رئیس هتل کارت را چند بار کشید درِ اتاق باز نشد. نگران و عصبی بودن مرد او را بیشتر دستپاچه میکرد. نیم ساعت است هرچه در میزنند در را باز نمیکند، «تو را خدا زودتر. ممکنه اتفاقی افتاده باشد.»
پیش خدمتی که آن کنار ایستاده از مرد پرسید: «آقا شما واقعن همسرشان هستین؟»
مرد کارت را از دست رئیس هتل گرفت و خودش در را باز کرد. سه نفری یورش بردند توی اتاق. مرد جلوی آن دو را گرفت: «شما کجا؟ بذارید خودم ببینم. اگر مسئله یا مشکلی بود خبرتون میکنم.»
مرد زن را دید جلوی پنجره ایستاده : «عزیزم؟ چرا در را باز نمیکردی؟ چرا جواب نمیدادی؟ نگران شدم.» زن بدون آنکه برگردد، به دیوار تکیه داده و منظرۀ بیرون را نگاه میکرد: «واقعن؟ نگرانم شدی؟»
بدون نگاه به مرد به طرف در رفت و به آن دو گفت: « اینجا حریم شخصی یا خصوصی معنی نداره؟»
«ما را ببخشید گفتند همسرتونن. مگه نیستن؟»
«هستن. ولی اتاق برای یک نفر کرایه شده و اگر در را باز نمیکنم حتمن دلیلی دارم.»
«وقتی جواب ندادین ما هم نگران شدیدم.»
با اشاره زن بیرون رفتند و در را پشت سرشان بستند.
روی مبل نشست رو به پنجره و پشت به اتاق و مرد، دوباره بیرون را نگاه کرد. مرد روی مبل کنار زن نشست: «چرا با این حال، تنهایی آمدی؟ اگر برات اتفاقی میافتاد چی؟ بچهها نگرانت شدند. منم نگران شدم. حق نداشتی ما را بیخبر بگذاری.»
پشت پنجره زندگی جریان داشت. آسمان ابری بود، ابرها از شکلی به شکلی شده و سریع رد میشدند، از آن دورها ابری سیاه توی آسمان پخش میشد. برگ درختان و جرینگ جرینگشان با جیک جیک گنجشکها همسُرایی میکردند. و صدای باد بود، و صدای مردی که بلند میگفت: «میخواد باران ببارد.» اما در اتاق مرگ بود و یأس.
هیچ نگفت، در سکوت مردهای بود رنگ و رو پریده. با لبانی خشک و بیرنگش به دور دورها زل زده بود. توی درونش غوغایی بهپا بود. «او کی حق داشت؟ اصلن حقی دارد؟»
«از کجا فهمیدی من اینجا هست؟.» زن پرسید.
«الان وقت این حرفهاست؟ آماده شو باید برگردیم. هرچه زودتر بهتر. بچهها نگرانند» مرد جواب زن را بیجواب گذاشت. و بعد باران بارید.
باید منتظر میشدند باران قطع شود. صدای چک چک باران و برخورد قطراتش به لبۀ پنجره ذرههای آب را به سر و روی آنها میپاشید. تنها بودند و سکوت ماری افعی بود که در میانشان میخزید و افکارشان را نیش میزد. مرد ساکت بود و دست زن توی دستش. به چه فکر میکرد؟ زن در دلش طوفانی به پا بود: «چرا حرفی نمیزند؟ چرا چیزی نمیپرسد؟ چرا حالم را حال دلم را نمیپرسد؟» مرد بعد از مدتی بلند شد و یک روزنامه از روی میز عسلی برداشت، لب تخت نشت و شروع به خواندن کرد.
«این کار همیشگی اوست. حرفی برای گفتن ندارد. یعنی چیزی نیست که او مایل به صحبت و حرف زدن باشد. اصلن حرف مشترکی بینمان نیست»
آن روز غروب دنبال «باران» نوهاش رفته بود که جلوی مهدکودک حالش بد شد. اورژانس او را به بیمارستان رساند و به خانوادهاش خبر دادند. زن بستری شد و شب در بیمارستان ماند اما صبح زود روحی شد و از جلوی پرستارها و خدمۀ بیمارستان نامرئی و ناپدید شد. کجا میرفت؟ نمیدانست. فقط میخواست از همه دور شود. ناامید بود، ناامید از هر چیز و هر کسی. میخواست مدتی تنها باشد، ولی او که همیشه تنها بود، تنهاترین آدمی بود با جمعیتی انبوه دور و برش. کجا میرفت؟
تصمیم گرفت به جایی برگردد که زندگیاش دگرگون شد، آرزوهایش محو شد. به جادهای افتاد که تهش مِه بود و غبار. این مسیر با اراده شروع شد ولی همان اول راه ارادهاش کور، روحش اسیر و خود ماشین شد. بله یک زندگی ماشینوار، ماشینی که صبحها با امیدی کوک میشد و شب وقتی از حرکت میافتاد با ناامیدی و دلخوری به رختخواب میرفت.
باران در و دیوار و پنجرهها را شلاق میزند، صدای آه و نالۀ چوب و سنگ و شیشهها بلند است. هنوز زل زده به بیرون، به ساختمانهای روبروی پنجره و مرد هنوز روزنامه میخواند. اولین بار با خانوادهاش یعنی پدر و مادر و برادرش اینجا آمد. یک شهر تفریحی، با آبگرمهای متنوع. شهری پر از جنب و جوش. توی همین هتل، توی همین اتاق از همین پنجره کوهی را با دامنۀ سفید میدید که هرچه پایینتر میآمدی پرگل و گیاه و سرسبزتر میشد. گوسفندان در جای جایش میچریدند و مسافرانی که از شیبهای تند این کوه بالا و پایین میرفتند. ولی حالا فقط هتل، مغازه و آپارتمانهای چند طبقه است و از آن کوه، تپه و چراگاه خبری نیست.
موهای شرابیاش، صورت سفید و کشیدهاش با چشمان عسلی، خوش تراشی اندامش، همه را به وسوسه میانداخت. روی یکی از همان شیبها بود که سنگینی نگاهی را احساس کرد. چشم چرخاند و هوشنگ را دید که بالاتر از او با پدرش ایستاده، پدرش بالا را نگاه میکرد و او پایین را یعنی او را. این اولین آشنایی او با هوشنگ بود.
ولی هوشنگ بارها او را موقع رفتن به دانشگاه در مسیر دیده بود، مجذوب زیباییاش شده بود، برادر یا پدرش همیشه او را همراهی میکردند. از فرصت استفاده کرد و دختر محبوبش را به مادرش نشان داد و مادر هم در همان نگاه اول پسندید. از آنجا بنای آشنایی را گذاشت.
چند روزی که آنجا بودند دو خانواده باهم کم کم آشنا شدند، گاهی با هم بودند اما دید زدنهای مادر و پسر او را کلافه میکرد.
شب تو هتل مادر از خواستگاری حرف زد، خواستگاری خانوادۀ هوشنگ از او. پسری که صاحب کارخانۀ پیچ و مهره سازی با چند کارگر بود، یک کارخانۀ کوچک ولی خوش نام و موفق. تنش لرزید و پرسید: «تو اولین دیدار با اولین برخورد؟»
آخرین روز دو خانواده برروی تپهای رفتند تا آن دو بیشتر با هم آشنا شوند و صحبت بکنند. در این میان فقط هوشنگ بود که حرف میزد، از کار و بار و عقیده و نیاز و هزار چیز دیگر مربوط به خودش حرف میزد. «من میتوانم ادامه تحصیل بدهم؟ برای خودم کار بکنم، فعالیت بیرون از خانه منظورم است؟» این تنها حرفی بود که او پرسید و هوشنگ هم خاطر نشان کرد که او برای رسیدن به همۀ آرزوها و خواستههایش هیچ ممنوعیتی ندارد، قول داد او هیچ وقت مانع او نشود و وقتی هم که برگشتند خیلی سریع مراسم خواستگاری و عروسی انجام شد.
برگشت و مرد را نگاه کرد: «من چطور، چرا عاشق این مرد شدم؟»
شش ماه است که فهمیده سرطان پانکراس دارد. توی مراجعه به دکتر، دکتر از او میخواهد که دفعۀ بعد با شوهر یا همراهی به دکتر مراجعه بکند. شوهرش را داشت، دختر و پسرش را داشت، همه بودند ولی هیچکس حالش را نمیپرسید، تغییر و رنجوری را توی چهره و وجودش نمیدیدند چی میگفت به آنها «من مریضم؟». اوضاع و احوالش خبر میداد که او مریض است. ولی همه به فکر خود بودند.
زن به دکتر گفت: «دکتر فکر بکن من کسی را ندارم، هر حرفی و دستوری است به خودم بگو. من مدتهاست به تنهایی بار خودم را به دوش میکشم.»
از فردای آن روز درمان را شروع کرد، شیمی درمانی، پرتو درمانی. اما خودش میدانست دیر اقدام کرده است. اصلن این کانسر لعنتی درمانی هم دارد؟ مرگِ یک یک افرادی که مثل او بودند و تا آخرین لحظه برای زنده ماندن تقلا کردند او را از ادامه درمان دلسرد و ناامید کرد.
«تو چطور فهمیدی من مریضم. چطور فهمیدی اینجا آمدهام؟ چی شد که پیام آمدی؟ اصلن چرا آمدی؟»
مرد بلند شد و پتوی روی تخت را برداشت و دور زن پیچید: «هوا سرد است و پنجره را هم نمیبندی، حالت بدتر نشه؟» و بعد دستش را دور گردنش حلقه کرد و در حالی که چانهاش را به سر زن تکیه داد گفت: «تو باید اول جواب بدهی چرا خبرمان نکردی؟ اگر جلوی مهدِ «باران» از حال نمیرفتی یعنی هیچ وقت به ما نمیگفتی؟»
«چیزی که عیان بود چه حاجت به بیان بود. وقتی هیچ وقت ندیدی و درکم نکردی، وقتی هر موقع کارت داشتم نبودی. به نظر تو واقعن باید میگفتم نگاهم کنین من مریضم؟ چرا شما حالم را نپرسیدید؟ چرا تغییر در چهره و وجودم را تو نفهمیدی؟ چه فایده وقتی میدانم چه خواهی گفت، سرم شلوغه و کارخانه فلان مشکل را داره، همۀ جوابهایت را از حفظم، و اگر به تو میگفتم مریضم باز هم میدانم چه میگفتی، خودت یه کاری بکن، موضوع را جدی بگیر، به فکر خودت باش و هزاران حرف دیگر و آخر سر هم میگفتی من کنارتم عزیزم. نگفتی از کجا فهمیدی من اینجا هستم و به این هتل آمدهام؟»
بعد از تولد اولین فرزندشان «رامین»، مجبور شد یک ترم مرخصی تحصیلی بگیرد. وقتی برای ترم بعدی اقدام کرد قبول نکردند. آن موقع هم وقتی با هوشنگ مشورت کرد و راه حل خواست گفت: «هرکاری بکنی من موافقم و کنارت هستم.» ولی برای مهد بردن نوزاد راضی نشد، با ورود هر غریبهای به خانه هم موافق نبود چه برسد به پرستار بچه، وقتی کسی را برای نگهداری از نوزادش نداشت مجبور شد آن موقع ترک تحصیل بکند و از رشته و دانشگاهی که دوستش داشت دست بکشد. بعد از آن هر موقع اعتراض میکرد که تو کمکم نکردی تا من رشتهای را که دوست داشتم ادامه بدهم، مقصر خودش بود. هوشنگ میگفت: «من که به تو چیزی را تحمیل نکردم خودت ترک تحصیل کردی.»
« حدس زدم آمده باشی اینجا، اولین جایی که هم رو شناختیم. یادته؟»
دخترش تب کرده است به هوشنگ زنگ میزند ولی هوشنگ برای بازدید از کارخانه به بیرون از شهر رفته. بازهم نیست میگوید: «خودت یه کاریش بکن.». بچۀ چهارسالهاش را برمیدارد تک و تنها به بیمارستان، به اورژانس میبرد، دکتر و پرستارها دورش را میگیرند مادر را بیرون میکنند. سرگردان به مادرشوهرش زنگ میزند هیچ کس جواب نمیدهد. برمیگردد پیش دختر حالا دخترش نگاه رنجور و چشمان کدرشده و تبآلودش و نالههای نحیفش رو به کاهش است.
دکتر میگوید: «شانس آوردی که زودتر رساندی، در آستانۀ تشنج بوده، کمی دیر بهش رسیدگی میشد مغزش آسیب میدید. مراقبش باشین. ممکنه این تجربه مکرر تکرار شود.»
«تو آن روز نبودی، هیچ کس نبود، وقتی رعنا برای اولین بار تشنج کرد تو تنهایم گذاشتی مثل همان روزی که رامین را به دنیاآوردم، یعنی هیچ وقت زمانهایی که باید بودی نبودی. وقتی اهمیتی برات ندارم چطور حدس زدی من اینجا آمدهام.»
«تو چی میگی؟ از کی این افکار مسموم تو ذهنت رسوب کرده؟ اهمیت نداری یعنی چه؟ من عاشقتم خودت هم میدانی. تو تمام زندگی من هستی. بدون تو تصور این زندگی برایم محاله، میفهمی؟»
هوشنگ یک قهوهساز داشت، هیچ کس حق دست زدن به آن را نداشت. برایش خیلی مهم بود. عاشق قهوه و قهوهسازش بود. روزی که قهوهساز خراب شد و وقتی از تعمیرش ناامید شد، برد گوشۀ انباری لای خرت و پرتهای به درد نخور انداخت و یک قهوهساز جدید و نو که بهتر از قبلی بود خرید.
«هوشنگ من هم برات یک دستگاه قهوهسازم. وقتی بمیرم چالم میکنی و بعدش یکی بهتر و مقبولترش را به جای من میآوری.»
«نه واقعن تو امروز دیوانه شدهای. پرت و پلا زیاد میگی.» و صورتش را به صورت زن چسباند: «تو خودت را با یک قهوهساز مقایسه میکنی؟ نمیدانستم به یک قهوهساز هم حسودی میکنی؟»
هوشنگ راست میگفت او حتی به قهوهساز حسودی میکرد اما از همه بیشتر به کارخانه و کارمندانش که بیشتر از او هوشنگ را میدیدند. کنارش بودند و هوشنگ آنها را میشنید، میدیدشان. برایش اهمیت داشتند.
بعد از ازدواج فقط دو هفته او را به دانشگاه رساند و بعدش تنهایی میرفت. او که تمام عمرش همیشه برادر یا پدرش همراهش بود حالا تنها میرفت. از یک طرف خوشحال بود که مستقل شده و از سوی دیگر احساس میکرد آن اهمیتی که برای خانوادهاش داشته برای هوشنگ ندارد.
برای خرید که میرفتند نظرش پرسیده میشد ولی آخر سر آن چیزی را میخریدند که هوشنگ میگفت. تصمیم مسافرت گرفته میشد جا و مکان مشخص میشد ولی همیشه همان جایی میشد که هوشنگ دوست داشت برود. حتا کادو برای هرکسی میخواست بخرد این هوشنگ بود که برایش انتخاب میکرد. هیچ وقت مستقل نبود در حالی که نشان میداد زنی مستقل است. کم کم اعتماد به نفسش رو هم از دست داد. «عزیزم هرچه تو بگی» این حرف هوشنگ بود ولی آخر سر هرچه خودش میگفت. هیچ وقت نتوانست قانعش بکند که او را هم ببیند. بچهها را هم ببیند به تصمیم آنها هم احترام بگذارد، درکشان بکند. قانع میشد، همان لحظه «حق با شماست عذر میخواهم، من منظوری ندارم واقعن برام مهم هستین، من فقط برای آرامش و آسایش شماست که این همه تلاش میکنم و زحمت میکشم» ولی باز کار و حرف و خواستۀ خودش را عملی میکرد.
فکر کرد آنهایی که از دور زندگی آدمهایی مثل او را و فقط خوشیهای این زندگی را میبینند و غبطه میخورند یا حسرت، افکار مگسینی دارند که دور این زندگی لِش و متعفن میچرخد.
مرد دست توی جیبش کرد و یک بسته را بیرون آورد بازش کرد، تویش یک گردنبد با پلاک ظریفی بود که اسم زن حک شده بود. «سیمین». دور گردن زن انداخت: «عزیزم سالگرد ازدواجمان مبارک. فراموش که نکردی؟»
الحق که هیچ وقت سالگرد ازدواج و تولدها را فراموش نمیکرد. همیشه همه را غافلگیر میکرد. ولی زن غافلگیر نشد چون بیشتر همان خاطرۀ اولین سالگرد ازدواج بود که او را به آنجا کشانده بود. همانجا فهمید با یک شخصی طرف است که سخت است تغییر دادنش.
«میدانی هوشنگ من سیزیفام، یک کاری را همیشه تکرار میکنم تو این سیسال هم کم نیاوردم، و آن قانع کردن تو بود برای انجام کاری یا منع کردنت، ولی تو همیشه خودت بودی و کار خودت را میکردی. و من بعد از این مدت اعتراف میکنم شکست خوردم»
مرد گردن زن را میبوسد «دستت درد نکند حالا ما شدیم سنگ و تو شدی سیزیف. ول کن این حرفها را. مثل اینکه باران تمامی ندارد. بگو برای ناهار چی دوست داری؟»
توی همان سالگرد اول ازدواجشان زن حامله است به شدت هوس کباب بره کرده که بوش از رستورانی که هم گوسفند ذبح میکند و هم تازه تازه کبابش میکند میآید. هوشنگ رفت تا کباب بخرد ولی به جای کباب بره چند سیخ جگر و دل و قلوه گرفت تا زن حاملهاش تقویت شود. زن از بوی جگر حالش بهم خورد تا شب عق زد و تمام دل و رودهاش بالا آمد.
« میدانی؟ دلم کباب بره میخواد. یعنی هنوز آن رستوران که گوشت را تازه تازه و گرم کباب میکرد همانجاست؟ دلم خیلی هوس کباب بره کرده.»
هوشنگ موهای زن را نوازش میکند: «تو از من جون بخواه کباب بره که سهله. هر طور شده پیدا میکنم. فقط تو هم بلند شو و رو تخت دراز بکش کمی استراحت بکن تا بعد از باران راه بیفتیم.» گونۀ زن را میبوسد. زن میگوید: «ولی قبول کن قرار بود «من» و «تو» با هم «ما» باشیم ولی همیشه «تو» شدیم. یادت نره که کباب بره بخری نه چیز دیگهای.»
هوشنگ کمک کرد تا سیمین از روی مبل بلند شود بعد کارت هتل را برای اذیت نکردن سیمین با خود برد. اتاق تاریک شد. زن پتو را کنار انداخت و جلوی آیینه ایستاد. کلاکیسش را از سر برداشت و روی مبل انداخت. دستی بر سر کم پشت با موهای سفید و ریختهاش کشید. گردنبند را دور گردنش نگاه کرد. آن روز هم یک گردنبد برایش خریده بود به اسم «رامین». به اسم نوزادی که در شکم داشت. با خود گفت: «شاید برای همین است که بعد از این همه اذیت کردنهایت باز هم عاشقت هستم»
کنار تخت رفت. روزنامهها را از روی تخت کنار انداخت، ملحفه سفید روز تخت را کنار زد و رویش دراز کشید. مدتی خیره به سقف ماند. «راست میگویند آدم موقع مرگ تمام زندگیاش جلوی چشمش میآید، مثل یک فیلم، از اول تا آخرین روزی که هست. ولی ای کاش آخرت، دوزخ و بهشت و جهنمش لااقل دروغ باشد.» بعد ملحفه را روی خود و سرش کشید، دستانش را هم برروی سینهاش گذاشت و چشمانش را بست.
هوشنگ با کباب در دست رسید. میز عسلی را کنار تخت کشید و کبابها را روی میز گذاشت. «عزیزم پاشو، پاشو ببین چی آوردم. جگر و دل و قلوه برات گرفتم تا بخوری و جون بگیری. سیمین پاشو، پاشو باران هم بند آمده. بلند شو بخوریم و راه بیفتیم. بچهها منتظرند.»