داستان کوتاه «خودآغوشی» از زری عارضی

به ساعتش نگاه کرد. دو ساعت از حضورش می‌گذشت. خسته بود. از روی صندلی برخاست و در سالن قدم زد. نگاهش به آدم‌ها گره خورد. صداهایی با لهجه‌های مختلف در گوشش می‌پیچید. « خانم جهانی تشریف بیارید حساب کنید.» کارت را به منشی داد و نشست.« بفرمائید.» چند ضربه به در زد و داخل شد.
-‌ سلام آقای دکتر. عصرتون بخیر.
-‌‌ سلام خانم . وقتتون بخیر. مشکلتون چیه؟
روی صندلی جابجا شد. نگاهش را از او برنمی‌داشت.
-‌ خانم
-‌ ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد. چند وقته که زانودرد دارم. بعضی وقتا کف پاهام گزگز می‌کنه. دو ماه پیش کمرم گرفت. رفتم دکتر و آمپول زدم. بهتر شدم ولی کمر و پام دیگه مث اول نشد.
‌-‌ سابقه‌ی بیماری دیگه‌ای یا کم‌خونی هم دارید؟
-‌‌ بله کم‌خونی دارم.
-‌ روی تخت دراز بکشید.
دکتر ساق پا و زانوها را فشار ‌داد تا محل درد را بشناسد ولی غزل فقط می‌دید که لبان دکتر تکان می‌خورد.
-‌ یه ام‌آرآی می‌نویسم انجام بدین و جوابش رو بیارین ببینم. فعلن یه سری دارو می‌نویسم. کد ملیتون رو بگید به نام خانم…؟
-‌ غزل جهانی
دوباره به دکتر خیره شد. حالت چهره‌ی دکتر هیچ تغییری نکرد.
-‌ این شماره پیگیری خدمت شما. از همین داروخانه‌ی پایین می‌تونید بگیرید.
سوار ماشین شد. دفترچه‌ یادداشتش را از کیفش درآورد. صفحه‌ای را باز کرد و کنار نام دکتر تیک زد. بعد به سمت بهشت زهرا رفت. در راه سوالی ذهنش را مشغول کرده بود:« یعنی منو نشناخت.» از گلفروشی‌های کنار خیابان دو دسته گل خرید. ظرف آب را برداشت . به سمت قطعه‌ها رفت. روی دو پا خم شد. گرد و خاک روی قبر را پوشانده بود. آب را روی قبرها ریخت و آرام رویشان دست کشید.
-‌‌ حالا شد. سلام خدیجه خانم. سلام علی آقا. ببینید کی اومده. خوبید؟ خیلی دلتنگتون بودم.
گل‌ها را جدا کرد و روی قبرها چید. رزها را پرپر کرد و ریخت. چهارزانو نشست و به قبرها نگاه کرد.
-‌ مامان امروز دیدمش. دکترشده بود برای خودش. وقتی اسممو گفتم هیچ عکس‌العملی نشون نداد. حق داره نه؟ ۲۰ سال گذشته. آره مامان خانم اینم از آقای دکتر. کاش می‌شد زمان به عقب برگرده.
گل‌ها را ریزتر کرد. دستش را روی قبرها کشید. با نوک انگشت اشاره روی سنگ‌ها زد. از روی زمین بلند شد. لباسش را تکاند. « خدافظ مامان خانم، خدافظ آقاجون» به سمت ماشین برگشت. ترافیک بود. میوه و نان خرید. ساعت ۸ بود که رسید. خریدها را در آشپزخانه گذاشت. شالش را روی مبل انداخت. به سمت دستشویی رفت. دست و صورتش را شست. صورتش را خشک نکرد. خنکی آب آرامش را به وجودش می‌نشاند. چایی‌ساز را به برق زد. به اتاق رفت. روبه‌روی آیینه نشست. دستی به صورتش کشید. چروک‌های ریزی زیر پلک‌هایش دیده می‌شد. روی تخت دراز کشید. نگاهش به عکس مامان و بابا افتاد.
تازه از دانشگاه به خانه رسیده بود. همین که در را باز کرد صدای مامان بلند شد:
-‌ غزل بگو کی امروز زنگ زده بود؟
-‌ سلام مامان بذار برسم. چه می‌دونم. حالا کی زنگ زده بود؟
-‌ خانم محمدی.
-‌ خانم محمدی کیه؟
-‌ همسایه‌ی آقای حسینی که خونه‌شون سرکوچه است.
-‌ خب چکار داشت؟
-‌ زنگ زده بود برای خاستگاری. یه پسر داره دانشجوی پزشکیه. تبریز درس می‌خونه. نظرت چیه؟
-‌ مامان خوبی؟ تبریز. کی میخاد بره تبریز. مگه من و شما و بابا جز هم کس دیگه‌ای رو داریم. خوبه دیگه امیرحسین که اون سر دنیاست. منم مونده برم تبریز. پس شما چی؟
-‌ تو چکار به ما داری.
– مامان بیخیال. من همش۲۲ سالمه. چرا عجله داری؟
-‌ حالا بذار بیان. چیزی ازت کم نمیشه که.
-‌ نه بیان ولی من تبریز برو نیستم.
صدای هشدار گوشی بلند شد. خاموشش کرد. ساعت پنج و نیم بود. صبحانه را آماده کرد و خورد. لباسش را پوشید و به سمت مدرسه رفت. مدرسه به خانه نزدیک بود. وارد شد. دفتر حضور و غیاب را امضا کرد و سرکلاس رفت. بهترین بخش زندگیش در کلاس بود. کارش را عاشقانه دوست داشت. زنگ تفریح خورد. عسل را دید و در آغوشش کشید. عسل صمیمی‌ترین همکار و دوستش بود. چشمانش برق می‌زد. ماجرا را برایش تعریف کرد. عسل پرسید:« پروژه‌ی بعدی رو کی شروع می‌کنی؟» لبخندی زد و گفت:« دارم روش کار می‌کنم.»
ظهر اینستا را چک کرد. مهناز برایش پیام گذاشته بود و نشانیش را فرستاده بود. قرار شد فردا عصر به دیدنش برود. تعطیل بود و می‌توانست با خیال راحت به کارهایش برسد. صبح بعد از خوردن صبحانه به آرایشگاه رفت. به آرایشگر گفت که ابروهایش را مرتب و موهایش را کوتاه کند. موهای کوتاه بیشتر بِهِش می‌‌آمد و کم سن و سال‌تر هم نشانش می‌داد. بعد از ناهار دوش گرفت. موهایش را سشوار کشید و آرایش مختصری کرد. شومیز صورتی کمرنگی را با شلوار جین بگ آبی ست کرد. شال آبی روشنی هم پوشید. کتانی‌های سفیدش را از جا کفشی درآورد و کیف سفیدش را هم برداشت.
ساعت ۵ بود که به خانه‌ی مهناز رسید. مادرش در را باز کرد. سبد گل را به او داد. قبلن مادر مهناز را دیده بود. چقدر شکسته به نظر می‌رسید. پس از چند دقیقه مهناز آمد. بعد از سلام و احوالپرسی حرف‌هایشان گل انداخت. از همدیگر سراغ دوستان قدیمی را گرفتند. همه به دنبال زندگیشان رفته بودند. حرف از مایا شد. همان معلم زبانی که به واسطه‌‌اش با هم آشنا شدند و بعد از مهاجرتش به ترکیه ارتباطشان قطع شد. مهناز رفت که چای بریزد. چشم غزل به عکس روی دیوار افتاد که ربانی مشکی در گوشه‌اش نصب شده بود. خشکش زد. مهناز با سینی چای برگشت. غزل خودش را جمع کرد. مهناز متوجه نگاه غزل شد. روی مبل کنارش نشست و گفت:
-‌ داداشمو یادته؟
-‌ آره. چی شد؟
چشمان مهناز خیس شد:« یه شب بارونی که داشت برمی‌گشت تو جاده قالپاق لاستیک ماشینش درمیاد. میزنه کنار که ببینه چی شده. همین که از ماشین پیاده میشه یه ماشین با سرعت بهش می‌زنه و فرار می‌کنه. داداشم می‌میره به همین سادگی.»
-‌ ببخشید من نمیدونستم. کی اینجوری شد؟
‌ -‌ الان چهار ساله.
-‌ واقعن متأسفم.
-‌ بعد از اون دیگه مامانم کمر راست نکرد.
آرام مهناز را در آغوش گرفت و گریست. او هم از مرگ پدر و مادرش و تنهایی این روزهایش گفت. با مهناز قرار گذاشتند که هر دوهفته یک‌بار با هم به کوه بروند. مهناز ورزشکار بود و اهل سفر. وقتی مایا ایران بود بارها با هم به سفر یا کوه رفته بودند. اولین بار در توچال محمدرضا را دید. جوان خوش قدو بالایی بود. تمام مسیر به شوخی و خنده گذشت. چند روز بعدش مایا زنگ زد و گفت:« برادر مهناز از تو خوشش اومده و میخاد باهات بیشتر آشنا بشه.» و او پاسخش نه بود.
در راه فقط گریه کرد. وقتی به خانه رسید هر آنچه را که به یاد داشت در دفترش نوشت. بعد به عسل زنگ زد و درباره‌ی ملاقاتش با مهناز گفت. یک نفر دیگر مانده بود. با عسل همسن بود. عسلی که ده سال می‌شناختش و شاهد تمام اتفاقات اخیر بود. بیماری مادر، آلزایمر پدر و مرگ هر دوی آنها. خاهر نداشته‌اش شد. او هم برای عسل کم نگذاشت. پدر و مادر عسل در یزد زندگی می‌کردند. مونس تنهایی‌های عسل بود. بعد از ازدواجش، تولد فرزندش و در بسیاری از شرایط دیگر.
زنگ تفریح عسل را دید. عسل پرسید:« حواست هست فقط دو هفته دیگه وقت داریم.» سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. فردا را مرخصی گرفت. می‌خاست به دیدن همکاران سابقش درکتابخانه برود. وارد کتابخانه شد. کنار خانم سعیدی نشست. از آشنایی‌شان بیش از ۲۰ سال می‌گذشت. وقتی کارش را شروع کرد ۲۲ ساله بود و کوچکترین کارمند کتابخانه. بعد از ۹ سال تعدیل نیرو شد و به آموزش و پرورش منتقل شد. ولی همچنان ارتباطش را با آنها حفظ کرده بود. احوال همکاران بازنشسته را از خانم سعیدی جویا شد. سعیدی اشاره کرد که خودش هم دو ماه دیگر بازنشسته می‌شود. بعد از کار حرفشان به خانواده‌ها رسید. سراغ آقای مهندس و ترانه و آرین را گرفت.
مهندس عمران خانده بود. مرد آرام و متینی بود، نقطه‌ی مقابل خانم سعیدی. همیشه از خودش می‌پرسید این دو نفر چگونه با هم جفت شده‌اند. یک‌بار سعیدی از ماجرای آشنایی‌شان گفته بود. از اینکه با مهندس در فیس‌بوک آشنا شده و با هم ازدواج کردند. می‌گفت قرارشان این بود که هرگز بچه‌دار نشوند و بعد آرین و ترانه آمدند. همیشه می‌گفت:« غزل برای ازدواج عجله نکن. بذار سرفرصت و با کسی که دوستش داری. اگه از کسی خوشت اومد خودت برو سراغش. » فکر می‌کرد چطور خانم سعیدی چنین نصیحتی می‌کند. او که غزل را خوب می‌شناخت. غزلی که تا حرف ازدواج پیش می‌آمد سرخ و سفید می‌شد. یک روز خانم سعیدی درباره یکی از همکاران مهندس با او صحبت کرد. با هم قرار گذاشتند و همدیگر را دیدند. خوشش آمده بود ولی باز پاسخش نه بود.
صحبت با خانم سعیدی به درازا کشید. سمت و سوی صحبت را به دوست مهندس کشاند. سعیدی پرسید:« اون بنده خدا رو یادته؟ همون موقع ازدواج کرد و یکی دو سال بعد مهاجرت کرد. مهندسم دیگه خبری ازش نداره. ولی خیلی آدم خوبی بود.» نتیجه‌ی تحقیقات تمام شد. همین که به خانه رسید شروع به نوشتن کرد.
چهلم پدر که تمام شد سر‌و‌کله‌ی عسل پیدا شد. افسردگی به سراغش آمده بود. عسل ‌کوشید تا کمکش کند. یک روز پیامی برایش فرستاد. شرکت در یک مسابقه‌ی داستان نویسی با موضوع «اگر می‌توانستید داستان زندگیتان را تغییر دهید آن را چگونه می‌نوشتید» عسل می‌دانست که عاشق نوشتن است و پیشنهاد داد که هر دو داستان بنویسند. تصمیم گرفت درباره‌ی آدم‌هایی بنویسد که دوست داشت کنارشان باشد و نشد. تلاش کرد بفهمد امروز آنها چگونه است.
داستان را دوباره خاند و فرستاد. یک‌بار دیگر همه چیز برایش زنده شد. به آنچه که از سر گذرانده بود اندیشید. به اینکه اگر با دکتر یا برادر مهناز یا دوست مهندس ازدواج کرده بود زندگیش چه شکلی داشت. واقعیت اما چیز دیگری بود. او در سن ۴۰ سالگی تنها زندگی می‌کرد و باید سرنوشتش را خودش رقم می‌زد بدون دکتر، بدون برادر مهناز و بدون دوست مهندس. او فقط خودش را داشت غزل جهانی را. باید برمی‌خاست و خودش زندگیش را می‌ساخت فقط با کمک غزل جهانی.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

16 اردیبهشت 1402

16 اردیبهشت 1402

30 مهر 1403

30 مهر 1403

3 پاسخ

  1. چه استفاده‌ی جالبی از زمان کرده‌اید. اولش به خاطر خواستگار فک می‌کردم فقط قرارع زندگی روزمره‌ی یک دختر بیست ساله را نشان دهید اما جلوتر فهمیدم که خیر و با همین بازی زمانی خوب نشان دادید که غزل در گذشته‌ها گیر کرده و حسرت آن روزها را می‌خورد

  2. خیلی زیبا بود داستان….حسرت راه های نرفته،فرصت های سوخته،انتخاب هایی که شاید میتونست حال رو تغییر بده….ولی تهش آدم میرسه به اینجا که دیگه تموم شد،گذشته گذشت،..اگه حال رو هم درنیابی حسرتی به حسرتها اضافه میشه….البته نمیشه بهش فکر نکرد،ولی نباید تو فکر گذشته هم باقی بمونیم

  3. داستان خیلی زیبا بود،خیلی حسرت بدیه…حسرت راه های نرفته،حسرت فرصت های سوخته،فکر اينکه اگر اون راه رو میرفتم شاید زندگی بروفق مراد بود…..ولی تهش آدم میرسه به اینجا که دیگه تموم شد،فرصت گذشت….اگه حال رو درنیابی و با فکرکردن به گذشته خراب کنی،بازم ی افسوس باقی میمونه….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *