داستان کوتاه «آرزوی برفی» از سوین درخشانی

از آن بالا، به آواز نامفهومش گوش می‌داد و رقصش را تماشا می‌کرد. دستی به موهایش کشید و شکمش را تو داد. چانه‌اش را بالاتر گرفت. می‌دید پرنده‌ها دورش می‌چرخیدند و روی دستش می‌نشستند. او هم نوازششان می‌کرد. سفیدبرفی با آن موهای سیاه و پوستی به سفیدی برف و لب‌هایی به سرخی خون. پنجره را محکم بست و به تاریکی درون اتاق برگشت. چندباری از این گوشه‌ی اتاق تا آن گوشه‌ی اتاق را طی کرد. عاقبت تسلیم شد و جلوی آینه‌ رفت. چند لحظه‌ای به خودش نگاه کرد. سپس گفت:«آینه، آینه، به من بگو، زیباترینِ این سرزمین کیه؟»
کم‌کم غولی خمیازه‌کشان در آینه پیدایش شد. نوری آبی از صورتش ساطع می‌شد. گفت:«ملکه‌ی من، تو همیشه زیباترین بودی. اما امروز، با رسیدن به سن جوانی، کسی از تو زیباتر شده.»
ملکه دندان‌هایش را به هم فشرد.
_اون کیه؟
_پسری که فقط صورت آفتاب‌سوخته‌اش قشنگ نیست، قالیچه‌اش هم باشکوهه! پرواز می‌کنه و…
_اسمشو بگو.
_علاالدین.
شنیدن نام علاالدین گره‌ بر پیشانی ملکه انداخت. انگشتان بلندش را روی پشتی صندلی گذاشت و زیرلب زمزمه کرد:«چطور ممکنه؟»
به طرف کتاب‌هایش رفت. چند کتاب را زمین انداخت و بالاخره پیدایش کرد. پشت میزی نشست و تندتند ورق زد. همینطور که ورق می‌زد چشمش به طلسمی افتاد که دنبالش بود.
اجرا کردن طلسم کار سختی نبود. فقط یک چیز کم داشت. آهی کشید و به پشتی صندلی تکیه داد. داشت با لب پایینش بازی می‌کرد که دوباره آواز سفیدبرفی را شنید. این‌بار از پشت در. با قدم‌های محکم به طرف در رفت و بازش کرد.
_تموم کن دیگه این آوازهای مسخره‌ات رو. برو به کارات برس!
سفیدبرفی چشم‌هایش گرد شد و شانه‌هایش را کمی بالا انداخت. گفت:«بله… ببخشید… من… من فقط…»
ملکه غرید:«برو دیگه صدات رو نشنوم!»
و در را به صورتش کوبید.
آن شب سفیدبرفی وقتی کنار پنجره‌ی اتاقش نشسته بود و به ستاره‌ها نگاه می‌کرد، آرزویی کرد. آهی کشید و چانه‌اش را روی دستانش گذاشت. ناگهان چیزی مثل سایه از جلوی پنجره رد شد. چشم‌هایش را تنگ کرد و جلوتر رفت. لحظه‌ای بعد پسری خندان جلوی پنجره ظاهر شد. جیغ کوتاهی کشید و عقب رفت. پسر با دست اشاره کرد پنجره را باز کند. سفیدبرفی در چهره‌اش دقیق شد تا صداقتش را بسنجد. بعد پنجره را باز کرد و خودش کمی عقب‌تر ایستاد. پسر صبر نکرد و به داخل اتاق پرید. تمام اتاق را چرخید و به همه‌چیز دست زد. در همان حال می‌گفت:«تینکربل نیومد. فقط چون فکر می‌کرد بی‌توجهی می‌کنم بهش. من هرکاری می‌کنم برا اونه…»
_تو پیتر پنی؟
پیتر گویا تازه متوجه حضور او شد. روی زمین فرود آمد و گفت:«آره خودمم. تو آرزو کردی از دنیای بزرگ‌ها بری. منم اومدم ببرمت.»
_چی؟ کجا بریم؟
_می‌دونی دیگه. سرزمینی که نیست.
بعد به ستاره‌ای اشاره کرد و گفت:«اونجا.»
_ولی آرزوی من این نبود. من آرزو کردم که…
سفیدبرفی ساکت شد. پیتر لبخند کجی زد.
_دنیای بزرگ‌ترها اصلا جالب نیست. مجبورت می‌کنن هرکاری خودشون می‌خوان بکنی. مثلا تو دوست داری بازی کنی، دسر بخوری، برقصی، بخونی… اما اونا.
و سرش را با تاسف تکان داد.
_ممکنه. می‌دونی اصلا درست می‌گی. اما من آرزوی دیگه‌ای داشتم. اگه برآورده بشه همه‌ی مشکلات حل میشه.
پیتر از روی لج خندید. سفیدبرفی لب‌هایش را غنچه کرد و سمت دیگر را نگاه کرد.
_آرزوت چیه؟
_عشق حقیقی.
پیتر کلاهش را مرتب کرد و آماده‌ی رفتن شد. زیاد جلو نرفته بود که سفیدبرفی گفت:«صبر کن. اینی که گفتم معنیش این نیس که نمی‌خوام باهات بیام.»
پیتر برگشت و سرتاپای سفیدبرفی را برانداز کرد. بالاخره گفت:«خوبه. بیا.»
سفیدبرفی نگاهش را به زمین دوخت:«نمی‌تونم.»
پیتر به داخل اتاق برگشت. روی زمین ایستاد و گفت:«هر بچه‌ای بلده.»
دست سفیدبرفی را گرفت و با خودش بالا کشید. سفیدبرفی آب دهانش را قورت داد. پیتر او را از نزدیک سقف رها کرد تا خودش پرواز کند. سفیدبرفی روی پاهایش افتاد و در آن لحظه تعادلش را کاملا از دست داد و زمین خورد. تمرین‌های بعدی پرش از روی تخت، میز و حتی کمد بود. هربار فرودهای بهتری داشت اما پروازی در کار نبود. تمام این سروصداها توجه ملکه را جلب کرد. آرام پشت در ایستاد و گوش کرد. چشم‌هایش برقی زد. می‌دانست چطور تنها نقص نقشه‌اش را برطرف کند.

شب بعد، ملکه زیر درختی نزدیک به پنجره‌ی سفیدبرفی پنهان شد. ساعت‌ها طول کشید. تا که دیدش. صدایش زد:«پیتر!»
پیتر شنید اما توجهی نکرد. ملکه دوباره گفت:«اینجا رو ببین.»
و با انگشتان بلندش سیبی را بالا آورد.
پیتر ایستاد. ملکه ادامه داد: یه بازی هم دارم برات.
پیتر زیرچشمی نگاه کرد. به ملکه نزدیک شد. پرسید:«بازیِ چی؟»
***
سفیدبرفی تا صبح بیدار ماند. آن شب و شب‌های بعدی‌اش. اما خبری از پیتر نبود. پس تصمیم گرفت خودش پیدایش کند. نقشه‌‌ای کشید. کسی را می‌شناخت که می‌توانست کمکش کند. فقط باید مودب می‌بود.
همان شب سراغش رفت. جنگلی پر از گل‌ولای و صداهای عجیب‌وغریب را پشت سر گذاشت و به کلبه‌اش رسید. خورشید داشت بالا می‌آمد و آسمان را روشن می‌کرد. مثل غولی در حال بیدار شدن که تک‌چشم گنده‌اش را باز می‌کند.
چندباری پوتین‌هایش را روی زمین کوبید تا گل‌ولای را جدا کند. در زد. از پشت در صدای غرولند و بعد شلپ‌شلپ دمپایی به گوش رسید. در به اندازه‌ی چند سانت باز شد.
کسی گفت:«چی می‌خوای؟»
_من… سفیدبرفی‌ام. ببخشید که… مزاحم شدم.
صدا گفت:«چه دختر باادبی! ادب مهم‌ترین چیزه.»
در کامل باز شد. ملیفیسنت با لباس راحتی بنفش از پشتش ظاهر شد. سفید برفی لبخند زد و وارد شد. روی مبل بنفشی نشست. مبل تا حد زیادی فرورفت. یک پایش را روی پای دیگر انداخت و نگاهش را در اطراف چرخاند. دیگ‌هایی در گوشه و کنار کلبه قرار داشت و تار عنکبوت‌هایی ضخیم سقف را پوشانده بود. دری آن سو بود که نمی‌دانست به کجا ختم می‌شود. سفیدبرفی نفسی عمیق کشید. هوا پر از بوهای گیاهان و اکسیر بود.
_پسری رو می‌شناسم که اصلا باادب نیست. چون گفت حق با زیبای خفته بود که به مراسم دعوتتون نکرد.
ملیفیسنت دست‌هایش را مشت کرد.
_خیر. اونا بزرگترین بی‌احترامی رو بهم کردن. برای همین یادشون دادم احترام چیه. اسم پسر چیه؟
سفیدبرفی گفت:«درسته. بی‌ادبا. اسمش پیتر پن بود.»
_نگران نباش. پیداش می‌کنم و ادبش می‌کنم.
سفیدبرفی با تعظیمی از ملیفیسنت تشکر کرد و از آنجا بیرون آمد. موقع برگشت به نظرش آمد که جنگل زیبا شده بود.

به قصر که رسید، درحالی‌که با صدایی آرام آواز می‌خواند از جلوی اتاق ملکه گذشت. درش باز بود. نگاهی به اطراف انداخت و مطمئن شد که کسی آن اطراف نیست. وارد شد. سیب‌هایی روی زمین پخش شده بود. چندین شیشه پر از مواد عجیب و رنگارنگ روی زمین بود و کتابی روی میز باز بود. آن صفحه را خواند. قلبش به شدت می‌تپید و رنگش سفیدتر شده بود. فهمید ملکه می‌خواست کسی را به خواب ابدی ببرد. اما نمی‌دانست چه کسی. صدایی گفت:«چه صبح زیبایی!»
سفیدبرفی از جا پرید و به سمت در برگشت. نفس راحتی کشید. هیچکس آنجا نبود. نگاهش را در اطراف چرخاند و چشمش به آینه افتاد.
_تو چی هستی؟!
_اوه. تویی؟ خوبه، به کمکت نیاز داشتم.
سفیدبرفی ابروهایش را بالا برد.
_من غول چراغ جادوام. اون شیطونه منو اینجا حبس کرده. منم برای کمک گرفتن از علاالدین بهش گفتم اون زیباترینه.
_دروغ گفتی؟ ولی تو آینه‌ای.
و فکر جدیدی به ذهنش آمد:«می‌دونی که می‌کشدش.»
اشاره کرد به سیب‌ها.
_نه، نمی‌تونه. علاالدین می‌تونه پرواز کنه.
این جمله ناگهان همه‌چیز را در ذهنش روشن کرد. ممکن بود ملکه از پیتر کمک گرفته باشد؟ می‌خواست بگوید این از خودخواهی آینه‌ست. اما بعد یادش افتاد خودش هم دست کمی از او نداشت. آینه ملکه را به دنبال علاالدین فرستاده بود و خودش ملیفیسنت را. و هردو برای خودشان.
آینه دوباره گفت:«تو باید نجاتم بدی. من علاالدین رو نجات میدم.»
_و چرا من این کارو برات بکنم؟
غول فکر کرد. گفت:«سه تا آرزو‌ برات برآورده می‌کنم. گفتم که، غول چراغ جادوام.»
سفیدبرفی چندباری سرش را تکان داد. به یاد آرزویش و پیتر افتاده بود.
_چطوری؟
غول به او توضیح داد.

سفیدبرفی باید به برج زیبای خفته می‌رفت. نمی‌دانست پیتر موفق شده سیب‌ها را به علاالدین برساند یا ملیفیسنت زودتر موفق شده پیتر را به خوابی طولانی ببرد. مثل کاری که با زیبای‌خفته کرده بود. در هر حالت نتیجه‌اش در برج بود.
برجی با پله‌های مارپیچ و سنگی. و پنجره‌های بدون شیشه که نور اندکش را تأمین می‌کرد. صدای کفش‌هایش در فضای خالی برج تکرار می‌شد. نفس‌نفس می‌زد. اما دست از دویدن برنمی‌داشت. تمام درها را یک بار باز و بسته کرد. درِ آخر. دستگیره را چرخاند. تختی آنجا بود. رویش پسربچه‌ای به خواب رفته بود و به آرامی نفس می‌کشید.
سفیدبرفی داد زد:«پیتر!»
اشک‌هایش جاری شده بود. کنارش نشست و دستش را گرفت. به چهره‌ی آرام و کودکانه‌اش نگاه کرد. ناگهان نفرتی در دلش احساس کرد. وقتی از ملیفیسنت کمک خواست باور داشت می‌تواند با بوسه‌ای عشقش را به او ابراز کند و از طلسم نجاتش دهد. اما حالا واقعیت را فهمیده بود. خیلی دیر. بوسه‌ای روی گونه‌اش زد. شانه‌هایش می‌لرزید.

چیزی نورانی در گوشه‌ی اتاق تکان خورد. نور پرواز کرد و روی پیتر نشست. از نزدیک که دقت کرد چهره‌‌ی ظریف و زیبای تینکربل را تشخیص داد. به قدری ظریف بود که جرئت نداشت به او دست بزند. او زبانش را برای سفیدبرفی درآورد. به آرامی لب‌های کوچکش را روی لب‌های پیتر گذاشت و بوسیدش. چند لحظه گذشت. پلک‌های پیتر به آرامی از هم باز شد. اولین چیزی که دید تینکربل بود. خندید.
_می‌دونستم دنبالم میای.
سفیدبرفی گفت:«متاسفم. بهت دروغ گفتم.»
پن از لبخندهای کجکی‌‌اش زد. گفت:«نباید بهش اعتماد می‌کردم. سیب‌ها رو خودم خوردم و…»
_خودت خوردی؟ علاالدین چی شد؟
پیتر چشم‌هایش را تنگ کرد. انگار می‌خواست چیزی را به یاد بیاورد.
_ملیفیسنت بردش.
***
سفیدبرفی همه‌چیز را به آینه توضیح داد. آینه از اول تا آخر خیره به او گوش داد.
بعد پرسید:«چرا اون؟ بی‌ادب بوده؟!»
همه به جواب فکر کردند. پیتر گفت:« شاید به خاطر قالیچه‌اش.»
منطقی بود.
آینه گفت:«نگران نباشین‌ یه فکری دارم.»
تینکربل گوش‌ها و موهای پیتر را می‌کشید. پیتر درحالی‌که سعی می‌کرد دورش کند گفت:«ما دیگه باید بریم.»
بالاخره تینک را گرفت و در دستش نگه داشت. تینک ورجه‌وورجه می‌کرد تا خودش را رها کند.
سفیدبرفی بغلش کرد. پیتر به طرف پنجره‌ رفت و تینک را رها کرد. موقع رفتن گفت:«تو نیازی به پرواز نداری.»
لبخند کجی زد. سفیدبرفی تماشایش کرد که دورتر می‌شد. تا آنجا که ستاره‌ای درخشید و محو شد.
***
_آینه‌آینه، به من بگو، حالا زیباترین کیه؟
_زیباترین فرد حالا آدم دیگه‌ای هست. اما هنوزم شما نیستید. ملیفیسنت زیباترینه.
ملکه یک قدم عقب‌تر ایستاد. پوزخندی زد.
_تو دروغ می‌گی. از اولش داری دروغ می‌گی.
صدای غول بلندتر شد:«من آینه‌ام. چطور می‌تونم دروغ بگم؟!»
ملکه خندید. چرخید و گلدان روی میز را برداشت. راست کوبید روی صورت غول. آینه از چندین جا شکست و نور آبی‌اش خاموش شد.

سفیدبرفی همه‌چیز را می‌دید اما کاری از دستش برنمی‌آمد.
دستانش رها شد. به اتاقش پناه برد. نزدیک پنجره نشست و تمام اتفاقاتی که افتاده بود در ذهنش مرور کرد. نقشه این بود که ملکه این‌بار ملیفیسنت را نفرین کند چون او زیباترین بود. اما ملکه متوجه دروغ‌گویی آینه شد و برنامه‌هایشان شکست خورد.
علاالدین احتمالا هنوز در خانه‌ی ملیفیسنت بود و منتظر نجات.
در آسمان ستاره‌ها می‌درخشیدند. حرف پیتر یادش افتاد. ملیفیسنت حالا قالیچه را داشت، اما نقطه‌‌ضعفش را هم هنوز داشت. زیرلب گفت:«فقط باید ازش تشکر کنم!»

نصفه شب که ملکه خواب بود وارد اتاقش شد. روی نوک‌پا راه می‌رفت و مراقب بود خیلی آرام نفس بکشد. از جلوی آینه‌ی شکسته رد شد. سه چهار تا سیب برداشت. نمی‌دانست کدام‌یک سمی بود اما سالم‌ترین‌ها را برداشت.
ملکه تکانی خورد. سفیدبرفی منتظر نماند بیدار شود. با قدم‌هایی بلند به طرف در رفت و بیرون آمد. ملکه ندیدش.

وقتی رسید تقریبا صبح بود. تق‌تق. ملیفیسنت در را باز کرد. لباس‌ راحتی سبزی پوشیده بود.
_باز تویی؟ پیترپن دیگه یاد گرفته مودب باشه. می‌تونی بری.
نزدیک بود در را ببندد.
_مطمئنم همینطوره. منم برای تشکر اومدم. اینارو بگیر.
ملیفیسنت سبد را گرفت و نگاهی به محتویاتش انداخت.
بی‌ادبانه می‌شد اگر در را می‌بست.
_میای تو؟
سفیدبرفی دامنش را بالا گرفت و با چکمه‌های گلی وارد شد. روی مبل بنفش نشست و نگاهی به اطرافش انداخت. در اتاق بسته بود. ملیفیسنت سبد را روی میز بزرگی گذاشت و پرسید:«سیب می‌خوری؟»
سفیدبرفی رنگش پرید.
_نه اونا برا تو هستن.
ملیفیسنت دوتا از سیب‌ها را برداشت و یکی را به سفیدبرفی داد. آمد و کنارش نشست. مبل دیگر تقریبا به زمین چسبیده بود.
سفیدبرفی سعی کرد لبخند بزند. اما عضلاتش سفت شده بودند و به راحتی تکان نمی‌خوردند.
ملیفیسنت نگاهش را به او دوخته بود. سفیدبرفی گاز زد. تا می‌توانست جوید. بالاخره قورتش داد. اتفاق خاصی نیفتاد.
ملیفیسنت هم گاز زد. با اولین گاز چشم‌هایش بسته شد و به پشت روی مبل افتاد.‌صدای خروپفش بلند شد.

سفیدبرفی در را باز کرد. علاالدین با پاهای بسته به طرف قالیچه خزیده بود. پاهایش را بالا آورده و سعی می‌کرد افسار قالیچه‌ را باز کند. با دیدن سفیدبرفی لحظه‌ای متوقف شد و با نگاهش از او پرسید که آنجا چه می‌کند. سفیدبرفی دست و پایش را باز کرد و داستان را از اول تا آخر برایش توضیح داد. علاالدین سرش پایین بود. نگاهش نمی‌کرد، انگار دیگر نمی‌خواست چیزی بشنود. سفیدبرفی متوجه شد.
_شاید هنوز بشه کاری براش کرد.‌
شروع کرد به گفتن توضیحات غول درباره‌ی نحوه‌ی نجات خودش‌. آخر سر پرسید: داریش؟
_آره. همیشه همراهمه.

با قالیچه پرواز کردند و به قصر برگشتند. قالیچه از نزدیک پنجره‌ی ملکه گذشت و سفیدبرفی دید که آینه آنجا نبود. اما می‌دانست ملکه وسایل خراب را کجا می‌گذارد. به علاالدین گفت که بیرون منتظرش باشد. به اتاق خودش رفت. درست حدس زده بود.
چراغ را بیرون آورد. جلوی آینه‌ی شکسته گرفت و چندباری با دست مالید. اتفاقی نیفتاد. ادامه داد و لرزش چراغ را حس کرد. لرزش بیشتر شد. آنقدر زیاد که نزدیک بود از دستش بیفتد. در چراغ افتاد. چشمش را نزدیکتر آورد تا تویش را ببیند. اما چیزی از آن بیرون زد و هلش داد. غول بود. چند باری دور خودش چرخ زد و رقصید.
داد زد:«آزاد شدم. آزااااد.»
سفیدبرفی را دید.
_آفرین بهت. حالا بگو آرزوت چیه؟
سفیدبرفی این بخش ماجرا را فراموش کرده بود. به تنها آرزویش فکر کرد. دفعه‌ی پیش که روش آسان را انتخاب کرده بود نتیجه‌اش برآورده شدن آرزویش نبود. فهمید که غول هم نمی‌تواند کمکش کند.
_می‌دونی اون دقیقا چیزی نبود که واقعا می‌خواستم.
_یعنی هیچ آرزویی نداری؟
_دارم. اما از تو نمی‌خوام. خودم یه کاریش می‌کنم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

28 اردیبهشت 1402

28 اردیبهشت 1402

16 اردیبهشت 1402

16 اردیبهشت 1402

یک پاسخ

  1. سوین عزیز داستانت فضای بسیار جالبی داشت و من خیلی از اینکه شخصیت های داستانی قدیمی رو با هم تلفیق کردی و همه را در یک سیر داستانی قرار دادی خوشم اومد.
    من از بچگی عاشق کارتون دیدن بودم و داستان شما حس نوستالژی قشنگی در من به وجود آورد.
    آفرین عزیزم موفق باشی🌱✨

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *