بوی خواب میدهد خانه. ولی الکل اینجا زندگی را به رگهایم تزریق میکند. دلم خانه را میخواهد، اما گرمم نمیکند. خستهام. نمیدانم چندمی میرود که میگویم پنج دقیقه کسی را نفرستد تو. سرم را روی میز میگذارم و چشمانم را میبندم. در سیاهی فرو میروم که تلفن زنگ میخورد. از آمدنش میگوید منشی.
سریع مانیتور را روشن میکنم. دستم را روی صفحه میکشم. بعد از سه ماه میبینمش. ایستاده و لوحهای تقدیرم را مینگرد. مثل همیشه مرتب است. به قول مامان با خط اتوی شلوارش هندوانه قاچ کنی.
از لوحها چشم میگیرد و مینشیند روی صندلی روبهروی در. به شکم برآمدهی بیمار نگاه میکند و شیارهای پیشانیاش عمیقتر میشود.
آرش مجنون بود و من لیلی. پابهپایم میآمد و همه جا حامیام بود. اگر او نبود پدر هیچوقت راضی نمیشد به تحصلیم. دیدن او و تلاشهایش به من جسارت داد تا بتوانم آرزویم را زندگی کنم.
هفت نفر آخر هم ویزیت شدند. تکراری نمیشود شنیدن صدای قلبی که در قلب مادر نبض میزند. آخرین نفر سهقلو باردار بود. دو پسر و یک دختر.
میگفت دوتای دیگر هم دارد. سهساله و پنجساله. میخندید و میگفت با اینکه گرانیسال است اما شوهرم بچه دوست دارد. خدا بزرگ است خرجشان هم میرسد.
تقتق در میآید و بعد چلیک باز شدنش. منشی است. هماهنگیهای فردا را میگوید و منمن کنان از او که هنوز آنجا نشسته. همانطور دراز کشیده روی تخت سونو جوابش را میدهم. میرود. در باز است و صدای خداحافظیاش را با آرش میشنوم.
ساعت از ده گذشته. به فردا فکر میکنم. چه خواهد شد؟ ساعدم را میاندازم روی پیشانی و منتظر آمدنش هستم. میدود آهستگی قدمهایش در گوشم. پشت پلکهای بستهام سنگینی سایهاش را حس میکنم. جیرجیر تخت را در میآورد و مینشیند لبهی آن. مماس پاهایم.
نفسهای تندش فشار میآورد به نفسهای حبس شدهام. به شکمم دست میکشد و دکمههای روپوشم را باز میکند. لباسم را کنار میزند. شکمم منقبض میشود، سرمای دستش را که احساس میکنم. مکث دست و خوردن نفسهایش میگوید که ناراضیست. به خودش میآید با پر شدن شکمم از هوا. و حالا دستش را به لطافت نوازش نوزاد یکروزه به شکمم میکشد. نگاهش میکنم. نگاهم میکند.
«تخته. تخت بودنشو دوست دارم.»
سهماه پیش هم همین را گفت. اما. اینبار چانهاش نلرزید. نگاهش به شکمم دوخته شده و انگار خشکیده آبی چشمانش. تغییر کرده. فاصله از پا در میآورد هر آدمی را.
لبهایم را تر میکنم و میگویم :«منم تخت بودنشو دوست دارم اگه تو رضایت بدی.»
از روی تخت برمیخیزد و من به دیوار تکیه میدهم. زانوهایم پناه سرم میشود. با چشمهای آویزان به او نگاه میکنم که خیره به دستگاه سونوست. میشناسم این حالتش را. هر وقت احساس ناتوانی میکند، کنارم نمیماند، حتی شده یک متر دورتر.
بازیبازی میکند با گوشی سونو و میگوید: «یادته شب تولد پروانه رو؟»
«دوماه دیگه چهاردهسالش میشه.»
چشمهایش را میبندد و سرش را تکان میدهد. سال دوم پزشکی بودم و او برای تخصص میخواند. شب تولد پروانه. مگر از یاد میرود شبی که پدربزرگ از نکاح بسته شده در آسمانها گفت؟ هنوز هم سوژهی فامیل است لپهای گل انداخته و لبخند تا بناگوش بازم.
سرم را به دیوار تکیه میدهم. خنکی دیوار از التهابم میکاهد.
«اومدی واسه خدافظی؟»
تندی نگاهم میکند. بیشتر میشود گرههای پیشانیاش.
با لبهای کلید شده میگوید:«باباخان ازم قول گرفت دل دردونهشو نرجونم.»
اولین دختر ایل بودم. اما شباهتم به مادربزرگ مهرم را بیشتر به دلش انداخت. تا سهماه پیش به قولش وفادار بود. توجه پدربزرگ و حمایتهای او مرا از میان گوسفندان به اینجا رساند.
میگویم:«پدربزرگ چند ساله که نیست.» و از روی تخت بلند میشوم. میروم روی صندلی پشت میزم مینشینم. دنبالم میآید. میبینم سعی دارد آرام باشد. نفس عمیقش پر میکند خالی اتاق را.
«چیکار میکرد اگه بود؟ هووم؟»
بزاقم را قورت میدهم و میگویم: «فکر میکنم دیگه نیاز نبود رو قول و قرارت بمونی.»
به موهایش چنگ میزند. میچرخد و کوبش کفشهایش جیغ اتاق را در میآورد. «مگه همینو نمیخواستی؟»
به جای من تصمیم میگیرد و نامش را میگذارد توافق.
سرم تاب میخورد. کاش نمیآمد و جبر توافق را به رخم نمیکشید. برای بار چندهزارم میپرسم چرا.
«چرا داری از رو جفتمون رد میشی؟»
نشسته روی صندلی و خم شده روی زانوهایش.
«رد؟» میگوید و لب بالایش کشیده میشود.
«زنجیرهی بیولوژیک ما هیچوقت ادامه پیدا نمیکنه.»
خستهام از تکرار. بهتر از خودش میدانم، نمیتوانیم بچهدار شویم. هفت سال، تمام راهها را رفتیم. پذیرش فاکتور مردانه برای هر کسی سخت است، اما درمانی برای پرورش اسپرمهایی که وجود ندارد نیست.
میروم کنارش مینشینم. نگاهم نمیکند. دست لرزانم را روی زانویش میگذارم و میگویم: « آرش تو بهتر از من میدونی DNA تنها عامل ماندگاری نیست.»
«چهار ساله داری دربارهش تحقیق میکنی. تمام رفرنسهای دنیا رو خوندی و خودت کم مقاله ننوشتی.»
به سمتم میچرخد و میگردد نگاهش در صورتم. با صدایی که اگر کنارش نبودم نمیشنیدم میگوید: «میدونم، اما چهل سالم بشه نه علم بیولوژیک، نه علم ژنتیک هیچی نمیتونه کدهای ژنتیکی منو تکثیر کنه.»
میروم لوح تقدیرهایم را از سالن میآورم و روبهرویش میگیرم. با صدای بلند که سعی دارم لرزشش را بپوشانم میگویم: «اینارو دیدی آرش؟ این همه تقدیر و تشکر برای عوض شدن تقدیرشونه.»
تابلوها را روی میز میگذارم و پشت به او میایستم: «آرش ما هم میتونیم فقط شیوهش فرق داره.» حالا آشکارا میلرزد صدایم: «اگه تو رضایت بدی.»
نمیدانم چند دقیقه میگذرد از غربت پراکندهی اتاق که میگوید:«مریم… گل مریمم من میتونم سرپرست مالی باشم نه برای یکی حتی برای چندتا بچه. اما ازم نخواه به کسی که از خون من نیست مهر پدرانه داشته باشم.»
رابطهی به خونریزی افتادهمان با هر کلمه به سقط نزدیکتر میشود.
«تو ذاتن مادری مریم. تخصصتو زمانی گرفتی که میدونستی بقایی نداریم و هزاران زندگی رو متولد کردی.
ولی من نمیتونم برای نکروز عاطفی خودم کاری بکنم و با قبول یه بچه حیات ببخشم به زندگیمون.»
لبهی میز را محکم گرفتهام. به دستان سفید شدهام چشم میدوزم. تلاش چندسالهام برای ترمیم احساساتش بیثمر بوده. نفسم آه میشود. میچرخم و به میز تکیه میدهم. چند ثانیه بهم مینگریم که چشمانش را میبندد و سرش را میان دستانش میگیرد.
«باباخان فکرشم نمیکرد اینجوری مراقب دردونهش باشی.»
لبهایش به تلخی بالا میرود و همانطور چشم بسته میگوید: «من از خون باباخانم. اگه زنده بود سوگلیش الان مادر بود. مریم من به جایگاه پروفسور سمیعی هم برسم بازم فرزند عشایرم، خودت بهتر میدونی ما بدون پیوند خونی ادامه پیدا نمیکنم.»
پدربزرگ تنها از نکاح آسمانی گفته بود نه این روزها. به تولد پروانه میاندیشم. سرخی لپهایم سوژه میشود باز هم؟
«جواب پدربزرگ با خودته پسرعمو.»
«باباخان خیلی وقته منتظر نوهشه.» میگوید و برمیخیزد. دستگاه داپلر را روشن میکند. یک دو سه. اتاق پر میشود از ضربان قلب سهقلوها. روبهرویم میایستد. دکمههای روپوشم را میبندد و با هر دم میبلعد بغضش را. شانههای لرزانم را میگیرد و میچکاند آخرین قطرههای آبی چشمانش را در چشمهایم. «دوازده ظهر فردا به بعد میتونی بهش برسی.» این را میگوید و تنهاییاش را بغل میکند و بیرون میرود.
3 پاسخ
چقدر جملههای شاعرانه داشتی.
چقدر دوست داشتم این مدل جملههای سارایی رو.
اسم داستان و دیالوگهایی در جهت شغل شخصیتها بود. مثل نکروز یا زنجیرهای بیولوژیکی. اطلاعات آرام آرام و دانه دانه داده میشود. به نظرم انجام این کار ظریف دقت و هنر زیادی میخواهد. حتا در پایان داستان هم باز اطلاعاتی داده میشه اینکه فامیلاند. نحو دو یه جمله و خود کلماتش برام جالب بود مثل: میدود آهستگی قدمهایش در گوشم.
ممنونم از وقتی که گذاشتی زهرا جان.