داستان کوتاه «بازگشت» از بهاره سعیدی

برای بار دهم به ساعتش نگاه می‌کند. در ماشین را به‌آرامی می‌بندد. به سمت خانه‌ای می‌رود که از دور، شش برابر خانه‌های اطرافش است. قدم اول را که برمی‌دارد در خانه باز می‌شود.
خانم خانه با چمدانی بزرگ بیرون می‌آید. بهروز به سمتش می‌رود، چمدان را می‌گیرد و داخل ماشین می‌گذارد.
یک ماه از زمانی که استخدام شده است، می‌گذرد. در این مدت، تنها یکی دوبار خانم را دیده اما هرگز چهره‌اش را از یاد نبرده است. شاید به خاطر غمی که در چشمانش می‌درخشد و چهره‌ی زیبایش را پژمرده می‌کند.
بهروز در عقب را باز می‌کند و منتظر خانم می‌ماند تا سوار شود. خودش هم سوار می‌شود و راه می‌افتند.
بهروز: «خانم کجا تشریف می‌برید؟»
خانم: «لطفا بروید فرودگاه.»
بهروز آینه‌ی جلو را روی خانم ثابت می‌کند و نگاهی به دستانش می‌اندازد که مرتب در هم می‌پیچد.
بهروز: «به آقا خبر دادید؟ ایشان به من چیزی نگفتند.»
خانم: «لطفا به او چیزی نگویید. نمی‌خواهم باخبر شود.»
بهروز به گوشه‌ی ابرویش دست می‌کشد و می‌گوید: «اما خانم من بدون اجازه‌ی ایشان نمی‌توانم شما را جایی ببرم.»
خانم دستی بر پیشانی‌اش می‌کشد. از داخل کیفش یک قوطی بیرون می‌آورد. یک عدد قرص را در کف دستش می‌ریزد و بدون آب قورتش می‌دهد.
خانم: «خواهش می‌کنم. قول می‌دهم از شما چیزی نگویم. فقط من را به فرودگاه ببرید.»
بهروز که قطعات پازل را در ذهنش کنار هم می‌چیند، متوجه مسئله‌ای می‌شود.
بهروز: «چرا می‌خواهید بروید؟ خانواده‌تان را ترک می‌کنید؟ بچه‌هایتان چه می‌شوند؟»
خانم با چشمانی خیس از آینه‌ی جلوی ماشین به بهروز خیره می‌شود.
خانم: «شما که از زندگی من چیزی نمی‌دانید. من بچه ندارم.»
بهروز ماشین را کنار جاده نگه می‌دارد. سرش را به طرف صندلی عقب برمی‌گرداند و می‌گوید: «متاسفم خانم، من نمی‌توانم در ماموریت شما شریک شوم.»
خانم دستگیره‌ی ماشین را چنگ می‌زند و پیاده می‌شود. گوشی بهروز زنگ می‌خورد. مادرش است. رد تماس می‌زند و از ماشین خارج می‌شود.
بهروز ماشین را قفل می‌کند و دنبال خانم می‌رود که روی نیمکتی در پارک کنار جاده نشسته است.
خانم دستانش را روی پایش می‌گذارد و باز هم آن‌ها را در هم می‌پیچد. بهروز با فاصله کنار او می‌نشیند.
خانم: «اگر نمی‌خواهید من را برسانید مشکلی نیست. لطفا ساکم را بیاورید. من خودم تاکسی می‌گیرم.»
بهروز سر جایش اندکی جابه‌جا می‌شود و می‌گوید: «خانم من نمی‌توانم شما را اینجا تنها بگذارم. اتفاقی افتاده که شما اصرار به رفتن دارید؟»
خانم: «یعنی شما متوجه نشدید؟»
بهروز سکوت می‌کند. خانم ادامه می‌دهد: «حتما صداهایی از داخل خانه به گوش‌تان رسیده. او… او یک مرد روان‌پریش است. می‌دانم، می‌دانم شما باور نمی‌کنید. او را مرد سخاوتمندی می‌بینید که این موقعیت شغلی را برایتان فراهم کرده اما… اما اگر یک روز در خانه با او زندگی می‌کردید آن‌وقت به چشم خودتان می‌دیدید.»
بهروز خودش را در چهارده سالگی به یاد می‌آورد. زمانی که مادرش وسایلش را جمع کرده بود و پشت‌هم فریاد می‌زد یک لحظه‌ی دیگر هم در این خانه نمی‌مانم. او پشت ستون خانه قایم شده بود و به دستان مادرش نگاه می‌کرد که لباس‌هایش را از چوب‌لباسی چنگ می‌زند. چندبار سد راه او ایستاده بود اما مادرش او را نادیده گرفت و در نهایت خانه را ترک کرد. پنج سال بعدی را کنار پدرش ‌گذراند و یک زن جوان که نامادری او بود.
بهروز سری تکان می‌دهد تا افکار گذشته را پس بزند: «من دقیق نمی‌دانم چه شده. اگر هم بدانم اجازه ندارم در زندگی شما دخالت کنم. لطفا سریع تصمیم نگیرید. اجازه دهید من شما را برسانم خانه بعد…»
خانم از روی نیمکت بلند می‌شود و چند قدم دورتر می‌ایستد. بهروز حرکات او را دنبال می‌کند.
خانم: «شما که جای من نیستید. من نمی‌توانم آن خانه را تحمل کنم. اگر برگردم می‌میرم. حتما می‌گویید چرا یک زن با این همه امکاناتی که دارد به خودش اجازه می‌دهد شوهرش را ترک کند؟ اما بگذارید بگویم بعضی زن‌ها چند روز، چند ماه یا چند سال بعد از زندگی مشترک‌شان می‌فهمند درانتخاب‌شان چه اشتباهی کردند، من از همان لحظه‌ای که وارد این زندگی شدم فهمیدم.»
بهروز به آن چشمانی که با استیصال به او می‌نگرد، خیره می‎‌شود و آن را کنار چشمان مادرش می‌گذارد که بارها همین نگاه را به او داشته است. به مادرش هرگز حق نداده بود. با اینکه مشکلات پدرش کم نبود اما همیشه مادر را سرزنش می‌کرد که پای زندگی خود نایستاد و دو فرزند نوجوانش را رها کرد. به زن روبه‌رویش نگاه می‌کند. آیا به او حق می‌داد؟
بهروز: «خانم کاش کمکی از دستم برمی‌آمد. باور کنید دریغ نمی‌کردم اما آقا به من اعتماد دارد. نمی‌توانم شما را بی‌اجازه ببرم.»
صدای تلفنش بلند می‌شود. نگاهی به صفحه‌ی گوشی می‌اندازد. پیامکی تازه از طرف مادرش آمده است. آن را می‌خواند. مادر از او خواسته است فردا شب به منزلش برود. از شهریور پارسال او را ندیده است. با اینکه می‌داند سال‌هاست مادرش تنها زندگی می‌کند. از همان سالی که از پدرش جدا شد، پیش اقوامش به شیراز رفت و همان‌جا ماند.
صدای خانم او را به خودش می‌آورد: «می‌دانید شب قبل از ازدواجم چه خوابی دیدم؟»
می‌خندد: «خواب دیدم به یک تپه‌ رسیدم. پر از طلا بود. طلای واقعی. اما نزدیک که شدم فهمیدم همه‌ی طلاها شکسته‌اند. حتی در میان‌شان یک طلای سالم هم نبود. در جوانی اصلا آدمی نبودم که به خواب‌ها اعتقاد داشته باشم اما گاهی زندگی باعث می‌شود به اعتقاداتت شک کنی. من تا به امروز در یک زندان مجلل زندگی ‌کردم اما می‌خواهم زندگی تازه‌ای را شروع کنم. حق ندارم؟»
مکثی می‌کند. به بهروز می‌نگرد که میان موهای یکدست مشکی‌اش، تک‌وتوک تارهای سفید دیده می‌شود. ادامه می‌دهد: «خواهش می‌کنم من را تا فرودگاه برسانید. شوهرم چند روزی ماموریت رفته و فعلا برنمی‌گردد. تا آن موقع همه چیز را طوری ترتیب می‌دهم که به شما شک نکند. این آخرین درخواستی است که از شما دارم.»
چند دقیقه‌ای سکوت در فضا حاکم می‌شود. بهروز صفحه‌ی گوشی‌اش را می‌بندد و از جایش برمی‌خیزد. با هم به طرف ماشین می‌روند و سوار می‌شوند.
نزدیک فرودگاه می‌ایستد و چمدان خانم را از صندوق عقب درمی‌آورد. خانم با چشمانی قدردان به او نگاه می‌کند. از هم جدا می‌شوند. بهروز به خانم می‌نگرد تا زمانی که از دید او خارج می‌شود. سپس سوار ماشین می‌شود و به شیراز می‌رود.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

1 آذر 1395

1 آذر 1395

19 مرداد 1395

19 مرداد 1395

یک پاسخ

  1. واقعن ما نمیتونیم کسی رو قضاوت کنیم و از رو ظاهر زندگی ادما بگیم که هیچ مشکلی ندارن.
    بهروز هم تصمیم درستی گرفت که دخالت نکنه.
    خانم سعیدی موفق باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *