داستان کوتاه «به شهادت کلاغ‌ها» از مرضیه یارمحمدی

بوی خون سگ‌ها را هار کرده بود. پاهای دراز و استخوانی خاله‌گوهر بین فک سگ‌ها پاره شده بود و خون در شیار رد پاها می‌چکید. خاله در چادر شِنْدرمه‌اش قنداق شده بود و از ترس لال.
خاله از چُرت بعد از ناهار بیدار شد. لب حوض، زیر سایه‌ی توت معلقی نشست. سنجاق‌قفلی زیر گلویش را باز کرد، دست‌نماز گرفت. فرقش را مرتب کرد و موها را زیر چارقد سفید چپاند. عادتش بود از این حمام به آن حمام موهای بلندش را خار می‌کرد و می‌بافت. بعد هم با یک تکه نخ ته‌مانده‌ی چله‌‌ی قالی، دم موها را می‌بست.
چادر رنگ‌ورو رفته‌اش را روی سرش انداخت. مهر شکسته‌ای که گوشه به گوشه‌اش را خورده بود برداشت. جانمازش را پهن کرد. بعد از نماز با لهجه‌ی صمیمی روستایی برای بچه‌ها و مشتی خدابیامرز دعا کرد «خدا اِز سر گناه و تقصیرِت بگْذَرَ مشتی. که اگه مو اِز تو نگْذَرُم خدام اِزِت نَمی‌گْذَرَ. مو گذِشتُم، خدایا تواَم بَگُذر! خدا هیچ‌کسِ خار و محتاج اولاد نکنَه».
خمیده خمیده خود را به گوشه‌ی حیاط رساند و آبگوشت شب را با دو تا مشت نخود و یک چوب‌خط گوشت و یک پیاز و سیب‌زمینی و گوجه بار گذاشت. چایش را هف کشید. چادرش را روی سرش انداخت. همیشه دو وجب از سر چادر را روی هم برمی‌گرداند تا قد چادر کوتاه شود و زیر دست‌وپا نماند. یک دست را حائل کمر کرد. راه خانه‌ی بی‌بی‌گل‌ را پیش گرفت. توی خانه‌ی سلیم نفسش تنگی می‌کرد. ملال این خانه و نگاه سنگین عروس کشنده بود.
بی‌بی‌گل،‌ عروس‌عمه‌ و رفیق گرمابه و گلستانش بود. حرف برای گفتن زیاد داشتند. هفته‌ای یکی¬دوبار او و پیرزن‌های دیگر به خانه‌ی بی‌بی‌گل‌ می‌رفتند. پیرزن‌ها می‌گفتند «پسر بی‌بی‌گل از پسرای ما مَردتره». هاجر، عروسِ بی‌بی‌گل گوشه ایوان گلیمی پارچه‌ای پهن می‌کرد و بعد دو تا پشتی دستباف بیم‌گُلی که از کرک دم قیچی پر شده بود به دیوار آجری تکیه می‌‌داد. قوه‌سینی استکان‌نعلبکی و چند خوشه انگورِ شانی کنار دست مادرشوهرش می‌گذاشت. کوزه‌ قلیان شاهِ شهید را تا گردن پر از آب می‌کرد و عروسک کوچک سبز پلاستیکی را در کوزه می‌انداخت. آب را که در کوزه ریخت، عروسک در گرداب کوزه شروع می‌کرد دور خودش بالا و پایین بچرخد. هر بار از دیدن رقص عروسک می‌خندید. هیچ کس نمی‌دانست این عروسک از کجا آمده اما بی‌بی‌گل‌ هر بار به پیرزن‌ها می‌گفت: ای عاروسَکِ حاجی خدا بیامرز اِز کربلا برام اُوُردَه. همه می‌خندیدند و می‌گفتند: ای هَمَه را تا کربلا رفت یه عاروسک اُوُرده اِندازه دول گربَه! بعد همه می‌زدند زیر خنده و لثه‌های گَرِشان بیرون می‌زد. هاجر ناقه و نی قلیان را آب می‌زد، زغال‌ها را در آتش گردان سرخ می‌کرد. زغال‌های گداخته را روی تنباکوی خوانساری می‌گذاشت. قلیان را در سینی مسی کم نقش‌ونگار و قلع رفته‌ای، کنارْدستِ مادرشوهرش می‌گذاشت. روی دو کُنده زانو می‌زنشست، اجازه می‌گرفت. قلیان را چاق می‌کرد و نی‌ را دست بی‌بی‌گل می‌داد.
خاله‌گوهر: بی‌بی‌گل‌ کُجِیی؟ خُنِه‌ای؟
بی‌بی‌گل: نه. با حاجی رفتُم نُمْزاد بازی. بیا تو گوهر.

چشم خاله پستی‌¬بلندی کف حیاط خاکی را ندید و زمین خورد. بچه‌ها با صدای بلند خندیدند. هاجر دوید زیر بغل خاله‌ را گرفت. بی‌بی‌گل بچه‌ها را غیظ کرد و گفت: «گرگ که پیر شد، خِندَه‌زارِ شغال می‌شَه».
پیرزن‌ها یکی‌یکی سر نی را گوشه‌ی لب گذاشتند و غصه‌هاشان را دود کردند تا کامی از زندگی گرفته باشند. بعد هم به قصه‌ی‌ صف خواستگاران و عاشقانه‌های نمکین‌ هم گوش دادند. در خاطره‌هایِ جمعی زنان، مردها همه مهربان و دست‌ودلباز بودند و زن‌ها بالا بالاها، روی سر شوهر جا داشتند و حرفی از دست‌های سنگین و نعره‌های مردانه نبود. خاله اما همیشه ساکت بود. قصه‌ی دست‌های سنگین خدامراد پنهان‌کردنی نبود. چوب خدامراد رو گرده‌ی خاله مهر شده بود. پیش چشم بچه‌ها به قصد کشت خاله را کوفته بود و از پشت‌بام پرتش کرده بود پایین. از سی سالگی کمرش خمیده مانده بود. خاله را زمینگیر کرد و خودش رفت تهران برای کار که خبرش را آوردند.
پیرزن‌ها از شیرزنی‌ و خوشگلی در جوانی می‌گفتند که به قول بی‌بی‌گل‌ «هَمَه‌ش قُپیَه. هیش‌کُدُم به جوونی‌یَم پُخی نَبیدیم». رعشه به‌جان تارهای حنجره می‌افتاد و می‌خندیدند و می‌گفتند: «جَوُنی کجایی که یادت بخیر».

نوه‌ها هم یکی یکی می‌آمدند تا خرده فرمایشات بی‌بی‌گل‌ را انجام دهند و چند دقیقه دست‌ها زیر چانه، وقتی با هر پک سر عروسک به دیواره‌ی قلیان می‌خورد به سرگیجه‌ی عروسک بخندند. اگر بچه‌ها جرات داشتند حتمن عروسک را بلند می‌کردند ولی نفوذ بی‌بی در دل پدرشان آزاد، راه بر هر خطایی می‌بست.
خورشید رو به زوال بود و بی‌بی‌گل از دردسر بیزار. وقتش که می‌رسید خودش پایان مهمانی را اعلام می‌کرد. خوش نداشت وقتی آزاد، آتش بیار اجاقش! خسته از راه می‌رسید، غیر در خانه باشد. به عروسش هم یاد داده بود. آنروز خاله‌گوهر بغضش سنگین بود. دل رفتن نداشت.
-وَخی، وخی بَرو. آفْتو غروب کِرد.
خاله فقط تلخ خندید. چه باید می‌گفت. به قول خودش «حرف اولادو زدن مثه تُفُ و طاقَه! برمی‌گِردَه تو رو خودت» قصه‌ی خاله‎‌گوهر و پسرانش سلیم و اسد و عروس‌ها را همه می‌دانستند. خاله راهی خانه‌ی ‌سلیم شد. ساعت از نه گذشته بود که در زدند. نگاه سنگین آزاد پشت چشم‌های درشت و ابروهای پرپشت دل اهل خانه را می‌لرزاند «این وقت شب کیه؟ ننه منتظر کسی هستی؟»
-نه. نَنَه.
صدای پچ‌پچ آزاد و سلیم گوش بی‌بی‌گل و اهل خانه را تیز کرد.
سلیم: اومدم سراغ ننه‌م.
-ننه! خاله گوهر امروز اینجا بوده؟
-آره نَنَه. ولی دم‌پَسین رف.
_از اونجا میام. نیسّش.
سلیم با صدای بلند حرف می‌زد انگار که خاله در خانه باشد. آزاد سینه سپر کرد و با همه‌ی هیکلش چهارچوب در را پر کرد و گفت: نشنیدی؟
سلیم ترسیده بود. مادرش پیدا نشود اهل آبادی آبرویش را می‌ریزند. سلیم برای گوهر مثل خدامراد بود. تلخ و بی‌رحم. توی دعواهای زنانه هربار طرف زنش را گرفته بود و جای خواب و خوراک مادرش را از خانواده‌اش جدا کرده بود. اگر بتول می‌دید دست یکی از بچه‌ها توی دست خاله است و جوجو جوجو حوضه بازی می‌کنند با تشر بچه‌ها را صدا می‌زد. دست به هر چیز می‌گذاشت، بتول آبش می‌کشید. هر چه می‌گفت بتول اصرار داشت خلافش را بگوید. خاله خودش را با کلاف کردن پشم قالی و ورچیدن نخودلوبیا صبح را شب می‌کرد.

-ننه مو که زمینگیر نیسُّم. بَل بَرُم خُنِه آغا‌بانوی خدا بیامرز، با یه کاسَه‌قاشق و یه لاحاف کارُم را می‌افتَه.
_نقل این حرفا نیست نَنِه. بتول میگه: تو بَدِشو پیش پیرزنا گفتی؟ انقد پشت سر منو عروست صفحه نَذار. بذار ای آخرِ عمری عاقبت بخیر بشی.
بچه‌های خاله تمام سوراخ‌سنبه‌های آبادی را گشتند. خانه‌ی متروک آغا‌بانو، لابلای گل‌های آفتاب‌گردان و انبوه درخت‌های صنوبر حسن‌گوشتی، حتی مسجد کهنه و نو را هم گشتند نبود که نبود.
-اسد! بیا بریم قبرستون، نکنه رفته باشه اونجا.
-آخه قبرستون بیرون آبادیه، ننه،‌ توی تاریکی قبرستون نمیره.
-تو ننه‌ رو نمی‌شناسی یه دنده‌س. میره قبرستون که آبروی من و بتولو ببره.
-حرفتون شده با هم؟
-نه. ولی خب عروس و خیسیرِه همیشه به هم خُرخُر می‌کنن.
_بیا بریم غسالخُونه‌م بگردیم‌.
صدای خنده‌ی اسد خواب مرده‌ها را آشفته کرد «آخه منم که مَردَم جرات ندارم برم غسالخونه، ننه‌م که اینجا بیاد زَهره‌ش می‌ترکه».
-آخه چند بار از من خواست خونَه‌شو جدا کنم. خودش می‌گفت «مو تو مرده‌شورخونَه بَخابُم راحتترُم. راضی نباش بی‌عزت شُم آخر عمری».
-باید پیداش کنیم امشب. هوا سرده. اونُم جونو جیریق نداره بیرون بمونه سرما از پا درش میاره. کلاهش را از سرش برداشت و با عصبانیت بر زمین کوبید. موهای سیخونکی و کوتاهش قیافه‌ی آدم‌های احمق را به او می‌داد.
_اِی تف به این زندگی سگی. اینجام که نیست! حالا چه خاکی به سرم بریزم؟ پیداش نکنیم مردم چشمامونو در میارن. دیگه نمی‌تونم تو آبادی سر بلند کنیم.
-آره خب! تو خونه‌ی ننه رو از ما گرفتی که هواشو داشته باشی که نداشتی. لااقل می‌گفتی من می‌یومدم می‌بردمش.
-خودت می‌دونی فقط این نبود. من اولاد ارشدم اگه نمی‌‌اوردمش خونه‌م تو خودت تف تو صورتم نمی‌نداختی؟ هنوز مردم به‌خاطر صفا به من دهن‌کجی می‌کنن. در ثانی سکینه‌م کم دعوا با ننه نداش. «خاله‌گوهر بتول و بچه‌هاشو بیشتر دوست داره. به هر کی خونه‌شو داده، همون نگهداریش کنه و…» اگه می‌بردیش که سکینه عقب خودت و ننه سگ مینداخت.
اسد ته دلش به روزی که مادرش نباشد فکر کرد. به آرزوی سکینه. تکلیف زمین موروثی مادرش مشخص می‌شود. خاله‌گوهر گرفتن ارث پدری را عار می‌دانست اجازه نمی‌داد اسد مقابل دایی‌اش بماند. شاید وقتش رسیده باشد…
سلیم: ننه پیدا نشه بعد از این من و تو باید سرمونو تو پالون کنیم از دسِّ مردم. هر چی شده تو خونه آزاد شده. ننه ما از اونجا بیرون نیومده. لابد پیش بی‌بی‌گل گِله کرده اونم بش گفته بمون تا حساب کار دسِّ‌شون بیاد. بیا بریم در خونه‌ش داد و هوار کنیم ننه خودش می‌ترسه بیرون میاد.
_ مگه نگفتی رفتی گفتن نیس. آخه چرا آزاد باید ننه ما رو قایم کنه؟ لابد اونم همین دردسرا تو خونه‌ش هس. حالا بیا ننه ما رو هم به بدبختیاش اضافه کنه. حرف چرت نزن. یه مرافه تازه دُرُس نکن. آزاد هنوز ماجرای ده سال پیشِ تو و کارگرشِ رمضانو یادش نرفته‌ها!
رمضان هم‌بازی کودکی آزاد و پادوی خانه‌‌اش، شبی که نوبت شب‌چره‌ی آزاد بود، زنش زینت را به مهمانی هاجر می‌برد. رمضان به انبار آزاد می‌زند و همه‌ی تریاکی که آزاد از چین دوم و سوم تریاک و از غفلت ماموران شهربانی و از کوپن پدرِ مرحوم و مادرش جمع کرده بود با خودش می‌برد.
هاجر: زینت از تو آغل صدا میاد. ولی چرا سگه پارس نمی‌کنه؟ کاش بی‌بی‌گل امشب نرفته بود خونه
دایی‌حاجی. نکنه دزد اومده؟
زینت: دزد کجا بود؟ دزد بیا کوزه ترشی و کاه ببره! حالا دیگه رمضون میاد دنبالم بهش میگم پشت‌بوم و انبارو سرک بکشه.
-مگه نمی‌مونی تا صب؟
-نه. من خمیر کردم باید برم سپیده نزده تنور آتیش کنم.
خروس خوان وقتی ترس کمرنگ شده بود هاجر سری به انباری زد و دید؛ «ای وای! جا تره و بچه نیست.» انبار بهم ریخته‌ است و یکی تریاک را برده. یکی از بچه‌ها را به دنبال بی‌بی‌گل فرستاد. چشم‌های سرخ و صورت ورم کرده‌ی هاجر اول بی‌بی‌گل و بعد هم آزاد را خبر کرد. بعد هم هیچ کس نفهمید چه کسی چو انداخت که تریاک را هاجر دزدیده و به خانه‌ی برادرش برده است. دیواری از دیوار هاجر کوتاه‌تر در آن خانه نبود.
هاجر: ای دادِ بیداد! تریاکا پیدا نشه طلاقمو میدن. بچه‌هام بی‌مادر می‌شن.
بی‌بی‌گل دل خوشی از خانواده‌ی هاجر نداشت و بدش نمی‌آمد از چشم آزاد بیفتند. هاجر انتخاب او نبود و مصلحت‌های خانوادگی شیرپسرش را به خانه‌ی پدر هاجر کشانده بود. حسرت دختر کدبانوی دایی‌حاجی که از هرانگشتش هنر می‌بارید، بعد از سه نوه هنوز با بی‌بی بود.
آزاد را کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد. هیچ‌کس جز بی‌بی و هاجر خبر از جای تریاک نداشتند. بی‌بی می‌ترسید آزاد بفهمد زن جوانش را شب تنها گذاشته است و از زینت خاسته پیش هاجر بماند. رمضان می‌ترسید بی‌بی بفهمد زینت را آخر شب از خانه‌ی آزاد برده است. فردا صبح زینت به خانه‌ی آزاد آمد و خبر داد رمضان دل‌درد دارد و امروز نمی‌تواند کار کند. آزاد از اینکه خانه‌اش دزد دارد مثل شتر مست دیوانه شده بود. ظنش به رمضان بود. بی‌بی می‌ترسید دعوا بین آزاد و رمضان بالا بگیرد و مردها به جان هم بیفتند. چاره‌ای جز سکوت نداشت شاید آزاد کوتاه بیاید و مشکل را خودش زیرسبیلی و با وعده‌وعید حل کند.
-هیش‌کی غیرِ هاجر اِز جای تِریاک خبر نداشت.
-نه ننه. هاجر جرات نداره از ای غلطا کنه. برادرش به من کم بد نکرده ولی دزد نیست.

زینت فقط زن کارگرشان نبود، محرم اسرار بی‌بی بود. بی‌بی به واسطه‌ی زینت هوای دخترهایش را داشت. از رُفت و روب خانه‌ی دخترها گرفته تا نانوایی و مراقبت‌های بعد از زایمان. همه جا کمک حال دخترهای بی‌بی‌گل بود. بی‌بی گاهی هم سبیلش را چرب می‌کرد تا وفاداری عفت را تمدید کرده باشد. ولی شستش خبردار شده بود دزدی کار رمضان است.
آزاد: رمضان دستش چسبناکه. هر چی ببینه، مال خودش می‌دونه. اگه دیدی میگه «می‌برم کارم تمام بشه برمی‌گردونم. ندیدی، می‌فروشدش». رمضان ماره، پوست عوض می‌کنه؛ خو عوض نمی‌کنه.
آزاد هیچ وقت حریف مادرش نشده بود. اما این بار نتواند دزد را پیدا کند زندگی را باخته است. پشت هاجر نباشد، بی‌بی‌گل افسار زندگی را از دستش می‌گیرد. بچه‌هایش بی‌مادر می‌شوند. تصمیمِ آزاد کار دست همه داد
توی روزهای پرهیاهو و اضطرابی که ساعتی یک چوبه‌ی دار برای معتاد و قاچاقچی‌ علم می‌کردند، آزاد به شهربانی رفت و گزارش سرقت تریاک‌هایش را داد.
مامورها تریاک را در خانه‌ی رمضان پیدا کردند. آزاد و رمضان به‌جرم پنهان کردن تریاک زندانی شدند. دلهره‌ی دادگاه انقلاب و حکم‌های بدون تشریفات روز به روز احتمال مرگ آزاد را بیشتر می‌کرد. رفتار تهاجمی رئیس وقت اداره‌ی مبارزه با مواد مخدر به اضطراب همه دامن زده بود. مجازات پنهان کردن بیش از یک کیلو تریاک، اعدام بود. رمضان هم برای خلاصی از بند بیکار ننشسته بود و از طریق زینت، سلیم را خام می‌کند تا شهادت دروغ بدهد. سلیم وضو گرفت و پیش قاضی دست بر قرآن، قسم می‌خورد که آن‌شب را رمضان مهمان خانه‌اش بوده است «منِ کارگر گورم کجا بود که کفنم باشه. آزاد دیده بگیر بگیره، تریاکو داده یکی توی طویله من جاساز کنه، شَرُّ بندازه گردن من».
آزاد پیه اعدام را به تنش می‌مالد ولی حاضر نیست مردی‌اش زیر سوال برود. بمیرد بهتر است تا مردم بگویند از زن و خانه‌اش بی‌خبر است. وزن تریاک‌ها را بیشتر از اندازه‌ی واقعی اعلام می‌کند. رمضان و سلیم بر سر باقیمانده‌ی تریاک به اختلاف می‌خوردند و سلیم قسم‌اش را نزد قاضی پس می‌خواند و توبه می‌کند. قاضی برای سلیم شش ماه حبس تعیین می‌کند. احتمال اعدام شدن آزاد را رییس زندان در گوش اهالی آبادی زمزمه کرده بود و بی‌بی و هاجر مثل اسفند روی آتش خود را به در و دیوار می‌کوبیدند و کاری از دست‌شان ساخته نبود. مردم هم بنا به مصلحت گوش‌هاشان کر و زبان‌هاشان لال شده بود.
برای قاضی روشن بود آزاد کشاورز کاشت خشخاش بود نه فروشنده‌ی تریاک، از طرفی با وجود اختلاف در دستگاه دولتی و اعتراض به رئیس وقت اداره، مجرمان بلاتکلیف در زندان‌ها بودند تا روزی که خبر برکناری جناب رئیس قطعی شد. آزاد و بسیاری از صاحبان جرم‌های این چنینی با جریمه و گذراندن دوره‌ی حبس از بند خلاص شدند.
اسد: یادت نرفته که شهادت تو و دزدی رمضان، باعث شد آزاد دو سال توی زندان بمونه. اون دو سال مردم مال و حیوونشو غارت کردن و خاک خونه‌ش رو به توبره کشیدن.
سلیم هنوز مطمئن نیست آزاد از نقشه‌ی دزدی تریاک‌ها خبر دارد یا نه؟ اگر مادرش همانطور که دهن‌لقی کرد و حرف تریاک را که از بی‌بی‌گل شنیده بود و به او گفته بود، ماجرای دزدیده‌شدنش را گفته باشد چه؟ پیش بی‌بی‌گل گفته باشد که فکر دزدی را سلیم به دل رمضان انداخته بود چه؟ اگه ننه پیدا نشه لابد آزاد ماجرا رو می‌دونه. داره تلافی می‌کنه». خاطره‌‌های سمج دست‌بردار نبودند. «من باید هر جور شده امشب پیداش کنم. پیداش نشه مردم سفیده‌ی صبح صف می‌کشن جلو در خونه‌م و تف می‌ندازن تو ریشم».
سلیم: حالا بیا. هر دوتایی داد و بیداد کنیم، ننه‌م خودش میاد بیرون. بچه‌های خاله‌گوهر جلوی خانه‌ی آزاد صف کشیدند. صدای داد و فریاد بچه‌های خاله‌گوهر در خنکای شب در همه‌ی آبادی پیچید و گوش‌ها همه تیز شد.
هوا تاریک شده بود و چشم‌های خاله خیلی وقت بود که تار می‌دید. خانه‌ی خاله این سرآبادی بود و خانه‌ی ‎‌بی‌بی‌گل آن سر آبادی. شب‌های آخر مهر هوا خنک‌تر می‌شد و گله گوسفندها شب را به ده برمی‌گشتند. در مسیر برگشت، خاله به گله‌ی حسین‌کافر بر می‌خوَرد. سعی می‌کند خود را از گله بگذراند ولی گله بزرگ است و خاله با هجوم گله و هی‌هی چوپان خانه‌اش را رد می‌کند. وقتی به صرافت می‌افتد که گله او را با خود به طرف گله‌دانی حسین‌کافر برده است. سگ‌ها که غریبه‌ای بین گله می‌بینند از هر طرف به خاله حمله‌ می‌کنند و تن لاغرش گرفتار دندان سگ‌ها می‌شود.
حسین‌کافر متوجه می‌شود سگ‌ها لاشه‌ای را با خود می‌کشند دنبال سگ‌ها می‌رود و با بدن مجروح خاله روبه‌رو می‌شود. اگر تا به‌حال دزد به گله‌ی حسین نزده به‌خاطر سگ‌های هارش است. کسی بفهمد و خاله را بهداشت ببرند تلف شدن سگ‌ها حتمی‌ست. حسین‌کافر دنیا را با سگ‌هایش عوض نمی‌کند ولی راضی به مرگ خاله هم نیست. خاله را گوشه‌ی انبار می‌برد و خود را با عجله به خانه‌ی سلیم می‌رساند. حسین مثل سال‌های جوانی سرش پایین است و با شرم می‌پرسد: بتول‌خانم! مش‌سلیم کجاست؟
بتول مشتاق حسین‌ را نگاه می‌کند و با شیطنت زنانه می‌گوید: هنوز برنگشته خونه. خیر باشه؟
-خیر و شَرِّشو نمی‌دونم. خاله از آبادی بیرون زده و سگای من که دیدن یه غریبه طرف گله‌دونی میاد گرفتنش. اومدم خبر بدم سلیم بیاد ننه‌شو ببره. شرش منو نگیره.
بتول فرصت تسویه‌حساب با خاله را مناسب دید. سال‌ اول زندگی درخانه‌ی سلیم، حسین‌کافر مهمان بتول بوده که خاله می‌رسد. خاله خیلی زود چادرش را سرش می‌کند و از در بیرون می‌زند. اما راسته‌ی گوسفندی را روز بعد حسین‌کافر توی چال ‌کود پیدا می‌کند. خاله‌گوهر دیگر توی چشم‌های بتول نگاه نمی‌کرد اما وحشت برملا شدن آن راز هر لحظه با بتول بود. می‌خواست هر جور شده سایه‌ی خاله‌ را کوتاه کند.
چشم‌های حسین‎‌کافر دزد بودند. نگاهش از زیر گردن بتول سُرید روی سینه‌های درشت بتول مکث کرد و انگشتری که چند سال پیش در خلوت به بتول داده بود را در دستش دید. بتول هم خوب بلد بود چگونه مردان را به بازی بگیرد. همان‌طور که با انگشتر بازی می‌کرد گفت: «ای داد بیداد! اگه سلیم بفهمه سگاتو تیکه‌تیکه می‌کنه و بعدم اسدو به جونت میندازه. یقین پیرزن تا حالا مرده. برو یه‌جا گم‌وگورش کن. شتر دیدی ندیدی. به منم نگفتی‌ها».
حسین‌کافر راه‌حل را از بتول گرفته بود و با نگاهش شاید قول‌هایی دیگر… بالای سر خاله ایستاده که کل‌ممد ناغافل از راه می‌رسد و شاهد ماجر می‌شود. کل‌ممد شوهرخواهر حسین است. باید دستش را بند کند که هم از دست خاله‌گوهر خلاص شود و هم چاک دهن کل‌ممد را برای همیشه ببندد.
-ببینن کل‌ممد! خاله‌گوهر آفتاب لب بومه. سگای منم نگرفته بودنش مهمون امروز و فردا بود. پیرزن مردنی بود چرا به اسم من تمام بشه؟
-خب اگه نمرده باشه چی؟
-نه. پیرزن از ترس قالب تهی کرده. بیا کمک کن بذاریمش ترکِ موتورت. ببر بندازش سینه‌کش کوه. بعدم شتر دیدی ندیدی! جبران می‌کنم.
-نه. من نمی‌برم. اگه کسی منو ببینه چی‌؟ جواب تخم و ترکه‌شو چی بدم؟ الان منتظر نشستن ببینن کِی می‌میره، همین که مُرد صد تا صاحاب پیدا می‌کنه. چرا خودت نمی‌بریش؟
-نمی‌بینی دستم بند مال و حیوونه. الان بوی خون هر چی سگه می‌کشونه اینجا. پیش خودم نمی‌‌ذارم.
کل‌ممد سر بزنگاه است، تا تنور داغ است باید نان را بچسباند و امتیازی را که قرار است از حسین‌کافر بگیرد قطعی کند. از وقتی خاهرش مرده، کم دروغ و دغل از حسین نشنیده است. دیوار حاشا برای حسین‌کافر به بلندای دیوار چین است.
-بدهیت به من دو ساله عقب افتاده‌ خودتم زدی به اون‌راه. تا وقتی بدهیتو صاف نکنی مجتبا نمیاد خاستگاری مریم. یادت باشه اسم مجتبا رو ایران رو دخترت گذاشت. حالا ایران زیر هزار مَن گِل خابیده. کجاست که ببینه مجتبا زده زیرش. من بگم فقط مریم، مجتبا رو حرفم حرف نمی‌زنه. خود دانی. خاله رو ببری هم بدهیتو صاف کردی، هم بعد از اینکه آبا از آسیاب افتاد دست‌به‌کار عروسی می‌شیم.
کَل‌ممد با خودش حساب و کتاب کرد، بدهی‌اش سنگین شده بود. التماس‌های خاهرش به حسین نبود چند سر عایله هنوز سقف بالا سرشان نبود. از طرفی مریم نشان کرده‌ی مجتباست. مجتبا زیر قول و قرارش بزند اسم دخترش لکه‌دار می‌شود. باید منتظر بماند زن‌مرده‌ای، زن‌طلاقی در خانه‌اش را بزند که دختر دست گلش را با خفت شوهر بدهد. مریم شوهر نکند نمی‌تواند دختران کوچکترش را شوهر بدهد. فرصت برای تسویه‌حساب و بخت‌گشایی مریم مناسب بود. یاد حرف خاهرش ایران افتاد «دختر مثه بره می‌مونه تا وقتی دنبه‌ش می‌جنبه خریدار داره. از وقتش که بگذره دیگه خواهون نداره».
-می‌برم، ولی اگه کسی دید من گردن نمی‌گیرم.
-تو نخوای کسی نمی‌فهمه. الانم برو تا کسی نرسیده. بقچه‌شم بذار کنار دستش. تو بقچه‌ش سدر و کافور و کفنشو گذاشته. خواست بره اون دنیا لنگ نمونه. همه می‌دونن دیگه چشم و چارِش جاییو نمی‌بینه. تاریک شده و بیراهه رفته. بعدم گرگ و گراز کم تو این بیابون نیس.
کل‎‌ممد بدن خاله را مچاله روی موتور گذاشت و دست‌هاش را گره کرد دور کمرش. چراغ خاموش تا سینه‌کش کوه برد. خاله را بغل کرد و روی زمین گذاشت. جریان خون در رگ‌ها را حس می‌کرد. می‌دانست خاله مردنی‌ست اما هنوز زنده‌ است. خاله‌گوهر با صدای ضعیفی که فقط نشان می‌داد نمرده گفت: «بِرار! کل‌ممد تونی؟ چرا مونِه اینجا اُوُردی؟»
_آره خاله منم. تو راه پیدات کردم. می‌خوام ببرمت خونه‌ت ولی با موتور نمی‌شه.

-آخ!
-درد داری خاله، بیا این تلخکیو بذار زیر زبونت آروم می‌شی. تریاک درمان زخمای نو و کهنه‌اس.
کل ممد که دید خاله هنوز هوش و حواسش سر جایش است گفت: ای دل غافل حتمن حرفای من و حسینَم شنیده و اگه جونِ سالم به در ببره، همه آبادی خبر می‌شن. نکنه با تریاکی که بش دادم دردش ساکت بشه و راه آبادی رو پیش بگیره؟ پیرزنه مثه سگ هف تا جون داره.
در حساب و کتاب‌هایش وزنه‌ی قرارش با حسین‌کافر از مرگ پیرزن سنگین‌تر بود. دست خاله را دور کمر خودش قلاب کرد و در سیاهی شب خاله را تا جایی که قبلن خودش هم نرفته بود برد. بعد تن زخمی خاله را در سرمای شب رها کرد. به این امید که امشب را به صبح نمی‌رساند. بعد هم با یک بسته سیگار زر و کیک یزدی پیش‌پیش عروسی مریم را جشن گرفت. بی‌بی‌گل عصربه‌عصر قلیان را خودش چاق می‌کرد و گوشه‌ی ایوان روبه حوض می‌نشست و غصه‌ی گوهر بدبخت را می‌خورد «یتیم اگه طالَع داش چرا آقاش می‌مرد. تونَم اگه طالع داشتی چرا به جوونی بیوه می‌شدی، چرا اسیر ای شمر ذی‌الجوشن و ای اسماء می‌شدی؟»
ماجرای دزدی تریاک‌ها اهل آبادی را برای آزاد دو دسته کرده بود. آنهایی که حق را به آزاد می‌دادند و آنهایی که از گرفتار شدنش خوشحال بودند. پسر بی‌بی‌گل دشمن کم نداشت. گاهی مردم درد نداشته‌های‌شان را با ضربه‌زدن به کسی که مال دارد تسکین می‌دهند. به قول خودش «طرف گفت من که نمی‌تونم خودمو به تو برسونم، پس تو رو به خودم می‌رسونم. این مردم می‌خوان منو به خودشون برسونن».
آزاد مردی در سایه، که انزواطلبی از جمع انتخاب خودش بود، به‌واسطه‌ی اعتمادی که خاله‌گوهر به او داشت از ماجرای بتول و حسین‌کافر بی‌خبر نبود. هرگز دلش به دورهمی پیرزن‌ها راضی نبود، هر چه می‌کرد، حریف مادرش نمی‌شد. شاید این قصه پای پیرزن‌ها را هم از خانه‌اش بُرید. آزاد سکوت می‌کند و منتظر می‌ماند گذر زمان معمای گم شدن خاله را حل کند.
کار بالا گرفت و دو روز از گم شدن خاله می‌گذشت. حرف و نقل‌ها و اتفاق نظر مردم، انگشت اتهام را به سمت آزاد نشانه رفته بود. آزاد کوره‌ی آتیش از راه رسید. رگ‌های پیشانی‌اش ورم کرده و چشم‌هایش کاسه‌ی خون بود «ننه دیشب آبو هرز دادن بی‌شرفا. پریروز غروب میخ‌طویله گاوا رو از زمین کندن و گاوا هر کدوم به یه طرف آبادی می‌رفتن. بدبختی من کی تموم می‌شه از دسِّ این مردم؟»
بی‌بی‌گل: ننه‌ت بَمیرَه بِرات! درختِ پر بار همیشَه سِنگ می‌خورَه.

اسد: یه رونِ گوسفند وردار شب بریم پیش آقا، یه سر کتاب وا کنه تکلیف کارمونو بدونیم. بعدم هر چی گفت همونو به مردم می‌گیم و همه ‌چی به گردن سید می‌افته. مردمم دست از سر ما برمی‌دارن.
سید کوره سوادی داشت و کارش قرآن خواندن و استخاره بود و محرم و صفر با نذری‌ اهالی، مجلس آقا اباعبدالله را رتق و فتق می‌کرد. زندگی با هفت سر عائله بر همین منوال می‌گذشت.
سید: «قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلی‏ رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ»
ننه‌تون مرده. برید براش فکر مجلس و آمرزش باشید.
سلیم خطاب به خواهرها گفت: آقا سید قربون جدش برم گفت: ننه به رحمت خدا رفته. باید براش مجلس بگیریم.
انیس: آخه گور بی‌مرده!
مونس: اگر زنده باشه و برگرده مردم چی‌ می‌گن به ما؟
اسد: نشنیدین سید چی گفته؟ سید از خودش نمی‌گه‌ها. کلام خدا به زبونش میاد. تا کی باید بگردیم؟ چکار باید کنیم که نکردیم؟
سلیم: تا صبح پنج‌شنبه صبر می‌کنیم اگه پیدا نشد عصر یه مجلس ختم می‌گیریم که مردمم دست از سرمون وَردارن. شمام کم متَه به خشخاش بذارید.
اسد: هیشکی ندیدش. اگه بیابونی رفته بود سگا پیداش می‌کردن. شده نیلِ قوروتّی!
مونس که همیشه‌ی خدا اشکش دم مشکش بود، این روزها عقده‌ی همه‌ی ناکامی‌هایش را به نام مادر می‌گریست. یادش نمی‌آمد آیا حق فرزندی را برای مادرش به جا آورده یا نه؟ می‌دانست گریه، نوش‌دارو بعد از مرگ سهراب است. پیرزن‌ها انیس و مونس را دلداری می‌دادند «همین‌که خوار و ذلیل نشد شکر دارَه. زمین‌گیر نشد، شکر دارَه. مرگ بِرا ما پیر و پاتالا عاروسی‌یَه. عاروسی»

ساعت حدود هشت ونیم صبح صدای سید از پشت بام مسجد گوش اهل آبادی را تیز کرد. آیا خبر مرگ خاله است یا کسی دیگری مرده؟ زن‌ها یکی‌یکی خود را به کوچه رساندند تا بشنوند عزراییل مهمان ناخوانده‌ی کدام خانه شده است؟
سید: انا لله و انا الیه راجعون. درگذشت مرحومه گوهر‌سلطان زارعی فرزند مش‌رضا زارعی را به اطلاع اهالی آبادی می‌رسانم. «و من الله توفیق.»
صفا جسدی مچاله شده و قوز کرده را لابه‌لای کَپَنَک، سوار بر الاغ تحویل سلیم داده بود. صفا توی چشم سلیم نگاه نمی‌کرد. نمی‌خاست بی‌حیایی سلیم را دوباره بعد از چندین سال ببیند. نمی‌خاست سلیم با نگاه بگوید «می‌کشمش ولی نمی‌ذارم زنت بشه». سرد و سنگین گفت: از صدای سگا بیدار شدم. من زبون سگا رو می‌فهمم. پشت کوه افتاده بود. از دور یه دسته کلاغو دیدم که دور هم می‌چرخیدن و گاهی چندتایی می‌نشستن رو زمینو و تیکه‌گوشت به‌نوک پر می‌زدن.
بدن تیکه پاره‌ی خاله، سلیم و اسد را مصمم کرد جسدش را شبانه غسل و کفن کنند. جای کَل حیوان روی پاهای خاله نشان می‌داد، خاله از حمله‌ی درنده‌ای از پا در آمده است.
-کیَه؟ کیَه؟ بسم الله. بسم الله. الهم صل علی محمد و ال محمد. لعنت خدا بر شیطون.
اسد: مش حجت نترس. جن نیسیم. سلیم و اسدیم. در غسالخونه رو وا کن.
-نصفه‌شُویی کارت چیه عاموجان؟
سلیم: تو غسالخونه چکار می‌کنن؟ باید ننه‌م رو غسل و کفن کنیم.
-ها. من دیدم امرو عصر غِلاغا بالا سر غسالخونَه آواز می‌خونن هه! نگو مهمون داشتیم. بشون گفتُم: «خیرُ خبر. کی قراره بره سفر؟»
مگه قراره صُبا چند نفر بمیرَن که روز روشنه هِشتی و شُو تار اُومدی به غسل و کفن؟
اسد: وقت کشت و کار پاییزه. مردم به قد کافی برا پیدا کردنش زحمت کشیدن. نمی‌خوایم بیش از این شرمنده‌ی مردم بشیم.
-برید دو تا سیاسر با خودتون بیارید.
-نه. ننَه‌م وصیت کرده بود غریبه‌ غسلش نده.
-برید دختراشو بیارید. جایز نیست شما بشوریدش. زنو باید زن غسل بده عامو. مگه شما مسلمون نیسین؟
اسد در گوش مش‌حجت چیزی زمزمه کرد و مشتی بی‌حرف روی سکوی پشت در تکیه به دیوار داد.
_خود دانید عامو! خود دانید! ا زروی لباس باید غسلش بدید.
سلیم و اسد استغفارگویان تن خشکیده‌ی مادر را رو به خواباندند.
سلیم: آب بَریز توی زخماش پرِ خاک و ماسه شدَه. خونای خشک تازَه خیس خوردن. آب بَریز باید خوب بَشوریمِش. توی گوشا و دماغش باید پنبه بذاریم، خاک و خُلا رو بکش بیرون. پس می‌دَه به کفن.
اسد: این جای کَلِ سگه! گرگ می‌دَره و می‌خوره. ای داد. چشم‌خونه خالیه.
-بشور و لام تا کام حرف نزن.
مش‌حجت: نجاست به بدنش نَمونه عامو. باید با بدن طیب و طاهر سفر کنه.

اسد بیا عامو برو یه چاله عمیق اون ورا بکن باید لباساشو همین اَمْشو چال کنی.
سلیم: مش حجت ماجرای پیش خودمون بمونه.
_می‌مونه. می‌مونه. سینه‌ی حجت پر از ای داستاناس.
مردم با دلیل و بی‌دلیل اطراف خانه‌ی آزاد را می‌گشتند. یک پیاله آش و خمیر ترش را بهانه می‌کردند تا وارد خانه‌ی آزاد شوند، شاید خاله را بجورند. رفت‌وآمدها و سرزنش‌های نگاه آزاد را بدجوری برزخ کرده بود.
بدن پاره‌پاره‌ی خاله را کفن شده در تابوت گذاشتند و مش حجت بالای سرش الرحمن خواند. تا اذان صبح زمان زیادی نمانده بود. سلیم رفت تا بساط چای و منبر و مسجد آقا سید نورعلی را آماده کند و اسد در کنار مش‌حجت مات و مبهوت از سرنوشت مادر فقط هر چند دقیقه یکبار آهی دراز می‌کشید. تاسف از روزهایی که مادر داشت و نمی‌خواست داشته باشد. غیظ از کسی که مادرش را به این روز انداخت. مبادا مادرشان خودش به بیابان زده باشد. برزخ اسد کم از برزخ مادر نداشت. اسد گرفتار مردمی که فردا همه تن ساطور می‌شوند و با نگاهاشان اسد و سلیم را هر دقیقه هزار بار می‌کشند و زنده می‌کنند.
_سلیم برو دم سیدو ببین. بالا منبر ماجرا رو یه جوری جم‌و‌جور کنه.
آقاسیدنورعلی با روضه‌ی امام حسین شروع کرد و چگونگی شهادت اهل بیت امام حسین را با مرگ خاله‌گوهر گره زد «های های گریه کنید که مرگ خاله در صحرا و با لب تشنه بود بلاتشبیه مثه جدم حسین به دشت کرببلا». طعنه‌های مردم از چشم و زبان به سمت بچه‌های خاله پرتاب می‌شد:
-خدا به هر کی بچَه میده اهل بده.
-خدا گرفتار دست اولادمون نکنه.
-خدا جای حق نشسته.

-بله. خدا دور گیر و سخت گیره.
باد ناله‌ی صفا را به کوه می‌برد و برمی‌گرداند «نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم الهی بخت برگردد از این طالع که من دارم.»
بند دلم پاره شد. تا خودمو به پشت کوه برسونم چند بار زمین خوردم و بلند شدم. نفسم بند اومده بود. سگا همین طور پارس می‌کردن. دهنم خشک شده بود و پاهام می‌لرزید. دلم گواهی می‌داد اون گوهره که کلاغا دور سرش می‌چرخن، دلم می‌خواست گوهر نباشه. دلم می‌خواست هیچ وقت پیدا نشه. خاکا رو از روی بدنش کنار زدم و سرشو روی پام گذاشتم. دستای لاغر و زخمیشو تو دستام گرفتم. شروع کردم با چالَه‌کن و بیلم یه گور بکنم. زور ده تا مرد به بازوهام اومده بود. زمینو ‌کندم. تند و تند یه گور به قد و قواره‌ی بلند گوهر کندم. آخرین بیل خاکو ریختم. گوهر هنوز داشت تو چشام نگاه می‌کرد. چند ساعت بعد برگشتم. دوباره زمینو کندم تا گوهرمو از خاک بیرون بیارم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

28 شهریور 1403

28 شهریور 1403

14 آذر 1400

14 آذر 1400

14 بهمن 1403

14 بهمن 1403

27 اردیبهشت 1402

27 اردیبهشت 1402

یک پاسخ

  1. معمولن افراد برای ایجاد تعلیق و جذابیت داستان را از کم‌شدن زن شروع می‌کنند و بعد به این می‌پردازند که چه زندگی دارند اما شما با اینکه یا حادثه شروع نکردید باز داستانتان آدم را همراه می‌کرد تا ببیند چگونه از وضعیت تعادل خارج میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *