داستان کوتاه «چهاردهم فروردین» از ناهید راستی

دمدمه‌های صبح بود. سودابه از خاب پرید و دیگر خابش نبرد. خیس عرق بود.دوباره دلهره سراغش آمد. فکر کرد بهتر است بلند شود و مدرسه‌اش را برود. آخرش که چه؟ امروز را نرود، فردا که باید برود. پس بی‌خیال غیبت شد.
این جوری خودش را هم هر چه زودتر از آن برزخی که در آن دست و پا می‌زد خلاص می‌کرد.
بنابراین مثل همیشه ساعت شش از خواب برخاست، صبحانه‌اش را با هول و و‌َلا، خورده و نخورده ول کرد، روپوشش را تنش کرد و به طرف مدرسه رفت.
همیشه بدش می‌آمد که چهاردهم فروردین، شنبه باشد، اتفاقی که امسال افتاده بود. هیچ‌وقت حوصله نداشت درست روز بعد از سیزده‌بدر برود مدرسه‌.

حیاط مدرسه را آب و جارو کشیده‌‌ بودند. انعکاس نخل‌های مدرسه در آب‌هایی که کف حیاط مانده، آن قدر منظم و زیبا بود که سودابه را از آن خستگی و رخوت درآورد. مدرسه را که دید بچه‌ها را که دید کمی انرژی گرفت.
فوری خودش را به صف کلاسش رساند.
بلوز زرد و سارافونِ طوسی‌اش نو نبود اما کفش و جوراب‌هایش نو بودند. موهایش را پشت سرش با یک گیره‌ی مستطیل باریک بسته بود.
بچه‌ها با هم روبوسی می‌کردند‌. همهمه بود و صدای احوالپرسی‌ها بالا. یک میز با میکروفون توی ایوان آماده‌ بود. خانم ناظم پشت میکروفون رفت و خیلی آرام یک دو سه‌ای گفت و سخنرانی‌اش را آغاز کرد.
«پس چرا خانم مدیر نیامده است؟» بچه‌ها سر صف به هم می‌گفتند.
خیلی عجیب بود. روز اول مهر و اولین روز بعد از تعطیلات سال نو، همیشه او پشت میکروفون می‌رفت و بعد خانم ناظم یا هر کس دیگری صحبت می‌کرد. شاید مریض شده یا هنوز مسافرت است.
دانش‌آموزان در صف‌های‌شان، منظم ایستاده‌ بودند. خانم احمدی آمدن سال نو را تبریک گفت و آرزو کرد که همه‌ی شاگردان مدرسه‌ی اندیشه در این سال سلامت و موفق باشند. از اهداف مدرسه در سه ماه آینده گفت و آرزوی موفقیت در امتحانات ثلث سوم، برایشان کرد.
دانش‌آموزان دست زدند.
سودابه دید که آقای بصیری دبیر فارسی از در حیاط وارد شد و از کنار صف بچه‌ها به طرف دفتر رفت. موهای سیاهش را به عقب شانه زده، پیراهن و شلوار سورمه‌ای پوشیده، کیف چرم قهوه‌ایش در دست چپش و کلید ماشین هیلمن سفیدش در دست راستش بود. آقای بصیری با آن‌که جنوبی نبود اما پوستِ سبزه‌ی تندی داشت. قد بسیار بلند و دست‌ها و پاهای درازش هم خیلی توی چشم می‌خورد.
با دیدن او قلبش تاپ تاپ زد و دست‌هایش لرزید. حالش بد شد و چند قطره عرق هم روی بینی‌ کک‌مکی‌اش نشست. اما خدا را شکر کرد که آقای بصیری سالم است.
هنوز که زنگ سوم نشده پس این ترس برای چه بود؟ زیر لب گفت: «خدا رحمم کند. کاش زودتر ظهر بشود و راحت شوم.»
***
چهار روز دیگر سال تحویل می‌شود. عید هنوز نیامده اما صدایش، بویش و حسش آمده است. کوچه و خیابان، خانه و اتاق‌ها، پرده‌ها و ظرف‌های پاکیزه، خودِ خود عیدند. همه جا برق می‌زند. برق تمیزی و درخشندگی.
سودابه تند تند تکلیف‌هایش را می‌نویسد: ریاضی، علوم، حرفه‌ و فن، انگلیسی، تاریخ و جغرافیا. می‌خواهد تا سال تحویل نشده همه را تمام کند که فقط تکلیفِ سخت فارسی بماند:
«خلاصه‌نویسی هر کتاب داستانی که دوست دارید.‌» آقای بصیری برای‌شان در نظر گرفته‌ است.
«به جای نوشتن کل کتاب فارسی و نوشتن سیزده تا املا یا حفظ کردن تمام شعر‌های کتاب، فقط یک کتاب داستان خلاصه کنید و در یک دفتر بنویسید. صبح چهارده فروردین که اولین جلسه‌ی کلاس‌مان در سال جدید است، کتابی را که خلاصه‌‌اش می‌کنید با دفترتان بیاورید. خیلی سخت نیست. ببینم چه می‌کنید. ایام خوبی داشته باشید.»
سودابه همه‌ی تکلیف‌هایش را می‌نویسد به جز این تکلیف را.
خلاصه‌نویسی چه جور مشقی است؟ این دیگر از کجا آمد؟ خدایا چه کتابی را خلاصه کند که پسند آقای بصیری شود؟
***
آقای بصیری مدرک لیسانس دارد و دبیر دبیرستان. اما استثنائن به یک کلاس دوره‌ی راهنمایی هم درس می‌دهد.
از دو سال گذشته نظام جدید آموزشی شروع شده است: پنج سال دبستان، سه سال دوره‌ی راهنمایی و چهار سال هم دوره‌ی نظری. اما هنوز نظام قدیم که شش سال دبیرستان بود، باقی مانده است.
مدرسه‌‌ی اندیشه هم دوره‌ی دبیرستان را دارد هم سه کلاس دوره‌ی راهنمایی را.
خانم کریمی اول مهر با آقای بصیری سر کلاس آمد و گفت: «ایشان از تهران به اهواز تشریف آورده‌اند و باعث افتخار است که تدریس در این دبیرستان را قبول کرده‌اند و همچنین زحمت تدریس کلاس شما را که دوره‌ی راهنمایی هستید. امیدوارم از سوادشان بهره ببرید.»
خانم مدیر باز هم دادِ سخن در باره‌ی معلم جدید ادبیات فارسی داد.
سودابه و بچه‌های دیگر لج‌شان گرفت: «چقدر خانم کریمی پُزش را می‌دهد و از شخصیت و وقار او‌ می‌گوید. لیسانس که لیسانس، آن‌قدر تعریف ندارد. نهایتن همان معلم‌های فوق دیپلم را برای‌شان می‌آوردند، چیزی نمی‌شد.»
بعد از دو سه هفته به سودابه و همکلاس‌هایش ثابت شد با چه کسی طرف هستند.
آقای بصیری جور خاصی درس می‌داد. معنی اشعار همان جلسه‌‌ی اول توی سر بچه‌ها می‌رفت. برای دستور زبان فارسی آن‌قدر زمان‌ها و افعال را مفهومی و با مثال توضیح می‌داد که حس تنفر جایش را به تمایل داد.
نوشتنِ درست کلمات را از راه یاد گرفتن معنی آن یاد می‌داد و آنقدر تکرار می‌کرد که تنبل‌ترین شاگرد املایش را کمتر از شانزده یا نهایت کمتر از پانزده نمی‌گرفت. همان‌هایی که سال گذشته درس املاء را تجدید شده بودند.
ساعت‌هایی که زنگ آقای بصیری بود کسی چُرت نمی‌زد. سه درس فارسی، املا و دستور زبان فارسی با او داشتند.
آقای بصیری گاهی از رمان‌های معروف ایرانی و خارجی برای بچه‌ها می‌گفت. از «سنگ صبور» و «سگ ولگرد» و «سپید دندان» و خیلی کتاب‌های دیگر و نویسندگانش حرف می‌زد؛ از گی‌دو موپاسان و آلفونس دوده و ارنست همینگوی‌. حتا اگر بچه‌ها متوجه هم نمی‌شدند که آن‌ها که هستند و کتاب‌های‌ دیگرشان چیست، او توضیح خودش را می‌داد.
برای شاگردان کلاس راهنمایی هم مثل شاگردان دبیرستانی احترام قائل بود. کلن تدریسش، رفاقتی بود و دوستانه. همه را با اسم کوچک صدا می‌زد.
یعنی توی تهران رسم است که دانش‌آموزان را با اسم کوچک صدا بزنند یا خود آقای بصیری مایل به این کار است؟ بچه‌ها نمی‌دانستند.
کسی را برای نمره‌ی کم سرزنش نمی‌کرد. جریمه‌ای برای ننوشتنِ هیچ تکلیفی در کار نبود. جمله‌ی نیشدارش این بود: «حواس‌مان باشد برای چه اینجا هستیم. آمده‌ایم که چیزی یاد بگیریم و به معلومات‌‌مان اضافه کنیم. وگرنه می‌نشستیم توی خانه‌ تا خستگی رفت‌ و‌ آمد مدرسه را هم نکشیم.» یا جمله‌هایی شبیه این.
پندهایش هم دلنشین بود. همین رفتار و کردارش باعث شده بود همه بدون اجبار و به دلخواه درس بخوانند و تکلیف‌شان را از روی شوق انجام‌ دهند.
***
کتاب انتخابی سودابه «مدیر مدرسه» بود.
این کتاب را در کتابخانه‌ی خانه‌شان دیده بود.
یک روز مانده به عید سودابه کتاب را برداشت و شروع به خواندن کرد. چند صفحه که خواند، متوجه شد جمله‌ها را نمی‌فهمد. یعنی چه؟ فارسی نوشته شده اما چرا متوجهش نمی‌شود؟ بیست سی صفحه که خواند ناتوانی‌اش بیشتر رو شد. با سرهم‌بندی کتاب را تمام کرد. دوباره با دقت و شمرده خواند، طوطی‌وار و الکی‌پَلکی خواند، هر جوری خواند باز هم خیلی کم فهمید. خیلی کم. گیج و منگ شد. حالا چطوری این کتاب را خلاصه کند؟ چطوری؟

سال نو آمد و همه خوشحال بودند. اما سودابه خُلق نداشت. دل به دریا زد و به برادرش ماجرا را گفت. خاهش کرد که کتاب را برایش خلاصه کند. برادرش گفت: «اوه اوه کی به تو گفته این کتاب را انتخاب کنی؟ تو باید متنِ کتاب را اول بفهمی تا بتونی خلاصه‌ش کنی. برو هر کتابی رو که قبلن خوندیو بردار و خلاصه‌ش کن.»
سودابه به خاهش افتاد.
نمی‌خاست کتاب‌های «آقا غوله» و «سفیدبرفی» و «شنگول و منگول» یا … را خلاصه کند.
چون حتمن این‌ها پسند آقای بصیری نیست.
در واقع سودابه شاگرد ممتاز کلاس نبود اما وقتی سه بار، تنها نمره‌ی بیست کلاس را آورد آقای بصیری اسم و فامیلش را بیشتر به خاطر سپرد. بار اول کلمه‌ی «استظهار» را درست نوشت بار دوم «اشمئزاز» و بار سوم که کلمه‌ی «انتصاب» را از روی معنی جمله درست نوشت و آقای بصیری سه بار به او گفت آفرین و سودابه در آسمان‌ها سیر کرد، بیشتر به خودش امیدوار شد و خودش را به حساب آورد.
حالا نمی‌خاست برای این تمرین خودش را کم جلوه دهد یا احیانن بی‌لیاقت و بی‌عرضه.

روز دوم عید شد. اهل خانه ماجرا را شنیدند. پدرش گفت که یکی از حکایت‌های «گلستان سعدی» یا یک داستان از «هزار و یکشب» را برایش خلاصه کند. سودابه گفت: «نه. نه بابا جون.»
مادرش خلاصه‌نویسی «امشب اشکی می‌ریزد» را پیشنهاد داد. سودابه گفت: «مرسی مامان. نه. نه.»
خواهرش که دو سال از خودش بزرگتر بود، کتاب «شاهزاده و گدا» را به او گفت. جواب سودابه باز هم نه بود.
فکر و ذکر سودابه «مدیر مدرسه» بود. از این کتاب که عکس نویسنده‌اش هم روی جلدش بود خوشش آمده بود‌. یک بار هم آقای بصیری از جلال آل‌احمد برای‌شان گفته بود.
سودابه به پدرش گفت که این کار از دست برادرش بر می‌آید.
پدر از پسرش خواهش کرد.
«بابا جون این کتاب در حد این دختر نیس، نگا به هیکلش نکنین، کلاس دوم راهنماییه، زود فرستادیدش مدرسه. هنوزم دوازده سالش نشده، معلم‌شون کتاب خاصی رو مشخص نکرده، بره و یه کتاب دیگه رو خلاصه کنه. من امسال کلاس دوازدهمم. سه هفته دیگه امتحانای معرفی داریم. بعد هم کنکور. کاری به کار من نداشته باشین. اگه دایی جان برای تعطیلات عید می‌آد به او بگید. اصلن کتاب مال دایی جانه.»
سودابه فهمید برادرش می‌تواند اما وقتش را ندارد. خدا کند اقلن دایی جان بیاید.
دایی جان دوران خدمتش را در کرمانشاه می‌گذراند. در آخرین نامه‌اش نوشته بوده تا اردیبهشت اهواز نمی‌آید.
قلب سودابه گرفت. پذیرشِ ناتوانی‌اش را، تحمل نداشت. از دیگران کاری را طلب می‌کرد که‌ خودش عاجز آن که هیچ سردرگمِ آن بود.

روز سوم‌ عید شد. همه در حال و دید بازدید بودند. سودابه هیچ لذتی نمی‌برد.
سودابه نظر پدرش را که از عمو جان کمک بگیرند، پرسید. پدرش موافقت کرد. عمو جان دبیر ریاضی است. حتمن می‌تواند یک کتاب را خلاصه کند.
اما اتفاقن برای تعطیلات نوروز با خانواده مشهد رفته‌اند و ششم‌‌ برمی‌گردند. سودابه از مادرش شنید.

ای واویلا. اَی اَی. خدایا همین امسال باید عمو جان یاد مشهد افتاده باشد؟ همین امسال که کار سودابه به او گیر است؟
صبح ششم که شد سودابه دل تو دلش نبود. گفت: «بابا امروز عمو جان برمی‌گردند، بعد از ظهر برویم‌ خانه‌شان؟» پدر گفت: «این را دیگر از من نخاه. عید است و عمویت خیلی از من کوچکتر، اول باید آن‌ها دیدن ما بیایند بعد ما می‌رویم دیدن‌شان. یک چیز دیگر، اگر هم بیایند خانه‌ی ما، زشت است فوری ماجرای خلاصه کردن کتاب را بگوییم بگذار وقتی خانه‌شان رفتیم درخاستت را بگو. هر کاری آدابی دارد. متوجه شدی؟»
چاره‌ای نبود. باید متوجه می‌شد. سودابه اصلن نمی‌دانست صبر چیست. نمی‌خواست بپذیرد. تازه تشویش و خودخوریش بیشتر هم شد.

عمو و خانواده آمدند. حرف‌های همیشگی، خوردن‌ِ آجیل و چای و شرح دادن با ولعِ عمو و زن‌عمو از سفر، همه برای سودابه عُق‌زدنی بود.
سودابه خودش هم نمی‌دانست دنبال چه چیزی است. چه مرگش بود؟ چرا کتاب دیگری را برنمی‌دارد و خلاصه نمی‌کند؟ چرا دست از سر خودش بر‌نمی‌دارد؟ احساس آدم مریضی را داشت که علاجش به دست یک‌ طبیب میسر است.
کاش گریه‌اش می‌گرفت و کمی سبک می‌شد.

همان روز آرزو کرد کاش آقای بصیری مریض شود و روز چهاردهم فروردین به مدرسه نیاید. کاش زخم معده‌اش عود کند. آقای بصیری سابقه‌ی زخم معده داشت و همیشه بی اختیار دستش روی دلش بود. کاش بیمارستان بستری شده باشد. کاش تصادفی چیزی بکند و پاهایش بشکنند تا اصلن نتواند راه برود. یک بار آقای بصیری از پله‌های طبقه‌ی دوم مدرسه که پایین می‌آمده لیز خورده بوده و کمرش مدت‌ها درد می‌کرده، برای همین تا مدت‌ها با کمربند مخصوص و عصا مدرسه می‌آمده است. همه می‌گفتند به خاطر پاهای درازش است که موقع از پله پایین آمدن یا راه رفتن، توی هم می‌پیچد.
یعنی می‌شود پاهای آقای بصیری یک بار دیگر توی هم بپیچد؟ آن‌قدر اسیر رختخواب شود که بی‌خیال خلاصه‌نویسی‌ها شود؟ می‌شود آیا؟ می‌شود صبح چهاردهم فروردین مدرسه نیاید؟

صبح بعد، خانواده‌ی سودابه بازدید عمو جان رفتند. دلهره‌ی سودابه را کسی نمی‌دید. همه‌ی حرکاتش نمایشی شده بود. ذهنش آشفته بود‌. فکر کرد نکند دارد دیوانه می‌شود؟ این چه بلایی است که خودش دوست داشت بر سر خودش نازل کند و گیر آن باشد؟
خانواده‌ی زن‌عمو، گروهانی به دیدن‌ عمو و خانواده‌اش آمده بودند. به غیر از عید ديدنی، زیارت‌ قبولی هم آمده بودند. کیپ تا کیپ اتاقِ پذیرایی و هال روی مبل و صندلی و زمین، آدم نشسته بود؛ ندیدنی، نگفتنی. چای و شیرینی و میوه و آجیل می‌خوردند، با صدای بلند می‌گفتند و می‌خندیدند. در آن میان گریه و زاری دختر دو ساله‌ی عمو هم که به آسمان بود.
یعنی سودابه بین این همه آدم برود و بگوید عمو جان اگر بتوانید کتاب «مدیر مدرسه» را برایم خلاصه کنید خیلی ممنون می‌شوم چون مرا از مصیبتی خودخاسته می‌رهانید و …
از این فکر لبخند تلخی هم که آماده‌ی نشستن روی لبانش بود، خشکید.

همان شب خاب دید آقای بصیری را دزدیده‌اند و به یک جای تاریک برده‌اند که پر از موجوداتی غیرانسانی است. او دست و پا می‌زند و کمک می‌طلبد. اما کسی نیست. سودابه در خواب این وقایع را می‌بیند و از خوشحالی سر از پا نمی‌شناسد. اما ترسیده مبادا برای آقای بصیری اتفاقی بیفتد.

سودابه اسیر خیالاتی شده بود که بیش از حد واقعی بود و با سماجت می‌خواست آن‌ها را باور کند. دوست داشت در عالم ناخودآگاهش به راستی اتفاق بیفتد. چه دردش شده بود؟ نمی‌فهمید. از کجا به کجا رسیده بود؟ ذهنش که نمی‌کشید تنش را هم‌ خسته کرده بود. روح و روانش اسیر چیزی بود نامعلوم. یعنی خلاصه‌نویسی آن‌قدر زجر‌آور بود؟ یعنی بقیه‌ی کلاس هم همین قدر خون دل می‌خوردند؟ همین قدر؟

صبح که شد سودابه از ترس به خودش لرزید‌. با خودش گفت خدا نکند آقای بصیری مریض شود یا او را بگیرند یا تصادف کند یا بمیرد. خدا نکند.
چقدر جَلَب شده بود و خودش خبر نداشت؟ چقدر خودخاه و خبیث شده بود؟ چندشش شد؛ از خودش از خاب‌هایش. متنفر شد از افکار مسموش. نه‌. نه. راضی نبود.
کسی که او را زور به این کار نکرده بود. کرده بود؟
صبح روز نهم پدر گفت: «بابا سودابه جون لباساتو بپوش کتابت رو هم بیار تا بریم پیش آقای مقدم بلکه اون یه کاری بکنه برامون.» مادر شنید و گفت: «پناه بر خدا، آقای مقدم چه ربطی به تکلیف سودابه داره؟»

آقای مقدم خیاط پدر سودابه بود. کت و شلوار و جلیقه و پالتوهای مردانه‌ی زیبایی می‌دوخت. سال‌ها بود که در خیابان پهلوی یک خیاطخانه‌ی بزرگ داشت.
برادر آقای مقدم با اینکه شرکت نفتی بود اما کتاب‌باز بود و خوره‌ی کتاب. بیشتر عصرها به خیاطخانه‌ی برادرش می‌آمد و از کتاب‌های جدید می‌گفت. پدر سودابه آن قدری با او رفیق بود که به او رو بزند و خلاصه‌نویسی یک کتاب را از او بخواهد. حتمن «مدیر مدرسه» را هم خوانده‌ بود‌.
چشم‌های نمناکِ سودابه را، پدر ندید. خوشخال و خندان کتاب را در کیفش گذاشت و دست پدرش را گرفت و راه افتادند.
دیگر پدر و دختر از انجام کار مطمئن بودند.
سودابه خوشحال بود که مورد تمسخر خانواده نیست. حمایت خانواده دلگرمش می‌کرد. برای همین هنوز نه دلسرد شده بود نه افسرده. اما رنجی خفته آزارش می‌داد.

رفتند. خیابان پهلوی شلوغ بود. خیلی زیاد. مسافران نوروزی را می‌شد تشخیص داد. هوای این موقع اهواز دلپذیر بود؛ نه سرد بود نه گرم.
بوتیک‌ها و پاساژهای خیابان پهلوی جای سوزن انداختن نداشت.
چرا این چند روز سودابه متوجه‌ی این حال و هوا نشده بود؟ چرا هیچ لذتی از این هوا و از این ایام نبرده بود؟ چرا دید و بازدیدها را به خودش حرام کرده بود؟ کاش می‌شد بگوید: «خلاصه‌نویسیِ برود به دَرَک‌ اَسفَل‌السافلین، برود آن‌جا که عرب نی می‌انداخت، برود آن‌جا که هیچ درس و مشق و تکلیف عیدی نباشد، برود و گم شود به جهنم و دیگر پیدایش نشود…»
ذهن سودابه می‌گفت اما دست و دلش می‌لرزید. نه، نمی‌توانست. نه، نمی‌خاست بی‌خیال این کتاب شود.

رسیدند. مقوای بزرگی را پشت در خیاطخانه دیدند: «دوزندگی مقدم تا صبح چهاردهم فروردین تعطیل است.»
دود و آتش همزمان از سر سودابه بلند شد. بدنش گُر گرفت. خداوندا اقبال را ببین؟
پدر آهسته گفت: «عجب. عجب. آقای مقدم که همیشه ششم فروردین باز می‌کرد آخر این ایام عروسی‌ها و جشن‌ها به‌راه است، چطور امسال تعطیل کرده است؟ چقدر بدشانسیم؟»
سودابه نمی‌دانست واقعن به دنبال چه چیزی‌ست. پافشاری برای کاری که از پسش برنمی‌آید را چرا از دیگران متوقع است؟ آیا چیزی در او جهش پیدا کرده و او را از کودکی به بلوغ پرتاب کرده است؟ آیا می‌خواهد ژست بزرگ‌شدنش را با خلاصه کردن این کتاب به رخ خودش و بقیه بکشاند؟ آیا می‌خواهد ممتاز بودنش را در ذهن آقای بصیری تثبیت کند؟ واقعن چه علتی دارد که روزگار را تا این حد به خودش و خانواده‌اش سخت کرده است؟

پدرش ناامید از همه جا گفت: «بابا می‌خای به عمویت بگم که به مدیر مدرسه‌‌‌ش بگه به خانم مدیر شما تلفن کنه و از تو این تکلیف رو نخان یا یک کتاب دیگه رو خلاصه کنی؟» سودابه گفت: «وای نه بابا. نه. نه. زشته. خلاصه کردن این کتاب انتخاب خودم بوده‌. مگه من بچه‌م؟ یه وقت این کار رو نکنین بابا؟ یه وقت یواشی من این کارو نکنیدا؟ خاهش می‌کنم.»
پکرتر از قبل، سودابه دامن اندوه به بغل گرفت. «مدیر مدرسه» به دست راه می‌رفت و غذا میخورد و حرف می‌زد و می‌خابید.
برادر وقتی دید اوضاعِ سودابه خیلی پس است و خواهرش در آستانه‌ی مریض شدن، تصمیمش را گرفت.
«خیلی برام عزیزی. از چند ساعت استراحتم تو طول روز می‌زنم تا این تکلیف رو برات انجام بدم. من رو ورق می‌نویسم و برات توضیح می‌دم. بعدن خودت تو یک دفتر بازنویسی‌ش کن.»
دنیا را به سودابه دادند. حالش دگرگون شد. سبک و آسوده خاطر شد. برادرش را بغل کرد. قولِ سودابه به خودش «خریدن یک هدیه‌ی خاص» برای برادرش بود.

بال‌اخره با سلم و صلوات «مدیر مدرسه» خلاصه شد و سودابه در یک دفتر با خط خودش آن را نوشت.

اما ناگهان سودابه آخر شبِ سیزدهم فروردین دچار عذاب وجدان شد. شدید و بد جور. کلافه بود. خوابش نمی‌برد. فکر کرد نکند آقای بصیری متوجه شود که کار خودش نیست؟ نکند آبرویش پیش او برود و بگوید: «لقمه‌ی بزرگتر از دهانت گرفته‌ای؟ راستش را بگو چه کسی برایت خلاصه کرده است؟ مثل روز آشکار است که خلاصه کردن این کتاب را خودت نمی‌توانسته‌ای؟» و ده‌ها فکر آشفته‌ی دیگر.
برای همین بود که سودابه می‌خواست صبح چهاردهم فروردین غیبت کند و مدرسه نرود.
اما دمدمه‌های صبح تصمیمش را عوض کرد و با خودش گفت آقای بصیری از کجا می‌فهمد که‌ چه کسی خلاصه‌نویسی این کتاب را انجام داده.‌ آخرش که چه؟ امروز نرود جلسه‌ی بعد باید تکلیفش را نشان بدهد. پس همان بهتر که غیبت نکند و با اعتماد به‌نفس باشد.
وقتی هم سر صف آقای بصیری را سلامت دید خوشحال شد که آرزوها و خاب‌هایش در باره‌ی آقای بصیری تعبیر نشده است. از دیدن پاهای سالم‌ و بدون عصا راه رفتنش هم بیشتر دلش‌ قرص شد.

دو زنگ اول و دوم طی شد. ریاضی داشتند و حرفه و فن.
زنگ سوم شد. بچه‌ها همه دفترهای خلاصه‌نویسی روی میز جلوی‌شان بود. همه با هم حرف می‌زدند و در باره‌ی کتابی که خلاصه کرده بودند می‌گفتند.
سودابه دیگر خوشحال بود. در پوستش نمی‌گنجید. حالا می‌توانست سرش را بالا بگیرد و به بچه‌های دیگر فخر بفروشد که چه کتاب خاصی را خلاصه کرده است. های های. امروز وقتش است که آقای بصیری او را بهتر بشناسد و به او بیشتر اهمیت بدهد.
گرمای دلپذیری زیر جلد سودابه رفت.

پنج دقیقه گذشت. ده دقیقه. یک ربع. آقای بصیری نیامد.
خانم ناظم آمد و گفت که اتفاقی برای آقای بصیری افتاده‌ است و نیم ساعت پیش از مدرسه رفته‌اند. در ضمن دیگر به این مدرسه نمی‌آیند و شاید هم از اهواز بروند.
چی؟ چی؟ کجا؟ اَی خدا‌. اَی اَی.
آقای بصیری همین حالا درست سر ساعتِ درسِ کلاس دوم راهنمایی باید ول کند و برود؟ این همه بدبختی و از زندگی افتادن تو تمام ایام عید همین شد؟ همین. این همه از خاب و خوراک افتادن همین شد؟ چقدر بی‌انصاف و بی مسئولیت. اقلن این ساعت را هم کلاس می‌آمدی و بعد هر جا دلت می‌خاستی می‌رفتی. پس تکلیف خلاصه‌نویسی‌ها چه می‌شود؟

همهمه‌‌ها بیشتر شد: چرا؟ چرا؟
همه‌ی بچه‌ها بهت‌زده شدند. پس چرا اول صبح آقای بصیری را صحیح و سلامت دیده بودند؟ این چه کاری بود که ناگهانی پیش آمده بود؟ چه خبر شده است؟
***
شایع شد خانم مدیر و آقای بصیری را به جرم دزدی از سازمان نوسازی و بازسازی مدارس کشور گرفته‌اند.
ای وای دل غافل. پناه بر خدا. دزدی؟ چشم همگی روشن. عجب. این روی سکه را دیگر ندیده بودند، این‌جایش را نخوانده بودند‌. چه رودستی مدیر و معلم به بچه‌ها زده بودند؟ دزدی؟
پس برای همین بود که خانم مدیر آن‌قدر از آقای بصیری تعریف می‌کرد؟ چون دست‌شان با هم در یک‌ کاسه بوده؟ رفیق و شریک دزدی‌های هم بوده‌اند؟ چقدر ظریف و دقیق عمل کرده بودند.
اما، اما خداییش به هیچ کدام نمی‌آمد دزد باشند. آن هم جایی که باید برای آموزش و پرورش خرج شود. این غیر ممکن است. یعنی انسان‌ها چقدر می‌توانند رل بازی کنند؟ چقدر شخصیت نمایشی داشته باشند؟
نه سودابه و نه هیچ یک از دانش آموزان کلاس دوم راهنمایی مدرسه‌ی اندیشه نمی‌توانستند باور کنند.
اما این‌ اتفاق افتاده بود.
معلم فارسی دیگری آمد. خوب هم تدریس می‌کرد اما نتوانست با بچه‌ها ارتباط برقرار کند. نتوانست با آن‌ها صمیمی شود.
آقای بصیری اگر دزد بود و پول چاپیده بود، اگر حق همین بچه‌ها را بالا کشیده و اکنون وجدان راحتی داشت، اما کار خودش را با دبیرستان اندیشه و مخصوصن کلاس دوم راهنمایی‌ کرده بود. دیدگاه آن‌ها را به زندگی و اطراف‌شان تغییر داده بود.
بچه‌ها احساس توانایی و دانایی داشتند. در درونشان. در افکارشان.
همین‌ها گناهش را کم نمی‌کرد؟
اما سودابه و بچه‌های دیگر قاضی دادگاه نبودند. آن‌ها از دید خودشان قضاوت می‌کردند. منطق آن‌ها تا همین حد بود.
***
چند سال گذشت‌.
سودابه سال چهارم دبیرستان حضرت معصومه بود. یک سال از پیروزی انقلاب اسلامی می‌گذشت.
صبح چهاردهم فروردین بود.
سودابه آماده‌ی رفتن به مدرسه شد. کارهایش را کرد و مثل همیشه خیلی زودتر از این که صف بگیرند، رسید. وارد مدرسه که شد دید وسط حیاط شلوغ است. تعحب کرد. چه خبر شده بود؟ شاید بچه‌ها بعد از دو هفته همدیگر را دیده‌اند و تبریک سال نو را به هم می‌گویند، این قدر همهمه است. شاید می‌خواهند امروز مدرسه را تعطیل کنند که بچه‌ها این قدر سر و صدا می‌کنند.
جلوتر رفت. اول چیزی ندید. سر بچه‌ها مانع دیدِ کاملش می‌‌شد. کمی خودش را به جلو کشاند. باورش نمی‌شد. نمی‌توانست باور کند.
آقای بصیری بود.
بچه‌ها متعجب اما خوشحال دورش را گرفته بودند و با صدای بلند سال نو را تبریک می‌گفتند.
خدایا آقای بصیری کجا این جا کجا؟ آقای بصیری؟
خشکش زد.
چقدر دلش تنگ آقای بصیری بود و خودش خبر نداشت. آقای بصیری لاغرتر از چند سال قبلش شده بود. خیلی از همکلاس‌های سودابه آقای بصیری را از مدرسه‌ی اندیشه می‌شناختند و دورش جمع بودند.
سودابه خاست جلو برود و آشنایی بدهد.
خجالت کشید و یک تشویش ناخواسته، دو به شکش کرد. برود، نرود؟ یعنی بین این همه دانش‌آموز سودابه را هنوز می‌شناسد، نمی‌شناسد؟ یعنی یه‌کاره برود جلو و از آن تکلیف ماجراساز برایش بگوید. اصلن به خاطر می‌آوردش؟
اما همیشه یک حسرتی در دلش بود که یک بار دیگر در زندگیش آقای بصیری را ببیند و ماجرای خلاصه‌نویسی در آن نوروز را بگوید و از آن دلواپسی‌های خودخاسته برایش دردِ دل کند. شاید هم گلایه‌ای چیزی که چرا آن سال درست سر زنگ کلاس آن‌ها گذاشته و رفته است.
برای همین تصمیمش را گرفت. صبر کرد‌ دور او خلوت شود.
***
خانم کریمی مدیر مدرسه‌ی اندیشه را آن سال، همان اول صبحِ چهارده فروردین به اداره‌ی اطلاعات ساواک برده بودند. جرمش دعوت از آقای بصیری به مدرسه‌اش بوده است. آقای بصیری را هم همان روز آخر زنگ دوم می‌آیند و می‌برند به جرم نشر اکاذیب و …
آه خدایا پس برای همین آن سال روز چهارده فروردین، زنگ سوم نتوانسته بود بیاید و خلاصه‌نویسی‌ها را ببیند؟ خدایا پس او و خانم مدیر دزد نبوده‌اند؟
خانم مدیر را چند سال به روستایی اطراف سوسنگرد برای تدریس مقطع ابتدایی فرستاده بودند. این کمترین مجازاتی بود که برایش در نظر گرفته بودند. آقای بصیری بعد از شش ماه زندان، ممنوع‌التدریس شده و به روستایی اطراف بندرعباس تبعید شده بود.
***
سودابه تردیدش را کنار گذاشت. دل به دریا زد و رفت جلو. بل‌اخره با مقنعه‌‌ای که سرش بود، شناختنش سخت‌تر می‌شود. دوران بلوغ را هم که پشت سر گذاشته و چهره‌اش فرق کرده بود. بعد از تبریک سال نو و احوالپرسی، خودش را معرفی کرد.
منتظر ماند.
آقای بصیری فکری کرد و گفت: «چهره‌ات خیلی تغییر کرده اما تو همانی نبودی که چند بار تمام کلماتِ املا را درست می‌نوشتی؟»
آه خدایا. آقای بصیری زد توی خال. درستِ درست.
خیلی زشت بود که اشکش سرازیر شود.
سودابه وقتی فهمید آقای بصیری کاملن او را به خاطر می‌آورد جرأت پیدا کرد. ماجرای خلاصه‌نویسی کتابِ «مدیر مدرسه» و عجزش را، رو زدن‌شان به چند نفر و نتیجه نگرفتن و سرِ آخر انجامش به دست برادرش را تمامن با صداقت گفت. از این‌که آن عید به دهنش تلخ شده و بعد خوشحال که یک خلاصه‌نویسی پر و پیمان را آماده کرده هم گفت و این که چقدر صبح چهاردهم فروردین منتظر بوده آقای بصیری تکلیفش را ببیند که آن اتفاق می‌افتد.
چشم‌های آقای بصیری به وضوح گرد شد‌. هاج و واج و حیرت‌زده. دقیقن تکلیف ایام عید کلاس دوم راهنمایی مدرسه‌ی اندیشه را به خاطر آورد. دستش را بالا آورد و گفت: «یادم می‌آید کتابی مشخص نکردم. درست است؟»
سودابه تأیید کرد.
«چه جالب سودابه. پشتکارت را تحسین می‌کنم. کتاب در حد و اندازه‌‌ات بوده یا نبوده، تو با این پافشاری، هوش و حافظه‌ات را هم به کار می‌گرفته‌ای. این لجاجت، شوق تو را می‌‌رسانده و اراده‌ات را. می‌ترسیدی اما عقب‌نشینی هم نمی‌کرده‌ای. گیر انداخته بودی خودت را اما دست کشیدن از هدفت هم به مذاقت خوش نمی‌آمده. با خاندن آن کتاب و نوشتن خلاصه‌اش ذهنت را به سخت‌خانی عادت دادی. چه کار بزرگی آن روز کرده‌ای هر چند برادرت انجامش داده. این گونه تو خودت را به دنیای دیگری انداختی و توقعت را هم از خودت بالا بردی. سودابه جان روزهای خوبی در انتظارت است. خوشحالم که آمدی جلو و خودت را معرفی کردی و مرا به یاد آن روزها انداختی. به خانواده‌ات که حمایتت کردند و برادرت که صبر و حوصله‌ی خلاصه‌نویسی را داشته، سلام مرا برسان.»

سودابه با آن همه آهان و تُلپش به تته‌پته افتاد. مِن‌مِن کرد. صدای خودش را به زور شنید که گفت مرسی. ممنونم. چقدر خوشحالم که شما را دیدم.»
اگر جو جامعه جوری بود که می‌‌توانست صورت آقای بصیری که نه، دستش را ببوسد این کار را می‌کرد.
آقای بصیری از پدر سودابه کوچکتر بود و از برادرش خیلی بزرگتر. اما سودابه او را مثل یکی از اعضای خانواده نزدیک و صمیمی‌ دید.
آقای بصیری که برای دیدار همکاران و دانش‌آموزان قدیمی‌اش به اهواز آمده بود دوباره به تهران برگشت.
دوباره امروز هم چهاردهم فروردین بود. چه تصادف عجیبی.

یک سال بعد جنگ ایران و عراق شد. خانواده‌ی سودابه از اهواز به تهران رفتند. آن‌جا باز هم سراغ آقای بصیری را گرفت. فهمید که مدیر دبیرستان پسرانه شده است‌.

اواخر دهه‌ی شصت بود. به اتهامی نامعلوم آقای بصیری را گرفتند. دل سودابه از شنیدن این خبر گرفت.
اما آن‌قدر بزرگ شده بود که دیگر هر شایعه‌ای را نپذیرد.
بعدها هم وقتی شنید آقای بصیری با همسر و دو بچه‌اش برای همیشه به خارج از کشور رفته است، ناخودآگاه خوشحال شد.

فقط یک چیز را سودابه هیچ‌‌وقت بازگو نکرد نه برای آقای بصیری نه کس دیگری: آرزوهای خصمانه و خاب‌های احمقانه‌اش در آن نوروز نفس‌گیر را.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

18 فروردین 1405

18 فروردین 1405

4 فروردین 1397

4 فروردین 1397

3 خرداد 1400

3 خرداد 1400

11 دی 1403

11 دی 1403

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *