هیچکس به تُخمش نیست، من اینجام.
«مُردن مهم نیست، چجوری مُردن مهمه.»
گرمک راست میگفت. اگه تو تایلند بغل ساحل، مُرده بودم، خیلی قشنگتر از این وضعیت بود.
یه هفتهس منو انداختن گوشهی آشپزخونه، انگار نه انگار.
مهرداد هر چند وقت یهبار میزنه بهم میگه: «خانوم، طالبی داریما.»
کاشکی لااقل، توی میوه ترهبار، پیش دوستام بودم.
وقتی بیرون اومدم چقدر خربزه گریه کرد. خیلی دوسم داشت، ولی من اصلن ازش خوشم نمیومد.
هیکلشو دوس نداشتم. همیشه رویاهامو با یه انبه میدیدم. یه انبهی جنتلمن.
«باباجون خیلی هوس انبه کردم. ببین اسنپ داره؟» راز اینو گفت.
مهرداد هم که عاشق راز بود، کافی بود بگه «ف» میرفت فرحزاد.
یه ساعت بعد صدای آیفون اومد. من جایی بودم که همه چیو میدیدم.
یه کیسه سیب زمینی، پیاز. وای یه انبه.
سلفونپیچ شده، توی ظرف بود. چه باکلاس.
یهو با صدای بلند گفت: «جون، چه بویی میاد.»
خندیدمو گفتم: «سلام، بوی منه. خوش اومدید.»
از سلفون اومد بیرونو گفت: «سلام خانوم. همچین بویی فقط از یه بانو طالبی میتونه باشه. اسم من مَنگو مَنگونیانه. ننهبابام، یه ذره خلاقیتم نداشتن.»
به عشق توی یه نگاه باور نداشتم. همیشه دوستام ازش حرف میزدن. فک میکردم کپک زیادی میخورن. ولی مگه میشه از بوش، از تیپش، از نگاهش، از صداش گذشت.
مهرداد بُردِش حموم. یکم هیز بازی درآوردمو نگاش کردم، ولی بعد سریع رومو کردم اونور تا زشت نباشه. خودشم داشت آواز میخوند.
وقتی رفت تو آبکش تا خشک بشه، یهو گفت: «بیبی ببخشید من نمیتونم بیام پیشت. باید خشک شم. ولی ببخشیدا بوت آبمو میاره. آبانبه»
دوندونایِ دلم منقبض شدن. چقدر جذاب بود.
ازش پرسیدم: «شما هستهت برا کسی رفته؟»
از رو اُپن خودشو پرت کرد پایین. اومد سمتم. نزدیکتر شد. دورم چرخیدو گفت: «هستهی من، فقط برا تو میره خوشبوی من. قلمبهی خوشگل.»
خجالت کشیدم. یعنی نمیدونست عطر منگو داریم، ولی عطر طالبی نداریم. الکی هندونه میذاشت تو بغلم.
دلم میخاست از گذشتهم بگم ولی روم نمیشد. معلوم بود از دو تا دنیای متفاوتیم.
دوسش داشتم.
چند تا سرفهی ریز کرد و صداشو صاف کرد. عینکشو جا به جا کرد و گفت: «یه بار عاشق شدم. بلوبری بود. چُسی ناشتا. همش دنبال جلب توجه. اداییِ خیلی زیاد. نتونستم اخلاقاشو تحمل کنم. خیلی دوسش داشتم ولی همیشه مسخرهم میکرد. نوشتنمو. کتاب خوندنمو. باورت میشه حتا عینک زدنمو. وقتی خاستن بِخَرنش، گریه کردم ولی مسخرهم کرد. بهش گفتم از کیسه خودتو پرت کن پایین. یه بلوبری وسط اون همه بلوی دیگه مشخص نیست. قبول نکرد. گفت دوس دارم برم دنبال رویاهام. هه. من رویاهامو کنار اون میدیدم.»
روشو کرد اونورو اشکشو پاک کرد. رگههام داغ شد. دلم براش کباب شد.
جلوتر رفتمو یه بغل میوهایش کردم.
«توام رویاهای منی.»
انتظارشو نداشت این جمله رو از دهنم بشنوه. زل زد بهم. چشم تو چشم. ماچ لبی.
کل شبو خوش گذروندیم.
کف آشپزخونه قِلَم میداد.
«قلمبهی من قلمبهی من» از دهنش نمیافتاد.
وقتی به این فکر میکردم آیندهمون چی میشه، بغضم میگرفت.
فهمیده بود حالمو. همش میگفت: «مهم الانه. تو حال زندگی کن.»
آشپرخونه رو حسابی بهم ریخته بودیم، انقدر که بازی کردیم.
صدای راز و مهرداد هم نمیاومد و حسابی راحت بودیم.
میو، گربهی راز، بدو بدو اومد تو آشپزخونه. خورد به ظرف برنجو همشو ریخت زمین.
مهرداد با صدای میو بیدار شد. تا ظرف ریخته شده رو دید، شروع کرد به دعوا کردن گربه.
راز تا فهمید حسابی اعصابش خورد شد. همینجوری پشت سر هم سیگار میکشید.
منگوام همش مسخره بازی در میآورد، منم غش کرده بودم از خنده.
صدای راز اومد: «بابایی. اعصابمو خورد کرد این میو سگ. میشه یه چیزی بیاری بخورم.»
همهی بدنم میلرزید.
دست منگو رو محکم فشار داده بودم. نمیخاستم ازش جدا شم.
مهرداد اومد تو آشپزخونه. در یخچالو باز کرد.
«عشقم میخای برات سیب زمینی سرخ کنم؟»
راز گفت: «نمیدونم فقط یه چیز خوشمزه باشه. البته شما همیشه دست پختتون خوشمزهس آشپز من.»
بلندمون کرد. منو منگو. اون میخندید. ولی من میترسیدم. الان اصلن آمادگی مرگ رو نداشتم. من تازه بهش رسیده بودم. منگو.
تازه اولین حموم دو نفرهمون بود. خودشو بهم میمالیدو همش میگفت: «خانمی خوشمزهام. زبریت میخارونتم. قلمبهی شیرینم. دوس داری بریم سانفرانسیکو؟»
انقد حرفای بامزه زد، استرس یادم رفته بود.
تو آبکش بودیم که جیغ سیب زمینیا رفت رو هوا. بعضیاشون خوشحال بودن. بعضیاشون گریه میکردن.
منگو بوسم کرد، گفت: «خانم ببین. زندگی این شکلیه. حتا وقتی داری آتیش میگیری، باید بخندی. چون دنیا دو روزه. یه روزش تو میوه فروشی. یه روزش فردای میوه فروشی. همیشه یادت باشه مقصد مهم نیست. از مسیر لذت ببر.»
مهرداد بستنی رو از فریزر در آورد. انبه رو برداشت.
همهی بدنم میلرزید. انبهام گریه میکرد. خودمو از آبکش باید مینداختم پایین ولی نمیدونستم چجوری.
سیبزمینیا که حال مارو دیدن، باهم جیغ زدن «یک، دو،سه.» همون لحظه روغن پاشید رو مهرداد.
مهرداد انبه رو گذاشت رو اُپِنو دویید سمت دستشویی.
راز همینجوری که غرمیزد، اومد سمت آشپزخونه، زیر گازو خاموش کرد. بستنی رو گذاشت تو فریزر.
انبه رو برگردوند پیش من، تو آبکش.
دیگه دلم نمیومد، چشامو از چشای خوشگلش بردارم.
بغلم کردو با گریه گفت: «قلمبهی من، یا باهم میریم، یا هیچجا نمیریم. نترس خانومم.»
اون شب وسط فیلم دشت سوزان، مهرداد، بغل راز خابش برد.
راز هم با همون تنبلی پاشد، ظرف سیب زمینیو گذاشت تو سینک.
مهرداد چشاشو باز کرد، گفت: «خانوم چرا از بغلم پاشدی؟»
راز خمیازهای کشیدو گفت: «جمع و جور میکردم بابایی.»
مهرداد گفت: «اون اسموتی انبه طالبی رو نَبَر آشپزخونه رازکم.»
10 پاسخ
آنای عزیزم دیالوگها و شخصیت پردازی عالی بود خلاقانهتربن داستان میوهای بود که خوندم. برات ارزوی موفقیت دارم و منتظرم داستانهای بیشتری ازت بخونم👍🏻👍🏻🌹🌹🌹
آناهیتای عزیزم اصلن لبخند از رو لبم نرفت . «کپک زیادی میخوردن»، «منگو منگونیان»، «هستهت برا کسی رفته؟» ، «دون دونای دلم منقبض شدن»… سرگذشتشون، گفتگوشون تا اسموتی شدنشون. باریکلا.
آی آنای آنا خیلی خوب بود که. ای شیطون.
ننه عاظق شدن ای جانم تهش هم با هم مردن آخی هق.
خیلی نازی و بامزه بود آنا خیلی.
ندای من
قربونت بشم خب
مچکری💛💛
آناهیتا جانم
چقدر عاشق شخصیت پردازی واسه میوهها شدم. زبونشون، لاس زدنشون، مردنشون. (با یه عالمه بغل میوهای برای نویسنده)
بچه جونم:)
بغل میوهای به خودت آخه
چه هوشمندانه برای میوهها زبان ساختی بهترینش کپک به جای گه بود. به خاطر نسبت دادن مسایل انسانی به میوهها طنز خوبی ساخته شده بود
فقط سانفرانسیسکو 🤣
درود آناهیتا جان
خیلی قشنگ بود. لذت بردم. بوی انبه و طالبی پیچیده تو مشامم.
موفق باشید و بدرخشید👌🌹♥️✨️
داستانی نمکین و گوگولی از خداوندگار عشق.
اناهیتا جان چی کار کردی😍محشره. محشر
هم خندیدم. هم گریه کردم.