داستان کوتاه «میراث» از مهدی اسماعیل‌زاده

بوی گند جنازه تمام اتاق را پر کرده بود. کف اتاق تا زانو پر از بطری‌های نوشابه و آشغال‌های دیگر بود. سقف اتاق پر از تار عنکبوت بود که جلوی عبور نور را از تک‌چراغ آویزان از سقف گرفته بودند. در کنج اتاق، عمو بهمن با پیراهنی سیاه و شلوارکی قهوه‌ای افتاده بود.

رامین به سختی نفس می‌کشید اما تلاش می‌کرد تمرکزش را حفظ کند. اتاق هیچ کتابخانه یا میزی برای نوشتن نداشت؛ فقط کمد لباس و روبه‌روی آن تشک و عموی مرده‌اش قرار داشت. رامین دستش را به داخل آشغال‌ها کرد و بی‌هدف حرکت می‌داد تا شاید دستش به دفترچه خاطرات مادربزرگش بخورد.

سینا در را باز کرد و آشغال‌ها به سمت رامین ریخت. لباس سیاه خاکی‌اش را کمی تکان داد. به بالای سر عمو بهمن رفت و با لگد به پهلوی عمو، جسد را انداخت لای آشغال‌های کف زمین. بعد تشک را بلند کرد و یک سررسید پیدا کرد. بعد از چند دقیقه خواندن، رو به رامین کرد و گفت: «کثافت! نه مثل آدم زندگی کرد، نه مثل آدم مرد. اینم از آخرین کارش.»

رامین به پسرعمه‌اش نگاه می‌کرد و نگران از روزی بود که با سینا دربیفتد. رامین هیچ‌وقت با خانواده پدری‌اش ارتباطی نداشت و حتی تا حدودی از آن‌ها برای ناحقی‌هایی که به پدرش کرده بودند نفرت داشت، اما سینا از بچگی گل سرسبد فامیل بود و تازه این جسد کف زمین، دایی مورد علاقه‌اش بود.

رامین از کف زمین بلند شد، به سمت سینا رفت و پرسید: «چی نوشته؟»

سینا به آرامی دستش را در سررسید کرد و کلیدی بیرون آورد و گفت: «چیزی ننوشته. یه کلید با شکل مسخره گذاشته.»

رامین به محض دیدن کلید متوجه شد که کلید برای صندوق امانات بانکی است که آنجا کار می‌کند. دستش را به سمت سینا دراز کرد که کلید را بگیرد، اما سینا محکم دستش را پس زد. رامین یک قدم عقب رفت و گفت:«فکر کنم این کلید صندوق امانات بانکه. شاید دفترچه خاطرات اونجا باشه. بده من، شاید یه کاری ازم بربیاد.»

سینا گفت: «بهت کلید بدم که دفترچه خاطرات برداری و فرار کنی؟»

سینا کلید را توی جیبش گذاشت و سررسید را انداخت توی بقیه آشغال‌های کف زمین و به دیوار تکیه داد.

اتاق پنجره نداشت. رامین کمی به طرف درِ نیمه‌باز اتاق رفت تا نفس بگیرد و گفت: «بیست و چهار ساعت بعد از مرگ متوفی، به طور خودکار تمام حساب‌ها و امانات فرد قفل می‌شه. دیگه بعدش کسی نمی‌تونه کاری بکنه.»

سینا گفت: «خب، پس فردا باهم بریم صندوق امانات بانک و دفترچه رو بگیریم. تازه نگران نباش، بهمن خودکشی کرده. حداقل یک روز باید تو پزشکی قانونی باشه، بعد دفن بشه.»

رامین هیچ حرفی نداشت که بزند که صدای آژیر پلیس آمد. سینا دوباره به طرف جسد رفت تا دستانش را کنار بدنش بگذارد که خشک نشود، بعد چشم‌های جسد را بست.

پدر و عمه‌ی رامین در حیاط مشغول گریه و زاری بودند. همین امروز صبح بود که پدر رامین خبر مرگ مادرش را در بیمارستان گرفته بود و تا چند ساعت قبل مشغول شکایت از برادرش. بهمن برای اقدام به قتل بود که تماسی از خواهرش دریافت کرد که با داد و بیداد از او می‌خواست خودش را به خانه قدیمی‌شان برساند. وقتی در حیاط خانه را باز کردند، اورژانس کارش را تمام کرده بود و رفته بود و از بین عمو و عمه‌ها فقط عمه راحله در حیاط مانده بود. پدر رامین به سختی نفس می‌کشید. رامین او را گوشه حیاط نشاند و شیر شلنگ را باز کرد تا آب به سر و رویش بزند. بعد از چند دقیقه مأمور پلیس برای گزارش‌نویسی آمد. به پدر رامین توصیه کرد که بالا نیاید و رامین راه را نشان بدهد. بعد از نوشتن یک گزارش کوتاه، کیسه جسد را در دست رامین گذاشت و گفت: «با مرکز تماس گرفتم. چند دقیقه دیگه ماشین پزشکی قانونی میاد تا جسد رو ببره. فعلاً جسد رو داخل کیسه بذار تا بیان ببرن.»

رامین با کمک سینا جسد را داخل کیسه گذاشت. مأمور نعش‌کش هم برانکارد آورد تا راحت‌تر جسد را تا ماشین حمل کنند.
فردا شنبه صبح بود و کسی از فوت عمو و مادربزرگ رامین خبر نداشت. به توصیه پدرش بهتر بود مردم نفهمند جریان چه بوده. تمام دیشب را در اداره آگاهی مشغول توضیح بودند و طبق گفته مأموران، جسد بهمن تا دوشنبه که کالبدشکافی علت مرگ به اتمام نرسد به دستشان نمی‌رسید. پدر رامین هم تصمیم گرفته بود که روز دوشنبه مادر و پسر را باهم خاک کند.

رامین پشت میزش در اداره نشست. دیگر چشم‌هایش یارای باز بودن نداشت. به زیرزمین شعبه رفت. در طبقه منفی دو، در کنار پارکینگ، مخزن امانات بانک قرار داشت. سینا جلوی در فولادی بزرگ مخزن ایستاده بود و دور خودش می‌چرخید. رامین از پشت ستون بیرون آمد تا سینا او را ببیند. سینا سینه‌اش را صاف کرد، به طرف رامین آمد و گفت: «خب، آماده‌ای تا کارمون رو شروع کنیم؟»

رامین گفت: «اصلاً فرض کن دفترچه رو گرفتی، تو اصلاً می‌دونی قره‌باغ کجاست؟ بعد تو اصلاً از نقشه و جغرافیا چیزی حالیت هست؟»

سینا گفت: «خب واسه همین می‌خوام باهم به زمینمون برسیم. خب می‌دونی که

ننه‌باباها امون به اندازه کافی خوردن. باید به ما هم یه چیزی برسه.»

رامین گفت: «باشه، کلید رو بده برم تو دفترچه رو بیارم.»

سینا گفت:«نه، منم باید باهات بیام. اینجوری نمیشه که تنها بری.»

رامین گفت:«تو صاحب صندوقی که می‌خوای بیای یا کارمند بانکی؟ همه مشکوک می‌شن.»

سینا محکم یقه گردن رامین را گرفت.
رامین را به دیوار کوبید. رامین که از بچگی کتک‌خور بود، سعی کرد چشم‌هایش را نبندد و فکر کند که تیزی چاقوی در دست سینا را روی شکمش احساس می‌کند.

رامین گفت:«خب، تو که چاقو داری، منم وقتی از خزانه بیرون بیام، همین‌جایی. می‌تونی دفترچه رو از من بگیری.»

سینا یقه رامین را ول کرد، چاقو را توی جیبش گذاشت و گفت: «بهتره بازی درنیاری.» بعد کلید را از جیبش درآورد و توی دست رامین گذاشت.

ده دقیقه گذشت و رامین از خزانه بیرون آمد. به اطراف نگاه کرد و کسی را ندید. با شک و تردید به طرف آسانسور رفت. قبل از اینکه دکمه آسانسور را بزند، پشت کمرش تیزی چاقو را حس کرد.

سینا گفت: «دفترچه و کلید رو بنداز روی زمین.»

رامین کلید و موبایلش را روی زمین گذاشت که ناگهان تیزی بیشتری توی کمرش حس کرد.

سینا گفت: «دفترچه کجاست؟ منو مسخره کردی؟ بزنم تیکه‌تیکه‌ات می‌کنم همین‌جا.»

رامین گفت: «اگه دفترچه رو از صندوق خارج می‌کردم، نگهبان جلویم می‌گرفت. از صفحه‌های دفترچه عکس گرفتم.»
سینا محکم به ساق پای رامین لگد زد و تقریباً او را به زمین انداخت. موبایل و کلید را برداشت و عکس‌های گالری را نگاه کرد ولبخندی زد. بعد دوباره رامین را بلند کرد، به وارسی کت و شلوارش پرداخت و مشتی به شکم او زد و رفت. رامین با دستانش دلش را گرفته بود و به طرف آسانسور رفت. وقتی در آسانسور نشسته بود، پاچه شلوارش را بالا کشید تا موبایلش را از ساقه جورابش در اورد.

شنبه شب، پدر رامین روی کاناپه نشسته و خاطرات کودکیش را مرور می‌کند که زنگ در به صدا درمی‌آید. آقای براتی، کارآگاه بخش جنایی، عرض تسلیت به پدر رامین می‌کند، با لحن محترمانه‌ای ابراز همدردی می‌کند، خودش را معرفی می‌کند و درخواست صحبت در مورد شکایت صبح جمعه را می‌کند.

محمد به براتی نگاه می‌کرد و خاطرات صبح مرگ مادرش را به خاطر می‌آورد که به ادارهٔ آگاهی برای شکایت از بهمن مراجعه کرده بود. در صبح جمعه، زمانی که محمد تنها به ادارهٔ آگاهی رفته بود، هیچ‌یک از مأمورها کوچک‌ترین توجهی به شکایت محمد نمی‌کردند و تمام این داستان‌ها را ساخته‌وپرداختهٔ او می‌دانستند. می‌گفتند:«جای ضربه بر روی سر مادر شما، به شهادت بقیهٔ خواهر و برادرتان، به دلیل زمین خوردن بوده.»

اما از بین مأموران، تنها کارآگاه جوان براتی بود که وقتی محمد را متعصل با صورت سرخ جلوی مأمورین دید که به نفس‌نفس افتاده است ، یاد پدر مرحومش افتاد. از سر دلسوزی، پرونده را در سیستم باز کرد تا پیرمرد کمی آرام بگیرد. با خود فکر می‌کرد که فردا و پس‌فردا پیرمرد از شکایت پشیمان می‌شود، یا در نهایت خودم پرونده را بی‌نتیجه مختومه اعلام می‌کنم.

آقای براتی روی کاناپه نشست و در دستش سررسید بهمن قرار داشت. از محمد پرسید: «شما از برادرتان به خاطر اقدام به قتل مادرتان شکایت کردید. چی شد که جمعه شکایت کردید؟»

محمد: «صبح خواهرم زنگ زد و بهم گفت مادرم مرده. وقتی به بیمارستان رفتم، شوهر خواهرم که دکتر است، گواهی فوت نشانم داد که علت مرگ، آسیب مغزی نوشته بود. ولی وقتی جسد مادرم را در سردخانهٔ بیمارستان دیدم، دیدم سرش ضربه خورده و خونیه.»

آقای براتی: «چرا مشکوک به برادرتون شدید؟»

محمد: «چون مادرم تنها با بهمن زندگی می‌کرد و بهمن دست‌به‌زن داشت. در واقع هرکسی به مادرمون نزدیک می‌شد، از او کتک می‌خورد. حتی یک بار هم با قندشکن تلاش کرد منو بکشه.»

آقای براتی: «خب، اگه انقدر برادرتون ظالم بوده، چرا فقط شما ازش شکایت کردید؟»

محمد: «چون بهمن قبلا حق ارثش را از زمین‌های پدرمون به نام برادر و خواهراش زده بود، ولی من قبول نکردم شریک جنایت باشم. آمدم خدمتتون شکایت کردم. شب که برگشتم خانه، شنیدم بهمن خودکشی کرده. الانم فقط می‌خوام پروندهٔ شکایت صبحم بسته بشه، چون دلم نمی‌خواد آبروی بهمن بره. ما به همه گفتیم بهمن بعد از مرگ مادرش از ناراحتی سکته کرده.»

آقای براتی: «متوجه هستم. پرونده بسته شده. من فقط برای کنجکاوی‌ام خدمتتون رسیدم. من این سررسید پاره را تو اتاق متوفی پیدا کردم. چیزی راجع به این سررسید می‌دونید؟»

محمد گفت: «نه. گفتم که من چند ماه بود بهمن را ندیده بودم. حتی شب مرگ بهمن به اتاقش نرفتم. پسرم به پلیس راه نشون داد.»

براتی: «خب، اول پسرتون جنازه را دید؟»

محمد: «نه. خواهر و برادرهام تو خانه پیداش کردند و بعدش فرار کردند، ولی من و پسرم و خواهر و خواهرزادم دیشب کمک کردیم.»

براتی: «پسرتون هست؟ باهاشون صحبت کنم؟»

محمد: «نه، هنوز نیومده. بهم زنگ زد گفت

امشب یکم دیر میاد. می‌خواید شمارشو بهتون بدم باهاش تماس بگیرید؟»
براتی: «بله، لطف می‌کنید. خدا بهتون صبر بده، غم آخرتون باشه.»

براتی بلند شد. بار دیگر موقع خروج از در، خداحافظی صمیمی با محمد کرد و از میز شیشه‌ای کنار در، اعلامیهٔ ترحیم روز دوشنبه را برداشت و رفت.

در روزهای بعد، براتی چندین بار با قوام‌ رامین دیدار کرد و آن‌ها را سؤال و جواب کرد، ولی چیزی بیشتر از حرف‌های پدر رامین دستگیرش نشد.

سه روز بعد در کلانتری، براتی پشت کامپیوترش در اتاق کوچکی که دقیقاً روبروی اتاق جناب سروان قرار دارد، مشغول رسیدگی و گزارش‌نویسی برای پرونده‌های جاری بود که در اتاق باز می‌شود و سرباز وظیفه‌ای، کرمانی را با دست بسته به اتاق می‌آورد.

کرمانی با زنجیر طلای خونی و پیراهن سیاه پاره، با تقلای سرباز روی صندلی روبروی براتی نشانده میشود.

براتی: شانس آوردی جناب سرگرد اینجا نیست، وگرنه چند تا چک هم به خاطر مقاومت در بازداشت همینجا بهت می‌زد.

بعد از آن با اشاره‌ای، سرباز وظیفه را مرخص کرد و برای کرمانی از فلاسک چایی ریخت.

براتی: مال خر عتیقه ودعوا؟. بگو چرا لو رفتی؟ من که تازه کثافت ‌کاریت جمع کرده بودم.

کرمانی: من برای قاچاق عتیقه اینجا نیاوردند. صبح پلیس دنبال یک یارو بود به خاطر دزدی. اون قبلاً صاف اومده بوده تو مغازه من. بعدی می‌خواستند مغازه بگردند و دوربین ببینند. منم مجبور شدم دعوا با پلیس راه بندازم تا شاگردم اون چهار تا عتیقه‌ای که جاساز تو مغازه کرده بودیم، ببرد. الان هم هیچی دستشون نیست، فقط همین ضرب و شتم با پلیسه. بیا کمک کن از اینجا در بیام .نا‌سلامتی شریکیم، از خجالتت در می‌آم.

براتی از صندلی بلند شد، به طرف پنجره رفت تا نفسی بگیرد و خود را ارام کند و گفت: «احمق! لازم بود انقدر محکم سرباز مردم رو بزنی؟ الان کلش شکسته، تو بیمارستانه.»

بعد دوباره براتی پشت کامپیوترش نشست. فیلم ضبط شده مربوط به دزد را نگاه کرد. حدقه چشمانش گرد شد. دزدی که پلیس دنبالش بود، همان سینا بود که چند روز پیش در مراسم ختم دیده بودش. مانیتور را به طرف کرمانی چرخاند و گفت: «تو این مرده رو می‌شناسی؟»

کرمانی: نه، اما کمکش کردم. دنبال یک جور گنج بود. یک تعدادی حروف نامفهوم نشانم داد. می‌گفت برای جدش که از قره ‌باغ فرار کرده. منم باهاش بستم که اگر گنج پیدا کنه، نصف نصف کنیم. بخش آخر نقشه تو دفترچه نبود، ولی خودش می‌گفت بخش آخر رو می‌دونه، اما شهر و خونه رو نمی‌تونه پیدا کنه. منم ازش چک و سفته گرو گرفتم تا جای شهر وخانه را بهش بگم.

براتی: خب جای شهر کجاست؟

کرمانی: چرا می‌خوای بدونی؟ از کی تا حالا علاقه ‌مند به باستان‌شناسی شدی؟

براتی: این یارو مسئله ‌داره. همین الان دنبالش هستند، اونم نه به خاطر دزدی، بلکه قتل. بگیرنش. منم نمی‌تونم از اینجا درت بیارم.

کرمانی: خب این چه ربطی به اسم شهر داره؟

براتی: مرتیکه تا الان به شهر رسیده. من باید برم اونجا سرش رو زیر آب کنم که مشکل تو هم حل بشه. قرارمون هم همونی که با اون مرتیکه بستی، یا اینکه می‌خوای همین جا به خاطر ضرب‌وشتم نگهت دارم تا این پسره هم امروز فردا بگیرن، تو بمونی با قاضی.

کرمانی با اکراه اسم شهر را به براتی گفت و هر دو سکوت کردند. بعد پرسید: «خب الان تکلیف پرونده من برای ضرب‌و شتم سربازه چی می‌شه؟»

براتی: نگران نباش، خودم رضایتت را از سربازه می‌گیرم و تو گزارشم یک چیزی می‌نویسم. امروز فردا آزاد می‌شی.
بعد دوباره لیوان خالی کرمانی را گرفت و به طرف آبدارخانه رفت و بسته سم را از توی جیبش بیرون آورد و در لیوان چایی ریخت و به اتاق برگشت. مشغول صحبت خودمانی با کرمانی شد تا در نهایت گپ شان با خنده های بلند تمام شد. بعد از آن کرمانی با مأمور به بیرون رفت و براتی به سرعت از پاسگاه خارج شد.

رامین بالاخره بعد از هشت ساعت رانندگی، به روستای مرزی رسید اتاقی اجاره کرد تا فردا طبق قراری که با قاچاقچی‌ها گذاشته، راهی آنسوی مرز شود. هنوز ساعت ۱۲ نشده بود که قاچاقچی‌ها با او تماس گرفتند و قرار فردا را به خاطر جنگ کنسل کردند.

رامین موبایل را روی تخت انداخت که کسی در زد. در را باز کرد و سینا را تفنگ‌ به ‌دست با لبخندی از روی حس پیروزی دید.
سینا گفت: «راه بیفت. بریم تو ماشین، همسفر.»
رامین چاره‌ای برای خود جز اطاعت از دستورات او برای خود نمی‌دید. انها سوار ماشین شدند وپس از یک ساعت به سیم خار دار های میدان مرزی رسیدند. سینا کلید ماشین را از رامین گرفت و او را از ماشین پیاده کرد. رامین که هرلحظه خودش را به مرگ نزدیک‌ تر می‌دید، تلاش می‌کرد تا به خودش جرات کمی مقاومت قبل از اینکه توسط سینا کشته شود بدهد که سینا قوطی شب ‌رنگ را از جیبش درآورد و روی زمین ریخت. به رامین گفت: «برو روش.»

رامین یک قدم جلور رفت و بعد سینا گفت: «خب بفرما آزادی، آنطرف مرز ارمنستان.

منم پشت سرت می‌آیم. این شب‌رنگم کمکم می‌کنه گم ات نکنم.»
رامین دستان عرق کرده‌اش را به هم مالید، کمی عقب رفت که لوله تفنگ را روی کمر خودش احساس کرد.
سینا چراغ قوه صندلی عقب ماشین را از پنجره عقب درآورد، به دست رامین گذاشت و با فریاد او را به جلو هل داد.
رامین با هر قدم به جلو بیشتر وحشت می‌کرد. سعی می‌کرد اول نوک پاهایش را روی زمین بگذارد تا شاید وزنش توسط مین ها حس نشود.

بیش از ۲ ساعت طول کشید تا در نهایت پایش را به آنطرف سیم‌خاردار گذاشت. ناگهان سوزشی در پایش احساس کرد و سرش به سختی تیر کشید. و قبل از اینکه به راه رفتن ادامه دهد، بیهوش شد.
رامین به آهستگی چشمانش را در حالی که در روی صندلی کمک‌ راننده نشسته بود باز کرد. سینا با سرعت رانندگی می‌کرد تا به تابلو روستای اودزون رسیدند. ترمز کرد و سرش را به طرف رامین چرخاند و گفت: «رسیدیم. شانس آوردی منو داری. وگرنه بعد مارگزیدگی می‌ مردی. انقدر نگران مین بودی حالیت نشد پاتو روی مار نذاری. نگران نباش نصف گنجم برای من کافیه.»

روستا به خاطر جنگ خالی از سکنه بود، اما از شانس خوبشان روستا جنبه گردشگری داشت و عمارت خان معروف زمان قاجار به خوبی با تابلوها مشخص شده بود. ان دو خیلی سریع به داخل عمارت رفتند و از انجا به سردابه ای رسیدند که در وسط آن چاهی بود. سینا لبخندی زد و گفت: «بهمن خدابیامرز می‌خواست جای گنج تو همین عمارت بدونه که زد مادرش تصادفی کشت. بعدش مثل احمقا عذاب وجدان گرفت. قبل جون کندنش تو خانه فقط ‌گفت: تو کف اتاقک چاهه سردابه.»

در کنار چاه یک بالابر با طناب قرار داشت. سینا بیل و کلنگ را به داخل چاه پرت کرد و بعدش رامین و سینا به نوبت با طناب بالابر به پایین رفتند. در انتهای چاه اتاقکی قرار داشت. سینا بیل و کلنگ را به رامین داد و او را مجبور به کندن زمین کرد. در همین حین براتی که از لحظه ورود سینا و رامین آن‌ها را تعقیب می‌کرد، به بالای چاه رسید.

بالاخره کیسه‌های سکه طلا از خاک درآمد. رامین داشت خاک را از کیسه‌ها می‌تکاند که سینا رامین را مجبور کرد به گوشه اتاق برود، تفنگ را به سمتش گرفت تا کارش را تمام کند. سینا انقدر درفکر سکه ها بود که متوجه حضور براتی در پشت سرش نشد تا زمانی که تفنگش را روی شقیقه سینا گذاشت و گفت: «اسلحه‌ات را بنداز.»

سینا به آرامی به سمت زمین خم شد تا تفنگ را روی زمین بگذارد. بعد از گذاشتن تفنگ روی زمین، قبل از اینکه کامل بلند شود، به طرف براتی شیرجه رفت و تلاش کرد تفنگ‌اش را بگیرد. در همین حین رامین به طرف تفنگ افتاده روی زمین رفت، ان را برداشت. براتی و سینا سعی می‌کردند لوله تفنگ را به سمت یکدیگر بگیرند که رامین به هر دو آنقدر شلیک کرد تا گلوله‌ای نماند. بعد به طرف کیسه‌های خون‌آلود طلا رفت، آن‌ها را در خورجینش گذاشت ،سرش را بالا گرفت و رفت.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

13 فروردین 1398

13 فروردین 1398

10 اسفند 1401

10 اسفند 1401

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *