داستان کوتاه «آن سوی پل» از دارمان محبی

باید به هر قیمتی از این ورطه خارج می‌شد. اما مطمئن نبود، لازم است این کار را انجام دهد؟ دشوار‌ترین کاری که باید انجام می‌داد، فقط به حرکت پاهایش بستگی داشت. اما اکنون، انگار سوژه‌ی مجسمه سازی ترش‌رو بود که اگر انگشتی تکان می‌خورد، سرش فریاد می‌کشید.
خورشید زیر ابر‌های سنگینی حبس شده. باد هم هرچقدر تلاش می‌کند نمی‌تواند تکانشان دهد. مهراد کف دستش را روی نرده‌ی پل هوایی تکیه داده است و بدنش را به سمت مخالف مایل کرده. سرش را روی شانه گذاشته و به ماشین‌ها که به سرعت در جوش و خروشند نگاه می‌کند. انگار همه می‌دانند کجا باید بروند و این کار را بی درنگ انجام می‌دهند. و تنها او بین رفتن و ماندن، معلق مانده است. زیر چشمانش چین خورده و رنگ عوض کرده. نگاهش اغلب، غصه‌‌ای دارد که نه می‌توان با آن همراه شد و نه برایش دل نسوزاند. لب‌هایش گربه‌وار آویزان‌اند. در عکس‌های کودکی‌اش هم همینطور بوده‌اند. گویا بند نافش با استیصال بریده شده.
می‌توانست ساعت‌ها گذر ماشین‌ها را تماشا کند و در خیال با یکی از آنها‌ برود. با دست دیگر گلویش را ماساژ می‌دهد. پیوسته تهوع دارد، و چیزی راه گلویش را بسته ‌است. به آن سوی پل نگاه می‌کند. دستش را که از نرده جدا می‌کند، تلفنش در جیب می‌لرزد. چند لحظه‌ای به صفحه نگاه می‌کند. تماس دریافتی از ساحل است. جواب می دهد:« ببخشید، کارم طول کشید. روی بی‌صدا بود گوشیم…»
«زود برگرد دیگه، از صبح تا حالا خفه شدم از تنهایی.»
«روی پلم. شامو گرم کن.»
«باشه عجله کن.»
چشمانش را می‌مالد. باد چشم‌های بی‌خوابش را می‌سوزاند و موهایش را آشفته است. با وجود پلوور، می‌لرزد. اما خوب می‌داند لرزشش از سرما نیست. نگاهش دوباره به آن سوی پل می‌افتد. دختری با مو‌های رنگی روی زمین نشسته و در دفترش با دقتی کودکانه چیزی رسم می‌کند. مهراد چند لحظه‌ای او را تماشا می‌کند. دختر سرش را بالا می‌آورد و به او لبخند می‌زند. مو‌هایش را پشت گوش‌ زده و گوش‌های بزرگش، چهره‌اش را بامزه کرده است. برای مهراد دست تکان می‌دهد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساحل و مهراد از آن سوی پل می‌رسند. ساحل با شور، مشغول تعریف ماجرایی است. و مهراد در حالی که چیزی از حرف‌هاش نمی‌فهمد با لبخند همراهی‌اش می‌کند. آسمان مانند پارچه‌ای سرمه‌ای، با پولک‌های سفید تزئین شده بود. ساحل پیراهن مهمانی بر تن دارد و کت مهراد را روی شانه‌اش انداخته. مهراد تنها با یک پیراهن سفید، مرتب بازویش را را می‌گیرد و ول می‌کند تا وانمود کند سردش نیست.‌
ساحل روی پل متوقف ‌می‌شود. از کیف کوچکش پاکت سیگاری بیرون می‌آورد. با ناخن‌‌های بلند صورتی‌اش، با ظرافت یک نخ بیرون می‌کشد. به مهراد تعارف می‌کند و او به نشانه‌ی نه سر تکان می‌دهد. مو‌های فر خورده‌اش را کنار می‌زند و به دقت سیگار را روشن می‌کند تا باد شعله ‌را نبرد. ساحل سیگارش را دود می‌کند و به مهراد که تمام توجهش به حرکات ساحل است، نگاه می‌کند. ساحل به نرمی بر گوشه‌ی لبش بوسه‌ای می‌نشاند. مهراد صورتش را عقب می‌کشد و لبخندش مانند شمعی خاموش می‌شود. چهره‌ی همیشگی‌اش را به خود می‌گیرد.
«ساحل… قرار شد دیگه اینطوری نباشیم.»
«آها، پس فقط هروقت تو بخوای آره؟»
«هزار بار درباره‌اش حرف زدیم. لطفاً شروع نکن.»
«من فقط روی کاغذ خواهرتم!»
« فقط حرف خودت رو می‌زنی. بدون این که واقعاً یک بار گوش بدی.»
ساحل سیگارش را خاموش می‌کند و با حرکاتی عصبی پاکت را در کیفش می‌گذارد.
«مهم نیست. گفتن ناراحتیم حتی برات اهمیت نداره.»
ساحل کت مهراد را روی زمین می‌اندازد و به سمت خانه می‌رود. مهراد با کلماتی که پشت دندانش خمیر شده‌اند، رفتنش را نگاه کرد. نفس عمیقی می‌کشد و کتش را از زمین بر می‌دارد. ترجیح می‌داد امشب خانه نرود، اما مگر جای دیگری هم داشت؟ به دنبالش رفت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهراد روی پل چهار زانو نشسته است. آستین‌های پیراهنش را ناشیانه بالا زده و چند دکمه‌ی بالا را باز گذاشته است. روی جیب پیراهن، لوگوی یک هتل دوخته شده. جعبه‌ای مرغ سوخاری کنارش قرار دارد که به خوبی بسته بندی شده تا سرد نشود. آسمان نه تیره و نه روشن؛ مثل کودکی که هنگام نقاشی مدادش را عوض نمی‌کند، همه جا را با آبی چرکی رنگ زده است. دور لامپ‌های پل، پشه‌ها مهمانی گرفته‌اند. مهراد بطری آب را کامل سر می‌کشد و کمی از آن به صورتش می‌زند. از کوله‌اش یک دفتر طراحی ــ که به صفحه‌های آخر رسیده را، بیرون می‌آورد. به ترتیب ماژیک، راپید، و مداد طراحی را کنارش می‌چیند و شروع به طراحی می‌کند. چشمانش هنوز همان غصه را دارند. اما لب‌هایش کمتر آویزانند. با دقت چند شخصیت کاریکاتوری می‌کشد. و تنها وقتی کاغذ‌های دفتر تمام می‌شوند متوجه فضای اطراف می‌شود. به روبه‌رو نگاه می‌کند. همه دارند می روند و او هنوز، همان جا که تمام عمرش بوده، نشسته است. اما اگر اینجا نبود، کجا باید می‌رفت؟
اولین خاطره‌ای که از این پل دارد، مربوط به اولین دیدارش با پدر ساحل است. از آن سوی پل آمده بود و این منطقه را نمی‌شناخت. اما پس از آن، در دوران نوجوانی، هرموقع از خانه فرار می‌کرد، او می‌دانست اینجا پیداش خواهد کرد.
تلفنش زنگ می‌خورد. لب‌هایش آویزان می‌شود. از شیوه‌ی صحبت ساحل فهمید در حال آرایش کردن است.
« سلام… میگما…ام… من دارم می‌رم تمرین…. شب پیش بچه‌ها میمونم.»
فهمید درحال ریمل زدن است، دهانش را نیمه باز نگه داشته. می‌دانست معمولاً ریمل نمی زند. پس حتما برنامه‌ی مهمی است.
«شب که نمی‌مونی.»
«چرا؟ کسی که نیست، خودمونیم.»
«به من دروغ نگو ساحل.»
«برو بابا توهم. به هرچی می‌گم شک داری. خواستم خبرت بدم فقط.»
«شام خریده بودم…»
«عه…دستت درد نکنه حالا فردا می‌خورم. شاید تا ظهر برگردم.»
مهراد می‌دانست این هم دروغ است. تشخیص دروغ‌هایش برایش به سادگی دیدن اسباب بازی‌ خرابی بود که ساحل در کودکی پشتش پنهان می‌کرد. و مهراد مجبور می‌شد به خانواده بگوید خودش اسباب بازی را خراب کرده. و البته ساحل نمی‌پذیرفت، فقط می‌گفت: از اول خراب بوده.
در مخاطبین به دنبال شماره‌ای می‌گردد. با آن دختر گوش بلبلی تماس می‌گیرد. خانه‌ی او نیز از این پل چندان دور نیست. مطمئن نبود چرا با او تماس می‌گرفت. تنها می‌خواست کاری متفاوت انجام بدهد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هوا هنوز روشن است. بوی شب‌بو‌ها در هوا پیچیده و خورشید با این که آماده‌ی رفتن می‌شود همه جا را طلایی کرده. باد درخت‌ها را آشفته می‌کند.
ساحل به نرده‌ تکیه زده و به مهراد نگاه نمی‌کند. آرایش ندارد و مو‌هایش را با کلیپس جمع کرده. دست به سینه، ابرو‌‌هایش را در هم گره زده و سیگار می‌کشد. مهراد مدتی‌ست لباس کارش را نپوشیده. برای نخستین بار آستین کوتاه پوشیده و مو‌هایش را از همیشه بیشتر کوتاه کرده است. دست‌هایش را آشفته در هوا تکان می‌دهد و یک نفس حرف می‌زند.
«من از اولم می‌گفتم می‌خوام یه بازی درست کنم. اینجا امکاناتش نیست، کسی کارمو جدی نمی‌گیره. باید برم جایی که بشه دست‌کم شروع کرد.»
«خب منم گفتم نمی‌تونی بری شهر دیگه‌ای زندگی کنی. از همینجا کار کن.»
«تو که حالا دیگه تنها نیستی. مشکلت چیه؟»
«هرکسی باشه. تو خانواده‌ی منی، چطوری خودت می‌تونی اینو بگی؟»
«من برای خرجی حتی دانشگاه رو ول کردم. حتی توی اون خراب شده دوشیفت کار کردم که دست‌کم تو بری سمت علاقه‌هات، آرزو‌هات… هرچی خواستی… اما واقعا نمی‌تونم دیگه اینجا بمونم.»
«کی موندی؟ همیشه باید استرس می‌کشیدم حالا با فلانیه منو دیگه فراموش می‌کنه. توهم که کافیه آدم جدید ببینی.»
«ساحل نزن این حرفو! من کی نبودم؟»
«حوصله‌ی بحث ندارم، اگه هدفت قانع کردن منه، من قانع نمی‌شم.»
«هدفم قانع کردن تو نیست. نمی‌تونم بشینم و نگاه کنم زندگیم، اینطوری فقط، بگذره.»
«یعنی من دارم زندگیتو تلف می‌کنم؟»
«نه… ولی منم جایی توی زندگی خودم ندارم. انگار دارم یه فیلم مضخرف می‌بینم که نمی‌تونم تلویزیون رو خاموش کنم.»
ساحل عاجزانه به مهراد نگاه می‌کند، متوجه می‌شود صحبت‌هایش با همیشه فرق دارد. مهراد مصمم‌تر از همیشه به نظر می‌رسد. می‌دانند حرف یکدیگر را نمی‌فهمند. هریک وضعیت را کاملاً متفاوت می‌بینند. لب‌های ساحل می‌لرزند.
«خیلی خودخواهی… من جز تو کیو دارم؟»
« تو حالا سمت علاقه‌های خودتی، کلی دوست پیدا کردی. این منم که توی چرخه‌ی بدهی، کار، خستگی و دعوا گیر کردم. این شهر لعنتی، این رابطه، داره وجود منو می‌خوره.»
«منت کلاسا هم دیگه سر من نذار. من نمی‌خواستم برم تو ثبت نامم کردی.»
«من منت نمی‌ذارم. اگه هم کاری کردم برای اینه که قول دادم نذارم چیزی توی دلت بمونه. از همه نظر…گرچه می‌دونم برات کافی نیست.»
«آره بگو، دوباره بگو. چون من یه چاهی‌ام که هیچ جوره پر نمی‌شه؟»
«چون… چرا همیشه جوری رفتار می‌کنی انگار من بدترین آدم دنیام؟»
« سنگ‌دل ترینشونی.»
ساحل به هق‌هق می‌افتد. مهراد هم بیش از همیشه می‌لرزد و نمی‌تواند پنهانش کند. حتی صدای برخورد دندان‌هایش به یکدیگر شنیده می‌شود. نمی‌داند چه بگوید. همیشه فکر می‌کرد اگر مغزش کامپیوتر باشد، حتما فایلی که درباره‌ی حرف زدن است، به اشتباه پاک شده. می‌داند سال‌هاست بحث‌هايي دارند که تنها وقتی تمام می‌شوند که دیگری فراموش کند و وانمود کند مشکلی نبوده. نمی‌تواند او را از خود جدا کند. بعضی وقت‌ها می‌شد از چشم‌هایش خواند؛ می‌خواهد او را در آغوش بکشد و خودشان را از پل بیندازد.
نمی‌تواند به آن سوی پل نگاه نکند. افراد از کنارشان رد می‌شوند و به آنها چشم غره می‌روند. پس از مدتی مهراد پلک‌های ورم کرده ساحل را از اشک پاک می‌کند. دستمالی از جیبش بیرون می‌آورد و بینی ساحل را تمیز می‌کند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهراد به پل تکیه داده است. آسمان فریاد می‌کشد و بی‌محابا می‌بارد. استخوان‌‌های صورتش بیرون زده و پالتویش خیس است. چشمانش دیگر غصه ندارد، حالا شبیه مرده‌هاست. نه از شدت درد، بلکه از بی‌احساسی. شاید هم همیشه همینطور بوده‌اند؟ تا کنون درباره‌ی ‌چیزی مطمئن نبوده.
مو‌هایش بلند شده‌ و روی پیشانی‌اش نخ‌نخ شده‌است. ساک مشکی کوچکی کنار پایش قرار دارد. تلفنش مدام زنگ می‌خورد. زحمت رد تماس را به خودش نمی‌دهد. ساحل به او می‌رسد. حسابی به خودش رسیده بود اما باران و اشک، همه‌ی آن را شسته بود.
«کجا داری می‌ری؟ چت شده تو؟»
«من خیلی خستم… خواهش می‌کنم منو ول کن. همه چیز همونطوره که همیشه بوده…»
«برای اینه که زندگی همینه، انتظار داشتی چطوری می‌شد؟»
«ساحل من دارم می‌رم. دانشگاه قبول شدم. نمونه کارامم برای یه موسسه فرستادم و بهم پیشنهاد شغلی دادن.»
«باشه منم میام. از اول همه چیزو شروع می‌کنیم.»
«موضوع همینه، من دیگه نمی‌تونم با تو زندگی کنم. تمام زندگیم وقف تو شد. حتی یک سال بیشتر هم نمی‌تونم ادامه بدم.»
«چون دوباره آدم جدید دیدی، همه اینارو اون دختر گوش بَلبَلیه انداخته تو سرت.»
«اون نشونم داد کی هستم. اون حتی برام شغل پیدا کرد. که تهشم تو ازم گرفتیش.»
«خفه شو. این مسخره بازیاتو تموم کن بریم خونه.»
«من دیگه برادرت نیستم. هرکاری می‌خوای بکن. من هرگز دیگه برنمی‌گردم.»
ساحل تمام کینه‌هایش را در کف دستش می‌ریزد و به مهراد سیلی می‌زند. عینکش پرتاب می‌شود. دوباره از سمتی دیگر. مهراد بی هیچ واکنشی، فقط کمی عقب می‌رود. تنها رنگی که به صورتش است، جای انگشتان ساحل بر دو طرف گونه تا گوشش است. ساحل با تمام زوری که دارد، او را هل می‌دهد و به سمت خانه می‌رود.
خورشید ابر‌ها را کنار می‌زند و به آرامی وارد می‌شود. مهراد به گلویش دست می‌برد، هنوز هم تهوع دارد. خم می‌شود و به ماشین‌ها نگاه می‌کند. احساس می‌کند سرعتشان کم‌تر شده. ساکش را بر می‌دارد و به آن سوی پل می‌رود. صدای قدم‌هایش بر کفِ آهنی پل در گوشش طبل مانند می‌کوبد. با این که هردو می‌دانستند رابطه‌شان به آخر رسیده، اما چیزی به آنها می‌گفت غیر ممکن است و موقت. هردو با خود می‌گفتند:«حتی او هم نمی‌تواند خودش را دوست بدارد. مثل فرزند اول ناخلفم است، نه می توانم طردش کنم و نه بی قید و شرط دوستش بدارم.»

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

6 مرداد 1403

6 مرداد 1403

16 تیر 1400

16 تیر 1400

26 خرداد 1404

26 خرداد 1404

28 تیر 1400

28 تیر 1400

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *