شک کرد که برای بار ششم آستین سمت چپ را شسته یا نه.
شک مکروهه، پس یک بار دیگه آبکشی، کار راه بنداز است.
پوستِ دستِ زخیم و قرمزش زیر آب سرد، ذوق ذوق میکرد. بعد از آخرین آبکشی، پیراهن وحید را بالا گرفت و بو کرد، مگه این بوی لامصب تریاک میرفت؟
صدای تقتق فندک از آشپرخانه آمد، زیر لب به طوری که نشنود گفت: کاش با همون فندک میسوختی. مفنگی!
۲۵ سالی میشد که ازدواج کرده بودند. دخترکی ۱۵ ساله که قربانی دعوای طایفهایی شده بود. از حق نگذریم شوهرش هم به نوعی قربانی بود. مرد سی ساله، با زن ۱۵ساله! لیلا درگیر لیلی و هفت سنگ بود و وحید دلباخته دخترخاله خود، دختری شهری و ریزه میزه که با آب و تاب حرف میزد و با ناز و کرشمه راه میرفت. لیلا ولی فرق داشت. دختری درشت هیکل، که به مآب زنی سی ساله میماند، اهل کار و زندگی بود و ناز و کرشمه برایش ادا و اطوار.
وحید فندک گاز را چندباری تست کرد. جواب نمیداد. داد زد:
_چیکار کردی گازو؟
_ بستمش. از پایین بستمش. کثافط کاریاتو رو همون پیک نیکت بکن. گازم کثیف میشه.
_ بی پدر حالا برا ما آدم شده. عوض اینکه اینهمه بشوری و بسابی یه چی بیار کوفت کنیم.
لیلا زیر چشمی نگاهش کرد. وحید بساط آماده میکرد و غر میزد. منتظر بود بنشیند و شروع کند. اولین پک را که میزد، چشم میبست و نفس عمیقی میکشید. وقت طلایی همین موقع بود، بین پک اول و دوم. کاملا دیگر میشناختش. نباید زمان از دست میداد. باید در همان وقت طلایی حرف میزد.
وحید پک اول را زد. سر بالا گرفت و نفس عمیق کشید، که لیلا گلو صاف کرد.
_ باید بریم شهر. دیگه نمیتونم تو این خراب شده زندگی کنم. این النگوهامو میفروشم که بتونیم خونه اجاره کنیم. من نمیخوام یلدا هم مثل خودم بدبخت بشه. یحیی هم نهایت بشه گلهبان!
ولی شهر کلی مغازه هست، یحیی میره شاگردی، خودمم میرم خونههای مردم رو تمیز میکنم. اینجا هیچی نداره.
_ وَق وَق وَق! اه چقدر حرف میزنی، نمیبینی خمارم بی پدر؟ تو اگه آدمی همین جا زندگی کن. شهر چی داره که یسره میگی.
بعد از سیزده سال تلاش و کوشش فراوان البته نه از جانب وحید که از جانب لیلا توانسته بودند بچهدار شوند. نه با روش های سنتی که با روش های صنعتی و آی وی اف، توی دهات زن بیبچه، انگار شوهر هم ندارد. زیادی تلاش کرده بودند، چون لیلا دوقلو زایید. یلدا و یحیی. نمیزایید بهتر بود. قبلا دو نفری توی باتلاق بودند، حالا دو تا بچه هم بهشان اضافه شده بود.
از هفت خواهر و برادر لیلا، همه از دهات رفته بودند شهر. دل او هم میخواست که برود، ولی بدبختیها را که نمیتوانست ببرد.
_ تو نیا! خیلی هم بهتره. بذار ما بریم. اگر نیای تازه برات پول هم میفرستیم.
لیلا فکر کرد شاید اگر کمی نرم باشد، قانعش میکند. از این راز های زنانگی. محکم لباس را تکاند تا آبش کشیده شود. پاهایش را پنج بار با صلوات، توی حمام شست. سمت بساط وحید رفت. احساس کرد عوقش گرفته، آب دهان قورت داد تا ضایه نکند.
_ تو مرد مایی، سایه سر مایی، تو نباشی ما بدبختیم. ولی بذار ما بریم. اینجا همش فلاکت و گرد و خاکه. میریم شهر آدم میشیم. لای آدما حسابمون میکنن به خدا.
من بدون تو…
همین که بیشتر قربان صدقه وحید رفت، نتوانست تحمل کند، عوق زد.
وحید گردن راست کرد. کاسه سفید چشمش، قرمزِ خونی شده بود.
_ زنیکه خرابِ دروغگو. فکر کردی من خرم که اینطوری سوارم شی؟ کورخوندی. لال شو برو اونور وگرنه چینی میزنمت که صدا سگ بدی.
لیلا در این اوضاع وخیم، بهترین دفاع را حمله دید. با داد و بیداد شروع کرد. از ته دلش فریاد میکشید و هر چه میآمد بی محابا میگفت.
_د آخه مرتیکه. نشستی تو خونه میکشی و اُرد میدی؟ این زمینا نبودن خو ما از گشنگی تلف شده بودیم. من حالیم نیست. جور نکنی بریم شهر از این خونه میرم…
وحید، ساکت میکشید. اما صدای لیلا قطع نمیشد، یکسر داد میزد. تیزی از توی جیبش در آورد و تهدید کرد که اگر ساکت نشود، گردنش را میزند.
لیلا مطمئن بود زورش بیشتر است و وحید هزاران بار از این وعده ها داده، خندید و گفت که بزند. البته اگر جرئت دارد.
خون جلوی چشم وحید را گرفته بود. نزدیک شد. دست روی سینه لیلا گذاشت و فشرد. دهان به گوشش نزدیک کرد و آرام، طوری که لیلا قلقکش میآمد گفت:
_ خراب خانوم. مگه نمیگم لال شو.
نرمی سینهاش را توی مشت گرفته بود و تا میتوانست فشار میداد. لیلا جیغ میزد که ول کند اما وحید ترفند آخر را پیاده کرد. چاقو گذاشت زیر گلوی لیلا.
_ ها چیه؟ فکر کردی نمیکشمت؟ میکشمت بعدم میندازمت همین باغ بغلی سگا بخورنت. اوووم جون! چه بدنی رو قراره سگا بخورن.
لیلا التماسش میکرد که ول کند. ول کن نبود. البته خوشحال بود که یلدا و یحیی مدرسهاند و شاهد چنان حال بدبختانه پدر و مادرشان نیستند.
وحید اما، اهل گندهگوزی بود. مرد عمل نبود. تیزی چاقو خراش کوچکی که انداخت، ول کرد. یک سیلی هم به عنوان امضای کار زد.
لیلا بدجوری فکش از ترس میلرزید. این اولین بار نبود که به مرگ تهدید میشد، اما هر بار تازگی داشت. چادر برداشت و فرار کرد. رفت خانه پدرش قهر.
یک ماهی آنجا بود. نه شوهرش سراغی میگرفت نه بچههایش التماس میکردند که برگردد، خانهی بی مادر که خانه نیست…
لیلا اهل باخت نبود. با قهرش اینطور خیلی خوشبحال وحید و بچه ها شده بود. گمان کرد دست به دامن قانون شود، مگر اینطور پناهی یابد. شکایت او از وحید بخاطر مصرف مواد مخدر، سه ماهی زندان برای وحید برید.
لیلا در تمام سه ماهی که وحید زندان بود به خانه برگشت. خانهی بی مادر که خانه نیست. برای بچه هایش بیشتر از همیشه مادری میکرد، هم نمیخواست کمبود بابا داشته باشند و هم اینطور حق را به او بدهند. خیلی بهشان عزت میذاشت، لباساشان را با دست میشست که تمیزتر بشود و به جای سه روزی یکبار، هر روز جارو میزد.
ناف لیلا را با بیمهری بریده بودند. بچههایش ورد روزانهشان غر زدن بود. مادرشان را مسبب بدبختی و حتی معتادی باباشان میدانستند. تلاش های مادرشان هم تفاوتی در نظرشان ایجاد نکرد. لیلا دوست داشت که طلاق بگیرد ولی توی دهات مرگ بهتر از رسوایی طلاق بود. بعد هم، طلاق میگرفت، کجا میرفت؟ پدرش در همین قهرهای مدتدار لیلا هر روز خدا ازش میپرسید که کی آشتی میکند؟
به دنبال چه بود خودش هم نمیدانست. نانی برای خوردن و سقفی برای خوابیدن، چیزی بیشتر که لازم نداشت. اما اگر به شهر میرفت هم گرسنه میماند هم آواره. مگر اینکه که کار کند. اما چه کاری؟ جز تمیزکاری چه بلد بود؟ البته یک کار دیگر هم بود که هم جا داشت و هم پول، اما استغفرالله! بوی وحید که بهش میخورد عوق میزد چه برسد به بوی بقیه مردها. مرد و بدبختی رابطه مستقیم داشتند.
بیشتر انگار عقب مانده بود و میخواست اینطوری خودش را جلو بیندازد. شاید هم، به شهر رفتن تنها چیزی بود که از ته دلش آرزو داشت و باید هر طور شده به آن میرسید. این آرزو خیلی وقت میشد که توی دلش ریشه دوانده بود. هر چه میگذشت ریشه بیشتر پیر میشد. باید کار را یکسره میکرد یا اینوری یا آنوری.
شب آزادی وحید، لیلا قورمهسبزی جا افتادهایی درست کرد و برای رنگ و لعاب سفره ژله سهرنگِ لایه لایه هم کنار غذا گذاشت. وحید از در خانه که وارد شد، گشادهرو به استقبالش رفت.
_ خداروشکر آزاد شدی. بدون تو خونه خیلی سوت و کور بود.
نگاه کجی به لیلا انداخت. خسته تر از آن بود که دروغ ها را به رویش بزند.
_ فکر شهر رو از سرم دراوردم. دیدم همین جا داریم یه لقمه نون میخوریم دیگه. اصلا بریم که چی بشه؟ همین که خونوادهایم بسه برام.
شام را که خوردند، لیلا رختخواب هارا به ردیف انداخت. وحید خسته بود، باید زود میخوابیدند. سر ده دقیقه چشمهای وحید گرم شد. یلدا و یحیی هم نیم ساعتی زمان برد تا خوابشان عمیق شود. همه که خوابیدند، لیلا با کمترین صدا پتو را کنار زد، لحظه ایی صبر کرد اما شک نکرد. سمت بخاری رفت. ماهرانه شلنگ گاز را جدا کرد، صدای تقهایی آمد، روبرگرداند اما وحید و بچهها معصوم در خواب عمیق بودند. چند لحظهایی نگاهشان کرد، مصممتر شد.
شلنگ گاز را همانطور ول کنار بخاری گذاشت و خودش آرام کنار وحید خزید. با بوی وحید حالت تهوع میگرفت، تا پیشانی پتو را بالا کشید و او هم معصوم خوابید.