داستان کوتاه «بازیِ بقا» از سوین درخشانی

برای صدمین بار در آن روز صدای سوتش را شنید. بعد گفت: «وزغ. وزغ کثیف.»
کایا واکنشی نشان نداد و به کشیدن نقاشی ادامه داد. می‌دانست دوباره دارد شروع می‌شود.
آرین نزدیکتر شد. پشت گوشش زمزمه کرد: «تو باید شنا کنی.»
چیزی سرد و آبکی روی سرش چکید. از میان موهای قهوه‌ای‌اش پایین آمد، روی گونه‌ی تپلش لیز خورد، به گوشه‌ی لب رسید. طعم شیر. بچه‌ها خندیدند.
کایا بدون اینکه برگردد، بلند شد و رفت سمت دستشویی.
شیر آب را باز کرد. با کف دست آب به صورتش زد. لحظه‌ای نگاهش به خودش در آینه افتاد. به خودش گفت: «خودتی… موجود چندش‌آور.»
به کلاس برگشت. نگاه‌ها و لبخندهایشان را دید. سرش را پایین انداخت و پشت میزش نشست. تا آخر آن زنگ به جان کاغذها افتاد و آنقدر مداد را فشار داد که نوکش شکست. ماری کشید که دور وزغی پیچیده بود. داشت فشارش می‌داد.

کایا از پشت کاناپه پاورچین رد شد. پدرش روی مبل خواب بود. تلویزیون روشن بود. غذای نیمه‌خورده و چندین لیوان روی میز ول شده بودند.
به اتاقش رفت. در را بست. با غژغژی آرام.
کیفش را کنار میز گذاشت. لباس‌هایش را عوض کرد و خودش را روی تخت انداخت.‌
چشم‌هایش را بست. میان نفس‌های تندش صدایی شنید. صدایی شبیه به قورباغه. حتمن از بیرون بود.
تکرار شد. همین‌جا بود. تو اتاق.
نشست. به همه‌جای اتاق نگاه کرد. چیزی ندید.
دوباره قورقور. از سمت کیف. توی کیف.
به سمت کیف رفت. زانو زد. یک لحظه دستش روی زیپ ماند. فکر خوبی نبود اینجا بازش کند.
کیف را برداشت و از پشت کاناپه رد شد. پدر بیدار شده بود. کله‌ی کچلش را از بالای کاناپه می‌دید.
به حیاط رسید، کیف را زمین گذاشت و زیپ را به آرامی کشید. یک زانو روی زمین بود. خم شد، سرش را کج کرد تا توی کیف را ببیند.
با دو چشم درشت مواجه شد.
کوتاه و تپل. پوستی زمخت. و چشم‌هایی که در دو طرف سرش قلنبه شده بودند. وزغ بود.
کیف را ول کرد و دو قدم عقب رفت. حالا دلیل آن لبخندها را می‌فهمید.
وزغ تکانی نخورد. به اندازه‌ی خودش ترسیده بود.
کایا جلو رفت. نفسی عمیق کشید. دستش را برد توی کیف و وزغ را گرفت. پوست خشک و برجسته‌اش را حس می‌کرد. وزغ در دستش بزرگ شد و چیزی دستش را خیس کرد. کایا آن را روی زمین انداخت و دستش را روی شلوارش مالید.
خندید. «این دیگه چی بود؟»
چند ثانیه نگاهش کرد. وزغ تکانی خورد و یک پرش کوتاه کرد. دیگر پف نبود.
به اتاقش برگشت. دست‌هایش را شست. پشت کامپیوتر نشست.
چندین سایت را باز کرد. یکی یکی خواند. وزغ‌ها وقتی بترسند، بدنشان را باد می‌کنند. بزرگتر دیده می‌شوند. شکارچی را گول می‌زنند. مبارزه نمی‌کنند. چون اصلا شکاری به نظر نمی‌آیند.
صفحه را پایین‌تر و پایین‌تر اسکرول کرد. به مطلبی برخورد با عنوان «راهکارهای بقا در جانوران ضعیف‌تر».
خطوط زیر را خواند:
«بقا همیشه به معنای قوی‌تر بودن یا برنده شدن در نبرد مستقیم نیست. بسیاری از موجودات زنده با هوش، فریب و استفاده از نقطه‌ضعف شکارچی زنده می‌مانند. وزغ به جای دندان و چنگال، از تورم دفاعی استفاده می‌کند. برخی مارها خود را به مردن می‌زنند. برخی حشرات رنگ سمی‌ترین جانوران منطقه را تقلید می‌کنند. بقا یعنی بدانی چه کسی هستی، بدانی دشمن از چه می‌ترسد و…»
روی این بخش متوقف شد.

بلند شد و رفت جلوی آینه‌ی دستشویی. موهای ژولیده‌اش را به عقب شانه زد. ابروهایش را درهم کشید. نه. بالا آورد. این هم نه. یک چیزی شبیه وزغ بادکرده.
خندید.
یک بار دیگر نگاه کرد. به خودش نه. به ماری که اذیتش کرده بود.
«باشه. این خوبه.»
اما می‌دانست به بیشتر از این‌ها نیاز دارد. سم. نقطه‌ی ضعف آرین را می‌شناخت.

صبح زود از خواب پرید. لباس تیره‌ای پوشید که هیچ وقت تنش نکرده بود. موهایش را با آب به عقب چسباند. چند بار تکرار کرد: «چی می‌خوای؟ حوصله‌ی تو رو ندارم.»
صدای خروپف پدرش از پشت کاناپه بلند بود. پنیر را روی نان مالید و درحالی که به ساعت نگاه می‌کرد قورتش داد. فکر کرد که پدرش هیچوقت پف نکرده بود.

وارد کلاس شد. آرین گفت: «سلام وزغ.»
کایا یک راست توی چشم‌هایش نگاه کرد. چیزی نگفت. راهش را کشید و رفت پشت میز. آرین سوت زد. سه نت مخصوص خودش.
کایا کاغذهایش را بیرون آورد. شروع کرد به کشیدن. آرین رفت بالای سرش ایستاد. سه بار با مشت به میز کوبید. کایا سرش را بلند کرد. «چی می‌خوای؟ حوصله‌ات رو ندارم.» در ذهنش گفت. اما لب‌هایش از هم باز نشد که جواب بدهد. در عوض مستقیم توی چشم‌هایش زل زد.
آرین یک نگاه دزدکی به دوستانش انداخت. کسی نخندید. منتظر بودند. زبانش را بیرون آورد و لب پایینش را لیسید. نقاشی‌ها را از دست کایا بیرون کشید. ورق زد. روی یکی از نقاشی‌ها متوقف شد. به نقاشی نگاه کرد. به کایا. دوباره به نقاشی. کایا لبخند زد. آرین میز را با لگد هل داد. کایا هم با میز به عقب پرتاب شد. کاغذها را پاره کرد و تکه‌هایش را روی سر کایا ریخت. کایا به چشم‌هایش زل زده بود. کیفش را باز کرد و توپی بیرون آورد. یک توپ فوتبال. توپ را به سمتش گرفت: «می‌خوای؟»
آرین به توپ‌ زل زده بود.
_مامانت نمی‌ذاره بازی کنی، نه؟ می‌خواد نقاشی بکشی. ولی تو بلد نیستی…
آرین به دوستانش نگاه کرد تا از ظاهرشان حدس بزند چه فکر می‌کنند. کایا توپ را روی میز گذاشت. گفت: «باشه. یادت می‌دم.»
یک‌بار بحث‌های آرین را با مادرش دیده بود. توی پارک بودند و با لباس فوتبال پشت بومِ نقاشی نشسته بود. مادرش دورش می‌پیچید و فشارش می‌داد. می‌گفت هیچ استعدادی ندارد.
یکی از دوستان آرین جلو آمد: «بده ببینم توپ رو.»
دیگری گفت: «من دروازبانم.»
آن‌ها توپ را برداشتند و دویدند به سمت حیاط. تنها آن دو در کلاس ماندند. آرین چشم‌هایش پر اشک شده بود. به سمت در رفت. اما برگشت و به کایا نگاه کرد.
کایا لب‌هایش را لیسید. حرکت مار. خم شد تا تکه‌های سالم نقاشی‌ها را بردارد. حالا صدای بازی بچه‌ها کلاس را پر کرده بود.
_من می‌تونم فوتبال بازی کنم. بهتر از همه.
_اوهوم.‌ ولی حتی بازی نمی‌کنی.
کایا تکه‌ها را در سطل آشغال خالی کرد. دلیلش را می‌دانست. آرین، در خانه خودش وزغ بود. راه‌حلش هم باید چیزی شبیه وزغ می‌بود.
آرین لپ‌هایش را باد کرد و آهی کشید. از کلاس بیرون رفت و در را بست. موقع رفتن زیر لب گفت: «وزغ کثیف.»

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

22 شهریور 1403

22 شهریور 1403

14 خرداد 1400

14 خرداد 1400

9 اسفند 1399

9 اسفند 1399

16 اردیبهشت 1397

16 اردیبهشت 1397

10 اردیبهشت 1404

10 اردیبهشت 1404

26 مرداد 1401

26 مرداد 1401

یک پاسخ

  1. نثرش جالب‌انگیز بود. کوتاه و تا حدی به نثر معیار هر چند در جاهایی نه و فعل حتمن آخر جمله نمی‌آمد. برخی جملاتی را که می‌شد یکی کرد را به جملاتی چند بخشی تقسیم کردید مثلن: به نقاشی نگاه کرد. کایا. دوباره نقاشی. با این کار باعث شده بود سفت و سخت به نثر معیار پایبند نباشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *