داستان کوتاه بنویسیم
با نوشتن داستان کوتاه: لذت اتمامِ نگارش یک اثر کامل را زودتر و بیشتر تجربه میکنیم. برخلاف نگارش رمان که زمانبر است و خاصه در
با نوشتن داستان کوتاه: لذت اتمامِ نگارش یک اثر کامل را زودتر و بیشتر تجربه میکنیم. برخلاف نگارش رمان که زمانبر است و خاصه در
برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزهی هذیاننویسی این مطلب را بخانید. نوشتهی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم. فهرستی برای مثال: ۱.
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم. فهرستی برای مثال: ۱.
برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزهی هذیاننویسی این مطلب را بخانید. نوشتهی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.
برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزهی هذیاننویسی این مطلب را بخانید. نوشتهی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.
برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزهی هذیاننویسی این مطلب را بخانید. نوشتهی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.
روزنگاری و آزادنویسی: امروز در کارگاه داستان کوتاه، نخستین تمرینمان نوشتن جملاتی بود همه با فعلی مشترک: «است.»؛ از همان محدودیتهای جنونآمیز اما ذهنگشا. درخت
➖روزنگاری اولویت ماست یادداشت روزانه، زمینِ بازی نویسنده است، بهترین جا برای آزمودن شیوههای گوناگونِ نوشتن و رسیدن به ایدههای نو برای انواع مختلف نوشتار.
ـ مرده است یا زنده؟ ـ چقدر غم و درد توشه. ـ اصلاً باورکردنی نیست که اینا دوروبر مان. پروانه در سالن نمایشگاه عکس مانی
جوجهی زردی خریده بودم و نان و آب و خانهاش را داده بودم، بدون آنکه بدانم جوجه دلش گربه میخاست. توی جعبه جیکجیک میکرد. گربهای
مهتاب خیس عرق پشت در اتاق ایستاده است، سعی میکند نفسهای عمیق بکشد تا سینا را نترساند. بالاخره در را باز کند، او را میبیند
«سوزن که گم شد، گربه پیدا شد.» توی جاده، ماشین هست اما تکوتوک. باد روسری کوتاه و فوکول موهای سوسنخانم را بهم میریزد. با یک
همهچیز در کارگاه ثابت بود، جز نگاهی که از دلِ قرمزیِ دیوار تکان خورد. وسطِ دیوارِ روبهروی در، پوستر بزرگی آویزان بود: «اتاق سرخ» از
سایه در اتاقی سفید، کاملن سفید، به دنبال جایی برای آینه است. پس از روزها فکر کردن، به این نتیجه رسیده است که وجود یک
در تاریکیِ کپسولی بیضهمانند زن و مرد را میپاییدم. لیلا گوشهی تختخواب به ۲۳:۲۵ فکر میکند، به دوستان قدیمی احمد. آرام گیس موهای قهوهایش را
نمیتوانستم باور کنم آینده شغلیام در حال نابودی است. شغلی که آن همه سال برایش تلاش کرده بودم. با عصبانیت کیفم را برداشتم و جلسه
با صدای آرامی گفت:راضیه خانوم میگفت پشت و جلوشو یکی کردن. -وای بلا به دور. بیچاره دختره. بیچاره مادرش. عسل با دهان نیمهباز و چشمان
روزی روزگاری یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود… بس کنید این کلیشهها را. چه گنبدی؟ چه کبودی؟ در واقع شبی شبگاری، زیر غاری دندانکوهی
«برای عشق مبارزه کن اما هرگز گدایی نکن.» -گابریل گارسیا مارکِز اَمُرداد ۲۸ اردیبهشتِ سال ۳۷۶۳ ساعت ۱۲:۰۰ اَمُرداد، روزیست در گاهشماری که مرگ و