داستان کوتاه «درِ آکاردئونی و کهکشان راه‌شیری» از نفیسه جلالی

گفتم: «بیا این جنازه رو از این وسط جمع کن فعلا ببرش زیرزمین تا ببینم باید چیکارش کنم»
آقا غلام با گردن کج و چهره‌ی آویزون گفت: «اینو انقدر گور به گور نکنید. چه این‌جا چه زیرزمین بلاخره باید یه جوری ردش کنید بره»
گفتم: «چشم حضرت والا. خوب شد گفتی وگرنه می‌خواستم قابش کنم اهدا کنمش به موزه»
گفت: «شما چرا همش با من دعوا دارید؟»
گفتم: «برای این‌که از حرفات مرغ پخته‌ام خنده‌اش می‌گیره. معلومه که باید یه جوری این تن‌لشو رد کنم بره ولی مهمه که الان مثل آیینه‌ی دق جلوی چشمم نباشه. وردار ببرش پایین»

واقعا آیینه‌ی دق بود. آیینه‌ای که سال‌های دور رو با خاطرات تلخ و شیرینش برام تداعی می‌کرد. حالا که قراره این خونه خراب بشه بلاخره این در هم از جاش در اومد. یه در آکاردئونی چرمی قهوه‌ای با چهارچوب چوبی. همه می‌گن حیفه. از این کلمه‌ی حیف لجم می‌گیره. عمر رفته‌ی ما حیف نیست که حالا برای چگونه رد کردن این چهارتا تیر و تخته باید حساب و کتاب کنم که خدای نکرده حیف نشه؟ اصلا بعضی چیزا ذاتا استخون توی گلوان. هم خوبه هم بده.
اوایل ازش بدم میومد چون هال و سالنو از هم جدا می‌کرد. آخه اون روزها مهمون‌خونه مثل مکانی مقدس بود که الکی نمیشد بری توش. این قانون برای منی که عاشق مهمون‌خونمون بودم مثل عذاب الاهی بود. هرروز مامانم با کلی شرط و شروط اون در نکبتو باز می‌کرد و اجازه می‌داد برم بازی کنم.
اون اتاق٫ شهر ساحلی من بود. یه فرش دوازه متری آبی توش پهن بود که برای من نقش دریاچه رو داشت. مبل‌ها خونه‌های این شهر بودند و کتابخونه و بوفه‌ها هم فروشگاه. یه سه چرخه‌ی پلاستیکی داشتم که قایقم بود و باهاش از این سر شهر میرفتم اون سر شهر. ونیزی بود واسه خودش. چندتا عروسک داشتم که برای جمعیت این شهر کم بود. برای همین بقیه‌ی جمعیت یه مشت گردو و بادوم بودند. رنگشون کرده بودم و هرکدوم یه شخصیتی داشتند.
روزهایی که سهراب از مدرسه میومد خونه‌ی ما بیشتر خوش می‌گذشت. سهراب اونور در مشغول تربیت اسب و مسابقه‌ی اسب‌دوانی بود. پیست مسابقه هم این در قهوه‌ای بود. اسب‌ها از زمین می‌رفتند به آسمون. ما از زمین براشون دست تکون می‌دادیم. اسب‌ها ستاره‌های سهرابو که از معلموشون می‌گرفتو می‌چسبوندن به طاق آسمون.
حالا طاق آسمون کجا بود؟ زیر چهارچوب قهوه‌ای همین در آکاردئونی مزاحم و بی‌ریخت بود و درست به همین علت کمی زهرش گرفته می‌شد. حالا چرا اونجا طاق آسمونمون بود؟ چون هم٫ مثل میمون از طبقه‌های دکوری بالا می‌رفتیم و دستمون می‌رسید به زیر چهارچوب و هم اینکه هیچ‌کس جز خودمون اونارو نمی‌دید.
همیشه می‌گفتم: «سهراب تروخدا هی نمره‌های خوب بگیر که ستاره‌هامون بیشتر بشه»
عصرها من با قایقم می‌رفتم پیش سهراب. مامان برامون شیرکاکائو و کلوچه می‌اورد. اون روزها شیرکاکائو جزو نوشیدنی‌های خاص بود و این نوشیدنی خاص‌هم مخصوص روزهایی بود که سهراب میومد و همه‌ی اینا برای این بود که خاطرش برای مامانم خیلی عزیز بود.
با اینکه میدیدم مامان چقدر بهش محبت میکنه حسودی نمی‌کردم. با همه‌ی بچگیم می‌فهمیدم که سهراب چقدر تنها و بی‌دفاعه. چون میدونستم از برادرش کتک میخوره و هیچ‌کس نیست که اون موقع ازش دفاع کنه.
یه بار از مامان پرسیدم: «چرا سینا سهرابو کتک می‌زنه؟ مامان گفت: «برای این‌که» یکم فکر کرد دوباره گفت: «یکم بزرگتر شدی بهت میگم. الان فقط با سهراب مهربون باش. باشه؟»

مگه می‌شد با سهراب مهربون نباشم. مگه می‌شد دوسش نداشت. از همون کودکی کنارم بود. پشت و پناهم بود.
اولین روزی که رفتم مدرسه سهراب همراهم اومد و گفت: « قلقلی نترسی‌ها من پشت درم تا تو تعطیل بشی» وقتی زنگ خورد دیدم سهراب با اون لبخند بزرگش اونور خیابون وایساده بود. اومد سمتم. چشای گردو سیاهشو کمی باریک کرد و گفت: «چطور بود قلقلی؟» گفتم: «نمی‌دونم. معلمم گفت چقدر تپلی و با نمکی» سهراب گفت: «پس از این به‌بعد بهت می‌گم قلقلی نمکی» گفتم: «فردا هم پشت در می‌مونی؟» گفت: «اگه تو بخوای آره. ولی اگه نترسی و من برم مدرسه نمره‌ی خوب میگیرم و ستاره‌هامو میارم برات» با ذوق و شوق گفتم: «نه دیگه نمی‌ترسم از فردا برو مدرسه ولی برام ستاره بیاریا»

وقتی اولین دیکتمو نوشتم انقدر غلط داشتم که معلممون گفت: «به زور ده شدی» مامان و بابا خیلی دعوام کردند. من از ناراحتی و شرم رفته بودم توی کمد و گریه می‌کردم. سهراب اومد سراغم. دفترمو بهم داد. دیدم یه ستاره‌ی قرمز پایین نمره‌ام چسبونده. گفت: «اینو بهت دادم که بدونی اشکال نداره اشتباه کردی ولی هروقت بیست شدی یه طلاییشو بهت می‌دم. معلمتم حتما بهت یه ستاره میده. اونوقت تو سه‌تا ستاره داری. یه قرمز برای اینکه یادت باشه نتیجه‌ی تنبلی می‌شه دعوا و ناراحتی ولی طلایی یعنی اینکه حواستو جمع کردی و زحمت کشیدی. اون‌وقت می‌دیم اسبها بچسبوننش به آسمون»
شاید اگه حرف سهراب و عشق به ستاره‌ها نبود به راحتی مواجه با ترس و پذیرش مسئولیتو یاد نمی‌گرفتم.
وقتی‌ ستاره‌ی طلایی گرفتم به مامان گفتم منم می‌خوام برای سهراب ستاره بخرم. مامانم گفت: «ستاره‌ها که خریدنی نیستن. فقط ما مامان و معلم‌ها داریمشون که به بچه‌ها جایزه بدیم. اما به‌جای ستاره براش کتاب می‌‌خریم»

وقتی مامان با زنبیل پلاستیکی قرمزش می‌رفت بیرون می‌فهمیدم قراره برای خودمون خرید کنه. ولی وقتی زنبیل سبز و قرمزو می‌ذاشت توی چرخ دستی می‌فهمید قراره برای سهراب ایناهم خرید کنه. یه بار از مامان پرسیدم: «چرا شما به‌جای زندایی می‌ری خرید؟» مامان گفت: «آخه زندایی خیلی مریضه. به من پول میده که برای اوناهم خرید کنم»
میدنستم مامان الکی می‌گه که زندایی پول می‌ده چون یه بار شنیدم وقتی با خاله حرف می‌زد گفت: «اشکالی نداره رعنا جون من این ماه انقدر پول دارم که براشون خرید کنم. ایشاالله ماه بعد که پول داشتی بیشتر خرید می‌کنیم»
مامان بهم گفته بود که زندایی دیالیز می‌شه و چون نمی‌دونستم دیالیز یعنی چی بهم گفت: «بزرگ‌تر شدی بهت می‌گم یعنی‌ چی»
حالا من چندتا کار داشتم که انجام بدم. یکی این‌که ستاره‌های بیشتری بگیرم. یکی‌دیگه این‌که بزرگ‌تر بشم تا بدونم چرا سینا سهرابو میزنه و چرا مامانش دیالیز می‌شه؟

آخرهای تابستون بود که فهمیدم سینا افتاده زندان. چون مامان خیلی گریه می‌کرد مجبور شدم برم از بابا بپرسم زندان چیه؟ و چرا سینا رو انداختن توی زندان؟
بابا یه من و مونی کرد و گفت: «پلیس‌ها وقتی آدماها کار اشتباه و یا بد می‌کنند رو میبرن زندان تا تنبیه بشن و دیگه اون کار اشتباهو انجام ندن. سینا هم یه کار بدی کرده واسه همین رفته زندان»
گفتم: «چقدر تنبهش میکنن؟» بابا: «پنج سال» گفتم: «‌اخ‌جون پنج سال سهراب کتک نمی‌خوره. بعدشم بزرگ شده نمی‌ذاره سینا بزندش» بابا موهای کوتاه و مشکیمو پخش و پلا کرد و گفت: «برای تو خوشحالیه و برای مامانت ناراحتی»
بعد از اون سهراب تا چند ماه خوش‌حال‌ بود و لباش بیشتر می‌خندید. اما وسط‌های زمستون مامانش از دنیا رفت. مامان و بابا خونه‌ی سهراب اینا رو اجاره دادند و بعد از اون سهراب اومد پیش ما.
اولش خیلی خوشحال بودم که سهراب همش پیش ما می‌مونه. اما ساکت و بی‌حوصله شده بود. یواشکی گریه می‌کرد. درس نمی‌خوند و دیگه بازی هم نمیکرد. می‌گفت: «بازی برای بچه‌هاست. من بزرگ شدم» فقط گاهی با بی‌حوصلگی ستاره‌هامو می‌چسبوند به طاق آسمون
یه بار دیدم سهراب سرشو گذاشته روی پای مامان و گریه می‌کنه. گفت: «چرا خدا انقدر زود مامانو بابمو ازم گرفت» مامان هم که پابه‌پاش گریه می‌کرد بهش می‌گفت: «دور دلت بگردم که انقدر غصه داره. ولی بدون که تو یادگار برادرمی و جونمم می‌دم برات. منو عمه رعنا کنارتیم. مراقبتیم مثل کوه پشتیم و مراقبتیم. همه دوست داریم. ببین الان سارا هم از غصه‌ی تو درس نمی‌خونه. کم‌کم به‌خاطر خودت که بعدا کسی بشی به‌خاطر ما که انقدر دوست داریم درس خوندنتو شروع کن»
یه بار دیدم سهراب در آکاردئونی را باز کرده و بین هال و سالن خوابیده. گفتم: «چرا اینجوری خوابیدی؟» گفت: «توام بیا بخواب. ببین چقدر باهم ستاره جمع کردیم. ببین چقدر قشنگه. بیا باهم یه کهکشان راه‌شیری درست کنیم» گفتم: «کهکشان چیه» سهراب کتابشو اورد و یه عکسی نشونم داد. یه عالمه ستاره کنارهم بودند که شکل یه جاده بود. گفتم: «ولی تو خیلی وقته هیچی ستاره نگرفتی. منم ستاره‌هام کم شده. پس چه‌جوری..» یکم فکر کردم و گفتم: «اون چی بود گفتی؟» سهراب لپمو کشید گفت: «خنگول کهکشان راه‌شیری» خندیدم. سهراب گفت: «فلفلی بی‌دندون» از خنده‌ی سهراب خوشحال بودم. عینکشو برداشتم گفتم: «خودت چی میگی چهارچشمکی» صدای مامان از آشپزخونه اومد: «هزاربار گفتم این حرف خوبی نیست.» سهراب گفت: «اشکال نداره عمه. خودم بهش اجازه دادم»

اون چند سال که سهراب با ما بود مثل بهشت بود. باهم مشق می‌نوشتیم. کارتون می‌دیدیم. از یه‌جا به بعد معلم‌ها دیگه بهمون ستاره نمی‌دادند ولی منو سهراب با کاغذ‌رنگی ستاره درست می‌کردیم و می‌چسبوندیم به راه‌شیری. عصرها می‌رفتیم خرید. سهراب می‌رفت توی صف نون من تو صف شیر وایمیسادم. آخر هفته‌هاهم یا می‌رفتیم خونه خاله رعنا یا اونا میومدن پیش ما.
تابستون‌ها قبل از اینکه بریم دهات پیش مامان‌بزرگ٫ می‌رفتیم کتاب‌خونه کتاب می‌گرفتیم. کتاب‌هامون باهم فرق داشت. وقتی تموم می‌شد داستان کتابی که خونده بودیمو برای هم تعریف میکردیم. وقتی هم می‌رفتیم دهات با آبجی سپیده و صادق و سمانه‌ی خاله رعنا وسط دشت و باغ بازی می‌کردیم.

سینا که آزاد شد سهراب برگشت خونشون. تا چند وقت آخر هفته‌ها میومد پیش ما ولی همش پکر بودم. یه بار ازش پرسیدم: «چرا همش پکری؟ سینا اذیتت می‌کنه؟» با دست خودشو نشون داد و گفت: «به نظرت سینای ریقو می‌تونه منو با این قد و قواره و هیکل اذیت کنه؟ میزنم شتکش می‌کنم» مامان همیشه میگفت: «سهراب دور از جونش مثل داداش خدابیامرزمه. خوش بر و رو خوش قد و بالاس هزار ماشاالله»
بعد از چند ماه سهراب دیگه آخر هفته‌ها هم نمیومد خونمون. فقط گاهی تماس می‌گرفت و احوال‌پرسی می‌کرد. بعد دیگه همون تماسم نمی‌گرفت. یه باری که خاله اومده بود خونمون از حرف‌هاشون فهمیدم که سهراب میره سرکار. یعنی سینا محبورش کرده. گفته اینهمه مدت مفت‌خوری کردی و از حقوق بابا استفاده کردی حالا نوبت منه. برو واسه خودت کار کن. سهرابم پاره‌وقت توی یه خیاطی کار می‌‌کرد.
مامان و خاله خیلی به سهراب اصرار کردند که برگرده پیش ما. مامان و خاله می‌گفتند تو اصلا به فکر کار و درآمد نباش. فقط درستو بخون ولی قبول نمی‌کرد. مامان می‌گفت: «سهراب عمه رشته‌ات سخته. باید هم متمرکز باشی هم وقت بذاری. چرا لجبازی میکنی آخه؟» سهراب بهش گفته بود: «نه عمه لجبازی نیست. این‌جوری راحت‌ترم. بلاخره باید از یه جایی روی پای خودم وایسم دیگه. چه الان چه دو سال دیگه»
مامان و خاله هرکاری کردند راضی نشد که برگرده پیش ما. منو مامان و خاله هر چند وقت یک‌بار می‌رفتیم خونشون. مامان و خاله می‌پختندو می‌شستندو می‌روفتن که مثلا سهراب وقت بیشتری برای استراحت و درس خوندن داشته باشه. منم براش از کارهایی که کردم و باید بکنم و نمی‌خوام بکنم ولی مجبورم تعریف می‌کردم. اونم با همون آرامش و مهربونی همیشگیش گوش می‌داد و گاهی از اتفاق‌های توی دانشگاه و سرکار برام حرف می‌زد. ولی دیگه مثل اون سال‌ها که پیش ما بود از آرزوهاش چیزی نمی‌گفت. کلا دیگه ذوق و شوق نداشت.
توی اون سال‌ها فقط یه‌بار اومد خونمون. اونم یه شب قبل از کنکور بود. اومد که آروم باشم. فرداش هم همراهم اومد. بهم گفت: «نگران هیچی نباش. فرق قبول شدن و نشدنت یه ساله. نهایتش یه سال دیرتر میری. مرگ نیست که چاره نداشته باشه. الانم برو تو منم این‌جا وایمیسم تا تو بیایی»
مثل همون روز اول مدرسه وقتی اومدم بیرون سهراب با اون قد دراز و چشای گردش که از پشت عینک ته‌استکانیش درشت‌تر می‌شد توی پیاده‌رو وایساده بود. صداش کردم. اومد سمتم. نگفت کنکور چطور بود. فقط گفت: «خسته نباشی سارا قلقلی» گفتم: «بابا من دیگه از لاغری مثل نی قلیون شدم. بعدشم چرا نمی‌پرسی امتحان چطور بود؟» مثل همیشه چشاشو ریز کرد. سرشو خم کرد به سمتم و گفت: «می‌دونی که من تورو از حفظم. می‌دونی که الان می‌دونم امتحانتو چطور دادی. میدونی که میدونم عالی دادی» با مشت کوبیدم به بازوش. گفتم: «خیلی مسخره‌ای می‌خواستم اذیتت کنم»
آخرهای تابستون رفتم خونشون. مثل یه پیرمردی بود با عینک ته‌استکانی. بهش گفتم: «تو با خودت چیکارمیکنی؟ پاشو برگرد بیا پیش ما» خندید و دهن گشادش گشادتر شد. گفت: «سارا جان باور کن من خوبم. فقط خسته‌ام. درس‌هام سنگینه. همین» گفتم: «والا منم دیگه دارم می‌رم دانشگاه تو هنوز درست تموم نشده. واسه همین میگم بیا بریم خونه. اونجا با آرامش درس می‌خونی. تموم میشه میری دنبال کار و زندگی خودت. چیه هی توی این زیرزمینا یا خیاطی میکنی یا چوب‌بری می‌کنی»
با انگشتش یه تقه زده به سرم گفت: «چشم قول میدم امسال تموم شه. باشه؟» گفتم: «دست علی بده» دستشو دراز کرد. زبر و زمخت و سرد.

یه روز اواخر آذر از کتابخونه برگشتم خونه. مامان مثل همیشه توی آشپزخونه نبود. رفتم توی اتاقش اون‌جا هم نبود. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که چون از قبل قرار نبود جایی بره پس حتما کار یهویی پیش اومده. رفتم پیش سپیده. روی تختش نشسته بود. سرش پایین بود و موهای خرمایی بلندش ریخته بود توی صورتش. گفتم: «سلام عرض شد مادمازل. مامان کجاست؟» سرشو اورد بالا.
چشماش قرمز بود. دلم ریخت توهم گفتم: «چرا گریه می‌کنی؟ مامان کو؟» جمله‌هاش وسط صدای گریه برام گنگ بود. شایدم می‌خواستم که برام گنگ باشه. بریده بریده گفت: «آبجی سهراب خودکشی کرده»
صدای گریه و جمله‌ی خودکشی کرده و شکل و شمایل سهراب باهم قاطی شده بود و مدام این جمله در سرم تکرار می‌شد: «سهراب خودکشی کرده» مثل این بود که برای اولین بار این کلمه رو می‌شنیدم. خودکشی. بی‌معنی‌ترین کلمه کنار عمیق‌ترین و معنادار‌ترین آدم زندگیم نشسته بود. سهراب خودکشی کرده.
سپیده گفت: «آبجی مامان ولی زنگ زد گفت نمرده» دوباره کلمه‌ها باهم قاطی می‌شدند. مردن. سهراب. خودکشی. دهن‌ گشاد. دست زبر. وکیل بعد از این.
یه ساعت بعد با سپیده توی بیمارستان بودیم. رفتم بالا پیش سهراب. منو که دید بازهم با اون دهن گشادش خندید. گفتم: «مرض. این چه غلطی بود کردی؟» گفت: «خودت میگی غلط. واقعا غلط کردم» گفتم: «خب باشه. حالا بگو چرا این غلطو کردی؟» گفت: «خسته‌ام. تو که بهتر از همه می‌دونی چقدر سختی کشیدم. ولی میدونی چی منو به این جنون رسوند؟» بغضم نمی‌ذاشت حرف بزنم. سرمو تکون دادم که نه. گفت: «وقتی بعد از اون‌همه زحمت و سختی و محبتی که شماها داشتید نتونستم دانشگاهو تموم کنم قدرت و تاب‌آوریمو از دست دادم. از خودم خسته شدم. ناامید شدم. از سینا که منو به این روز رسوند و خودم که گذاشتم انقدر بهم زور بگه بیزار شدم. بیزاری و نفرت و ناامیدی همه باهم مثل سد می‌شن. راهتو می‌بندند. بعد انگار بدون اینکه بدونم یه هیولایی از قبل از همون روزی که بابام مرد توی من زاده شده و با هر سختی و مشکلی بزرگ‌تر می‌شد. و الان یهو دهن باز کرد و منو بلعید. اما الان یه چیزیو فهمیدم. اگر یاد میگرفتم که با خودم مهربون باشم هیچ‌کدوم از اینا پیش نمی‌اومد یا کمتر پیش میومد»
گفتم: «خداروشکر که بخیر گذشت. فقط تروخدا بعدش دیگه بیا خونه‌ی ما. یعنی خونه‌ی خودت»

فردا بعد از دانشگاه رفتم بیمارستان.
اومدم توی سالن بیمارستان. تصاویر رفتند روی دور کند و خش‌دار شدند. خاله رعنا و گریه. مامان و شیون. سپیده و نقش زمین.
توی سرم همهمه بود. دوباره صداها و تصاویر قاطی می‌شدند. سهراب. دهن گشاد. چشای مشکی و عینک ته‌استکانی. نمی‌دونم کجا بودم که یه آقایی منو هول میداد عقب و میگفت این جنازه‌ی شما نیست.
چشام از وحشت شایدم از اندوه می‌خواست از جاش دربیاد. جنازه‌ی کی؟ سهراب؟ مگه دیروز زنده نبود؟ مگه قرار نبود امروز مرخص بشه؟ صدای مامانو می‌شنیدم که با آه و ناله توضیح می‌داد و من باز بریده بریده می‌شنیدم. خون. لخته. سکته.
جمله‌ی خبری:
سهراب بیست و شش آذرماه ساعت دو بعد از ظهر از دنیا رفت.
علت: خودکشی

من قدیمی‌ترین و رفیق‌ترین آدم زندگیمو از دست دادم. آدمی که ازش خیلی چیزها آموختم و با مرگش یا با نوع مرگش درگیر تضادی شدم که تا سال‌ها گریبانگیرم بود.
سوالی تکرار شونده که مثل موش همه ور زندگیمو می‌جویید.
چطور آدمی که اونقدر روح بزرگی داشت و به من کمک کرد و چیزهای ارزشمندی ازش آموختم عجیب‌ترین و بدترین کار دنیا رو کرد؟ و در جواب به هیچ چیز مشخصی نمی‌رسیدم. سهراب و مرگش برام شده بود مثل همین در. بی‌ریخت با راه‌شیری زیبای پنهانش. اندوهم از زیبایی‌های حضورش بود که زیر عدم حضور بی‌ریختش پنهان شده بود.

چند وقت پیش رساله‌ی فایدون افلاطونو با توضیح مفصلی از مرگ و خودکشی می‌خوندم. یه نوری جرقه زد.
جواب سوال کشدارم در دل خود سهراب بود. همون روز وقتی گفت یه‌جایی قدرت و تاب‌آوریمو از دست دادم. میدونی در واقع طی این سال‌ها باید می‌پرسیدم چرا تاب‌‌آوریشو از دست داد؟
حالا افلاطون از دل هزاران سال اومده بیرون تا بگه من در مهری که به خودم می‌ورزم کمک میکنم در سختی‌ها ورزیده بشم. و این ورزیدگی تاب‌اوری منو زیاد می‌کنه که در هراس لحظه تاب بیارم. کاری که سهراب نکرد.

باد خنکی می‌وزد. برگ‌های چنار کهن‌سال می‌جنبد. همایون می‌خواند: «مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق»
از پله‌ها پایین میرم.
به آقا غلام می‌گم: «این دررو از چهارچوبش جدا کن و اون قسمت بالایی چهارچوبو بده‌ش به من» گفت: «واسه چی؟» گفتم: «کهکشان راه‌شیری من و سهراب اونجاست. بقیه‌اش اضافیه»

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

15 خرداد 1404

15 خرداد 1404

1 اردیبهشت 1400

1 اردیبهشت 1400

1 شهریور 1404

1 شهریور 1404

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *