داستان کوتاه «تعویض خاطرات» از مریم ابراهیمی

مرد سیگارش را تکاند و گفت: «اگه پیداش کردی یعنی اونا خاستن که پیداش کنی.» ماهی چیزی نگفت. آدرسی که گرفته بود را در گوشی ثبت کرد تا فراموش نکند. از دکه‌ی سیگار فروشی دور شد و به سمت ماشین رفت. ماشین را روشن کرد و به سمت میدان انقلاب به راه افتاد.

ماهی از ماشین پیاده شده بود و دنبال آدرسی که گرفته بود می‌گشت. مرد گفته بود: «یه زیرزمین بیشتر تو کوچه‌ی نجاتی نیست. برو همون‌جا. اسمش بابکه. آخرین نفر که می‌شه ازش سراغ کتاب رو گرفت، بابکه.» کوچه را پیدا کرده بود. حالا مانده بود تصمیم نهایی، که برود و با او روبه‌رو شود یا نه؟ ماهی نفس عمیقی کشید. کوله پشتی سنگینی که از خودش بزرگ‌تر بود را، روی دوش خود جابه‌جا کرد. عینک‌اش را روی صورتش تنطیم کرد و اولین پله را پایین رفت. کتابفروشی، به خرابه‌ای می‌مانست که سال‌ها بدون حضور انسان رها شده است. ماهی احساس می‌کرد هر پله‌ای که پایین می‌رود، آخرین پله است و این‌بار دیگر تمام دیوارها روی سرش خراب می‌شوند.

پایینِ پله‌ها، پیرمردی میان کوهی از کتاب نشسته بود. غرق کتاب خاندن بود و انگار خودش‌هم جزئی از آن کتابفروشی شده بود. ماهی خودش را میانِ کتابفروشی رساند و پیرمرد را صدا زد. بابک باحوصله ورقی زیر صفحه‌ی کتاب گذاشت و آن را بست. سرش را بالا آورد و به ماهی چشم دوخت. چشم‌هایش تیز و جدا از ظاهر فرسوده‌اش بود. ماهی دوباره پرسید: «آقا بابک؟» مرد گفت: «اگه بهت گفتن بابک اینجاست، پس خودمم دیگه. کسی جز من نمی‌تونه اینجا رو بگردونه.» ترسی که ماهی بالای پله‌ها جا گذاشته بود، به سرعت پایین آمد و گلوی او را چسبید. اما با همان ترس گفت: «دنبال یه کتاب می‌گردم. گفتن فقط شما ازش خبر داری.» ماهی نگاهی به قفسه‌های درهم کتابفروشی انداخت و بعد باز به بابک نگاه کرد و گفت: «خطوط گمشده. می‌شناسید؟» بابک در چشم‌های ماهی مکث کرد. پیرمرد داشت تصمیم می‌گرفت به ماهی بگوید یا نه. همین که ماهی آمد دوباره سوال کند، گفت: «اینجا نیست.»
_ اما شما می‌دونید که کجاست.
_ می‌دونم. اما شرط داره.
ماهی نفس عمیقی کشید و گفت: «بگو. چه شرطی؟»
_ الان نه. وقتی رفتیم خونه و کتاب رو بهت دادم، شرطم رو می‌گم.»
_ اگه نتونم از پس شرط بربیام چی؟
_ اونوقت جفت‌مون می‌فهمیم کتاب خیلی‌هم برات مهم نبوده و بیخود این همه راه اومدی.
ماهی شک کرد. انگار داشت بازی می‌خورد. اما بیخود این همه راه را نیامده بود. سه سال از عمرش را نگذاشته بود تا پیدا کند کسی را که از آن کتاب خبر داشته باشد و حالا بگذارد و برود. کتابی که شنیده بود آنقدر دست‌کاری شده است و در حاشیه‌ی آن نوشته‌اند، که محتوای اصلی تغییر کرده و شده است دفتری برای خودش. اما حالا همان محتوای فرعیِ از نو خلق شده به دست گروهی زندانی سیاسی، اهمیت داشت. باید قبول می‌کرد و با مرد به خانه‌اش می‌رفت.

با ماشینِ ماهی، به سمت خانه‌ی پیرمرد رفتند. محله و خانه، هیچ شباهتی به کتابفروشی و آن زیرزمین نداشت. ماهی پرسید: «مطمئنید همین‌جاست؟»
_ خونه‌ای که توی اون بزرگ شدم رو اشتباه نمی‌گیرم، می‌گیرم؟
ماهی ماشین را داخل حیاط پارک کرد. عینک‌اش را روی صورتش جابه‌جا کرد. بندهای کوله را در مشت‌هایش مچاله کرد و پشت‌سرِ بابک به راه افتاد. آنجا، عمارتی بود برای خودش. وارد که شدند، اولین تصویری که به چشم می‌خورد، پارچه‌های سفیدی بود که روی تمام مبلمان و وسایل کشیده شده بودند. به جز یک صندلی راحتی، همه‌چیز زیر پارچه‌های سفید مدفون شده بود. بابک که جلوتر می‌رفت، ایستاد تا ماهی به او برسد. بعد گفت: «تا الان قطعن فهمیدن برای چی اومدی سراغ من و چرا بعد از سال‌ها تنها زندگی کردن، یه نفر رو اوردم تو خونه‌ام.» ماهی دهن باز کرد تا بپرسد: «چرا بابک تحت تعقیب است و توسط چه گروهی؟» اما بابک دست‌ خود را بالا آورد و گفت: «تو قبول کردی بیای اینجا و شرط من رو بشنوی. زیاد سخت نیست. بهت می‌گم کتاب تو کدوم اتاقه و چه سر و شکلی داره تا پیداش کنی. فقط بعدش باید منو خلاص کنی.» ماهی بعد از چند لحظه نفس حبس شده‌اش را بیرون داد. جا خورده بود. حتا نمی‌دانست باید چه سوالی بپرسد. فقط گفت: «چرا؟» بابک به طرف گنجه‌ی کنار پذیرایی رفت. کشو را بیرون کشید و اسلحه‌ای بیرون آورد، بعد گفت: «چون خودم جراتش رو ندارم. اما جرات ادامه دادن به این زندگی نکبت رو هم ندارم.»
_ بعد چرا فکر کردید من جراتش رو دارم؟
_ چون دختر همون پدری. پدرت جرات همه چیز رو داشت. تو برای چی خبرنگار شدی؟ واسه خاطر این بود که این کتاب، یا بهتره بگم دفتر از بس همه چیز توی اون تغییر کرد و به دست ما نوشته شد، رو پیدا کنی.
_ شماهم توی اون بند بودی؟
_ یکی از رفقای پدرت. اما ترسوترین‌شون، که مزد ترس‌هاش شد این زندگی نکبت. من نه می‌تونم خودم رو بکشم، نه منو می‌کشن. ولی تو می‌تونی این لطف رو در قبال گرفتن کتاب بهم بکنی.
_ اونایی که دنبالتن چرا گذاشتن کتاب دستت بمونه؟
_ چون مطمئن نیستند که تمام اون کتاب دست من باشه. نمی‌خان حقیقتی که شکل گرفته بعد از سال‌ها تغییر کنه. می‌خان قهرمان‌ها همونایی که هستند بمونند و مرده‌ها، مرده باقی بمونن.
_ یعنی چی؟ چرا هنوزم با راز حرف می‌زنی؟ مگه قرار نیست اون کتاب رو به من بدی و من همه چیز رو بفهمم؟ پس انقدر سربسته حرف نزن.
بابک اسلحه را روی میز گذاشت و گفت: «اون دفتر یه نسخه‌ی کامل نبود. ما تو زندان، نوشته‌ها رو تکه تکه کرده بودیم. هرکس بخشی رو پیش خودش نگه می‌داشت. بعد از آزادی قرار بود دوباره جمعش کنیم.
_ و نکردین.
_ نه. چون اونایی که باقی موندن همه به یه شکلی عوض شدن.
بابک سکوت کوتاهی کرد. روی صندلی راحتی نشست و ادامه داد: «بعضی‌ها می‌خاستن او خاطرات منتشر بشه و بعضی‌ها نه. چون توی دفتر فقط اسم بازجوها و شکنجه‌های حکومت نبود. همه‌چیز اونجا ثبت شده بود. اسم تموم ماها. اینکه کی وسط کار کم اورد، کی تا آخر وایساد. کی به‌خاطر نجات خودش بقیه رو قربانی کرد…»
_ پس چرا هنوز دنبال‌تونن؟ اگه قرار نیست نه شما رو بکشن نه حقیقت رو ازتون بشنون، زنده بودن شما چه سودی داره؟
_ من خودم برای پیدا نکردن این جواب، کلافه‌ام. برای همین باید من رو خلاص کنی. از خودم. از شرم نجات دادن خودم به شرط لو دادن هم‌بندی‌هام…
_ پس شما اونی بودی که خودش رو نجات داد و بقیه رو قربانی کرد.
_ ما همه همدیگه رو لو دادیم. هیچکس پاک نموند. حتا اونایی که همون روزا زیر شکنجه‌ها جون دادن.
_ دفتر کجاست؟
_ اولین اتاق راهرو. تو کارتن‌های زیر میز، یه دفتر با جلد سخت مشکی. می‌تونی پیداش کنی. من همین‌جام.

اتاق زیاد بزرگ نبود. اما پر از کارتن، پوشه‌ها و روزنامه بود. یک میز بیشتر نبود و زیر میز دو سه کارتن چپانده شده بود. ماهی دنبال دفتری با مشخصاتی که بابک گفت گشت. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که آن را پیدا کرد. وقتی دفتر را باز کرد، ناامید شد. برای یک دفتر خاطرات معمولی تا آنجا آمده بود؟ در دفتر، تاریخ، اسم و جمله‌های کوتاهی داشت که ارتباطی بین آن‌ها نبود.
«امشب بردنش انفرادی.»
«حمید دیگه حرف نمی‌زنه»
«بابک دوباره حمله‌ی عصبی گرفت»
صفحه‌ها را عقب و جلو کرد. بعد خط پدرش را شناخت. «امشب نوبت من بود.» ورق زد. «فکر می‌کردم مقاومت یعنی ساکت موندن و حرف نزدن. ولی وقتی صدای داد زدن بقیه رو زیر شکنجه می‌شنوی، فقط می‌خای همه‌چیز تموم بشه.» هرچه جلوتر می‌رفت دفتر و نوشته‌هایش مفهوم بهتری پیدا می‌کرد.

دست ماهی لرزید. تمام عمر، پدرش را شبیه یک آدم شکست‌ناپذیر تصور کرده بود. ماهی دوباره عینک را روی صورتش تنظیم کرد. چند صفحه جلوتر، در حاشیه با خطی دیگر نوشته شده بود: «آرش امروز اسم داد.» ماهی همین که دید پدرش‌هم قهرمان نبوده و وا داده است، سریع دفتر را بست. کمی نفس کشید. دوباره دفتر را باز کرد. یک جمله دیگر دید «همه‌مون یه روزی اسم دادیم.» سعی می‌کرد تمام صفحه‌های دفتر را ورق بزند و اطلاعاتی که باید را ثبت کند.

دفتر که تمام شد، از اتاق بیرون آمد. بابک هنوز روی صندلی راحتی نشسته بود. ماهی جلو رفت. گفت: «تصمیم سختیه. حالا که پدر خودمم یکی مثل همه بوده، نمی‌دونم می‌خام این اطلاعات رو منتشر کنم یا نه.» وقتی از طرف بابک صدایی نیامد نزدیک‌تر رفت. سر بابک به سمت پایین افتاده بود. نفس نمی‌کشید. نبض او نمی‌زد. مگر چقدر در اتاق مانده بود که او تمام کرده بود؟ احتمالن سکته کرده بود. بابک بدون هیچ نشانه‌ای، مثل یک آدم خاب، روی صندلی بود.

ماهی از خانه بیرون رفت. دفتر را با خودش نبرد. اما، فیلم‌هایی که از اول امروز با دوربینِِ جاساز شده در عینک خودش گرفته بود را داشت. تمام صفحه‌های دفتر در فیلم ضبط شده بود. در همین دقایق تصمیم خودش را گرفته بود. حتا اگر پدرش‌هم کسی باشد شبیه همه، می‌خاهد حقیقت را به دنیا بگوید. اینکه در آن بند سیاسی چه گذشت. داستان کسانی که جان دادند، کسانی که مثل بابک سال‌ها نه زندگی کردند نه مردند و کسانی که تصویر جدیدی از خود ساختند و گذشته را در اتاق‌های مخفی خانه‌شان پنهان کردند.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

10 بهمن 1400

10 بهمن 1400

7 خرداد 1403

7 خرداد 1403

23 اردیبهشت 1405

23 اردیبهشت 1405

17 آذر 1395

17 آذر 1395

4 پاسخ

  1. قابل توجه است که تا حدی آرام آرام خواننده با آن فضای زندان‌های سیاسی و گروهها آشنا می‌شود در حالی که اول به خاطر کتاب فک می‌کردم فضای داستان ادبیاتی است.
    شخصیت دختر هم خوب بود. ایستا نبود. اول قصد داشت اطلاعات کتاب را منتشر کنه بعد با خاندنش پشیمان میشه و بعد میگه نه با اینکه باباش هم به نوعی آدم‌فروش دیده شده در کتاب باز حاضره که آن را به بقیه نشان بده

    1. ممنونم از توجهت زهرا جانم. خوشحال شدم که وقت گذاشتی من رو خوندی و نظرت رو برام نوشتی.🤍🌸

  2. واقعا جالب بود
    حس میکنم حتی قابلیت ساخت یه فیلم رو هم داشته باشه….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *