یک اسلحه و فقط دو تیر. همین کافی است. قرار گذاشته پشت ساباط قدیمی محلۀ سرچشمه، کنار حسینیۀ سادات اخوی، اسلحه را تحویل بگیرد. کوچهها تنگند. نمیشود با ماشین رفت. ماشین را در خیابان سیروس پارک میکند و پیاده میرود سمت حسینیه. در مسیر دختری را میبیند که دارد از درهای قدیمی و دیوارهای فروریخته عکس میگیرد. با خود میگوید که از من باید عکس بگیرد که روزگارم مثل این دیوارهاست. میگذرد. کمی دورتر که میشود، صدای جیغمانندی میشنود اما اهمیت نمیدهد. موتوری از کنارش رد میشود و صدای جیغ، خفه میشود. مهم نیست. دیگر هیچچیز مهم نیست. فقط میخواهد کلت را بگیرد و برود، همین.
***
شب کنسرت دخترهاست و ایران نیست که ببیندشان. اینترنت هم نیست تا خودش بتواند دخترها را ببیند. دیگر فرقی با ایران ندارد. میرود آشپزخانه تا آبی بخورد. شیشههای رنگارنگ مربا را که در یخچال میبیند، آبنخورده در یخچال را میبندد. همیشه به ایران میگفت که مربا برای ما خوب نیست، سنی از ما گذشته، اما ایران میگفت زندگی بی مربا زندگی نیست و آرام میخندید و مربای داخل کاسه را میخورد. حسن خودش هم مربا دوست داشت.
به هر جای خانه میرود، ردی از ایران میبیند. داروهایش هنوز در آشپزخانه است. کرم مرطوبکنندهاش هنوز جلوی آینه است. ایران همیشه کرمهای معطر میزد. در کرم را باز میکند، بوی توتفرنگی کرم به مشامش میرسد و دست ایران را حس میکند که به صورتش کشیده میشود.
ـ از عمل میترسم. سالم بیرون نیام چی؟ زابهراه میشی. خونه هم…
و چشم ایران پر از اشک شده و سرش را پایین انداخته بود.
میخواهد به دخترهایش زنگ بزند اما هنوز خبر را بهشان نگفته. بدانند مادرشان فوت کرده، دق میکنند. دو سال است که دخترها را ندیده. الان هم که جنگ است و نمیتوانند بیایند. بهشان خبر دهد فقط درد خودش و آنها را سنگینتر کرده. هنوز برای گفتن عمل قلب ایران به دخترها مردد بودند. ایران دلش نمیخواست دخترها در غربت، با فکر این چیزها اذیت شوند. همان موقع هم که دخترها میخواستند به آلمان مهاجرت کنند، حسن ناراضی بود و میگفت مادرشان تنها میماند اما خود ایران، پشت دخترها ایستاد و گفت: من همان موقع که با باباتون ازدواج کردم و از خانوادهام دور شدم، عادت کردم به تنهایی. تبریز، اهواز، کرمانشاه، خرمشهر، همه جا زندگی کردم. نگران نباشید.
بعد از دخترها، ایران تنها شده بود اما به روی خودش نیاورده بود. الان هم که دخترها قرار بود در هانوفر با آرش فولادوند کنسرت داشته باشند. ایران چقدر شوق این کنسرت را داشت. میگفت دخترام تو گروه کُر مثل ستاره میدرخشند. خوشحال بود که قبل از عمل، کنسرت دخترها را خواهد دید. امشب، شب کنسرت دخترها بود و نه ایران بود که ببیند و نه حسن میتوانست دخترها را که مثل ستاره میدرخشیدند، ببیند. به اسلحه نگاه میکند. باید کار را تمام کند، یک بار برای همیشه.
***
حسن به بانک میرود. نوبتش که میرسد، چک را تحویل باجه میدهد. مرد پشت باجه با کمی تعجب به چک نگاه میکند. به کارت ملی حسن هم نگاهی میاندازد. از حسن میپرسد: «این چک مال شماست؟» حسن تأیید میکند. میپرسد که چک را از چه کسی گرفته است و حسن میگوید: «از پسر دوستم که بنگاهدار است. معامله کردیم و خانهام را فروختهام. تا چند روز دیگر خانۀ جدید را معامله خواهم کرد. مشکلی پیش آمده؟» مرد پشت باجه، نگاهش را به پایین میدوزد و بعد چانهاش را میخاراند و میایستد و چشمانش را ریز میکند و بهآرامی به حسن میگوید که تاریخ این چک برای پنجاه سال دیگر است. حسن ابرو در هم میکشد و دوباره از مرد میپرسد: «چک برای کیه؟» مرد میگوید تاریخ چک، ۱۴۵۵ است نه ۱۴۰۵. حسن پشت سرش را میخاراند و دستی به موهایش میکشد و میگوید لابد اشتباه شده. ناصر، پسر دوستم است. پدرش خدابیامرز در ارتش با من همدوره بود. شاید سرش شلوغ بوده و اشتباه نوشته. مرد پشت باجه سر میجنباند و چک را به حسن تحویل میدهد.
از بانک که خارج میشود، به ایران زنگ میزند و میگوید که سری به بنگاه میزند و برمیگردد. میرود بنگاه. ناصر پشت میزش نشسته است. دارد با مشتری از خرابی بازار مِلک حرف میزند و فقط سری به حسن تکان میدهد. حسن مینشیند. منتظر است تا گفتوگوی ناصر تمام شود. مشتری میرود و حسن نزدیک میز ناصر میشود و میگوید: «پسرم تاریخ این چک را اشتباه نوشتهای. درستش کن که تا بانک نبسته، من بروم.» ناصر سرش را پایین میآورد و دستی به صورتش میکشد و با پوزخند میگوید: «تاریخ درسته عمو». حسن میگوید: «یعنی چی که تاریخ درسته. چک من برای امروزه، این چیزی که تو نوشتی برای پنجاه سال بعده. معلومه چی داری میگی.» ناصر میگوید که خودتان امضا کردید. کشو را باز میکند و از زیر کلی کاغذ و پوشه، پوشۀ آبی را درمیآورد و سند را به حسن نشان میدهد. حسن عینکش را از جیب درمیآورد و به کاغذها نگاه میکند. درست است. خودش امضا کرده. ناصر او را از مغازه بیرون میاندازد. عرق سرد بر پیشانی حسن مینشیند. چشمانش سیاهی میرود. سمت ماشین میرود و مینشیند پشت فرمان. نمیتواند به چیزی فکر کند، بس که ذهنش شلوغ است. قیافۀ ایران و دخترانش به ذهنش هجوم میآوردند و سرش پر از صدای بلند میشود. نمیتواند فکرش را یکجا جمع کند که چه باید بکند. به خانه میرود. ایران با دیدن چهرۀ حسن، به سمتش میآید. در صورتش باریک میشود و میگوید: «تو چیزیته؟» به صورت حسن دست میکشد. دستش بوی توت فرنگی میدهد. حسن سرش را پایین میاندازد و نمیتواند چیزی بگوید. ایران چای میآورد و مینشیند کنار حسن.
ـ امروز با خانم صدیقی حرف میزدم. حالش خیلی خوب نبود. نگرانش شدم. بعد عمل، بهتر که شدم، یک سری به تبریز بزنیم و ببینیمش. گناه داره، تنهاست. اون سالها که من تو تبریز تازهعروس بودم، خانم صدیقی نذاشت غربت رو حس کنم. یادت میآید مربا پختن یادم میداد؟
حسن چیزی نمیگوید و چای تلخ را سرمیکشد. نمیداند چگونه بگوید که دیگر نه این خانه دستشان است و نه پول عمل جور شده. نمیداند چگونه در چشمان ایران نگاه کند. اصلاً نمیداند چه کند. با حقوق بازنشستگی ارتش چگونه میتواند در این شرایط جنگی وام بگیرد یا کاری کند. سرش پر از صداست و پس سرش داغ شده. چشمانش را میبندد و باز میکند. بالاخره باید بگوید. تا شکایت کنند و کار به جایی برسد، دستکم یک سال زمان لازم است و تا آن موقع، وقت عمل دیر میشود. دکترها گفتهاند که هرچه زودتر باید ایران عمل شود.
بالاخره خودش را آماده میکند و کمی صافتر مینشیند و دست ایران را در دستش میگیرد و به سمت لبهایش میبرد. بوی توت فرنگی مغزش را پر میکند. به صورت ایران خیره میشود و آب دهانش را قورت میدهد. زبانش مثل یک تکه چوب، خشک شده است و شقیقههایش سوزن سوزن میشود. چشمانش را ریز میکند و میگوید که «ناصر سرمون کلاه گذاشته.» ایران نگاهش میکند. سرش را کمی تکان میدهد. زبانش را روی لبهایش میکشد و با صدایی که انگار از ته چاه درمیآید، میگوید: «یعنی چی؟ خونه؟عمل؟» صدایش دیگر شنیده نمیشود. سرش را پایین میاندازد و دستش را از دست حسن رها میکند و میبرد سمت چانهاش و بعد چشمانش و بعد کل صورتش را با دو دست میپوشاند. حسن در آغوشش میگیرد و میگوید: «نگران نباش. درستش میکنم.» ته دلش خودش هم میداند که تا پیش از فروش خانه، به هر کسی رو انداخته است و از هیچجا نتوانسته پول عمل را جور کند. «خانه بزرگ است» و «ما فقط دو نفر هستیم» و «جای به این بزرگی میخواهیم چه کار»، بهانههایی بودند که بتوانند خودشان را قانع کنند به اینکه چارهای غیر از فروش خانه ندارند. هنوز ایران در بغلش است که احساس میکند تن ایران سنگینتر شده. به اورژانس زنگ میزند. تا اورژانس بیاید دست ایران را در دستش میگیرد. ایران را به بیمارستان میبرند. حسن هم دنبال آمبولانس راه میافتد. دستش را که به چشمانش میبرد تا اشکهایش را پاک کند، بوی توت فرنگی بینیاش را پر میکند.
به بیمارستان میرسند. حسن پیاده میشود و میرود سمت آمبولانس. تا برسد میبیند که برانکارد را سریع به داخل میبرند. پایش روی زمین کشیده میشود. نمیتواند بدود. احساس میکند زانوانش قفل شده. پایکشان خود را به اورژانس میرساند. از پرستار حال ایران را میپرسد، پرستار هم میگوید که دکترها بالای سر مریض هستند. حسن پاهایش سست میشود. سروصدای داخل اتاق و رفتوآمد شتابزدۀ پرستاران تشویشش را زیادتر میکند. نمیتواند سر پا بماند. همانجا به دیوار تکیه میدهد. پاهایش بیجان میشوند. تاب ایستادن ندارد. کف راهرو، روی زمین مینشیند. سروصدای مغزش با هیاهوی بیمارستان درهممیآمیزد. چشمانش تار میشود. صدای ایران مدام در سرش میپیچد. عرق سرد بر روی پیشانیاش مینشیند. صدای دستگاهها میآید و بوق جیغمانند، سالن و سر حسن را پر میکند. چشم حسن راه میکشد و مغزش سوت. پرستاری میآید سمت حسن و دست او را میگیرد تا بلندش کند. او را به سمت نیمکت کنار راهرو میبرد و مینشاند. «متأسفانه…» حسن دیگر نمیشنود. صداهای سرش، صدای ایران، تمام صداها در سرش میپیچند و بدنش سست میشود. نمیتواند از روی صندلی بلند شود اما باید ایران را ببیند. پرستار او را به اتاق میبرد. ایران آرام در خواب است انگار. دست ایران را میگیرد و به لبش میچسباند. بوی توت فرنگی بینیاش را پر میکند.
***
حسن میرود سمت بنگاه و از دور مغازه را میپاید. وقتی همه میروند و ناصر میخواهد مغازه را ببندد، حسن میرود سمتش و او را به داخل مغازه هل میدهد. ناصر میخواهد چیزی بگوید اما حسن اسلحه را سمتش میگیرد. رنگ ناصر میپرد. همیشه از پدرش دربارۀ نشانهگیری حسن شنیده بود که در ارتش تکتیرانداز بود. میخواهد چیزی بگوید اما حسن به سمتش شلیک میکند. بعد اسلحه را به سمت سرش میگیرد و بوی توت فرنگی در بینیاش میپیچد و همهچیز سیاه میشود.
7 پاسخ
نعیمه جان داستان زیبایی نوشتی. یکدست و خاندنی بود.
موفق باشی عزيزم.
داستان بسیار گیرایی نوشتید دکتر نعیمه عزیزم.
جمله های کوتاه به خوبی فضای حاکم بر داستان رو منتقل می کنه. نام ایران و خانه ای که قرار بود درمان باشه اما از دست دادنش درد می شود، مفاهیم مختلفی رو در ذهن تداعی می کنه.
مشتاقانه منتظر داستان های بعدی شما هستم عزیزم
قلم بسیار گیرایی دارید دکتر نعیمه عزیزم،
جمله های کوتاه به زیبایی فضای حاکم بر داستان رو منتقل می کنه. نام ایران در داستان و از دست دادن خانه معناهای متعددی را در ذهنم تداعی کرد.
آفرین بر شما، مشتاق خواندن داستان های بعدی شما هستم عزیزم
چقدر داستان سنگینیه. سنگین از این نظر که خیلی حسها داخلش گنجانده شده و با وجود کوتاه بودنش انگار یک کتاب هست براش خودش. قلم نویسنده خیلی روان و دلنشینه. حتی کوتاه بودن جملهها برای شخص من خوشاینده و این سبک از نوشتار رو خیلی پسند میکنم. قلم نویسنده واقعا گیراست و خوندن یک رمان بلند از ایشون مطمئناً خیلی خوشایند به نظر میرسه.
منتظر خوندن داستانهای بعدی از ایشون هستم.
سپاسگزارم دوست عزیز. نظر لطف شماست. 🌹
با کلمههای ایران و توتفرنگی یک داستان درام تامل برانگیز نوشتی، آفرین بهت نعیمه جان.❤️
ممنونم زهره جان عزیز. 🌹