روزی روزگاری دختربچهای به اسم شیرین بود که وقتی برف میبارید، تبدیل میشد به خوشحالترین بچهی دنیا.
یک روز که از خواب بیدار شد از مامانش پرسید: «چجوری برف میباره؟»
مامانش گفت: «از ابرهای تو آسمون.»
شیرین از آن روز هر وقت میخوابید و بیدار میشد به ابرها نگاه میکرد. به نظرش شبیه پشمک بودند، اما مطمئن بود که شیرین نیستند، چون برف شیرین نبود.
به نظرش خیلی نرم بودند، مثل بالشتش. شاید اگر یک ابر داشت میتوانست سرش را رویش بگذارد و خواب ببیند که توی آسمان پرواز میکند و ستاره میچیند. شاید میتوانست یک عالم بغلش کند مثل عروسک خرسیاش آخ نگوید. شاید میتوانست مثل چتر بالای سرش بگیرد تا انقدر خورشید چشمهایش را نسوزاند. شایدم میشد به ابر آب دهد و بگذارد توی فریزر تا یخ بزند، بعد بگذارد سر دیوار تا از آن برف بریزد و او یک عالمه بچرخد و آدم برفی درست کند.
هر چقدر بیشتر فکر میکرد، بیشتر دلش میخواست یک ابر بچیند. اما هر چقدر پرید، دستش به ابرها نرسید. با خودش گفت درختها بلندند شاید بشود از بالای درخت یک ابر را چید. اما شیرین که بلد نبود از درخت بالا برود.
رفت و تمام شکلاتهای خوشمزهای که جمع کرده بود را داد به پسر همسایه تا از درخت بالا رود و برایش ابر بیاورد. او از درخت بالا رفت اما دستش به ابرها نرسید، شکلاتهای شیرین را هم پس نداد. شیرین آن روز خیلی گریه کرد.
شیرین خوابید و بیدار شد تا روز بعد شد. رفت عروس هلندی خالهاش را برداشت و یک نخ به پایش بست و پرش داد تا برود روی یک ابر بشیند، تا او بکشدش پایین. اما نخ پاره شد و عروس هلندی هم دیگر برنگشت. خاله و مامانش خیلی دعوایش کردند و پرسیدند: «چرا عروس هلندی را بیرون آوردی؟» اما شیرین به آنها چیزی نگفت، چون میترسید دیگر نگذارند یک ابر بگیرد.
شیرین خوابید و بیدار شد تا دوباره شب شد. با مامان و بابایش رفت شهربازی، آنجا یک چرخ و فلک خیلی خیلی بزرگ دید. با خود گفت اگر سوارش بشوند حتمن میتواند یک ابر بچیند. از پدر و مادرش خواست سوار چرخ و فلک شوند. وقتی آن بالای بالا رسیدند، شیرین هر چقدر نگاه کرد ابری ندید.
شیرین دیگر از گرفتن ابر ناامید شده بود. دیگر هر وقت میخوابید و بیدار میشد به آسمان نگاه نمیکرد. حتا وقتی برف بارید بیرون نرفت و توی خونه ماند. هر چقدرم مامان و بابایش گفتند: «شیرین بیا برف بازی.» نرفت که نرفت. حتا از پنجره نگاهش نکرد. با آسمان قهر کرده بود. آسمان بد حاضر نبود که یک ابر کوچولو موچولویش را به او بدهد.
تا اینکه خیلی خوابید و خیلی بیدار شد تا روز تولدش رسید. شب وقتی روی سرش برف شادی ریختن یاد ابر افتاد. موقع فوت کردن کیکش چشمهایش را بست و از آن ته مههای دلش آرزو کرد یک ابر داشته باشد.
شیرین خوابید و بیدار شد و صورت نشسته دید بچههای توی کوچه بادبادک هوا کردند. بادبادکهای اونها خیلی دور میرفت، میرسید تا جای ابرها.
آره ابرها. شیرین دوباره خوشحال شد. رفت پیش باباش و خواست یک بادبادک برایش بسازد. بعد آن را رنگ قرمز زد تا هر جا برود بتواند آن را ببیند.
بعد سعی کرد بادبادکش را هوا کند اما بادبادکش میافتاد. رفت پیش بچههای توی کوچه تا به او یاد بدهند چطور بادبادکش را هوا کند. تمرین کرد و تمرین کرد تا بالاخره توانست بادبادکش را هوا کند.
شیرین چند روز که خوابید و بیدار شد، آخر هفته شد و دید هوا ابری شده. رفت باغ مادربزرگش و بادبادکش را هوا کرد. بادبادک دور و دورتر شد تا رسید پیش ابرها، همین موقع یک باد شدیدی آمد و بادبادکش را پرت کرد پایین. شیرین زد زیر گریه. وقتی رفت بادبادکش را بردارد دید نوک بادبادک یک تکه ابر چسبیده، با خوشحالی جدایش کرد. دید خیلی نرم است. با خود فکر کرد اگر آبش دهد و بگذارد زیر آفتاب حتمن چند روز که بخوابد و بیدار شود، ابر بزرگ میشود و برف میدهد.
4 پاسخ
خیلی نازی بود فائزه.
برای رسیدن به چیزی باید تلاش کنی و تلاش کنی و تلاش کنی و باز هم تلاش کنی.
اوخی آخرش به ابرش رسید.
ابرش بزرگ شد؟
برف باروند؟
نازی. مثل اسم دختر کوچولوی داستان شیرین بود.
فائزهی عزیز،
در قصهی شما شخصیت خالص و کنجکاوی وجود دارد که مصرانه هدفش را دنبال میکند تا به نتیجهی دلخواهش برسد.
باوجودیکه شاید هدفش خیالی به نظر برسد اما پاهای این شخصیت کاملن روی زمین است و این ماجرا برای او جدی و واقعی است و این ترکیب واقعیت و خیال وجه تمایز قصهپردازی شماست که از یک تصویر موهومی صرف فاصله میگیرد، اما ایرادش این است که شتابزده و به صورت گزارشی پیش میرود. جا دارد که توصیفها و احساسات بیشتری در آن بگنجد.
به نظرم اگر اسم قصه «هاچین و واچین ابرها رو بچین» باشد موزونتر شود که با قصه هم هماهنگ است.
موفق باشید.
زبان و حجم داستان بیش از این که داستان کوتاه باشد قصه بود. قصههایی که قبل از خاب برای بچه میگویند.
از عدد سه هم در گسترش کنش استفاده کرده بودی و حتا بیشتر از سه. اول دادن شکلات به کسی بعد عروس هلندی بعد شهربازی و در آخر با بادبادک به مراد دل میرسد.
خیلی ناز و شیرین بود فائزهجان.