داستان کوتاه «کیوسکِ اموات» از زهرا کردوالی

این یکی هم مُرد؟
گوشی را ول می‌کنم. یا ول می‌شود؟ سیمش تاب‌تاب می‌خورَد. از کیوسک می‌زنم بیرون. فقط تا آخر هفته وقت دارم. اگر کتاب‌ها به موقع نرسند چی؟ بابام… بابام ناامید می‌شود ازم. شک ندارم. پرتم می‌کند بیرون یعنی؟
به آدم‌ها نگاه می‌کنم. می‌بینم‌ و نمی‌بینندَم. پیاده راه می‌افتم. تا دروازه راهی نیست، هست؟
دست می‌کنم تو جیبم. مجوز عبور را کدام گوری گذاشتم؟ گمش کردم؟ به درک. از این بدتر که نمی‌شود.
می‌رسم دروازه. نگهبان طلبِ مجوز می‌کند. می‌زنمش کنار. داد می‌زند. در جوابِ «روحی خانوم کجا»هایش به یک «خفه» بسنده می‌کنم. بابا را چی‌کار کنم؟ نمی‌روم خانه.
یعنی سگ تو زندگیِ من.
رویای «کانونِ پرورشِ شادی»‌ام به بدجایی رفت. پولی که گرفتم را بگو.
باید بروم پیش شهردار و..‌. بعدش چه غلطی کنم؟ بگویم افتتاحیه را چند ماه بینداز عقب؟ پول‌ را چی‌کار کنم اون‌وقت؟
وایسا… شاید سعید… باید برگردم کیوسک.
می‌دوم تا دروازه‌. سرم را می‌اندازم پایین. بی‌این‌که چشم بالا بیاورم، دستم را به نشانه‌ی مجوز جلو می‌برم. کاغذ را حس می‌کنم. با خنده زل می‌زنم به نگاهش. پُر از فحش‌های ناجور است. در می‌روم.
می‌رسم کیوسک. شماره‌ی سعیدِ پدر.‌.. بیامرز را می‌گیرم. بوق می‌‌خورَد. بوق می‌خورد. باز هم می‌خورد. بردار لعنتی.
برمی‌دارد. بهش مهلت نمی‌دهم.
-روح‌انگیزم‌. صبح زنگ زده بودم. قرار بود آقا سعید…
-گفتم که سه روز پیش فوت کردن. منم سرایدار‌شونم، از چیزی خبر ندارم.
-شاید سعید قبلِ مرگش کتابا رو خریده و یه جایی تو خونه گذاشته.
-اگه آورده بود خونه من حتمن می‌دیدم.
-خب من ازش می‌پرسم بهتون می‌گم.
-از مُرده؟
دندان می‌زنم به ناخن شَستم. چه‌جوری بهش توضیح بدم؟
-من… من خودمم زنده نیستم.
صدای خنده‌اش را می‌شنوم.
-می‌تونین برین قبرمو ببینین. من هفت سال پیش مُردم.
-پس چطوری الان دارین با من حرف می‌زنین؟
-خیابون چهاردهم، سرِ کوچه یه کیوسک قرمزه که خرابه. یعنی فکر می‌کنن خرابه. از این‌جا بهتون زنگ می‌زنم.
-من الان میام اون‌جا.
گوشی را می‌گذارم. حالا باید چی‌کار کنم؟ صبر می‌کنم بیاید. اگر بیاید و ببیندَم که خلاف قانون است. باید زودتر بروم. درِ کیوسک را باز می‌کنم. اما اگر بروم و به کتاب‌ها نرسم که کلاهم پسِ معرکه‌ست. در را می‌بندم. همان کف می‌نشینم. به زنده‌ها نگاه می‌کنم. یعنی کدام‌شان سرایدارِ سعید است؟ اصلن نپرسیدم چه شکلی‌ست. سرایدار است دیگر. باید میانسال باشد. با لباس‌های ساده و رنگ‌‌ورو رفته. کسی به شیشه‌ی کیوسک می‌‌کوبد. برمی‌گردم. نه میانسال است، نه رنگ‌و‌رو گرفته. اغراق نکرده باشم قیافه‌اش از خود سعید هم بهتر است. اشاره می‌کند به در. فکر می‌کند اگر بیرون بیایم، می‌بیندم؟ مسخره‌ست. شَستم را به گوش و انگشت کوچکم را به دهان می‌چسبانم. که یعنی شماره‌ات را بگو. در کیوسک را باز می‌کند. از نگاهش معلوم است چیزی نمی‌بیند. دوباره در را می‌بندد. دوباره باز می‌کند. دوباره مثل اسکل‌ها می‌بندد. دوباره باز می‌کند‌. چشم‌هایش را چپ‌و‌چول می‌کند‌‌. این‌ور و آن‌ور سرک می‌کشد. دوزاری لعنتی‌اش نمی‌افتد.
خودکاری از جیبش درمی‌آورد و شماره‌ را کف دستش می‌نویسد و می‌گیرد رو به شیشه. چه عجب.
شماره را می‌گیرم. دکمه‌ی سبز را می‌زند، با لرزش انگشت البته.
-تو… روحی؟
-نه ببین اسمم که روح‌انگیزه روحی صِدام می‌کنن اون هیچی. الانم که واقعن روحم.
-از جونِ من چی می‌خوای؟
-کتابامو… می‌رم سراغ سعید، یعنی روحش. آدرس کتابا رو می‌گیرم و بهت می‌گم. تو هم کتابا رو بهم می‌دی. قبوله؟
-تو همه‌ی روحا رو می‌بینی؟
-بستگی داره خب. هر کدوم‌شون یه جا زندگی می‌کنن. نگفتی، قبوله؟
-مامانمو پیدا کن. باید باهاش بزنم.
تو روحِ تو و سعید با هم.
-یا مامانمو پیدا می‌کنی یا خبری از کتابا نیس.
گوشی را قطع می‌کند و از کیوسک دور می‌شود. کاش راستش را بهش نمی‌گفتم‌. اگر نمی‌گفتم که به حرفم گوش نمی‌کرد. خب الان مامان این لندهور را از کجا پیدا کنم؟ اول باید بروم سراغ سعید.
برمی‌گردم دروازه‌. خو‌ش‌بختانه مجوز عبور را گم نکرده‌ام. رد می‌شوم. دست بلند می‌کنم. تاکسی می‌گیرم. باید بروم اداره‌ی ثبتِ اموات. آن‌ها حتمن آدرس سعید را دارند.
می‌رسم. نوبت می‌گیرم. عرض اداره را طی می‌کنم، چندین بار. صدایم می‌زنند‌ بل‌اخره. مشخصات سعید را می‌گویم. آدرسش را می‌گیرم. با همان تاکسی می‌روم سر وقتش. می‌بینمش. پشت وانتی ایستاده و وسایلش را پیاده می‌کند. انگار همین امروز خانه‌اش را تحویل گرفته. بدوبدو می‌روم نزدیکش‌.
-تو منو بدبخت کردی با این مُردنت.
دست از کار می‌کشد.
-روحی… ببخشید واقعن، تصادفه دیگه.
-اگه کمربند بی‌صاحابتو می‌بستی، این‌جوری نمی‌شد.
-بسته بودم بابا، یارو ناغافل پیچید جلوم زدم تو…
-نمی‌خواد کروکی بکشی. تصادف تو خونواده‌ی شما ارثیه. بگو کتابا کجاس؟
-داشتم می‌رفتم کتابا رو بگیرم که مُردم دیگه.
-الان کتابا کجاس؟
-باید اداره پست باشن، اگه برگشت نخورده باشن البته.
دوست دارم دو دستی گردنش را بگیرم و جفت پاهام را بکنم تو حلقش. ولی باید خون‌سرد باشم. نفس می‌کشم. نفس. نفس.
-اسم و مشخصات مادر سرایدارتو بگو.
-سیروس؟ اونو از کجا می‌شناسی؟
-زنگ زدم بهت اون برداشت. شرط گذاشته تا با مامانش حرف نزنه نمی‌ره دنبال کتابا.
-نرو سراغش، فایده نداره.
زل می‌زنم تو چشمش. مشخصات را می‌گوید.
دوباره برمی‌گردم اداره‌ی ثبت اموات. نوبت می‌گیرم. این‌بار می‌نشینم به انتظار. چرا حرف زدن باهاش فایده‌یی ندارد؟ نکند دعوا شود یا سیروس قاطی کند و بزند زیر همه‌چی؟ ولش کن. فعلن این تنها راه است. صدایم می‌زنند‌. آدرس را می‌گیرم.
می‌رسم به کلبه‌ی ننه‌سیروس. در می‌زنم. پیرزنی، آرام لای در را باز می‌کند.
-شما مادر آقا سیروس هستین؟
جوابی نمی‌گیرم.
-آقا سیروس می‌خوان باهاتون حرف بزنن.
در را بیش‌تر باز می‌کند.
-سیروس مُرده؟
-نه نه، از کیوسک بهش زنگ زدم.
-من نمی‌خوام باهاش حرف بزنم.
می‌خواهد در را ببندد که پام را می‌گذارم وسط.
-ببینید من همه‌ی پس‌انداز بابامو دادم واسه ساختن کانون که چند روز دیگه افتتاحیه‌شه، حتمن اسمشو شنیدین. بعد پولی که از بچه‌ها گرفتمو دادم به یه کتاب‌فروش که برام کتابای کودک بخره ولی یارو افتاد مُرد. بعدش پولا رو دادم به پسرش ولی از شانسِ گند من اونم تصادف کرد و سقط شد و وقتی بهش زنگ زدم سرایدارش برداش و شرط گذاش تا با مادرش حرف نزنه کمکم نمی‌کنه و الان که اومدم سراغ مادرش منو تو خونه راه نمی‌ده… من الان باید چی‌کار کنم؟
نفسم گرفت. پیرزن عقب‌تر می‌رود و در را باز می‌کند و من از خداخواسته می‌پَرم تو.
پیرزن می‌نشیند روی صندلی.
-ده سال پیش از خونه فرار کرد. می‌گفت دوس ندارم مث آقام کفاشی کنم. مغازه رو فروخت و پولشو داد کلاسِ.‌‌.. هنرپیشگی.
تو نگاهم یک «خب» کِش‌دار مستَتِر است‌.
-سرش کلاه گذاشتن ننه. مَرده پولا رو کشید بالا. سیروسم دیگه برنگشت خونه. من همون موقع که رفت.‌‌.. عاقِش کردم.
پیرزن با گوشه‌ی روسری اشک‌هایش را پاک می‌کند.
دنبال جمله‌یی می‌گردم برای تلطیفِ فضا.
-شاید الان می‌خواد ازتون عذرخواهی کنه.
-به چه دردم می‌خوره ننه؟ اون موقع که مریض بودم و دلم می‌خواست کنارم باشه، کجا بود؟
روی زمین می‌نشینم و دست پیرزن را می‌گیرم.
-ننه‌جون پسر شما اشتباه کرد، دل شما رو شکست. الانم اگه من نتونم کتابا رو بگیرم، دل بابام می‌شکنه. تو رو خدا… به خاطر بابام.
پیرزن عصایش را برمی‌دارد و می‌رود سمت در. برمی‌گردد سمتم. توقعِ یک «گمشو بیرون» دارم، که می‌گوید:
-نمیای بریم ننه؟
اشک‌هایم را کنار می‌زنم و دستش را می‌گیرم. می‌رویم دروازه و دو تا مجوز عبور می‌گیریم. از آن‌جا هم یک‌راست می‌رویم سمت کیوسک. البته با سرعت کم. خیلی کم. خیلی خیلی کم.
در کیوسک را باز می‌کنم. شماره را می گیرم. بوق می‌خورَد. گوشی را فوری می‌دهم دستش و می‌روم بیرون. شاید دوست نداشته باشد حرف‌هایشان را بشنوم.
گوشی را برمی‌دارد. لب‌زدن پیرزن را می‌بینم. جمله‌ی اول را نگفته اشکش درمی‌آید.
پنج، ده، پانزده، بیست، بیست و پنج دقیقه‌ست که دارند حرف می‌زنند. خوبی‌اش این است که پیرزن تمایل نداشت. شانس آوردم تلفن سکه‌یی نیست.
پیرزن می‌زند به شیشه. که یعنی بیا تو. تلفن را می‌گیرم. هنوز صدای فین‌فینش از پشت خط می‌آید.
-واقعن ممنونم ازت. فردا زنگ بزن برای کتابا.
-ولی من تا پس‌فردا بیش‌تر…
گوشی را می‌گذارد بی‌شعور. بی‌خداحافظی.
با ننه‌سیروس، حلزون‌وار راه می‌افتیم سمت دروازه. می‌رسانمش خانه و خیالم که راحت شد خودم هم برمی‌گردم.
در را که باز می‌کنم، با رگبار سوال‌های پدر روبه‌رو می‌شوم. می‌توانم مثل همیشه بگویم کار داشتم و بروم تو اتاق. اما انگار دلم می‌خواهد برایش توضیح بدهم. ثانیه‌ی به ثانیه‌ی امروز را باهاش شریک می‌شوم. توقع هر عکس‌العملی را دارم جز این یکی‌. بلند می‌شود و دست می‌کشد روی سرم.
«بهت افتخار می‌کنم بابا.»
برگ‌هایم دچار خزان می‌شوند.
صبح زود شال و کلاه می‌کنم و می‌دوم تا دروازه. نگهبان می‌گوید: «بهتر نیس به جای مجوز روزانه، مجوز سالانه‌ی عبور بگیری؟»
بی‌توجه به خوش‌نمک‌بازی‌اش مجوز را می‌گیرم و می‌روم کیوسک. در را که باز می‌کنم، یک کارتن بزرگ می‌بینم‌. کارتن اداره‌ی پست.
با نیش باز تلفن را برمی‌دارم و شماره‌ی سیروس را می‌گیرم. «الو» را نگفته شروع می‌کنم.
-تو که گفتی امروز بیام درباره‌ی کتابا حرف بزنیم.
-دیروز قبلِ این‌که زنگ بزنی رفتم اداره پست. بسته برگشت خورده بود. امروز صبح رسید.
-خیلی ممنونم ازت.
نه من حرف می‌زنم، نه سیروس. دیگر کاری ندارم، قاعدتن باید قطع کنم. پس چرا دست‌دست می‌کنم؟
سوال سیروس نجاتم می‌دهد.
-چرا شماره‌ی کیوسک نمی‌افته رو گوشیم؟ اگه کارِت داشتم…
می‌پرم تو حرفش.
-روی در کیوسک برام پیغام بنویس. وقتی ببینم بهت زنگ می‌زنم.
یکی به شیشه می‌زند. سرم را بالا می‌آورم. خودش است. یک دستش گوشی‌ است و دست دیگرش خودکار. روی درِ کیوسک چیزی می‌نویسد و خنده‌کنان می‌رود. گوشی را می‌گذارم. درِ کیوسک را باز می‌کنم.
«خدایی خوب روحی هستیا.»

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

29 آبان 1403

29 آبان 1403

12 فروردین 1400

12 فروردین 1400

10 اسفند 1395

10 اسفند 1395

14 آذر 1400

14 آذر 1400

2 پاسخ

  1. زهرا خانوم عزیزم
    خوندن کیوسک اموات از همون ابتدا برای من با کنجکاوی همراه بود و تا انتها هم ادامه داشت. کنجکاو و سر ذوق نگه داشتن خاننده هنر شماست و این رو با یک جمله‌ی پایانی دوست داشتنی هم ادامه دادید. امیدوارم روزی از شما یک عالمه داستان بخونم.

    1. باعث افتخارمه که خوندی و کامنت گذاشتی لنا جان عزیزم. خیلی ممنونم ازت.🙏😍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *