاسفی که تقریبا در تمام بیداری ام را تصاحب کرده بود ،رهایم نمیکرد؛ شب ها در خواب تازه شروع ماجرا بود کابوس هایی با تنوع بیشتر در مکان های تازه تر و شخصیت های متنوع ترهمراهم بود. همیشه تمنای داشتن زندگی و خانهای برای خودم داشته باشم و لااقل سه فرزند داشته باشم، اما با آن خوراک محدود در روز چگونه میتوانستم بچهای را به دنیا آورم؟ اگر هم چیزی میخوردم که صورتم شبیه هیولا شود. کدام بچهای مادر سوءتغذیه یا هیولایی با صورت بادکرده دوست داشت؟ از طرفی غروری که به همراه زیبایی و جوانی ام بود اجازه نمیداد که این موضوع گزک بدهد به مردی که مدام من را به پایین بکشاند و غرق کند. هجدهساله بودم که جادوگری به شهر ما آمد. او را در پارچهفروشی دیدم، نامش هکاته بود. من را که دید گفت بالای سرت ستارهای درخشان میبینم. تو روزی افتخار این دهکده خواهی شد. پدرم عادت داشت مسافرانی را که جایی نداشتند به خانهی ما دعوت میکرد. هکاته شب به خانه ما آمد. نصفهشب از جیبش برگهای بیرون آورد که پر از کلمات نامفهوم بود. چیزی سر درنیاوردم. آن هارا خواندم و ناگهان صبح دیدم که با هکاته هستم و کیلومترها از دهکدهمان دور شدم. کیفم را باز کردم و دیدم در خواب و بهرسم عادت با خودم دو عدد سیب و سه خرما و چهار کشمش آوردهام. دلم برای مادر و پدر و خواهرانم و بوی فرنی و نان داغ خانهمان تنگ شده بود. به مدت ده سال نزد هکاته داروی گیاهی جمعآوری میکردم و شهر به شهر به مداوای بیماران میپرداختم. پیداکردن سیب و خرما و کشمش در هر شهری آسان نبود و من که میدانستم جز این ها نباید چیزی بخورم گاه برای روزها دچار سوءتغذیه و گرسنگی بودم. هر شب خواب همان پسر سرخپوست هارپی را میدیدم و در رؤیاهایم با او صاحب فرزند شدم. روزی آنقدر دلتنگی به من فشار آورد که هشت تا قرص نان کامل خوردم. تا چند ماه صورتم به حالت عادی بازنگشت و آنقدر بادکرده بود که چشمهایم جایی را نمیدید. هکاته انواع داروی ها را امتحان کرد و هیچ تأثیری نداشتند. بعدها هنگام مرگش گفت این یک نفرین بزرگ است و هیچگاه از تو دست برنخواهد داشت. به کمک آموزشهای هکاته و شهر به شهر و دهکده به دهکده رفتنم. با گیاهان دارویی آشنا شدم. دستی جادویی برای درمان بیماری داشتم. دندانهای عفونت کرده و صورتهای بادکرده از عفونت نزد من میآمد و با صورتی از سلامتی سرخ و دندانهای سفید ولبخندی راحتی بخش من را ترک میکردند. در این سالها چه بسیار بزازان و کشاورزان و تاجران و دریانوردانی که میخواستند همسرانشان باشم و در دل میگفتند این زن تجلی تمام فضایل بشری است. صورتی زیبا و گیسوهایی مشکی و بلند چشمهای دلفریب، و دستهایی توانمند برای جراحی. دستهایی که رنجها را به آسایش بدل میکرد. اما از نفرینی که داشتم خبر نداشتند و نخواهند داشت. اکنون شصت و هشتسالهام. لبخند را به هزاران نفر برگرداندهام،چه بسیار شاگردانی که تربیت کردهام. چه بسیار جانهایی که جان دادم. با کشتی از قارهیآفریقا به اروپا و از اروپا به آمریکا رفتهام. روش ههای جدید برای مداوای بیماران ساخته ام. در دهکده مان مدرسه و درمانگاه ساخته ام. با این حال، در میان همه و تمام این ها تنها آرزویم خوردن شیرینی زنجبیلی از معشوق دوازدهسالگیام و سه فرزند که هیچگاه نداشتمشان و هیچگاه سینهام را بر صورت تبدارشان نگذاشتهام و این زخم بر قلب و در چشمانم باقی خواهد ماند.
یک پاسخ
روایت جالب اما غیر متفاوتی داشت با اینکه قبلن با این شیوه روایت کار شده اما چون داستانش فرق داره چیز تکراری به نظر نمیرسند که چند خط از زمان حالش داریم و بعد میره سرگذشتی را تعریف میکنه و میرسه به زمان حال و حسرتهای پیری. اون مدل تغذیهاش هم ابتدا سوال ایجاد میکرد که چرا نباید چیزی جز این بخوره. خواستگاری در نوجوانی و خرافات و جادوگر هم به فضای داستان که در دهکده است میخورد