داستان کوتاه «تاج کاغذی» از لنا امیری

پادشاه بیدار شد و کش و قوس شاهانه‌ای ‌آمد. هنوز مشغول کش آمدن بود که صدای پیشکار را ‌شنید: «پادشاه، بیدار شده‌اید؟» پادشاه خسته‌تر از این حرف‌ها بود که چیزی بگوید. با خرناسه‌ای اجازه‌ی ورود داد. پیشکار ترسان و لرزان وارد شد. شاه باید از همین ترسش و لرزش می‌فهمید اتفاق غیرمعمولی رخ داده ‌است. اما هنوز کاملن بیدار و هوشیار نبود. اگر خودتان از آن مورنینگ پرسن‌های غریب روزگار نباشید، منظورم را خواهید فهمید.
پیشکار ‌گفت: «حضرت پادشاه، سایه‌ی زمین و خورشید عالم‌تاب…» باقی حرف‌هایش انقدر طولانی و درهم و برهم بود که نتوانستم نقل کنم. اما پادشاه از همین جمله‌های پرآب و تاب هم نفهمید اتفاق غریبی افتاده است. احتمالن عادت داشت به این حرف‌ها. بالاخره پیشکار پس از جان کندن‌های فراوان گفت آن حرف مهم را: «تاج نیست» شاه گفت:‌ «خب بیاورش» پیشکار گفت: «پادشاه تاج سر جایش نیست»
بعد از این جمله پیشکار اول مراسم آب قند خوراندن به پادشاه را اجرا کرد و دوم منتظر دستور آن خورشید عالم‌تاب باقی ماند. پادشاه گفت: «همه‌ی سربازها را بفرستید، تاج و تاج‌دزد را بیاورند.» پیشکار گفت: «حدس می‌زنیم یک کلاغ و یک گربه باشند.» پادشاه یک هورت آب قند نوشید تا دوباره پس نیفتد. سپس مردد پرسید: « این حدس از کجا آمد؟»
پیشکار این پا و آن پا کنان گفت: «هر دو، اثری در سالن جواهرات باقی گذاشته‌اند.» پادشاه محض پس نیفتادن ‌نپرسید کجای سالن. و پیشکار خود اضافه‌ ‌کرد: «روی میز تاج».
پادشاه دو هفته‌ی پیش دکوراسیون سالن را تغییر داده بود و طی این تغییرات نازک‌بینانه و هنرمندانه، تاج درست جلوی پنجره بود. هر قدر هم که کارکنان قصر اصرار کرده بودند اینجا جای مناسبی برای تاج نیست. جواب شنیده بودند: «شما از ایتالیا فوق لیسانس معماری گرفتید یا من؟» اصلن آن اتاقِ شاه‌اثر پایان‌نامه‌ی پادشاه بود.
در آخر هم دستور داده بود پنجره‌های سالن جواهر در هر ساعت روز باز بمانند تا جواهرات هوا بخورند. احتمالن چون این را هم در ایتالیا آموخته بود کسی اعتراضی نکرد.
پادشاه بعد از تعمل گفت: «برو بگو شاه بیماره» اما هم او هم پادشاه می‌دانستند که امروز وقت بیمار شدن‌های الکی و مصلحتی نیست. درست در روز ورود سفیر کبیر کشور همسایه نمی‌توان بیمار شد. این قانون نانوشته‌ی شاهان است.
اگر پادشاهی خدای ناکرده به علت بیماری و کسالت و دم موت بودن سفیر کبیری را نپذیرد، باید آماده‌ی جنگ با همسایه شود.
پیشکار دوان دوان به تالار رفته به وزیرها خبر داد شاه تا بعد از ظهر بیماراند. و بعد سلانه‌ سلانه به اتاق شاه باز‌گشت. پادشاه ‌پرسید: «اگر یک تاج تازه سفارش بدهیم چه؟ تا بعد از ظهر نمی‌رسد؟» پیشکار گفت: «جواهرساز را نمی شناسید مرد دهن لقی است» پادشاه پرسید: «اگر بگوییم با گیوتین…چه؟» پیشکار به شاه حالی کرد که این تنها جواهرساز سرزمین، نخود و سبزی و هیچگونه مواد لازم تهیه آش در دهانش خیس نمی‌خورد. مهم هم نیست تهدید پادشاه، فلفل ریختن در دهانش باشد یا گیوتین.
شاه بیچاره و بی‌نوا پیشکار را مرخص کرد تا بنشیند و گل شاهانه‌ای به سر بگیرد. که پادشاه بی‌تاج را گل بر سر گرفتن زیبنده است. شاه هی هن و هون کنان فکر کرد و راه رفت و فکر کرد و راه رفت. همه‌ی ماهم که می‌دانیم به چه فکر می‌کرد. دوراهی بی‌آبرویی و جنگ. باید یک تیر و دو نشان تاریخ پادشاهی را امروز می‌زد و از این مخمصه بیرون می‌آمد.
بعد از آنهمه طی طریق در اتاق عریض و طویلش بالاخره روی صندلی نشست تا نشسته بیندیشد. با کاغذهای روی میز ور می‌رفت. وقتی به خود آمد دید دستانش مشغول فر دادن و تا کردن کاغذها شده‌اند. ارشمیدس‌وار «یافتم» گفت و پیشکار را صدا کرد.
چند ساعت بعد همه در تالار جمع بودند پیشکار وارد شده و قانونِ تازه تدوین شده را ‌خاند: « پادشاه مقرر فرمودند، مادامی که کارگران و گرسنگان بیرون درهای این قصر‌اند. هیچ‌کس در این سرزمین اجازه‌ی استفاده از جواهر را ندارد.»
بعد آن خورشید عالم تاب جهان تاج کاغذی بر سر وارد تالار ‌شد.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

16 اردیبهشت 1402

16 اردیبهشت 1402

27 خرداد 1404

27 خرداد 1404

1 مهر 1403

1 مهر 1403

3 پاسخ

  1. داستان کوتاه‌ای: خبر عروسی

    صبح که از خاب پاشدم صبح‌گاه‌ای نوشتم تا چای دم شد
    بعدن تا شب مه با جوجه مرغی وقت سپری کردم خیلی بلا‌ای شده حیات می‌برم تو خاک و کیل می‌خزه ای مه‌ام باید مراقب باشم که آشغال ‌پاشغال نخوره!
    بعدن استاد که گفت کلمه بنویسید این هفته چی غلتی‌ کردم ۴۲ کلمه شد با جوجه مرغی اونم که باید مراغب باشم که دیدم حدودن ۳ کلمه از گذشته بود همشون جدید بودن واسطی پارادوکس و رستی پارادوکسِ دیشب نیم کاله موند ننوشتم‌
    حال شروع کنم

    بشتابید سوی پارادوکس رستی هرکدوم خوب شدن می‌زارم سه شنبه که ببینم محاسبه شه و ارسال شه به کانال شعرِ ۱۲

    تخته‌حرکت‌کن:

    غل‌غوله دوام بر تو باد
    ماجرا فسالِ رزقِ بی‌نوار

    وقتی در ماجراای شکم سیرکردن گیر می‌مانی

    خوب رفتم تخته‌حرکت‌کنه نویس‌کنم این‌ شعر یهوای بی‌خبری گفته الهه‌علیزاده نوه‌زایید

    و تخته‌حرکت کن نویس‌کردم نمی‌گم چه بود

    خوب یکِ‌ دگه

    خاکسترِ رند و بدوز بنوش مونده :

    خلق قفسه خلقت خلوت جاندار

    اینا سر شماری کلمات شاید بشه ازینا استفاده داخلِ این دو واژه کرد

    خوب نوشتم خیلی خوب شد گذاشته میان هفته و از کلمه‌ای خلق استفاده شد رو شعرِ خاکسترِ رند

    خوب برِم دنبالِ قصح نشسته بودم که یهوای خانم‌ داداشم یادِ ازما کرد مه‌ام از خوشحالی بال برداشتم گوشی برداشتم گفتم سلاااام که بمن گفت وععععععلیکم سلام خوب دل‌جونی شده بود‌ِم ای داشتِم گپ می‌زدِم از پسرم پرسید گفتم جوجه مرغی خوبه که بمن گفت:
    خوش خبری دارم
    گفتم بگو
    که ماهم صحیم شِم گفت خیلی‌خوبه منِه‌که خبر داشتم عروسی داداشش نزدیکه حال می‌گه خاهر گلم آخر هفته مهمون مانِم که یهوای اولش گفت:
    عروسی داداش مه نزدیکه گفتم تبریک باشه کجااست چه‌دم است کدو روز است
    گفت هر روزِ که شما بگید مه‌ای احمق گفتم چری بمه مربوط باشه
    گفت:
    می‌خاهِم خونه‌ای شما تشریف فرما شِم
    مه‌ام از دورغ گفتم:
    ببین صاحب‌کار نمی‌زاره خونه‌اش عروسی گیرم که یک دفعه گفت:
    خونه‌ای نگهبانی خودِ شما
    هند کردم درجا وایستادم آخه ازین بر چالش ازین‌بر این‌ ماجرا
    به همسرم اشاره دادم
    بمه گفت باشه قبوله
    خلاصه ای چالش ای‌ عروسی روزِ جمعه بگی بگم تورو خدا چکار کنم یکی به مه راه‌ای حل بده
    از دستِ همسرم خوبی دوست‌داره همش‌اینجوری آسیب دیده‌‌ام
    خوبه تا فردا خدانگهدار
    لینک‌کانالم
    https://t.me/sadegaalezadai

  2. لنای عزیز،

    راوی قصه‌ی شما زبان سرزنده و بانشاطی دارد و همین زبان سرزنده‌ی راوی به قصه جان بخشیده است. آشنایی با شخصیت اصلی به شکلی موجز اما کافی شکل می‌گیرد و سبب می‌شود پایان‌بندی قانع‌کننده و هم‌راستا با فضای بانشاط قصه باشد.

    قصه کاملن تصویری و به ‌دور از زیاده‌گویی است.

    نیاز است که متن قصه را در جهت پاکیزه‌شدن بازبینی کنید و ایرادهای کوچکی که در علامت‌گذاری‌ها و نیم‌فاصله‌ها وجود دارد و یا در اثر غلط‌های تایپی پیش آمده اصلاح کنید. مثلن:

    «پنجره‌های سالن جواهر در هر ساعت روز بمانند تا جواهرات هوا بخورند.»
    « امروز وقت بیماری شدن‌های الکی و مصلحتی نیست. »
    « باید یک تیر دونشان تاریخ پادشاهی را امروز بزند.»

    اگر قرار است کلمه‌ی «ترسش» به عنوان یک کلمه‌ی تازه که توسط راوی ساخته شده است در قصه وجود داشته باشد نیاز است که این کار تکرار شود تا نشان بدهید که این راوی اهل ساختن کلمه‌های این‌چنینی است. در غیر اینصورت مثل یک غلط به چشم می‌آید.

    موفق باشید.

  3. زبان داستان برایم جالب و تا حدی تأمل‌برانگیز بود. وقتی داستان در زمان شاه و ملکه باشد معمولن افراد با زبانی پر طمطراق و یا مثل قصه‌های شاه و پری می‌نویسند. اما در داستان شما چنین نیست و گویی انسانی در زمان حال دارد این داستان را تعریف می‌کند چون از کلمه‌ی مورنینگ پرسون استفاده می‌کند. به نوعی بین محتوا و زبان بیان تضاد داشت و فهمیدم الزامن نیاز نیست که بین محتوا و فرم تنها رابطه‌ی تناسب برقرار باشد.

    در ضمن خط نوشتاری تون هم چشمم را گرفت. منظورم کلمه‌ی تعمل است. معمولن دیده بودم که نهایت تلاش نویسنده برای یکی کردن آنچه می‌خوانیم و آنچه می‌نویسیم در حد واو معدوله و تنوین بوده نه الف همزه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *