داستان کوتاه «پیشی» از سارا یثربی
یک مکعب مستطیلِ دراز رویم قفلی زده. « آقا یک مسواک میخری. چندتا دیگه بیشتر برام نمونده.» اگر به جای اینکه هفت مرتبه این جمله
یک مکعب مستطیلِ دراز رویم قفلی زده. « آقا یک مسواک میخری. چندتا دیگه بیشتر برام نمونده.» اگر به جای اینکه هفت مرتبه این جمله
بوی وایتکس، بتادین و خون مانده، ترکیب همیشگی هوای این زیرزمین بود. امیر روی صندلی پلاستیکی زهوار دررفتهای نشسته بود و به لکهی قهوهای روی
نگار هنوز صبحانه را نخورده بود که صدای ماشینهای شهرداری کوچه را لرزاند. نگار از پنجره نگاه کرد. کامیونی پر از آسفالت داغ، غلتکی که
نیمهشب بود. مثل هرشب دیگر زنگ خاموشی را زدند و پس از آن، باریکهای نور هم از خانهای خارج نشد. هیچکس نمیخواست توجهی را ناخواسته
برای صدمین بار در آن روز صدای سوتش را شنید. بعد گفت: «وزغ. وزغ کثیف.» کایا واکنشی نشان نداد و به کشیدن نقاشی ادامه داد.
به ساعتش نگاه کرد. دو ساعت از حضورش میگذشت. خسته بود. از روی صندلی برخاست و در سالن قدم زد. نگاهش به آدمها گره خورد.
صدای وحشیانهی کوبیدن در، سکوت اتاق را شکست. ساعت از ۱۰ صبح گذشته بود، اما در مرکز فیزیوتراپی «توانا»، زمان انگار متوقف شده بود. دنیا
نصفه شبه. اما پس چرا بیدارم؟ اصن خابم نبرده. الکی خودمو زده بودم به خاب. خاهرم آروم میزنه به شونهمو و میگه: «بیداری؟ حالا حتمن
چیز زیادی برای جمع کردن و برداشتن نداشت. به بیشتر از اینهم نیازی نداشت. کمال روی تخت لمیده بود و خیره شده بود به حامد.
_آخری کیه؟ _خانمی که بغلتون وایساده. مغازه کیپ تا کیپ پر بود. همه آدمهایی که از نان ماشینی خسته شده بودند، تنور سنگی نادر تنوع
خانم صائبی، منشی شرکت و تقریبا نصف کارمندان آن طبقه پشت اتاق مدیریت ایستاده بودند تا از معرکهی بهراه افتاده عقب نمانند. هرچند، صدای آقای
همه ساکت. اینجا از همه پیشکسوتر من هستم، میخواهم تعریف کنم. شاید عدهای از شما چندین بار شنیده باشید، ولی این را برای تازهواردها تعریف
همه در اتاق نشستهاند و هیچکس حرفی نمیزند. پنکهی سقفی کُند میچرخد. چای خلیل سرد شده و انیس به استکان خیره مانده. خلیل خاکستر سیگارش
-۱۰۰ سال پیش با باتوم افتادن دنبال مادربزرگم که چادرت رو دربیار؛ حالا دنبال دخترم که شالت رو سرت کن. مادرم اشکریزان همانطور که بغلم
ـ گفتین بیضه قربان! ـ دقیقاً، این خواست فرماندهیه. ساکت شد و خیره به پایین. موهای طلاییاش را نوازش کرد. برایش کسر شأن بود که
-امیرعلی؟ درون چشمت پیاز کاشتهای چرا؟ -کر شدهای؟ نمیشنوی صدا را؟ -صدا؟ صدای چی؟ -صدای خرابی را، صدای سقوط را، صدای جندگی را. گوش میدهم
پاهایش از برخورد با زمین گر میگیرند. صورتش را عرق پوشانده است. امشب هم بدون کولر میخوابد. به طرف کمد چوبی میرود. آخرین شمع را
شیخ عرقریزان میدود سوی میدان روستا. تنها میدان روستا. عبایش را باد میبرد به هواها. فریاد میزند. هوار میکشد. «آهای مردم. های مردم. در کمین
همه چیز از چون خویشتنی زاید، مگر شادی که از اندوه زاید. -طبقات الصوفیه در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای
توانگری در سینه باید، نه در خزینه. -کشف الاسرار در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای