داستان کوتاه وبینار، یویو و جوجه کلاغ» از مریم فداکار

عصر روز یکشنبه ششم اردیبهشت هزار و چهارصد و پنج گرم وبینار نویسنده ساز مدرسۀ نویسندگی بودم. با علاقه به پیشگفتار کتاب ونس گوش میدادم و با جنبه های نایس این مارمولک آمریکایی آشنا می شدم. باورم نمی شد. ونس، همین ونس خودمان کتابی نوشته و در مقدمۀ کتاب چه ننه من غریبم بازی ای در آورده.
کم کم داشتم به گروه مذاکره کنندۀ امریکایی علاقمند می شدم که خواهرم (ستاره) با حالتی شبیه خوابگردهاوارد اتاقم شد.
از حالش من نیز متعجب شدم چون فکر می کردم مانند ده بار گذشته که آمده بود دنبال پاسخ تحقیق درس دفاع مقدس خود باز هم ماجرا همان است اما قیافه اش به دفاع مقدس نمیخورد.
زبان باز کرد و گفت: یویو(گربه مان) یک جوجه کلاغ را گرفته و کلاغها دوره اش کردند و او هم سفت به جوجه کلاغ چسبیده و ولش نمی کند.
با شنیدن این خبر من نیز متعجبٌ مِنة شدم.رفتم بیرون ببینم چه خبر است.
یویو زیر درخت انبه یا به قول تهرانیها ازگیل گیلانی با دودستش روی جوجه کلاغ خوابیده و سفت چسبیده بود و کلاغها مثل لاشخورهای داخل بیابان بالای سرش پرواز میکنند.
رفتم سراغ یویو و دعوایش کردم عین خیالش نبود نمیدانم شاید فکر کرد غذای خوشمزه تری برایش آورده ام بالاخره ولش کرد. رفت پشت علفها کمین کرد.جوجه کلاغ بیچاره بی جان روی زمین افتاده بود.
جلویش ایستادم تا یویو حواسش پرت شود بلکه کلاغها بیایند و جوجه را ببرند اما یویوی بی حیا دوباره رفت سراغ بچه بیچاره.به محض تماس دستان یویو با جوجو دوباره جیغش بلند شد.
تازه فهمیدم ذلیل مرده خودش را به کلاغ مردگی زده.
همزمان با جیغ جوجو ،کلاغها دوباره بالای سر یویو به حالت حمله به پرواز در آمدند و از ترس شکار شدن توسط یویو که چنین نقشه ای هم داشت جرات نزدیک شدن به یویو را نداشتند.چون ورپریده زمانیکه جوجه کلاغ را رها کرد رفت لای علفها کمین کرده بود برای شکار کلاغهای خوشمزه و ارگانیک.
دوباره رفتم سراغ یویو و از جوجو جدایش کردم جوجو هم سریع رفت کنار دیوار و خودش را در زیر کیسۀ زباله پنهان کرد.کمی ماندم خبر خاصی نشد. رفتم بالا یک تکه بال مرغ برای یویو آوردم کوفت کند. جلوی راهم را می بست که زودتر غذا را برایش بریزم . نمی گذاشت راه برم چند قدمی بیشتر اجازه نداد جلوتر برم شکمو گشنه اش بود. چند روز بیشتر از زایمانش نگذشته. از وقتی بچه شیر میدهدهر زمانی به او غذا بدهیم با ولعی که انگار از قحطی برگشته غذا میخورد.
بالاخره بال مرغ یخ زده را که با آب گرم شیر آشپزخانه فقط به مدت پنج ثانیه یخ زدایی شده بود برایش انداختم.
اول کمی با زبانش تست کرد تا مطمئن شود داغ نیست. چون بر طبق عادت گذشته که از قابلمۀ در حال قُلقُل مستقیم در منوی یویو خانم قرار می گرفت احتمالاً حدس میزد داغ باشد. بعد از اطمینان از داغ نبودن بال مرغ طبق معمول لقمه اش را کشید زیرپرشیای زوار در رفتۀ نوک مدادی پدرم که بخشهای آفتاب سوخته اش نوک مدادی تر از رنگ فابریک کارخانۀ ایران خورد بود. کمی دورتر از ماشین برای جلوگیری از سُر خوردگی مُهرۀ چهار و پنج کمرم از زانو خم شدم و زیر ماشین را نگاه کردم. یویو خانم با لذت تمام در حال خوردن بال یخ زدۀ مرغ بود. از این فرصت استفاده کردم و رفتم سراغ جوجه کلاغ. دیدم نیست. مرجان خانم دست از کار کشید و سرش را بلند کرد و گفت:
«جوجه کلاغ را همین جلو گذاشتم خودش را کشید لای علف ها. »
گفتم:
« می بینم کلاغها همینجا میچرخند.»
مرجان گاهی برای کندن علفهای حیاط می آید.اهل محلۀ خودمان است.دورۀ ابتدایی هم کلاس بودیم نه از آن همکلاسها که چند سال ردی داشتند،هم سِن بودیم.فکرکن من هنوز عین نوجوانها زندگی می کنم، بندۀ خدا نه تنها ازدواج کرده بلکه دخترش هم آنقدر بزرگ شده که ازدواج کرده و طلاق گرفته آمده وَرِ دِلَش. برای پسرش هم خانه خرید تا بتواند با دختر دلخواهش ازدواج کند و برای پرداخت اقساط خرید خانه مجبور است دو شیفت کار کند. اما با تمام این سختیها هنوز هم زیباست و غیر از زیبایی چهره نوع رفتار و لحن صحبت کردن با وقارش نیز بر این این زیبایی می افزاید.
در حال حرف زدن با مرجان دنبال جوجه کلاغ میگشتم که ستاره بین دو کلاس آنلاینش اومد بیرون یک هوایی بخورد. مثل اینکه نم نمک داشت با حرکت غیر اخلاقی یویو کنار می آمدگفت:
«طبیعت حیوان است دیگر طبق غریزه اش عمل میکند»
اینگونه خود را دلداری می داد و از داشتن چنین گربۀ خبیثی شرم خود را پنهان میکرد. بعد از چند ساعت تجزیه تحلیل به این نتیجه رسیده بود که طبق قواعد جنگل نباید جوجه کلاغ را از دست یویو نجات داد اما ته دلش عمیقا برای جوجه کلاغ و خانواده پریشانش میسوخت.
راز بقا را رها کردم و برگشتم به وبینار مدرسه و ماجرای جناب سناتور وِنس.
استاد همچنان در حال خواندن کتاب بود که باز هم در اتاقم باز شد.
ستاره بود. پرسید:
«جواب تحقیق را نوشتی؟»
گفتم:
«وسط کلاسم تا فردا مینویسم، سوال را کامل و دقیق بنویس.»
سؤال را نوشت و رفت.
سؤال این بود:
«اگر خواهر، برادر، پدر یا مادر یکی از کودکان کشته شدۀ مدرسۀ میناب بودید چه آرزویی می کردید و چه عکس العملی نشان می دادید؟»
نمی دانم سرنوشت جوجه کلاغ چه شد اما هنوز هم کلاغها با دیدن یویو دوره اش میکنند و سمفونی قارقار راه می اندازند.
اتحادشان ستودنیست. دسته کلاغهای متحد به خونخواهیِ جوجه کلاغ بر خاستند و برای یویو شرف نگذاشتند.
قابل قیاس نیست، بادیدن تقلای کلاغها نمی دانستم در مورد پاسخ تحقیق چه بنویسم اما قصۀ کلاغها را ننوشتم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

11 مرداد 1403

11 مرداد 1403

15 مرداد 1395

15 مرداد 1395

2 دی 1403

2 دی 1403

21 فروردین 1404

21 فروردین 1404

یک پاسخ

  1. چه تلاش جالبی که از روزمره‌ترین و ساده‌ترین اتفاقات داستان ساختن. با خاندن این متن برام سوال ایجاد شد که آیا حتمن باید از تعلیق استفاده کرد؟ آیا فقط از طریق تعلیق می‌توان خواننده را همراه کرد و جذابیت و همراهی خواننده چه قدر برای تعیین ارزش اثری مهمه؟ آیا حتمن یکی از ویژگی‌های داستان خوب جذابیت است؟ مشخصن نه اما با این حال تو خیلی از آثار خوب جهان تعلیق و جذابیت نقش داره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *