امضا کرد.
خودکارِ بیکِ آبی را چنان در انتهایِ صفحه فشرد که نوکِ ساچمهایاش در الیافِ کاغذ فرو رفت و حفرهای کوچک، شبیه به یک چشمِ نگران، بهجا گذاشت.
مژده به نقطه خیره مانده بود. پانزده سال تدریسِ هندسه، هزاران دایرهیِ بینقص، پارهخطهایِ موازی که با خطکشِ «تی» روی تختهسیاه رسم شده بودند، حالا همگی در همین یک نقطهیِ تیرهی نامتقارن خلاصه شده بودند.
اتاقِ مدیر بویِ کاغذِ کاهی، چایِ کیسهایِ مانده و الکلِ صنعتی میداد. مژده برگه را رویِ میز هول داد؛ طوریکه دقیقاً با لبهیِ تقویمِ رومیزیِ سال ۱۴۰۴ تراز شود.
نه حرفی زد و نه منتظرِ واکنشی ماند.
صندلیِ فلزی را بیصدا به زیرِ میز برگرداند و بیرون رفت.
راهروهایِ مدرسه در قرقِ سکوتِ پیش از زنگِ آخر بود. نورِ بیجانِ عصرِ اردیبهشتِ تهران از پنجرههایِ مشبک، رویِ دیوارهایی میافتاد که پوستهیِ رنگشان شبیه به نقشهیِ قارههایِ کُهن ورآمده بود.
مژده از پلهها پایین رفت. هر پله برای او یک عدد بود؛ یک گام به سمتِ خروج از فرمولی که دیگر جواب نمیداد.
در حیاط، ناظم با وسواسِ یک ساعتساز، گرهِ طنابِ پرچم را محکم میکرد.
مژده از کنارش رد شد، بیآنکه سر تکان دهد. او دیگر بخشی از این ماشینِ زمانسنج نبود.
خانه، در محاصرهیِ ماشینهایِ براق و شاسیبلندهایِ مشکی بود که در کوچهیِ بنبست، شبیه به نهنگهایِ بهگلنشسته ردیف شده بودند. بویِ تندِ اسفندِ سوخته با عطرِ سنگینِ گلهایِ لیلیوم و آنتوریوم در فضا تاب میخورد.
مژده وارد شد. صدایِ جیرجیرِ یکنواختِ قاشقهایی که به دیوارهیِ استکانهایِ کمرباریک میخوردند، ارکستری از بیهودگی ساخته بود.
زنها و مردهایی با مانتوهایِ کتیِ تیره و کرواتهای مشکی، رویِ مبلهایِ راحتی نشسته بودند. همهچیز در لفافی از وقارِ مدرنیتهگری و پچپچهایِ مهارشده پیچیده شده بود. بویِ قهوهیِ اسپرسو که از دستگاهِ آشپزخانه بیرون میزد با بویِ حلوایِ زعفرانیِ تزیینشده با خلالِ پسته، تضادی گزنده ایجاد کرده بود.
مهندس طاهری در گوشهیِ سالن، زیرِ تابلوِ آبسترهای که خودش برایِ خانه مبارکی خریده، ایستاده بود. داشت با دکمهیِ سرآستینِ نقرهایاش ور میرفت. وقتی چشمش به مژده افتاد، با گامهایی که انگار روی خطکش برداشته میشدند، به سمتش آمد.
«کجا بودی مژده؟ از تالار سه بار زنگ زدن. میگن برایِ جابهجاییِ تاریخِ عروسی باید حضوری بریم. الان که همهی فامیل هستن، شاید بهترین موقع باشه که یه اعلامِ کلی بکنیم. مراسم فقط شش ماه عقب میافته. تا آذرماه همهچیز به روالِ قبل برمیگرده. بالاخره زندگی جریان داره، نمیشه که به خاطرِ…»
طاهری جمله را تمام نکرد. مژده به صورتِ او نگاه کرد. به خطِ ریشِ دقیقش که انگار با پرگار رسم شده بود. طاهری برای او نه یک شریک، که یک ستونِ بتنی در نقشهیِ زندگیاش بود؛ مردی که حتی در مراسمِ ختمِ خواهرزنش هم به فکرِ ترازِ مالیِ مراسمِ عروسی بود.
«استعفا دادم» مژده این را گفت و رویش را برگرداند. صدایش شبیه به کشیده شدنِ گچ روی تخته بود.
طاهری اخم کرد. «کدوم استعفا؟ الان وقتِ این شوخیها نیست. مهمونا دارن نگاه میکنن.»
مژده جواب نداد. از لایِ جمعیت رد شد. نگاههایِ سنگینِ خاله و عمه را روی خود حس میکرد. شنید که کسی زمزمه کرد: «بیچاره مژده، از وقتی اون دخترهیِ بیقید مرد، این هم انگار تعادلش رو از دست داده.»
او واردِ اتاقِ «موگه» شد. اتاقی که هنوز بویِ سیگارپیچ و عود و اسماج میداد.
رویِ تخت، کولهپشتیِ برزنتیِ موگه افتاده بود؛ زخمی و خاکگرفته، شبیه به حیوانی که از جنگل به خانه پناه آورده باشد.
موگه، شش روزِ قبل، در آن مسافرخانهیِ بینام در حاشیهیِ بیابان، در خوابی که هیچگاه به بیداری نرسید، به خواب ابدی رفته بود.
مژده کوله را باز کرد. دستش به چیزی زبر خورد. یک دفترچهیِ فنری با جلدِ مقواییِ لکهدار.
دفترچهیِ موگه، برخلافِ دفترهایِ نمرهیِ مژده، هیچ مرزِ مشخصی نداشت. لکههایِ چای، گردههایِ زردِ گل و آدرسهایی که با مدادِ شمعی نوشته شده بودند. یا شاید مداد چشم.
مژده سوئیچِ پژو را از رویِ جاکلیدیِ چوبی برداشت. کوله را رویِ شانه انداخت و از درِ پشتیِ پارکینگ بیرون زد، درست وقتی که صدایِ خندهیِ مکتومِ یکی از پسرعموها از پذیرایی به گوش مژده رسید.
تهران در آینهیِ بغل، شبیه به موجودی بود که در دود و چراغهایِ نئون دستوپا میزد. مژده کرونومترِ قدیمیِ پدرش را رویِ داشبورد چسباند. او این سفر را یک «پروژهیِ انضباطی» میدید. در ذهنِ ریاضیِ او، موگه با آن زندگیِ شلخته، همیشه یک مجهولِ بزرگ در معادلهیِ خانواده بود.
حالا مژده میخواست با دقتِ یک جراح، مسیرِ آخرِ او را کالبدشکافی کند تا شاید بفهمد کجایِ محاسباتِ زندگیِ خواهرش غلط بوده که به صفر رسیده است.
اولین یادداشتِ دفترچه، با خطی کشیده نوشته شده بود:
«۱۰:۱۴ شب. کیلومترِ ۱۸ جادهیِ قدیم. جایی که تنه یک درختِ چنارِ سوخته، شبیه به پیرزنی است که دارد به ماه دشنام میدهد. بیا توقف کنین و فقط گوش بدیم.»
مشخص نبود اینها را تجربه کرده و نوشته یا فقط برنامهی سفرش بوده است. یا شاید در حالتی غیرطبیعی نوشته شده بود.
مژده سرعت را رویِ نود ثابت کرد. عقربهیِ ساعت روی ۱۰:۱۳ بود. او دقیقاً در ثانیهیِ اولِ دقیقهیِ چهاردهم، کنارِ آن درخت ترمز کرد. جاده خلوت بود و بویِ گازوئیل و خاکِ داغ میداد.
او پیاده شد. درخت واقعاً آنجا بود؛ سیاه و کریه. مژده ایستاد. نفس کشید. اما ریههایش فقط غبارِ جاده را بلعیدند. صدایی نیامد. فقط زوزهیِ باد در شاخههایِ لخت بود.
او با خودکارِ قرمزِ تصحیحِ اوراق، کنارِ پاراگرافِ موگه یک تیکِ عصبی زد.
او از بیخیالیِ موگه عصبانی بود. موگه طبیعت را میشناخت، اما نه آنطور که مژده میپسندید. موگه نامِ علمیِ گیاهان را نمیدانست، اما میدانست کدام برگ اگر زیرِ زبان بماند، تلخیِ زندگی را میشوید. مژده اما، گیاهان را در اطلسِ گیاهشناسی جستوجو میکرد. او به ماشین برگشت و با غیظ دنده را عوض کرد.
کمکم جاده به سمتِ کوهستان پیچ خورد. مژده به پمپبنزینی رسید که شبیه به لوکیشنِ یک فیلمِ آخرالزمانی بود. تابلویِ زنگزدهیِ «بنزین موجود نیست» در باد تکان میخورد. یادداشتِ موگه برایِ این ساعت چنین بود:
۱۴:۲۰ یا ۱۴:۳۰ یا ۱۴:۳۷، چه اهمیتی دارد. میرسیم به مخزنِ شماره ۴. دستت را رویِ بدنه بگذار. فلز هم خواب میبیند.»
درست متوجه نمیشد. موگه شاعری چیزی بوده یا فقط در هپروت. اما این چیزی از عشقش به او کمک نمیکرد.
مژده راسِ ساعتِ چهارده و بیست دقیقه، دستش را رویِ فلزِ داغِ مخزن گذاشت. آفتابِ ظهرِ کویر، آهن را به مرزِ ذوب رسانده بود. او چشمانش را بست. گرمایِ شدیدی از کفِ دستش به قلبش سرایت کرد. برای لحظهای، حس کرد زمین زیرِ پایش تکان خورد. نه یک لرزشِ زمینشناسی، بلکه شبیه به تپشِ یک قلبِ بزرگ و زیرزمینی.
«دنبالِ بنزینی یا خاطره، دختر جان؟»
صدایِ پیرمرد، مژده را به واقعیت برگرداند. پیرمرد رویِ یک پیتِ حلبی نشسته بود و با چاقویِ جیبی، پوستِ یک سیبِ چروکیده را میگرفت.
«خواهرِ من اینجا بوده. موگه.»
پیرمرد مکث کرد. نوارِ پوستِ سیب پاره شد. «اون دختری که میگفت صدایِ مورچهها رو از زیرِ بتن میشنوه؟ آره. یه شب تا صبح اینجا نشست. پرسیدم منتظرِ کسی هستی؟ گفت نه عمو، منتظرم خودم برسم به اینجا.»
مژده لرزید. «خودش برسه به اینجا؟ یعنی چی؟»
پیرمرد سیب را گاز زد. «یعنی همونی که تو الان داری براش میدوی. ولی اون نمیدوید. اون وایساده بود تا جاده بیاد از زیرِ پاش رد بشه. تو داری جاده رو میدزدی، اون جاده رو زندگی میکرد.»
مژده بیآنکه خداحافظی کند، سوار شد. کلماتِ پیرمرد مثلِ مته در سرش میچرخید. او تمامِ عمرش «میدوید». میدوید تا نمرهیِ اول شود، میدوید تا مدرک بگیرد، میدوید تا با مهندس طاهری خانهیِ رویاییاش را بسازد. اما موگه؟ موگه انگار همیشه در مقصد بود، حتی وقتی وسطِ یک جادهیِ متروکه رویِ زمین مینشست.
آسمان به رنگِ کبودِ یک زخمِ کهنه درآمده بود. ابرها چنان پایین آمده بودند که سقفِ ماشین را لمس میکردند. مژده به منطقهای رسیده بود که در نقشههایِ دیجیتال، با نقطهچینِ «مسدود» مشخص شده بود. جادهیِ فرعیِ معدنِ نمک.
یادداشتِ آخرِ موگه، دیگر کلمه نبود؛ فریاد بود روی کاغذ:
«۱۷:۳۰. انتهایِ زمین. اینجا دیگه هیچی منظم نیست. اگه مژده بود قاطی میکرد. اینجا نقطه، شروعِ خط نیست؛ پایانِ همهچیزه.»
مژده با دندهیِ سنگین میراند. لاستیکها رویِ کریستالهایِ نمک خرد میشدند و صدایی شبیه به شکستنِ استخوان میدادند. ناگهان، جاده تمام شد.
نه تابلویی، نه هشدار. جاده به سادگی در هوا قطع شده بود. رانشِ عظیمِ سالِ گذشته، نیمی از کوه را بلعیده بود. ماشینِ مژده در چند سانتیمتریِ یک پرتگاه ایستاد. جایی که مهِ غلیظ، مرزِ بینِ زمین و آسمان را پاک کرده بود.
پیاده شد. پاهایش رویِ خاکِ سستِ نمکین میلرزیدند. ساعت ۱۷:۳۰.
او در مختصاتِ دقیق بود. طبقِ تمامِ اصولِ هندسی، او به مقصد رسیده بود. اما مقصد، یک «هیچِ» بزرگ بود. دفترچه را باز کرد. ورق زد. به آخرین صفحهیِ نوشته شده رسید. خطِ موگه آشفته بود، انگار کلمات از روی کاغذ فرار میکردند.
«همیشه ازم میپرسن چرا راه میافتم وقتی نمیدونم کجا میرم. حالا اگه اینو میخونین، حتماً رسیدین به لبهیِ این کوه. میبینین؟ جاده تموم شده. من اینجا فهمیدم که تمامِ این سالها، من از ترسِ بنبست فرار میکردم. از ترسِ جاده به من پناه آوردی؟ جاده تموم نمیشه، فقط از روی زمین میره پیِ کارش. ساعتت رو دربیار. بذار زمان هم مثلِ این جاده، از لبهیِ کوه بیفته پایین.»
مژده رویِ لبهیِ پرتگاه نشست. باد، شال را از سرش کشید. او به دستهایش نگاه کرد؛ دستهایی که برای هر سانتیمترِ زندگیاش برنامه داشتند. او تمامِ این سالها فکر میکرد موگه بیخیال است، اما حالا میفهمید موگه چقدر «دقیق» بوده است. او دقیقاً میدانسته که زندگی را نمیتوان در یک کادرِ مشخص تراز کرد.
موگه بیخیال نبود. او به طبیعت «سخت نمیگرفت» چون میدانست طبیعت زوری بیشتر از ارادهیِ آدمیزاد دارد. او با تغییرِ نگرشش، خودش را با بنبست سازگار کرده بود، در حالی که مژده داشت با سر به دیوارِ بنبست میخورد.
مژده گریست. برایِ اولین بار، جوری هقهق میکرد که هیچ نشانهای از وقارِ یک معلم در آن دیده نمیشد. انگار تمامِ فرمولهایش باطل شده بود. او فهمید که مهندس طاهری، تالارِ قصرِ سپید و مدرسهیِ راهنمایی رها، نه قصر سپیدی برایش بنا میکرد، و نه رهایی زندگی را به او آموخته بود. همگی برایش سلولهایِ یک زندانِ خودساخته بودند.
مسافرخانهیِ «ستارهیِ کویر»، اتاقی داشت که دیوارهایش از خشتِ خام بود و بویِ نایِ کهنگی میداد.
مژده رویِ تختِ فلزی نشسته بود. مهتاب از لایِ حفاظِ پنجره، سایههایِ موازی و سردی روی زمین انداخته بود.
او به کیفِ چرمیِ موگه نگاه کرد.
کشویِ میزِ پاتختی را باز کرد. کشویی که لولاهایش زنگ زده بود و با صدایی شبیه به نالهیِ یک موجودِ زنده باز شد.
دفترچه را درونِ آن گذاشت.
سپس، ساعتِ مچیِ گرانقیمتش را باز کرد. بندِ استیلِ ساعت، ردی سفید و عمیق روی مچش جا گذاشته بود؛ نشانی از سالها اسارت در بندِ ثانیهها. مژده ساعت را کنارِ دفترچه گذاشت.
تیکتاکِ ساعت در فضایِ کوچکِ کشو، شبیه به تبر زدن به تنهیِ درختی بود که دیگر ریشهای نداشت.
کشو را بست. آرام.
از مسافرخانه بیرون آمد. سپیده زده بود و هوا طعمِ آزادی میداد. به سمتِ پژویِ مشکیاش نرفت. کلیدها را همانجا، رویِ میزِ مثلاً لابی، کنارِ استکانِ چایِ سردِ صاحبِ مسافرخانه جا گذاشت.
به جاده نگاه کرد. جاده به سمتِ افقی نامعلوم میرفت؛ جایی که دیگر کیلومترشمار نداشت.
او راه افتاد. بدونِ آنکه بداند ساعت چند است. بدونِ آنکه بداند مقصدِ بعدی کجاست. در مهِ صبحگاهی قدم میزد و با هر گام، احساس میکرد که هندسهیِ سختِ گذشتهاش، در بیکرانگیِ زمین ذوب میشود.
او حالا میفهمید موگه چه میگفت. گم شدن، ترسناک نبود. پیدا شدن در یک زندگیِ تکراری بود که وحشت داشت. مژده راه میرفت و برای اولین بار در زندگیاش، نگرانِ زنگِ آخر نبود. جاده، زیرِ پایِ او، تازه شروع شده بود.
4 پاسخ
شبنم عزیز،
قصهی شما زبانی دقیق و در عین حال احساسی دارد؛ درست شبیه شخصیت اصلی که دقیق اما احساسی است. اما این احساسیبودن از اندازه خارج نمیشود و به پیشبرد قصه کمک میکند. توصیف صحنهها به خوبی انجام شدهاند و متن قصه پاکیزه است.
دختری که همیشه زندگی را دقیق و اتوکشیده زندگی کرده است خواهری داشته که برخلاف او رها و بیپروا و به شیوهی خاص خود زندگی میکرده. حالا آن خواهر از دنیا رفته است و دختر پا جا پای او میگذارد تا به درکی از آنچه او از سر گذرانده برسد و همین مسیر سبب تغییر نگاه دختر به اصل و اساس زندگی میشود و راه تازهای را پیش چشم او میگشاید.
چیزی که به این قصه آسیب میزند تلاش برای تغییر بنیادین و ناگهانی شخصیت اصلی است که به دام کلیشهای فانتزی میافتد؛ کلیشهای که در آن زندگی عادی مذموم و زندگی متمایز پسندیده شمرده میشود و همین جهانبینی سبب شده است که نویسنده تصمیم بگیرد زندگی شخصیت اصلی را ناگهان از این رو به آن رو کند؛ شخصیتی که پانزدهسال معلمی کرده است و باقی عمرش را هم شبیه خیلی از افراد معمولی یک زندگی عادی داشته حالا یک شبه و بعد از یک سفر کوتاه همه چیز را میگذارد و میرود به دنبال مسیری تازه. نه اینکه این شدنی نباشد اما نیاز به پیشینهای قویتر دارد. خیلی اوقات مرگ یک عزیز سبب میشود آدم به همه چیز نگاهی تازه پیدا کند اما اینجا دلایل این تغییر به درستی تبیین نشده است.
اشاره به مدل ماشین کارکردی در قصه ندارد و میتواند حذف شود.
موفق باشید.
مریم عزیز،
خیلی خوشحالم از اینکه داستانم رو خوندید و نظرتون رو با دقت و جزئیات نوشتید. نکات مفیدی رو که نوشتید حتما بهش فکر میکنم و در نسخههای آتی یا داستانهای بعدی لحلظ میکنم.
سپاس از شما.
اینکه حواستون بود زبان داستان متناسب با شخصیت باشد تحسین برانگیز است. هم به عنوان معلم هندسه همه چیز را از این علم میبیند و چیزی در مورد طاهری را به پرگار تشبیه میکند و هم چون به گیاهان علاقه دارد حین وصف صحنه به گلها توجه دارد.
هم چنین تضاد این دو خواهر و اینکه مژده در پایان به درکی نسبت به موگه میرسد برایم زیبا بود
زهرای عزیز،
ممنونم از مهر و توجهتون. برام ارزشمنده نظرتون.